در چهارمین قسمت از مجموعهیادداشتهای «فرزندکشی در داستان کوتاه فارسی» بهسراغ یکی از داستانهای نویسندگان نسل سوم داستان فارسی رفتهایم: داستان کوتاه «خانهی سنگباران» نوشتهی شهلا پروینروح. شهلا پروینروح، متولد ۱۳۳۵ در شیراز، از زنان نویسندهی پس از انقلاب ایران است. او با انتشار سه اثر (یک رمان و دو مجموعهداستان) خودش را میان داستاننویسان ایرانی مطرح کرد. در اواسط دههی سوم زندگیاش خیلی اتفاقی و بدون قصد قبلی با شهریار مندنیپور و کلاسهای داستاننویسیاش آشنا شد و استادش را تحتتأثیر قرار داد. او از همانجا قدم به ادبیات داستانی ایران گذاشت. بعدها با هوشنگ گلشیری آشنا شد و در مجموعهی «داستانهای شهرزاد»، داستانی زیر نظر او چاپ کرد. جالب توجهترین نکته دربارهی پروینروح این است که او با وجود چاپ سه کتاب موفقِ حنای سوخته (۱۳۷۸)، طلسم (۱۳۸۰) و تنها که میمانم (۱۳۸۳) خیلی زود گوشهگیر شد و تا امروز هیچ کتاب دیگری از او منتشر نشده است و حتی هیچکدام از کتابهای قبلیاش نیز دوباره چاپ نشدهاند. شاید بتوان او را مصداق همان «جوانمرگی در نثر معاصر فارسی» دانست که هوشنگ گلشیری از آن سخن میگفت:
«اما مقصودم از جوانمرگی، مرگ ـ به هر علت که باشد ـ قبل از چهلسالگی است و کمتر، چه شاعر یا نویسنده زنده باشد یا مرده؛ یعنی ممکن است نویسنده یا شاعر همچنان زنده بمانند اما دیگر از خلق و ابداع در آنها خبری نباشد.»
در ادامه به داستان «خانهی سنگباران» میپردازم و این پرسش را مدنظر قرار خواهم داد که آیا مضمون «فرزندکشی» در این داستان یافت میشود یا خیر و در صورت مثبت بودن پاسخ، نگاه نویسنده به این مضمون چیست.
داستان در مدت زمان بسیار کوتاهی رخ میدهد و اتفاقاً یکی از نکات مثبت داستان همین فشردگی زمانی آن است. ماجرا از این قرار است که زنی بینام که پزشک است، در روز عاشورا، برای کمک به زنی آبستن فراخوانده میشود. وقتی پزشک به خانهی زن آبستن میرسد متوجه اتفاقات عجیبی میشود: مثلاً خونِ ریختهشده کف حیاط و تنش میان همسایهها. زن آبستن، اختر، حال خوشی ندارد و چیزی نمانده جنینش سقط شود. پزشک علت خونریزی و بدحالی اختر را از اهالی خانهی اشتراکی جویا میشود و به او میگویند که به زن آبستن سنگ خورده و سپس خونریزی کرده است. هیچکس نمیداند چه کسی سنگ را انداخته و هر کدام از همسایهها دیگری را مقصر میداند. برخی از اهالی آن را کار اجنه میدانند و آن را اتفاقی ماوراالطبیعه جلوه میدهند. برخی از اهالی، مخصوصاً صاحبخانه، عقاید دیگری دارند. در نهایت جنین سقط میشود و کاری از دست پزشک برای او برنمیآید. فرزند، مُرده بهدنیا میآید و پزشک او را در پارچهای میپیچد و توی لگنی قرار میدهد. پزشک از خانه خارج میشود ولی هنگام خروج، سنگی محکم از ناکجا به پاشنهی پایش میخورد. پزشک بهسرعت از خانه خارج میشود.
راوی داستان، همان شخصیت پزشک است. او که داستان را در زمان حال روایت میکند، طبیعتاً از تمام اتفاقات بیخبر است. او نمیتواند به اذهان همسایهها نفوذ کند و گذشته و حقیقت را درک کند. پس نویسنده مجبور میشود که از طریق دیالوگهای ساکنین، روایتهای مختلفی از ماجرای سنگاندازی را در داستان بگنجاند و هم راوی و هم خواننده را بهطور همزمان از پیشینهی روایت آگاه کند.
انتخاب این تکنیک برای روایت گذشته، باعث شده که اولاً التهاب در داستان بیشتر شود. دانستههای مخاطب دقیقاً برابر است با دانستههای راوی اولشخص که به شکل یک «دیگری» وارد این فضا شده است. از طرفی داستان هم در زمان حال روایت میشود و مخاطب هرآن منتظر است که اتفاقی برای شخصیت اصلی روی دهد. ثانیاً کنجکاوی مخاطب نیز افزایش مییابد. مخاطب میخواهد بداند که چه اتفاقاتی در این خانهی اسرارآمیز افتاده، آیا بچه بهسلامت بهدنیا خواهد آمد، آیا شخصیت اصلی در این معرکه آسیبی خواهد دید و آیا مقصر اصلی ماجرای سنگاندازی مشخص خواهد شد.
یکی از مهمترین نکاتی که در تحلیل این داستان باید به آن توجه کرد، انتخاب «زمانِ رخداد وقایع» در این داستان است. سطرهای شروع داستان را با هم بخوانیم و تفسیر کنیم:
«صدای سنج و نوحهخوانی دور و نزدیک میشود و موج برمیدارد. کوچهپسکوچههای تنگ پُر است از هجوم آدمهایی که از چند خیابان آنطرفتر پیاده به کوچههای باریک پیچدرپیچ زدهاند تا از محوطهی نزدیک حرم سر درآورند و دستههای سینهزنی و عزاداری را بهتر تماشا کنند. همهی حواسم پی این است که خانمی که خود را زینت معرفی کرده و از خانه بیرونم کشیده بود، گم نکنم.»
