فیلم «شکوه علفزار» (Splendor in the Grass) یک درام عاشقانه بر بستر جامعهشناسی آمریکای دهه ۳۰ میلادی است که با نگاهی آسیبشناسانه به روابط جوانان زیر سلطه تعصب کور والدین میپردازد که حاصل آن چیزی نیست جز سرکوب و سرخوردگی برای همه عمر.
الیا کازان؛ نویسنده، کارگردان و تهیهکننده آمریکاییِ یونانی الاصل و موسس اکتورز استودیو در نیویورک بود. از مهمترین مراکز آموزش بازیگری به شیوه متد اکتینگ که خروجی آن بازیگران تأثیرگذاری همچون مارلون براندو و جیمز دین بودند که در فیلم های کازان نقش آفرینی کردند.
سابقه نمایشنامهنویسی و کارگردانی تئاتر در برادوی، او را در فیلمسازی نیز به همکاری با نویسندگان ادبی برجستهای همچون تنسی ویلیامز (اتوبوسی به نام هوس، عروسک بچه)، جان اشتاین بک (شرق بهشت، زنده باد زاپاتا)، هارولد پینتر و اف. اسکات فیتزجرالد (آخرین سرمایه دار بزرگ/ آخرین قارون) و … واداشت.
در عین حالیکه همکاری کازان با کمیته فعالیتهای ضد آمریکایی مک کارتی و افشای نام همکاران سینمایی کمونیستاش؛ به عنوان نقطهای تاریک در کارنامهاش ثبت شده، فهرست جوایز و افتخارات سینمایی او از نقاط درخشان کارنامهاش محسوب میشود.
فیلمهای او با ۶۲ نامزدی در جوایز اسکار، ۲۲ جایزه را به خود اختصاص دادند که تنها ۲ اسکار کارگردانی “قرارداد شرافتمندانه/ توافق مردان” و “در بارانداز” در میان آنها قرار دارد. یک اسکار افتخاری از آکادمی علوم و هنرهای سینمایی و جوایزی از گلدن گلوب، جشنواره کن و … نیز در این فهرست جای میگیرند.
الیا کازان سال ۱۹۶۱ “شکوه علفزار” را بر اساس فیلمنامهای از ویلیام اینج ساخت که اقتباس از نمایشنامهای به قلم این نویسنده آمریکایی بود. اینج همواره در آثارش نگاهی رئالیستی به مضامین خانوادگی و عاطفی با محوریت چالشهای روانِ انسان بر بستر جامعهشناسی روز داشت.
این فیلم جایزه بهترین فیلمنامه برای ویلیام اینج و نامزدی ناتالی وود برای بهترین بازیگر زن را از جوایز اسکار به دست آورد. نامزدی وود در جوایز بفتا، نامزدی برای بهترین فیلم، بهترین بازیگر زن و مرد برای وود و وارن بیتی (که اولین نقشآفرینی سینمایی را تجربه میکرد) در جوایز گلدن گلوب از دیگر موفقیتهای این اثر هستند که بیتی توانست گلدن گلوب بهترین بازیگر تازه وارد را از آن خود کند.
عنوان فیلم؛ «شکوه علفزار» برگرفته از سروده ویلیام وردزورث؛ شاعر انگلیسی سبک رمانتیسم است که او را شاعر طبیعت و صاحب عنوان ملک الشعرای انگلستان میدانستند. قطعه شعری که در طول فیلم چند بار از زبان کاراکتر ویلما دین لومیس/ دینی (ناتالی وود) خوانده میشود؛ درحالیکه وضعیت روحی- روانی متفاوتی را به لحاظ درونی و بیرونی تجربه میکند.
داستان فیلم در ایالت کانزاس آمریکا حوالی سال ۱۹۲۸ میلادی آغاز میشود که آبستن رکود بزرگ اقتصادی آمریکا در ۱۹۲۹ است و نقشی کارکردی در روند درام و سرنوشت تراژیک کاراکترهای فیلم دارد. محور داستان عشق دختر نوجوانی از طبقه معمولی به نام دینی به همکلاسی و دوست پسرش؛ باد استمپر (وارن بیتی) است که از طبقه مرفه و سرمایهدار جامعه است.
نقطه اشتراک درونی آنها؛ نقش خانوادهها در مواجهه با رابطه عاطفی، منع شور و عشق جوانی و نزدیک شدن آنها به واسطه غرایز جنسی است. نقش تحکمآمیزی که رابطه، شخصیت و آینده دینی و باد را تحت تأثیر قرار داده و به نوعی آنها را به جنون و فروپاشی میرساند.
