حسن الشامی
ترجمۀ افشین رضاپور
نر-مادگی
نر-مادگی و زَنامَردی واژههایی هستند که استعداد زنانهی تولد بخشیدن را در یک مرد یا ــ در بعضی موارد ــ توانایی مردانهی باردارکردن را در یک زن (که مرد-زنی نیز نامیده میشود) به تصویر میکشند. در زمینهی ترکیب کارکردهای زادآور دو جنس، این جنبه از دوجنسی بودن با اعمال جنسیای که ممکن است برچسب همجنسخواهی و/ یا ناهمجنسخواهی بخورد تفاوت پیدا میکند. گفته شده است که تعریف گستردهتر مفهوم «زَنامَردی» نوعی حالت آشتی و همکاری را نشان میدهد، بین جنبههای مردانه (عقلانی) و جنبههای زنانه (شهودی) روان انسان، بین ویژگیهای تحمیلی از سوی اجتماع و طرز رفتار دو جنس زن و مرد، یا بین رهیافتهای مردانه (تحلیلی) و رهیافتهای زنانه (ترکیبی) به واقعیت.
یونگ مفهوم زَنامرد را نوعی نمایش یکپارچگی ناخودآگاه میداند که به شکلی کهنالگویی به وضعیت ازلی ذهن (ناخودآگاه جمعی) اشاره میکند و در آن زادوولد و تفاوتهای جنسی یا کاملاً یکی میشوند، یا بهشدت تفکیکناپذیر میشوند. این کهنالگو، یا جریان سیال احساسات، تبدیل به نمادی وحدتبخش یا نماد پیوند خلاقانهی اضداد شده است. الیاده و اوفلاهرتی خاطرنشان میکنند که زَنامَردان را میتوان به دو گروه تقسیم کرد: مردان و زنان جداگانهای که یکی میگردند، و شخص واحدی که به دو بخش نر و ماده تقسیم میشود؛ زنامرد تقسیمشونده بسیار متداولتر است.
در مطالعات فولکلور، نر-مادگی بهخودیخود مشخص نشده است، نه مدخل خاصی در کتاب نمایهی موتیفها به آن تخصیص یافته و نه یک نوع داستانی را تشکیل میدهد. با وجود این، دامنهی تکرار آن در ادبیات و فولکلور مورد توجه قرار گرفته و به شکل موتیفهای جزئی، که در دیگر فصول یا دیگر بخشهای الفبایی بسط یافته، تعیین گشته است. این شرح و تفصیلها موارد زیر را شامل میشوند: «آفرینندهی نر-ماده: آفریننده نیممرد نیمزن است یا زن و مرد در نظر گرفته میشود» (به نقل از منابع یونانی، مصری، هندو، و آزتک)؛ «زَنامَرد: شخصی با اندامهای جنسی زنانه و مردانه» (به نقل از منابع یونانی و ناواهو آمریکای شمالی)؛ «مرد حامله» (به نقل از منابع ایرلندی، ایسلندی، اسکیموها [گرینلند]، سرخپوستان آمریکای شمالی، و آفریقایی [باسوتو])؛ و «مردی که به موجودی ماده (انسان یا حیوان) تبدیل شده، فرزندی به دنیا میآورد»، به نقل از اساطیر ایرلند.
زَنامَردی در اسطورههای آفرینش باستان
در اسطورههای باستان، زَنامَردی نقشی اساسی در توضیح پیدایش زندگی ــ به هنگام آفرینش و توسط یک آفریننده ــ بازی میکند. در مصر باستان، دوجنسگی در مراحل آغازین آفرینش دخیل است: نون (یا نو) آشوب است ــ یا آبهای هرز ازلی که در آنها همهی آفرینش جاری است ــ و چهار قورباغهی دوجنسه و خدایان مارسر نگهبانیاش را میدهند. آشکارتر از این، آتومِ خدا نیز به نظر میرسد ایزدی دوجنسه به شمار میرفته و گاهی او را «سرور-بانوی بزرگ» خطاب میکردند. مصریها، که آفرینش را فقط از جنبهی زایش جنسی درک میکردند، از طریق این مفهوم میتوانستند آتوم را نیروی آفرینندهی بسیار قدرتمندی معرفی کنند که چیزی را مرهون میانجیگری نیروی دیگری نبود. به همین ترتیب، موتِ ایزدبانو را نیز به صورت نر ماده تصور میکردند: موت گرچه زوجهی آمون است و با او یکی از چهار زوج آسمانی و آفریننده را تشکیل میدهد، گفته میشود که دوجنسه نیز هست. برخی از پژوهشگران این باور را شیوهای میدانند که جایگاه موت را به عنوان مادر همهی موجودات زنده تقویت میکند.
شکل دیگر بیان این مفهومْ موتیف بسیار مهم حاملهشدن مرد به خاطر خوردن یا نوشیدن چیزی است؛ این را میتوان در گزارش مصر باستان از نزاع بین حورس و سِت بر سر فرمانروایی یافت. سِت ــ که به حورس پیشنهادی همجنسگرایانه داده ــ در دام نیرنگ مادر حورس، ایزیس، میافتد و کاهویی را میخورد که منی حورس بر روی آن قرار دارد. سِت حامله میشود و ماه را به دنیا میآورد.
توصیف زوجهای نر-مادهای که به دنبال آمیختن و یکیشدن با هم هستند با این مفاهم و باورها مرتبط است. نوت (آسمان) و جِب (زمین) مصری خواهر و برادری هستند که توسط شو (هوا) از هم جدا شدهاند و در پی دوباره به هم پیوستن و رسیدن به ذات قبلی خود به عنوان موجودی یگانهاند. همانطور که آلما س. فریمن (۱۹۸۸) نشان میدهد، این مضمون کهنالگویی در دیگر فرهنگها نیز وجود دارد. در اساطیر یونانی، نمونههای معروف آفرینش در عین حال خدایی نر-ماده یا زَنامَرد را به نمایش میگذارند که در وحدت بازمینِ مادر و آسمانِ پدر به سر میبرد ــ وحدتی که مسئول دوگانگی و چندگانگی در جهان است. به علاوه، در اساطیر هندو، هم پوُرانَهها (گردآوریشده در حدود قرون چهارم تا یازدهم میلادی) و هم اوپانیشادها (حدود قرون دهم تا هفتم پیش از میلاد) شامل روایاتی هستند در مورد جداشدن خدایی که از ابتدا نر-ماده بود.
فریمن همچنین اشاره میکند که تائوئیسم، دستگاه اعتقادیای که چینیهای باستان میکوشیدند با کمک آن جهان را تبیین کنند، بیان روشنی از نر-مادگی را شکل میدهد. تائو (مرد) ــ وحدت یکپارچهای که پس پشت تمام پدیدههای زمینی قرار دارد ــ موجب پدیدارشدن نیروهای یین (ماده) و یانگ (نر) میگردد که بر دوگانگی طبیعت دلالت دارند. بر اساس اندیشهی چینیان باستان، روابط دوستانهی یین و یان در جهان و در انسانها تمام تضادهای طبیعت را حل میکند و سعادت را برای جهان به ارمغان میآورد.
در سفر پیدایش (1: 27) قبل از این که حوا از دندهی آدم پدید آید، خدا انسان را به صورت خود، یعنی «مرد و زن»، میآفریند؛ بنابراین، آدم و خدای یهودی-مسیحی نر-ماده هستند. به همین ترتیب، موجود متعالی در اساطیر آفرینش سرخپوستان آمریکا معرف یک کل نر-ماده است که از آن زن و مرد آفریده میشوند. برای مثال، اسطورهی آفرینش قبیلهی شاین «چگونه جهان ساخته شد»، از مِیهیُو، روح مطلق، حرف میزند که مرد را از دندهی راست و زن را از دندهی چپ برگرفته از تن خود درست میکند. داستانهای باستانی آفرینش نه تنها تفکیک یک نر-مادهی آغازین را به دو موجود شرح میدهند، بلکه بسیاری از آنها نیمههایی را توصیف میکنند که، پس از جدایی، تلاش بیوقفهای را در پیش میگیرند تا دوباره متحد گردند و حالت آغازین یکپارچگی را بازگردانند.
زَنامَردی در فولکلور
در روایتهای معاصر، نمودهای اعتقادات زَنامَردی گویا عمدتاً در دو حوزه پدیدار میشوند: در تفسیرهای عامیانه از باورهای مذهبی تثبیتشده (بهویژه باورهای سامی: در یهودیت، مسیحیت، و اسلام)، و در قصههای عامیانهی معمولی.
در حوزهی اول، یا آنچه میتوان ناماش را «مذهب در میان تودهها» گذاشت، حقیقت ناسازگار این است که فقط یک شیطان نر (لوسیفر، ابلیس) از بهشت رانده شد، اما اعتقاد بر این است که انبوهی از اعقاب شیطان مقیم جهان هستند. این ناسازگاری بدین شکل توضیح داده میشود: ابلیس (شیطان) نر-ماده شیاطین مرد و شیاطین زن را پدید میآورد؛ تفسیری مرتبط ماجرا را این گونه بیان میکند: اندامهای جنسی به بدن شیطان افزوده شدند: قضیب به ران سمت راست و مهبل به ران سمت چپ. گونهای از این مضمون بدین صورت است که شیطان با خودش نزدیکی کرد و چهار تخم گذاشت و اعقاباش از آن تخمها بیرون آمدند (مقایسه کنید با موتیف «باردارشدن به خاطر نوشیدن اسپرم»).
یک روایت اعتقادی مرتبط، که از روایات مسلمانان برگرفته شده، توضیح میدهد که چگونه «مردی که تبدیل به موجودی ماده شده بود (انسان یا حیوان) فرزندانی به دنیا میآورد». این داستان به عنوان یک حکایت تجربهی شخصی روایت میشود (یعنی قهرمان داستان، که ناماش خرافه[1] ــ یعنی «اسطوره» ــ است، روایتاش میکند.) گزارش او را میتوان به شکل زیر خلاصه کرد:
پروازکنان [از شهرم] رهسپار سفر شدم. تشنگی شدید آزارم میداد. به چاهی رسیدم و پایین رفتم تا آبی بنوشم. از درون چاه صدایی ملکوتی بر سرم فریاد کشید: «صبر کن!» اما من نوشیدم. بعد صدای درون چاه گفت: «اگر مرد است، خدا او را به زنی تبدیل کند؛ و اگر زن است، خدا او را به مردی مبدل سازد!» و حالا بیا و ببین: من تبدیل به زن شدم. به شهر رفتم. مردی با من وصلت کرد و از او دو پسر آوردم. سپس آرزومند بازگشت به شهر خودم شدم. در راه بازگشت از همان چاه آب نوشیدم. صدا گفت: «اگر مرد است، خدا او را تبدیل به زنی کند؛ و اگر زن است، خدا او را به مردی مبدل سازد!» به همان مردی تبدیل شدم که بودم. به شهری که در آن میزیستم، رسیدم. با زنی وصلت کردم؛ او برایم دو پسر آورد. داستان این گونه پایان مییابد: «بدین ترتیب، [ به عنوان یک مرد] من دو پسر از کمرم دارم؛ و دو پسر[ که قبلتر به دنیا آمدند] از رحِمام!» گرچه این روایت از نفرینی سخن میگوید اما مسلماً داستانی است دربارهی زَنامَردی.
مرد حامله
در قصههای عامیانهی معمولی، یکی از نمودهای بارز این کهنالگو مضمون «مرد حامله» و فرزندان او است. در زادهشده از ماهی، داستانی که فقط در اسکاندیناوی روایت شده است، مردی ماهیای میخورد را که باید به زناش بدهد و باردار میشود. دنبالهی داستانْ شرح تجربهی فرزندانی است که از حاملگی آن مرد به دنیا آمدهاند. این قصه را میتوان به شکل زیر خلاصه کرد:
مردی از دستورات زناش سر میپیچد و غذایی جادویی (معمولاً یک میوه) را که قرار است زن را باردار کند میخورد؛ مرد حامله میشود. وقتی زمان زایمان فرا میرسد، زناش به او دستور میدهد تا به جنگل (یا صحرا) برود و اگر بچه پسر بود، او را به خانه بیاورد و اگر دختر بود، رهایش کند. او از طریق یک بخش غیرعادی بدناش (مثل زانو، نرمهی ساق پا و غیره) دختری را به دنیا میآورد و طبق دستور زناش او را رها میکند. پرندهای وحشی (معمولاً باز یا عقاب) کودک را بر فراز درختی بزرگ میکند. شاهزادهای او را میبیند (یا عکساش را در آب، یا وقتی که دختر در مراسم ختنهسوران شرکت کرده) و دل میبازد اما نمیتواند به دستاش بیاورد. پیرزنی با نیرنگ دوشیزه را از درخت پایین میآورد. دختر اسیر میشود و با شاهزاده ازدواج میکند. انواع گوناگون مضمون حاملگی مرد از شبهجزیرهی اسکاندیناوی و دیگر بخشهای اروپا، آسیای صغیر، شبهجزیرهی ایبِری (و امتداد فرهنگیاش در آمریکای جنوبی) شمال آفریقا و خاورمیانه ــ بهویژه در منطقهی درهی رود نیل (و سومالی) ــ و نواحی مختلف آفریقای سیاه گزارش شده است. روایت آفریقای سیاه به نظر میرسد که روایتی اعتقادی (مثل روایت مقدس، اسطوره، افسانهی اعتقادی و غیره) باشد با کارکردهای سببشناختی ــ یا لااقل تا چندی پیش این گونه بوده است.
