این طور بهنظر میرسد که فیلم «غریزه» ساختهٔ سیاوش اسعدی از همان دقایق نخست و در نقطهٔ آغازینش، تکلیفش در جهان قراردادی خودش روشن است؛ میخواهد مخاطب را به درون قصهای بکشد که میان واقعیت بیرحم و خیالپردازیهای دلنشین، میان پنهانکاری و احساس در نوسان است؛ فیلمی که هم میخواهد قصهای عاشقانه و پرشورِ نوجوانانه بگوید، هم بارِ یک تراژدی خانوادگی را بر دوش بکشد، و هم دریچهای رو به تاریخ داشته باشد. اما درست در میانهٔ این خواستنها، در همان نقطهای که باید تصمیم بگیرد دقیقا چیزی که میخواهد باشد را چطور پیش ببرد و به پایان برساند، از حرکت میایستد و در سهضلعیِ روایتگری – «چه چیزی»، «چرا» و «چطور» – گم میشود.
سینما سالهاست از «چه اتفاقی میافتد؟» عبور کرده. دیگر چندان مهم نیست پیرنگ اصلی داستان چیست، بلکه «چرایی» و «چطور گفتن» آن اتفاق است که اهمیت دارد. این همان گزارهی آشنا در روایتگری معاصر، یعنی no matter what, it matters why and how را به ما خاطرنشان میسازد.
در فیلم «غریزه» اما، مشکل همینجاست. بیننده با روایتی طرف میشود که در ظاهر «چه چیزی – what» را بهخوبی میچیند؛ دختری، پسری، عشقی، رازی، خیانتی، و پایانی که قرار است غافلگیرکننده باشد. اما در بطنِ «چرایی – why» و «چگونگیِ – how» این اتفاقها، کاستیهای جدی دارد. فیلم به جای کاشتن بذر معنا، صرفا تصویر را میچیند؛ و این چیدن، هرچند گاهی زیباست، اما تهی است.
امین حیایی در نقش مردی ظاهر میشود که میان گذشته و حال، میان دِین و وجدان، در کشاکش است. در ظاهر مشخص است که چرا این تصمیم را میگیرد: او مدیون دوستش است. اما آیا چرایی و میزان این دِین به قدر کافی در فیلم کاشته شده؟ آیا بیننده متوجه این که این دو چه گذشتهای با هم داشتهاند میشود؟ یا فقط باید با چند دیالوگِ کوتاه و سطحی بپذیرد که چنین پیوند عاطفی و اخلاقی عمیقی میانشان بوده که حالا پس از درگذشت یکی از آنها، دیگری حاضر میشود معشوقاش، دخترش و مهمتر از همه پسر خودش را قربانی کند؟ اینجاست که روایت لنگ میزند. وقتی «چرایی – why» از منطقِ درونی خالی میشود، دیگر «چه چیزی – what» هم بیمعنا میگردد.
نیمهی نخست فیلم و حتی بیش از آن، به روایت عشق نوجوانانهای میگذرد که میتواند نقطهی قوت اثر باشد. شوری که در این بخش به نمایش گذاشته میشود، یادآور شور نخستین تجربهی عشق در سنینیست که عقل هنوز بر احساس سلطه ندارد. اما همین بخش نیز، وقتی به پایانبندیِ فیلم میرسد، بهناگاه قطع میشود. عشقی که با ریتمی پرشور و تصاویر گرم و زنده آغاز شده بود، ناگهان در یک سکانس کوتاه و صرفا با واکنش خیلی کوتاهی همچون پس گرفتن فندک و آتش زدن خودرویی که اولین دیدارشان آنجا رخ داده بود، تمام میشود. چرا؟ چطور میشود دو نوجوانی که تا همین لحظاتی پیش، در جهانِ احساسات غوطهور بودند، یکباره با چنین خونسردیِ بزرگسالانهای همهچیز را رها کنند؟ در این گذارِ تند، نشانهای از منطق روایی دیده نمیشود.
همین خلأ در شخصیتپردازی هم ادامه دارد. دخترِ خانواده و همسر رفیقِ درگذشته، که پانتهآ پناهیها نقشش را بازی میکند، هر دو نه بهعنوان کاراکتر، بلکه بهعنوان ابزار در فیلم حضور دارند. حضورشان بیشتر برای پر کردن خلأ روایت است تا حضور کاراکتری که قرار است حاوی مفهوم و معنی باشد. پناهیها تنها برای رقم زدن غافلگیریِ پایان در فیلم است و دختر، تنها برای آنکه قصه خالی نماند. در نتیجه دخالت دست نویسنده، آشکار و تصنعی به نظر میرسد؛ انگار شخصیتها از درونِ داستان نروییدهاند، بلکه از بیرون در آن کاشته شدهاند.
از منظر میزانسن و تصویر نیز، فیلم «غریزه» در مرز میان فرم و محتوا نوسان دارد. اسعدی بلد است قاب را زیبا بچیند؛ اما زیباییِ صرف، بدون انگیزهی درونی، در نهایت به تزیین بدل میشود. نماهای طولانی از جادهٔ روستایی، نورهای گرم و طراحی صحنهٔ نوستالژیک، به جای آنکه جهان روایت را عمیقتر کنند، صرفا نقش پسزمینه دارند. فیلم در تصویریترین لحظاتش هم به سختی میتواند اندکی معنا بسازد، چون پیشتر در «چرایی» تهی مانده است.
فیلم «غریزه» تلاشیست که میخواهد در قالبی شاعرانه از عشق و تقدیر سخن بگوید، اما اسیر همان تقدیری میشود که خودش از ابتدا بنا نهاده بود. روایت، در پایانبندیاش، به جای اینکه به عمق برود، خود را در پیچیدگیِ ظاهری و سطحی گم میکند. گویی فیلمساز چنان مسحورِ ایدهی غافلگیری بوده که یادش رفته پیشزمینههای لازم و کافی برای آن در نظر بگیرد.
و در پایان باید به نکتهای صریح اشاره کرد: تا کِی قرار است فیلمسازهای ایرانی، برای فرار از تیغ سانسور و توقیف، پناه ببرند به دورههای تاریخی؟ تا کی قرار است روایتها از اکنون جدا شوند و در قاجار و پهلوی و دوران بیزمان، معنا درهمپیچیده شود؟ وقتی فیلمی مانند غریزه با همهٔ تمهیدات تاریخیاش باز هم سالها توقیف میشود، چرا همچنان باید تن به این عقبنشینیِ تصنعی داد؟ چرا بهجای صرف هزینه برای لباس و دکور و طاق و عمارت، انرژی صرفِ ساخت جهانی نمیشود که در زمانِ حال، در شهرِ امروز و زمانهٔ اکنون رخ دهد؟ اگر قرار است فیلمی توقیف شود، بگذارید بهخاطر جسارتش باشد. اگر قرار است فیلمی دربارهٔ عشق ساخت، بگذارید شور در آن جاری باشد، نه قربانیِ غافلگیریِ سطحی و بیپایهٔ پایانبندی.


