ژان-لوک گدار در مصاحبه ای گفته: «من به “مجموعه آثار” باور ندارم. آثار مختلفی وجود دارند، ممکن است به صورت بخشهای جداگانه تولید شوند، اما “مجموعه آثار” به عنوان یک کل، آن میراث عظیم، برایم جذابیتی ندارد. ترجیح میدهم از مسیرها صحبت کنم. در طول مسیرم، فرازها و فرودهایی بوده، تلاشهایی بوده… بارها تسلیم شرایط شدهام. میدانید، دشوارترین کار این است که به دوستی بگویی آنچه انجام داده چندان خوب نیست. من نمیتوانم این کار را بکنم. اریک رومر شجاعت آن را داشت که در دوران کایه دو سینما به من بگوید نقدم از فیلم غریبهها در قطار (۱۹۵۱) بد است. ژاک ریوت نیز میتوانست چنین حرفی بزند. و ما به نظرات ریوت بسیار توجه میکردیم. اما فرانسوا تروفو، هرگز مرا به خاطر اینکه فیلمهایش را بیارزش میدانستم نبخشید. او همچنین رنج میکشید از اینکه نتوانسته بود در نهایت فیلمهای مرا به همان اندازه که من فیلمهایش را بیارزش میدانستم، بیارزش بیابد.»
گدار در این چند سطر کوتاه، نه فقط از خاطراتش با تروفو، ریوت و رومر سخن میگوید، بلکه تصویری از اخلاق نقد، رابطه دوستی و هنر، و نسبت هنرمند با گذشته خود ارائه میدهد. این متن در ظاهر درباره سینماست، اما در واقع درباره یکی از دشوارترین مسائل زندگی فکری است: چگونه میتوان کسی را که دوستش داریم نقد کنیم و چگونه میتوانیم میان اثر و صاحب اثر فاصله بگذاریم.
گدار نخست میگوید به «مجموعه آثار» یا همان ایدهی یک میراث یکپارچه و منسجم باور ندارد. این جمله در نگاه اول عجیب به نظر میرسد، زیرا تاریخ هنر معمولاً هنرمندان را از خلال «کارنامه»شان قضاوت میکند؛ از مجموعه آثار برگمان، کارنامه کوروساوا، جهان سینمایی کیارستمی یا میراث هیچکاک سخن میگوییم. اما گدار نگاه دیگری دارد. او به جای «کل»، از «مسیر» حرف میزند. مسیری که در آن موفقیت و شکست، شجاعت و تسلیم، جسارت و محافظهکاری در کنار هم وجود دارند.
این نگاه، نوعی مقاومت در برابر اسطورهسازی از هنرمند است. جامعه و تاریخ دوست دارند هنرمندان را به مجسمههایی سنگی تبدیل کنند؛ گویی هر آنچه آفریدهاند ارزش یکسانی دارد و هر اثر صرفاً قطعهای از یک شاهکار بزرگتر است. گدار این روایت را پس میزند. او اعتراف میکند که در مسیرش «بارها تسلیم شرایط شده است». این جمله اهمیت زیادی دارد، زیرا برخلاف تصویری که معمولاً از هنرمند نابغه ساخته میشود، او از ضعفها، عقبنشینیها و مصالحههایش سخن میگوید.
از منظر جامعهشناسی هنر نیز این نگاه مهم است. پییر بوردیو معتقد بود میدان هنر، میدان کشمکش و قدرت است و هنرمندان همیشه در شرایطی آرمانی خلق نمیکنند؛ آنها زیر فشار بازار، سیاست، سانسور، سرمایه و مناسبات حرفهای قرار دارند. گدار با یک جمله کوتاه، همین واقعیت را به زبان شخصی بیان میکند: «بارها تسلیم شرایط شدهام.»
اما شاید مهمترین بخش متن، جایی باشد که میگوید دشوارترین کار این است که به دوستی بگویی آنچه انجام داده خوب نیست. این جمله، بحران اخلاقی نقد را آشکار میکند. نقد واقعی تنها در فاصله و بیگانگی شکل نمیگیرد؛ گاهی باید کسی را نقد کرد که دوستش داریم، با او نان خوردهایم، در یک مجله کار کردهایم یا سالها در یک مسیر فکری کنار هم بودهایم.
در بسیاری از جوامع، از جمله در فضای فرهنگی ما، نقد اغلب به دو شکل افراطی درمیآید: یا ستایش مطلق است یا تخریب مطلق. اگر کسی دوست ما باشد، همه آثارش شاهکار تلقی میشود و اگر از دایره دوستی خارج شود، ناگهان همه چیزش بیارزش میشود. گدار از امکان سومی حرف میزند؛ اینکه بتوان دوست بود و در عین حال صادق ماند.
او از اریک رومر و ژاک ریوت با احترام یاد میکند، زیرا آنها شجاعت داشتند به او بگویند نقدش بر «غریبهها در قطار» ضعیف بوده است. اینجا نقد به معنای دشمنی نیست، بلکه نوعی مسئولیت اخلاقی است. منتقد واقعی کسی نیست که همیشه تأیید کند؛ گاهی ارزشمندترین هدیهای که میتواند به دیگری بدهد، مخالفت صادقانه است.
در روزگار شبکههای اجتماعی، این شجاعت بیش از گذشته کمیاب شده است. بسیاری از روابط فرهنگی بر مبنای مبادله تعریف میشوند؛ من از تو تعریف میکنم تا تو نیز از من تعریف کنی. ستایش تبدیل به نوعی سرمایه اجتماعی شده است و نقد، هزینهای سنگین دارد. در چنین فضایی، سکوت آسانتر از مخالفت است و تعریف کردن بسیار کمهزینهتر از حقیقت گفتن.
ماجرا میان گدار و تروفو نیز از همین نقطه آغاز میشود. گدار میگوید تروفو هرگز او را نبخشید، زیرا فیلمهایش را بیارزش میدانست. این جمله یادآور حقیقتی تلخ است: بسیاری از هنرمندان خواهان نقد نیستند؛ آنها خواهان تأییدند. تا زمانی که تحسین شوند، نقد را نشانه آزادی و گفتوگو میدانند، اما هنگامی که نقد متوجه خودشان میشود، آن را به دشمنی شخصی تعبیر میکنند.
شاید دردناکترین بخش جمله آخر باشد؛ جایی که گدار میگوید تروفو رنج میکشید از اینکه نتوانسته بود فیلمهای او را به همان اندازه بیارزش بداند که گدار فیلمهای تروفو را بیارزش میدانست. این دیگر فقط اختلاف سلیقه هنری نیست؛ اینجا پای غرور، رقابت، حسادت و نیاز به تأیید به میان میآید. حتی در میان بزرگترین چهرههای موج نوی فرانسه نیز این احساسات وجود داشتهاند.
این بخش از سخنان گدار ما را از یک توهم رایج دور میکند؛ اینکه جهان روشنفکری و هنر، جهانی پاک و فارغ از رقابتهای انسانی است. نه، هنرمندان نیز مانند دیگران حسادت میکنند، رنج میکشند، مقایسه میشوند و از قضاوت دیگران آسیب میبینند. تفاوت تنها در این است که این کشمکشها در حوزه زیباییشناسی رخ میدهد.
بازگشت به ایده «مسیر» در پایان متن معنای تازهای پیدا میکند. اگر هنر را یک «مجموعه آثار» منجمد ببینیم، ناچاریم هنرمند را یا کاملاً بپذیریم یا کاملاً رد کنیم. اما اگر هنر را یک «مسیر» بدانیم، میتوانیم بگوییم فلان اثر مهم است و اثر دیگر شکست خورده؛ این فیلم درخشان است و آن فیلم ضعیف؛ این دوره خلاقانه بوده و آن دوره نه.
این نگاه، ما را از بتسازی نجات میدهد. هیچ هنرمندی همیشه بزرگ نیست و هیچ هنرمندی همیشه شکستخورده نیست. همانطور که هیچ انسانی تنها از موفقیتهایش ساخته نشده است.
شاید مهمترین درس این سخنان گدار همین باشد: نقد واقعی زمانی آغاز میشود که بتوانیم اثر را از صاحب اثر جدا کنیم، دوستی را از داوری مستقل نگه داریم و به جای پرستش «کارنامهها»، مسیرهای پرپیچوخم انسانها را ببینیم؛ مسیرهایی پر از اشتباه، عقبنشینی، شکست، جسارت و تلاش. هنر، پیش از آنکه یک بنای کامل و باشکوه باشد، جادهای ناتمام است که هنرمند در آن بارها زمین میخورد، بارها اشتباه میکند و گاهی نیز شاهکاری میآفریند. شاید ارزش واقعی یک هنرمند نه در بینقص بودن آثارش، بلکه در ادامه دادن همین مسیر باشد.