کازان در عین حالیکه تلاش کرده تقابل دیدگاه دو نسل را بر بستری جامعهشناسانه به تصویر بکشد، عملکرد کاراکترها را به مثابه بازتابی از جایگاه و موقعیت اجتماعی به گونهای ترسیم کرده که ناگزیری آنها موکد شود. همین رویکرد هوشمندانه؛ ریشههای رئالیستی درام و شخصیتها را بعد از گذر سالیان همچنان قابل درک و ارجاع پذیر کرده است.
بر این بستر علاوه بر اختلاف طبقانی، موقعیت اجتماعی و نگاه سنت زده خانوادهها همچون باری بر دوش این نوجوانان/ جوانان سنگینی کرده و آنها را از حق طبیعی انسانی و تجربه زیستهای که باید در زمان و حال و هوای خاص خود ثبت شود، محروم میکند.
این سویه انتقادی به شکلی ظریف علاوه بر دینی و باد بر زندگی و روابط کاراکترهای پیرامونی در شهر و اجتماع کوچکی که به تصویر درآمده، بسط یافته و وجه ریشهدار و همه شمول آن بر ابعاد جامعه مورد آسیبشناسی قرار می گیرد.
حاصل این سرکوب کجفهمانه چیزی نیست جز فروپاشی رابطه عمیق بین دینی و باد و غلتیدن به ورطه روابط موازی و بیمارگونی که شخصیت، آینده و سرنوشت آنها را به ناکجاآباد میکشاند و یک تراژدی خاموش را رقم میزند.
دینی را از رابطه یک شبه برای فراموشی پس زده شدن از سوی باد، به خودکشی و جنون و بستری شدن در آسایشگاه روانی وامیدارد. باد را از درس و دانشگاه برای دور شدن از عشق دینی، به سرخوردگی و وادادگی و در نهایت بدل شدن به یک کشاورز ساده و شوهر یک مهاجر ایتالیایی وامیدارد.
هر دو فرسنگها دور از آینده و امید و آرزوهای فردی و اجتماعی که خود و خانواده در سر میپروراندند؛ بدون آنکه از مسیری که بدون انتخاب و بیدلیل به آنها تحمیل شد، احساس رضایت کنند… آنها چارهای جز حرکت در ادامه مسیر این فرسودگی ندارند.
به همین واسطه تراژیکترین سکانس فیلم نه درگیری و جنون و مرگ عزیزان بلکه اتفاقاً صحنهای به ظاهر آرام و ساکن و کم دیالوگ از مواجهه این زوج عاشق قدیمی بعد از دو سال دوری و بیخبری است.
درحالیکه دینی از آسایشگاه روانی مرخص شده و در آستانه ازدواج با یک بیمار درمان شده؛ به شهر و خانواده و دوستانش بازگشته و با باد که پدر ورشکسته و خواهرش را از دست داده و با زن و فرزندش زندگی روستایی ابتداییای دارد، دیدار میکند.
مکثهای طولانی و معنادار دینی و باد بر چهره یکدیگر؛ گویی گذر خاطرات گذشته را در ذهن هر یک، برای مخاطب تصویر میکند…
(وه چه بی رنگ و بی نشان که منم!)*
چه دور و چه غریبه؛ گویی نشانی آشنا از گذشته بر ظاهر هیچیک باقی نمانده اما ردّ زخمهای درون تا ابد بر پیکر رنجور آنها باقیست حتی وقتی برای خود غریبه شوند… آنها محکوم به ادامه مسیر هستند.
تعبیری از شعر وردزورث که دینی سر کلاس هنگام خواندن آن، منقلب شد و کلاس درس را ترک کرد اما در پایان شعر را کامل خواند:
آن فروغ درخشان
که زمانی در برابر دیدگانم میدرخشید
اکنون برای همیشه از نظرم ناپدید شده است،
گرچه هیچ چیز شکوه علفزار و طراوت گلهای بهاری را به ما بازنخواهد گرداند
اما غمی نیست
باید قوی بود و به آنچه برجای مانده امید بست…
What though the radiance
Which was once so bright
Be now for ever taken from my sight,
Though nothing can bring back the hour
Of splendor in the grass
of glory in the flower
We will grieve not, rather find
Strength in what remains behind…
*مطلع غزلی از مولانا.
مطالب پیشین:


