«جشن تولد» (The Birthday Party) ساخته میگل آنخل خیمنس که در جشنواره لوکارنو در پیاتزا گرانده برای هزاران تماشاگر به نمایش درآمد، سعی دارد داستانی گفته شده را از زوایای تازهای بشکافد؛ داستان پدر قدرتمند خلافکاری که در دهه هفتاد در جزیرهای در یونان فرمانروایی خاص خود را دارد و حالا در جشن تولد دختر بیست و پنج سالهاش تصمیمی مغایر با خواستههای او گرفته است.
فیلم از یک تناقض آغاز میشود؛ از حس دوست داشتن که به ترکیب ترسناکی با حس مالکیت میرسد. شخصیت مرد با پرداختی خاکستری- و به ویژه با دکلمه نهایی- قرار است از شخصیتهای یک طرفه جاهطلب و پدرسالار فاصله بگیرد، اما فیلم سعی دارد پدرسالاری را در لایههای عمیقتری از روایتش به تصویر بکشد، جایی که نیتهای یک پدرسالار، در ظاهر و از نظر خودش مثبت به نظر میرسد، اما عملکرد او یک فاجعه غیرانسانی را رقم میزند. مسأله فیلم همین است: آیا نیت خیر میتواند کنشهای منفی و غیرانسانی را توجیه کند؟ این سؤالی است که فیلم با آن دست و پنجه نرم میکند، بیآن که در انتها توانایی نفوذ در لایههای ذهنی دو شخصیت اصلیاش- پدر و دختر- را داشته باشد.
به رغم نیت فیلمساز برای روایتی متفاوت، در نهایت با فیلمی روبرو هستیم که نمونههای آن را فراوان دیدهایم. روایت قدرت در خانواده مایه آشنایی است که از نمایشنامههای کهن تا فیلمهای جدید را در برمیگیرد و این بار هم فیلمساز از یک قصهگویی جذاب فراتر نمیرود. فضای درگیر کنندهای که فیلمهای پائولو سورنتینو را به خاطر میآورد(به ویژه «زیبایی بزرگ») همه چیز را مهیا میکند تا به ضیافتی در یک جزیره دیدنی دعوت شویم که در پس و پشت جذابیت ظاهری، از پوسیدگی و کهنگی رنج میبرد، جایی که دختر در پاسخ به پسری که درباره توافق پدران خود برای ازدواج آنها حرف میزند، خیلی ساده یادآوری میکند که دیگر در قرون وسطی نیستیم.

اما تفکر قرون وسطایی پدرسالاری و مالکیت، به طرز غریبی در تار و پود روایت گسترده میشود و شخصیت اصلیاش را با پیچیدگیهای خاص خود پیش میبرد. ویلم دفو شخصیت پدر را به درستی تصویر میکند؛ مردی جاهطلب که برای رسیدن به اهدافش به هر کاری دست میزند و به نوعی داعیه خدایی دارد. مسأله «خدا بودن» به مایه اصلی فیلم بدل میشود جایی که تلاش برای کنترل همه چیز و رسیدن به همه خواستهها ، با روند طبیعت و زندگی به شکل عادی، به یک نقطه مشترک نمیرسد. فیلم با یک اخطار آغاز میشود: مردی که همه چیز دارد پسر جوانش را از دست میدهد. فیلم در واقع با مرگ آغاز میشود و با مرگ- این بار نه به شکل فیزیکی، بلکه به شکل معنوی- به پایان میرسد. در واقع مرد/خدا به شیوه خدایان یونان همه چیزش را از دست میدهد؛ از سویی تنها فرزند بازماندهاش را با جنایتی که انجام میدهد از دست میدهد و از طرفی دختر خدمتکاری که با عکسهای ممنوعه از این جزیره میگریزد، به ما میگوید که امپراتوری مخفی این مرد در این جزیره به زودی فرو خواهد ریخت. در نتیجه فیلم به مانند تراژدیهای یونان روایت سقوط خدایی است که با اعمالش از جایگاه خدایی پائین کشیده میشود.
لباسهای آدمها در میهمانی با آن که امروزی است، اما به نوعی یادآور لباسهای یونان باستان به نظر میرسد و مرد در سخنرانی خود اشاره دارد که در زیر این لباسهای جذاب، همه ما برهنهایم. این برهنگی در صحنه استخر عیان میشود، جایی که میهمانها یکییکی کاملاً برهنه میشوند و به درون استخر میپرند. این صحنه فرصتی است برای رهایی این شخصیتها از الزامات جهان مدرن و بازگشت به زندگی کهن از جمله با سکس دسته جمعی. فیلم در واقع روایتگر یک قصه کهن تراژیک در دنیای امروز است که با فاشیسم(فرانکو) و پدرسالاری مدرن پیوند میخورد و فیلمساز میخواهد اثر از نظر تصویری شستهرفتهاش را با لایههای مختلفی از تاریخ، روانشناسی شخصیتها و کهنالگوی پدر/دختر پیوند بزند که در این راه همیشه موفق نیست.