نویسنده آگاهانه داستان را در روز عاشورا قرار داده است. عاشورا شاید مهمترین روزی است که مسلمانانِ شیعه باورهای جمعی خود را به ساحت جمعی خیابان و شهر میآورند. باورهایی که آنقدر با رسمورسومهای مختلف و اسطورههای حتی ایرانِ باستانی و پیشااسلامی و همچنین باورهای خرافی مخلوط شده که دیگر نمیتوان آن را صرفاً یک مراسم مذهبیِ اسلامی دانست و اصل و منشاء آن را از اضافاتش تشخیص داد. همچنین باید توجه داشت که راوی داستان، یعنی پزشک (نماد علمگرایی در داستان) در این روز خاص مانند دیگران در شهر و خیابان نبوده است. او در «خانه» بوده و شخصیت زینت او را «از خانه بیرون کشیده است». بنابراین ترجیح پزشک این بوده که در ساحت خصوصی خود (خانه) باقی بماند و در این مراسم شرکت نکند. از همینجا باید پُل زد به انتهای داستان و یک بار دیگر آن را مرور کرد:
«عباس جلو میآید و کیف را از دستم میگیرد تا برساندم خانه. به نیمهی حیاط رسیدهام که سنگی محکم به پاشنهی کفشم میخورد. هراسان از جا میپرم و دورتادور حیاط را نگاه میکنم. حیاط خالی و اتاقها همه در خاموشی خواب و سکوت فرو رفتهاند… با سرعت به دالان میدوم و از خانه بیرون میزنم. عباس سر پیچ کوچه منتظر است.»
اولین سؤالی که برای مخاطب پیش میآید این است که سنگ را چه کسی به پای پزشک زده؟ آیا اصلاً سنگی در کار بوده یا پزشک با قرارگیری چندساعتهاش در آن «خانهی سنگباران» دچار نوعی وهم و ترس شده است؟ داستان این را دقیق مشخص نمیکند و پاسخ را به عهدهی مخاطب میگذارد. اما فارغ از اینکه آیا سنگی اصلاً در کار بوده یا نه یا اینکه چه کسی سنگ را به پزشک و قبلتر به شخصیت اختر زده، قضیه این است که پزشک سنگ را «احساس» کرده که به پایش خورده است. همین سنگ پیشتر به اختر خورده و فرزندش را کشته است. بنابراین میتوان گفت که داستان از رئالیسم به سمت وهم و خیال حرکت میکند. برای شخصیت پزشک نیز همین اتفاق میافتد: او که خود را از ساحت خرافات بیرونی محفوظ کرده و در خانه نشسته بود، مجبور میشود به بیرون بیاید و همین باعث میشود خرافات و وهم ناشی از آن بهصورت فیزیکی وارد زندگی او شود. حالا خرافات جمعی راه خود را به زندگی پزشک نیز باز کردهاند. نکتهی دیگرِ این پایان حضور شخصیت «عباس» است. فرهنگ مردسالار که در جاهای دیگر داستان بهوضوح وجود دارد و دیده میشود، اینجا در پایان هم با حضور عباس و گرفتن کیف پزشک و رساندنش به خانه، باز هم نمود پیدا میکند. انگار پزشک بهتنهایی نمیتواند به خانهاش برود و مردی باید او را برساند.
اما درمورد فرزندکشی چه میشود گفت؟ در داستان «خانهی سنگباران»، فرزندکشیِ مستقیم و فیزیکی صورت نمیگیرد. یکی از معانی ضمنی فرزندکشی، نابودی امید به پیشرفت و بهروزی نسلهای آینده است. نسل قبل میخواهد هرطور شده ارزشهای خود را حفظ کند و از آن دربرابر باورهای جدید پاسداری کند. در فرزندکشی، والد دربرابر فرزند قرار میگیرد. اگر در شاهنامه رستم (ناآگاهانه و یا بهاعتقاد برخی پژوهشگران آگاهانه) فرزند خود سهراب را واقعاً میکشد و بهقتل میرساند، در داستانهای مدرن فارسی این فرزندکشی با واسطههای بسیاری انجام میگیرد و گاه حتی قتل فیزیکی نیز وجود ندارد. یکی از این واسطهها همان «باورهای کهن و سنتی» است. اگر تقابل دوتایی «والد/فرزند» را در ادبیات ردگیری کنیم، به تقابل دوتایی «باورهای سنتی-خرافی/باورهای جدید» میرسیم. تقابلی که در داستان «چمدان» از بزرگ علوی نیز حضور داشت و در یادداشت قبلی بررسیاش کردیم. اینجا در داستان «خانهی سنگباران» نیز همین واسطه و تقابل برقرار است: باورهای جمعی خرافی که وارد زندگی واقعی انسانها شدهاند، باعث کشته شدن نسل بعدی میشوند. اما نکتهی مهمی که در این داستان وجود دارد این است که «فرزند» در این داستان اساساً زنده به این دنیای مردسالارِ خرافاتی نمیآید تا بعداً کشته شود؛ او در رحم مادرش به قتل رسیده است. هرچند اگر فرزند زنده میماند، مشخص است که در آن بافت اجتماعی خرافی مردسالار چگونه رشد مییافت و به چه انسانی تبدیل میشد.


