فیلم «ویریدیانا» (Viridiana) درامی چندلایه از مقطع پرماجرای زندگی راهبهای است که آزمون سخت خودشناسی او در محک سویه نادیده زنانگیاش رقم میخورد و او را در مسیر ارتباط و زندگیای جنجالی قرار میدهد.
لوییس بونوئل؛ فیلمساز صاحب سبک اسپانیایی که در سه کشور فرانسه، مکزیک و اسپانیا فیلم میساخت، از سوی بسیاری از منتقدان و کارشناسان سینمایی بهعنوان پدر سینمای سورئال شناخته میشود. او که در گونههای مختلف سینمایی فیلم ساخته، به تعبیر جان هیوستن و اینگمار برگمان، همواره شاخصه و امضای منحصربهفرد خود را به گونهای در آثارش به ثبت رسانده است.
بونوئل که در نوجوانی دستی بر هیپنونیزم یا حداقل ادعای آن را داشت؛ معتقد بود تماشای فیلم نوعی هیپنوتیزم است که باعث میشود هوش حیاتی تماشاگر ضعیف شده و او را به شیدایی وادارد. جوانی که با دیدن فیلم صامت اکسپرسیونیستی «سرنوشت» ساخته فریتس لانگ در سال ۱۹۲۱ تصمیم گرفت خود را وقف سینما کند.
او با جنبش سورئالیسم دهۀ ۲۰ میلادی پیوندی ناگسستی دارد و دوستی نزدیک و ارتباط تنگاتنگ با سالوادور دالی (نقاش برجسته اسپانیایی) و فدریکو گارسیا لورکا (شاعر صاحب نام اسپانیایی) به پایهریزی جنبش آوانگارد سوررئالیستی اسپانیا انجامید.
همکاری جنجالی بونوئل و دالی در سال ۱۹۲۹ منجر به خلق معروفترین فیلم کوتاه جهان به تعبیر راجر ایبرت، منتقد معروف آمریکایی شد. «سگ آندلسی» یک فیلم صامت و حاصل بازنمایی خوابها و کابوسهای بونوئل و دالی بدون یک خط داستانی محوری بود که امروز نیز قابل رجوع و تأملبرانگیز است.
او در طول پنجاه سال فیلمسازی، آثار متعددی ساخت که همگی در نقطۀ تلاقی خیال و واقعیت و رویا و کابوس، ذهن مخاطب را به بازی میگیرند و جسارت و تابوشکنیهای خاص او را در باب زندگی، مرگ، عشق، مذهب، سکس، خشونت، اخلاق و… موکد میکنند.
لوییس بونوئل سال ۱۹۶۱ با الهام از رمان «هالما» نوشته بنیتو پرز گالدوس، بزرگترین نویسنده رئالیست اسپانیایی و مهمترین نویسنده اسپانیایی پس از سروانتس، فیلمنامه «ویریدیانا» را با همکاری خولیو آلخاندرو (همکار مشترک در نگارش «نازارین» و «تریستانا») به نگارش درآورد.
بونوئل تصمیم داشت همه آثار گالدوس را تبدیل به فیلم کند، اما تنها موفق به ساخت فیلم از رمان معروف «نازارین» (۱۹۵۸) و دو اثر اقتباسی «ویریدیانا» و «تریستانا» (۱۹۷۰) بر اساس آثار این نویسنده شد که در جشنوارهها و محافل سینمایی معتبر خوش درخشیدند.
«ویریدیانا» با اینکه نخل طلای کن را به دست آورد، اما از سوی کلیسای کاتولیک محکوم و کفرآمیز اعلام شد و در ادامه نیز پخش فیلم در اسپانیا ممنوع شد. بالاخره فیلم سال ۱۹۷۷، پس از مرگ فرانسیسکو فرانکو، سیاستمدار و ژنرال اسپانیایی درحالیکه بونوئل ۷۷ ساله بود در این کشور منتشر شد.
فیلم روایتی است خطی از زندگی راهبهای جوان و زیبا به نام ویریدیانا (سیلویا پینال) که در آستانۀ مراسم تحلیف و سوگند یاد کردن از سوی عمویش، دون خایمه (فرناندو رِی) که قیم مالی اوست، دعوت میشود به دیدار این مرد در مزرعه دورافتاده و مرموزش برود.