مردی (معمولاً یک شکارچی) از طریق زانویش فرزندانی را به دنیا میآورد. آنها را بر فراز درختی مینشاند و اخطار میکند که جز برای او طنابی پایین نفرستند تا مبادا کسی از درخت بالا برود و به مسکن آنها دست پیدا کند. یک غول (یا یک گرگ یا حیوان خونخوار مشابه یا دشمنی) یکی از کودکان را میفریبد تا طنابی به پایین بفرستد. غول از درخت بالا میرود و بچهها را میخورد. وقتی پدر بازمیگردد و از ماجرا مطلع میشود، غول را به مبارزه میخواند و شکماش (یا پنجهاش) را میدَرَد. بچهها زنده بیرون میآیند. آنها نیاکان قبایل مختلف در آن ناحیه میگردند. گونههای آفریقایی دیگری نیز از قبایل کیکویو، آکامبا و ماسایی موجود است. این داستان همچنین از آفریقای جنوبی (باسوتو)، آفریقای غربی (یوروبا) و آفریقای مرکزی گزارش شده است.
ادبیات و فرهنگ عامیانه
نمودهای این کهنالگو در طیف وسیعی از اشکال ادبی رسمی و عامیانهی سراسر جهان نفوذ کرده است. یکی از نمودهای اخیرش شاید فیلمی با عنوان کوچکتر (۱۹۹۴) باشد. در این فیلم هالیوودی، شخصیتی بانفوذ و قهرمانی در فرهنگ عامه ــ با نقشی شبیه به نقش شخصیتهای اسطوره ای-افسانهای جهان باستان ــ باردار میشود و نوزادی را به دنیا میآورد. از این لحاظ، هنرپیشهی مدرن (آرنولد شوارتزنگر) انگار جریان کهنالگویی عواطفی را به نمایش میگذارد که شخصیتهایی اساطیری چون آتوم، سِت و زئوس را شکل دادند، خدایانی که در کنش دوجنسیتی یا زنامردانهی مرد بارداری که کودکی به دنیا میآورد بر او مقدم هستند.
در ادبیات نخبه گرا، از مضمون زَنامَردی چنان برداشت گستردهای شده است که نیازمند تفسیر میباشد. نمونهای از چنین برداشتی این دیدگاه فریمن است که در دوران رنسانس ویلیام شکسپیر به عنوان نمایندهی اصلی «بینش زَنامَردی» ظهور کرد. چارچوب این بینش بر حسب نقشهای زَنامَردانهای که گفته میشود شکسپیر، همچون نویسندگان یونانی، به شخصیتهای خاص داده مشخص میگردد. یکی از چنین شخصیتهایی آریل، روح کوچک پرشروشوری در نمایش توفان است، که هویت جنسی خود را به چالش میگذارد[2]. فریمن در عین حال تأکید میکند که شکسپیر ماهرانه از سنت رنسانس در نشاندادن دخترانی با چهرهی مبدل پسرانه و پسرانی با چهرهی مبدل دخترانه در نمایشهایی مثل دو نجیبزادهی ورونایی و هر طور شما دوست دارید استفاده کرد. او نتیجه میگیرد که «تغییر چهره برای شکسپیر همیشه به معنای جعلکردن نیست.» بلکه «ممکن است نشانهی دیگری از طیف گستردهی نقشهای ممکن برای افراد باشد، به شرط این که بتوانند ظواهر مناسب آن چهرهی دیگر را بیابند.» درامهای شکسپیر ــ مثل تراژدیهای یونان ــ در عین حال کنش متقابل بین ویژگیهای متضاد مردانه و زنانه را بیان میکنند؛ به علاوه، نشان میدهند که به منظور اجتناب از آشوب و ویرانی باید تعادل مناسبی بین این دو اصل متضاد برقرار کرد (فریمن، ۱۹۸۸، ۵۳-۵۴).
میتوان نشان داد که دیگر شخصیتهای زن قدرتمند آثار شکسپر از داستانهای عامیانهی آن دوران برگرفته شدهاند: این شخصیتها شامل کاترین در رامکردن زن سرکش (حدود ۱۵۹۳) و پورشا در تاجر ونیزی (حدود ۱۵۹۶) هستند. در بسیاری از گونههای عربی، قرار داد «یک پوند گوشت» بین پدر دختر (دختری که همان پورشای شکسپیر است) و شوهر آیندهی دختر بسته میشود. دختر که خود را به شکل یک قاضی یا حکمران درآورده، شوهرش را از شر آن پیمان هولناک با پدر زن خلاص میکند. در جملات بسیاری از راویان مؤنث قصههای متعلق به مضمون زن پیروزمند، زنی باید تبدیل به مرد گردد. در طول اعصار و در سراسر جهان، مضامین «مردی که تغییر چهره میدهد و لباس زنانه میپوشد» و «زنی که تغییر چهره میدهد و لباسهای مردانه میپوشد»، همراه با روایتهای همبسته با آنها، همواره تکرار شدهاند. این مضامین هم در گزارشهایی که قصد بیان حقیقتی را داشتهاند دیده میشوند و هم در گزارشهایی که صرفاً قصه و داستان هستند. بنابراین، این مضمونِ همیشهحاضر احتمالاً نیرویش را مدیون سرشت کهنالگویی خود و این حقیقت است که سه مورد از چهار کهنالگوی بنیادی یونگ را در خود میگنجاند:
پِرسونا، آنیما، آنیموس و سایه. پِرسونا (یا بیرونیترین وجه شخصیت) خود واقعی را پنهان میکند؛ نقابی است که فرد در انظار عمومی میزند و همسنگ مفهوم نقش بازیکردن است. آنیما ویژگیهای زنانه در مرد است. آنیموس ویژگیهای مردانه در زن است. سایه (یا خود تاریکتر) بخش پستتر و جانورگونهی شخصیت است؛ سایه چیزی بدوی در سرشت انسانی ماست. انواع داستانی متعددی بر شخصیت زن پیروزمند در مقام مرد، «زنی که تغییر چهره میدهد و لباسهای مردانه میپوشد»، استوار هستند. موتیفهای قرینه ــ مثل «آزمون جنسیت: برای شناسایی کسی که نقاب جنس دیگر را به چهره زده» ــ جزئیات الگوی روایتی را در اختیار میگذارند. انواع داستانی در این مجموعه شامل موارد زیر هستند: «جستوجو با لباس مردانه» ــ زیرمجموعهی «جستوجو برای شوهر گمشده»؛ «نامزد رهاشده: خدمتکردن در کسوت نوکر [ در لباس مردان]»؛ «دختری که خود را به شکل مرد درآورده نظر ملکه را جلب میکند»؛ «دختر به عنوان سرباز»؛ «دختری که لباس مردانه پوشیده پادشاه را فریب میدهد»؛ و انواع داستانی جدید: «دختری که همچون پسر بزرگ شده عاشق پسری میگردد که باید نامزد او میشد» (همبازی)؛ و «دختر در یک مسابقهی ارزشمند از پسر (معمولاً بزرگترین پسرعموی پدری یا مادریاش) میبَرَد ــ مثل همیشه او نقابی مردانه به چهره دارد» .
در پایان باید اشاره کرد که یونگ معتقد بود کهنالگوی زَنامَردی کارکردهای فایدهگرایانه دارد. او با اشاره به نقش زَنامَردی (و همتایش، نر-مادگی) در فرهنگ و جامعه تأکید میکرد: «زَنامَردی علیرغم هیولاواربودناش کمکم تبدیل به کنترلکنندهی نزاعها و پایاندهندهی رنج و اندوه شد و این معنا را تقریباً در مراحل اولیهی تمدن به دست آورد» (یونگ، ۱۹۵۸، ۱۳۹-۱۴۰). به نظر میرسد اطلاعاتی که قبلتر از آن صحبت شد ــ و بر اساس آن تجربهی یک زَنامَرد به «آزادشدن» انسانی اسیر کمک میکند ــ بر تأکید یونگ صحه میگذارد.
[1]. Khurfah
[2]. لازم به توضیح است که در طول تاریخ گاهی نقش آریل را بازیگران مرد ایفا کردهاند و گاهی بازیگران زن ـ م.


