هر مفهوم انتزاعی که ما انسانها درکش میکنیم به واسطهی مصداقهای آن است. مصداق یعنی مثالهایی که به شکلی آن مفهوم خاص را بازنمایی میکنند. با فکر کردن دربارهی مفاهیم مختلف میتوان مصداقهای بیشتری برای آن یافت و در نتیجه درک بهتری از آنها داشت. یکی از راههای یافتن و بیان کردن مصداق برای مفاهیم، ادبیات و داستان است. مصداقهایی که در داستانها میآید گاهی دیگرگونه به مفاهیم مینگرد یا مصداقهای جدید و خلاقانهای ارائه میدهند. یکی از داستانهای کوتاهی که مصداقی جدید برای مفهوم «خیانت» میسازد، داستان کوتاه «خواب خوب بهشت» نوشتهی «سم شپارد» است. داستان دربارهی دو پیرمرد به نام «دین» و «شرمن» است. آنها با یکدیگر در یک خانه زندگی میکنند، عادتهای مشترکی دارند و حتی لباسپوشیدنشان مثل هم است. آنها هر روز برای دیدن پیشخدمتی به نام «فی» به یک کافه میروند. یک روز شرمن متوجه میشود که دین بدون خبر دادن به او به کافه رفته و با فی دیدار کرده است. سپس وسایلش را جمع میکند و از خانه میرود.
رابطهای که میان شرمن و دین وجود دارد رابطهای بسیار جالب است. در بخشی از داستان دربارهی این موضوع چنین آمده است:
“اینها، این دوتا، همدیگر را انگار از ازل میشناختند. بزرگشدهی شهر کوچک «آلما» بودند در داکوتای جنوبی. (دستکم روی تابلوِ ادامهی پستاش اینجوری نوشته بود.) طی سالها، هر کس به راه خودش رفته بود، ولی هر بار موفق شده بودند به هم برسند؛ تا وقتی، سرانجام بعد از جدایی و مرگ زنهاشان، و رفتن بچههاشان به جهنمدرهی سیلیکون، تصمیم گرفته بودند در این خانهی یکطبقهی کوچک که آجرهای سیمانی خاکستری داشت و لب توِنتیناینپالمز بود همخانه شوند.”
دوستی آنها بسیار طولانی است و «یازدهسال آزگار» در کنارهم زندگی میکنند. اما چه چیزی این دوستی و زندگی کنارِ هم را شیرین میکند؟ رقابتی پنهان که تبدیل به نوعی قانون شده است. در ابتدای داستان صحبت از این رقابت شده است:
“اینکه کدامشان زودتر از خواب بیدار شود، برای هردو پیرمرد مایهی روکمکنی شده بود. هیچکدامشان نمیدانستند ماجرا از کجا شروع شده.”
رفتن پیش پیشخدمت و دیدن هر روزهی او نیز نوعی رقابت و قانون زندگی شرمن و دین است. اینکه آنها سعی میکنند اینکار را در شرایط برابر انجام دهند:
“هر روز ظهر دوش میگرفتند و اصلاح میکردند، پیرهن تمیز میپوشیدند، کلاههای کابوی استتسونزشان را سر میگذاشتند، بعد جادهی شوسهی کناره را میگرفتند و پیاده میرفتند سمت بزرگراه. درست قبل از اینکه به در کافه دنی برسند، هر دو، پاچهی شلوارها را میتکاندند و چکمهها را پاک میکردند، کراواتشان را وارسی میکردند که مرتب و صاف باشد، کلاهها را برمی داشتند و وارد کافهی کولردار میشدند. “
این مسئله ادامهمی یابد تا جایی که یک روز شرمن از خواب بیدار میشود و دین را سر جای همیشگی نمیبیند. او نگران همخانهاش می شود و به جستوجوی او میپردازد. جستوجو ادامهدار میشود تا اینکه شرمن تنها به کافه میرود تا شاید دین را آنجا پیدا کند؛ اما نه دین را در کافه میبیند و نه فی را. سپس میفهمد که دین، شبانه با فی قراری گذاشته است و شرمن هم بازندهی رقابت میشود و هم قانونی که بهنظر میرسد در زندگی دونفرهاش با دین داشته است از بین میرود. درواقع نبودن فی در ساعت مشخص همیشگی و قراری که دین با او داشته است، توازن قوا و ماندن در شرایط یکسان برای هردویشان را بههم ریخته است؛ چیزی که شرمن تا لحظهی آخر به آن پایبند مانده است:
“شرمن فکر کرد برود حاضر شود، تا آنموقع حتماً سروکلهی دین هم پیدا میشد. فکر کرد برای کراوات بولوش چه سنجاقی بردارد. بالاخره یک سنجاق نعلاسبی نقرهای را برداشت که میناکاری فیروزهای داشت؛ چون تنها سنجاقی بود که دین هم مشابهش را داشت. هر دوِ آنها را در گروفروشیای در ایندو خریده بودند- باز با این باور که اینها برایشان شانس میآورند.”
نتیجه این اتفاق، احساس تنهایی شدیدی است که شرمن درون خودش احساس میکند؛ و اینجاست که ما از پیشینهی او میخوانیم:
“شرمن یادش نمیآمد دقیقاً کجاست. مدتی فکر کرد شاید برگشته به آریزونا و توی طویله کار میکند. بوی خون به دماغش میخورد. مجبور شد سرش را بلند کند و به خط افق خیره شود که یادش بیاید کجاست ولی همچنان زمین آنجا را نشناخت. خیلی وقت بود که اینجوری از تنهایی وحشت نکرده بود.”
همین موضوع باعث میشود که شرمن دیگر نخواهد با دین زندگی کند. او دیگر وضعیتی مشابه دین ندارد. فی با انتخاب دین، شرمن را بازندهی رقابت انتخاب کرده است. این داستان، همانطور که دین در جایی از داستان اشاره میکند، مصداقی از «خیانت» است. با این تفاوت که مصداقی جدید است. خیانتی که از طرف شرمن احساس میشود، نه برآمده از روابط زناشویی و پارتنری است نه خیانت ایدئولوژیک. خیانتی است که میان دو دوست و همخانه صورت گرفته است و موجب بههم خوردن تعادل در زندگی دونفرهی آنها شده است و یکی را پایینتر و بازنده کرده است.
این گزاره که ادبیات برای مفاهیم انسانی و یا انتزاعی، مصداقهای مختلف تولید میکند با تجربهی زیستهی ما ارتباط مستقیم دارد. درواقع داستان با خلق موقعیت و قراردادن شخصیتها در آن موقعیت، بهجای تعریف مفاهیم، آنها را تجربهپذیر میکند. این موضوع در داستان کوتاه بیشتر خود را نشان میدهد زیرا فرمی فشرده است و عموماً بر یک نقطهی عطف با لحظهی بحرانی در زندگی شخصیتهایش تمرکز دارد. همین تمرکز باعث میشود مفاهیم انسانی و انتزاعی، نظیر خیانت که در داستان ذکر شده خواندیم، در یک لحظه از زندگی یک شخصیت بهشکل تازهای تجربه شوند. ما نیز بهعنوان خواننده درخِلال خواندن با تجربهی شخصیت سهیم شویم.
این داستان از مجموعه داستانی با همین نام، ترجمهشده توسط آقای امیرمهدی حقیقت و منتشرشده توسط نشر ماهی انتخاب شده است.