سفری که راه بازگشت به صومعه ندارد و به منزله آزمون خودشناسی ویریدیانا و مواجهه او با سویههای نادیده درونیاش بهعنوان یک زن قلمداد میشود. چه بسا مخالفت اولیۀ او برای سفر به خانه عمو هم ناشی از درک این حس درونی ناشناخته و ترسِ بر باد رفتن هاله تقدسی باشد که مثل همان تاج خار مقدس در آتش میسوزد و پای او را همچون یک زن زمینی، با نیازها و خواستهای جسمی و روحی از آسمان/ صلیب مسیح بر روی زمین فرود میآورد.
فیلمساز در طول ۹۱ دقیقه روندی پرافت و خیز برای دراماتیزه کردن مسیر این سفر اجباری طراحی کرده تا کاراکتر معصوم و فرشتهگون ویریدیانا را در تعامل با کاراکترهای متعدد پیرامونی، از یک قدیس معصوم به زنی سرکش و آسیبپذیر تبدیل کند. زنی که تضاد بیرونی او با جامعۀ اطرافش، نمودی از تضادهای درونی و سویههای سرکوب شده و پنهان شخصیتش است.
او که در ارتباطی چالشبرانگیز با عمو، زنگ خطری رسا برایش به صدا درآمده، نقطهضعف حساس خود را بهعنوان یک زن کشف کرده، والا چرا باید درخواست پیرمرد را برای پوشیدن لباس همسر درگذشتهاش بپذیرد و در کسوت عروس، او، همگان و حتی خودش را از زیبایی و البته شباهتش به متوفی خیره کند که آغاز ماجراهای جنجالی بعدی او در این خانه است؟
در چنین شرایطی یعنی تردید ناشی از تعرضِ احتمالی عمو به ویریدیانا، او بر سر دوراهی ماندن یا بازگشت به صومعه، تصمیم به رفتن میگیرد. در این موقعیت باز هم نقطهای تعیینکننده برای او رقم میخورد و با اعتراف عمو و خودکشی با طناب دار (که به نوعی کاراکتر را تطهیر میکند)، ویریدیانا مخیر شده و از دوراهی انتخاب میرهد.
اما در همین بزنگاه است که راهبه جوان در مواجهه با ارثیۀ مشترکی که عمو برای او و پسر نامشروعش؛ خورخه (فرانسیسکو رابال) گذاشته، به جای بازگشت به صومعه و پناه بردن به عبادت و پرهیزگاری، تصمیم به ماندن در خانه در کنار ساکنان جدید و پناه دادن به افراد فقیر و بی سرپناه و زندگی مسیح وار می گیرد.
در واقع خانه/ مزرعه نقش تله یا چه بسا منزلگاهی برای آزمون خودشناسی ویریدیانا را پیدا میکند که او بهواسطۀ انتخابهایش با ماجراهایی غافلگیرکننده مواجه میشود که هر کدام پوستهای از حجاب درونی روح او را کنار زده و زن را عریان و شفاف به مواجهه با خود واقعیاش وامیدارند.
همچون ماجرای درگیری با فقرا و بیسرپناهانِ متجاوز که باز هم زنانگی و معصومیت ویریدیانا مورد هجوم و تهدید قرار گرفته و این بار خورخه که خود چشم طمع به دخترعمویش دارد، او را میرهاند تا با رسیدن مأموران پلیس ظاهراً ماجرا ختم بهخیر شود.
اما واقعیت این است که ویریدیانا طی این آزمون خطیر بیش از آنکه از ماجراهای بیرونی شگفتزده شود، از مواجهه با سویههای نادیده درون خود غافلگیر شده و در کشمکشهای مداوم با خود درون و بیرون بالاخره تصمیم به عیان کردن خود واقعیاش میگیرد، بدون تاج خار و هاله تقدس و ملزومات عبادت… بدون مقاومت در برابر آنچه روح سرکشش طلب میکند.
به همین واسطه است که ویریدیانا در انتها با پای خود به در اتاق خورخه میرود و مواجهه با خدمتکار خانه؛ رامونا (مارگاریتا لوسانو) هم او را منصرف نکرده و به کارت بازی سه نفره ملحق میشود… فینالی که به دلیل مخالفت اداره سانسور اسپانیا به فیلم اضافه شد تا فینال اصلی (که ویریدیانا وارد اتاق پسرعمو شده و در را به آهستگی پشت سرش میبندد) تعدیل شود!
مطالب پیشین:


