بیژن نجدی نویسندهای بود که سبک او بسیار متفاوتتر از دیگر نویسندگان همنسلش بود. نام نجدی که میآید برای بسیاری تداعیگر چیرهدستی او در بهکارگیری زبان در داستانهایش است. این تداعی بسیار درست و بهجاست. زبانی که نجدی در آثارش بهکار میبرد زبانی به اصطلاح «فیگوراتیو» است. انتخاب واژگان و مهارت او در بهکار بردن آرایههای زبانی بسیار دقیق و درخشان است و حتی میتوان گفت داستانهایش گاهی پهلو به شعر میزند. شاید به همین دلیل باشد که نجدی بیشتر داستان کوتاه مینوشت. زیرا داستانکوتاه بهدلیل ایجاز و محدودیت زمانی به شعر شبیهتر است.
ادگار آلنپو میگوید در داستان کوتاه باید یک حس به خواننده منتقل شود. در داستانهای نجدی میتوان این موضوع را بهخوبی دید. همچنین در سبک نگارش او بهدلیل استفاده از زبان فیگوراتیو، انتقال حس داستان بهتر صورت میگیرد. پیرنگ در داستانهایش عموماً بسیار لاغر و نحیفاند زیرا تمرکز داستان بر ساختن فضا و حالوهوای آن است. پس میتوان چنین نتیجه گرفت چیزی که نجدی مینویسد میان شعر و داستان است. داستانهای او از نوع داستان کوتاه غناییاند. این نوع روایت، بسیار موجز است و زبان شاعرانهای دارد. همچنین تمرکز کاملاً بر روی انتقال احساس در داستان است.
داستان «مانیکور» نمونهی خوبی برای بررسی این ویژگی داستانهای بیژن نجدی است. پیرنگ این داستان بسیار ساده است. ملیحه، که بهنظر میرسد همسر مرتضی باشد، از دنیا رفته است و برای شستن بدن او نیاز است که با استن، لاک روی ناخنهایش پاک شود. مرتضی بهدنبالِ استون میرود و درنهایت آن را پیدا میکند.
نکتهی مهمی که در ابتدا باید به آن اشاره کرد این است که نجدی با کار کردن روی زبان، عناصر دیگر داستان را فراموش نمیکند. داستان، بهرغم نحیف بودن پیرنگ، سیر علتومعلولی درستی را طی میکند. خواستهی مرتضی، شخصیت اصلی داستان، رسیدن به استن است و او در پایان داستان به آن دست پیدا میکند. این یعنی روایت در داستان تقریبا کامل است. پاراگراف اول داستان نیز مسئلهاش، که همان مرگ ملیجه است را، مشخص میکند:
“آنهایی که میخواستند هفت قدم پشت تابوت راه بروند نتوانستند قدمهایشان را بشمرند، مرتضی نمیتوانست گنجشکهای روی سیم برق را بشمرد. آفتاب نمیگذاشت. اذان ظهر روی سروصورتش میریخت. جمعه پر از بوی دواهایی بود که برای ملیحه میخرید و حالا ملیحه وسط خیابان دراز کشیده بود. روی دست مردمی که میخواستند هفت قدم راه بروند. با همان چشمهای بستهی عکس حافظیه.”
انتخاب زاویهدید نیز انتخاب جالبی است. زاویه دید داستان سوم شخص است. زاویهدید سومشخص با فاصلهای که نسبتبه اول شخص دارد باعث شده که بتوانیم بازنمایی احوالات مرتضی را به شکل هنرمندانهتری ببینیم. برای مثال در جایی از داستان چنین آمده است:
“دکتر گفت: «حسنزاده، گفتم که نداریم.»
زنی دستش را از لای چادر بیرون آورد. دستی که ترک برداشته و سفیدک صابون لای انگشتانش پاک نشده بود. با ناخنهای حنا گذاشته دراز شد و یک بسته دارو را گرفت.
مرتضی گفت: «دکتر من از کجا میتوانم آستن…»
دکتر گفت: « شما دارید گریه میکنید؟ بهخاطر آستن؟ دارید گریه میکنید؟»”
و ما متوجه میشویم که مرتضی با دیدن دست آن زن به یاد دست ملیحه افتاده است که لاکهایش باید پاک شود و آماده شود برای دفن شدن. این موضوع مرتضی را به گریه انداخته است.
نتیجتاً عناصر دیگر در داستان نیز بهخوبی اجرا شدهاند و توجه نویسنده به زبان مانع اجرای بیکموکاست عناصر دیگر داستان نشده است.
در ابتدای یادداشت، به کم شدن فاصلهی میان شعر و داستان کوتاه در آثار نجدی اشاره شد. در داستان «مانیکور» نیز ویژگیهای شعرگونه را میتوانیم به خوبی ببینیم. برای اینکه احساسی دقیق ساخته شود و بتواند به خواننده منتقل گردد نیاز است که واژگان با دقت فراوانی انتخاب شوند. در این داستان، حس غالب، سوگ و غم است که خیلی خوب به خواننده منتقل میشود. برای مثال درجایی از داستان چنین میخوانیم:
“تابوت را از سه پله بالا بردند. روی ایوان گذاشتند بیآنکه کسی دیده شود، در چوبی اتاقی که وسطش یک حوض بود و در انتهایش یک سکوی دراز سنگی، باز شد.
ملیحه را بردند تو.
مرتضی برای سیگارش کبریت کشید.
ملیحه: اینقدر سیگار نکش مرتضی.
مرتضی: حالا دارند لباسهایش را درمیآوردند. موهایش روی سنگ ریخته. باید یکی را بفرستم، ادوکلنش را از اتاقم بردارد ببرد یک جا قایمش کند.”
ویژگی دیگری که در این داستان وجود دارد دیالوگهایی است که ملیحه در طول روایت در ذهن مرتضی میگوید. این دیالوگها مرتبطاند با اتفاقهایی که در داستان میافتد و اتفاقها در حقیقت عامل تداعی حرفهای ملیحه هستند. برای مثال در جایی میخوانیم:
“توی ماشین مرتضی شیشه را باز کرد و در بوی تندی که اطرافش را پر کرده بود، عق زد، سرش را از ماشین بیرون آورد و استفراغ کرد. مردم پیاده سرشان را برگرداندند.
ملیحه گفت: مامان میگفت مهری حامله است بوی سیگار که بهش بخوره بالا میآره.“
یا در جای دیگری چنین آمده است:
“خانم گفت: مرتضی یک کاری برام میکنی؟
مرتضی آهسته گفت: چی؟
-به کسی نگیها. به هیچکس نگیها، میتونی بری یک شیشه آستن بخری؟
مرتضی گفت: چی بخرم؟
کادر کلیحه گفت: استن. استن مرتضی. میخوان لاک ناخن ملیحه را پاک کنن.
انگشتان بلند ملیحه یک لیوان را از روی میز ناهارخوری برداشت.”
وجود ملیحه در داستان باعث تقویت حالوهوای سوگ و دلتنگی و غم در داستان شده است. درنهایت میتوان گفت که داستان «مانیکور» نمونهی داستان کوتاهی غنایی است. یادآوری یک خاطره یا احساس از ویژگیهای این نوع روایت است که در این داستان بهشکل دیالوگهایی از ملیحه که مدام برای مرتضی تداعی میشوند آمده است. به همین دلیل تمرکز در داستان بر روی حالات درونی مرتضی و احساسی است که او هنگام وداع با همسرش تجربه میکند.
این داستان از مجموعه داستان «دوباره از همان خیابانها» نوشتهی بیژن نجدی و منتشرشده توسط نشر مرکز انتخاب شده است.


