اجرای نمایش «بیپدر» به کارگردانی محمد مساوات یکی از پربازدیدترین آثار ماههای اخیر در فضای تئاترهای شهر تهران است؛ نمایشی که نهتنها به دلیل پیشینهٔ پررنگ و پرحاشیهٔ کارگردانش با اقبال عمومی روبهرو شده، بلکه نوع مواجههٔ آن با یک قصهٔ آشنا و کودکانه و دگردیسیاش به ساختاری تمثیلی و تلخ، جذابیت آن را دوچندان کرده است.
بازگشت محمد مساوات به صحنهٔ تئاتر تهران، با استقبالی بیسابقه همراه شد. بلیتهایی که در عرض چند ساعت به فروش رفت و مخاطبانی که مشتاقانه به دیدن تازهترین اثر یکی از شاخصترین کارگردانان تئاتر امروز ایران شتافتند. شاید این شور و استقبال، بیارتباط با دوری چندسالهٔ مساوات از فضای رسمی تئاتر ایران هم نباشد؛ دوریای که برای برخی از مخاطبان، بار سیاسی دارد و با معناسازی خاصی نیز همراه است.
اما هنگامی که سروصداها میخوابند و نورها خاموش میشوند، آنچه باقی میماند، صرفا خود اجراست. چیزی که از «بیپدر» به جا میماند، ترکیبی است از بازیهای ستایشبرانگیز، طراحی صحنهای خلاقانه، اما روایتی که در نیمهٔ راه نفس کم میآورد.
انرژی بالا، بیان پخته، تمرکز بیوقفه و هماهنگی دقیق میان بازیگران، نشان از تمرینات مستمر و دقیق پیش از اجرا میدهد. بیتردید مهمترین امتیاز این اجرا، بازی بازیگرانِ آن است. بدنهایی که روی صحنه حرکت میکنند، نفس میکشند، عرق میریزند، فو می ریزند و باز سربر میآورند. بازیگران بدون لحظهای افت کیفیت، در طول حدود ۹۰ دقیقه اجرا، تمامقد روی صحنه میدرخشند. بهویژه در لحظاتی که جابهجایی میان حالات روانی یا حتی تغییر جنس شخصیت (از گرگ به بز و برعکس) رخ میدهد، تماشاگر با بازیهایی کاملا کنترلشده، پویا و تأثیرگذار مواجه میشود که اجرا را سرپا نگه میدارند.
یکی از ویژگیهای قابلتوجه نمایش «بیپدر»، طراحی صحنهایست که نهتنها کارکرد زیباییشناسانه دارد بلکه به بخشی از زبان روایی اثر تبدیل شده؛ و در عین مینیمال بودن، خلاقانه است. در صحنه، با مقطع عرضی یک راهپله مواجهیم که بر دیوارهای آن انبوهی از نئونها چسبیده شده. نئونهایی که در لحظات خاصی روشن میشوند و مستقیم به کلمات یا اشیایی اشاره دارند که در دیالوگها بیان میشوند؛ از هویج و بادمجان گرفته تا عناصر تمثیلیتری چون اعضای داخلی بدن انسان. طراحی صحنه در اینجا صرفا تزئینی نیست، بلکه عنصری زنده و پویا در اجراست؛ به کمک متن میآید و در لحظههایی خاص فعال میشود تا مفهومی از لابهلای واژهها را عینیتر کند. این شیوه از طراحی، رابطهای مستقیم با روایت برقرار میکند. در لحظات اول، این طراحی خلاقانه جلوهگری میکند و جذابیت دارد، اما از آنجایی که طراحی صحنه در طول ۹۰ دقیقه اجرا تغییر خاصی نمیکند و کنش صحنهای بر بستر همین فضا جریان دارد، در نیمهٔ دوم اجرا تبدیل به نقطهای ایستا و خستهکننده میشود. آنچه در ابتدا بهواسطهٔ خلاقیتش چشمگیر بود، در انتها تنها یک پسزمینهٔ ثابت و خنثی باقی میماند.

در روایت، مساوات، داستان آشنای «شنگول و منگول و حبهانگور» را دستمایه قرار داده و با تغییراتی اساسی آن را به داستانی مدرن، تلخ و استعاری بدل کرده است. در این روایت، مامان بزی با آقا گرگه ازدواج کرده و آقا گرگه فرزندی به نام «گرگک» دارد. گرگک بهدنبال غریزهاش میخواهد شنگول و منگول را بخورد، اما پدرش مانع میشود. مامانبزی از آقا گرگه میخواهد که دیگر گرگ نباشد تا پیوند خانوادگیشان حفظ شود؛ و به همین ترتیب آقا گرگه کمکم تبدیل به بزی ترسو میشود. اما این ازدواج همچنان پایههایی سست دارد چرا که با این تغییر، تعادل خانواده به هم میریزد. حالا که گرگی در کار نیست، دیگر خبری از غذا هم نیست. بزها تصمیم میگیرند خودشان گرگ بشوند و به دنبال غذا از خانه خارج شوند؛ اما بیرون از خانه سرد و زمستان است و چیزی پیدا نمیشود. در نهایت، بچهبزها به این نتیجه میرسند که گرگها با همهٔ درنده بودنشان، اما آنقدر ترسو نیستند که خودشان را بخورند. اینجاست که بزهایی که حالا گرگنما شدهاند، تصمیم میگیرند برای زندهماندن، خودشان را بخورند! استعارهای عمیق از جامعهای که در آن نقشها، هویتها و مرزهای سنت و مدرنیته، قدرت و ضعف، ترس و خشونت، و بقا و فروپاشی با هم در ستیزند.
این اجرا بهوضوح لایههای استعاریاش را از فضای اجتماعی-فرهنگی و حتی سیاسی ایران میگیرد. از بنبستهای خانوادگی، شکاف میان نسلها و بحران معنا در نقشهای سنتی گرفته تا ترسهای درونی جامعه، همه و همه در روایتی نمادین تجلی پیدا میکنند. «بیپدر» از جامعهای میگوید که در غیاب منابع، امید و افق روشن، به مرحلهٔ «خودویرانگری» میرسد.با این حال، نمایش از کاستیهایی هم رنج میبرد. نخستین مشکل، افت تدریجی قدرت روایت در نیمهٔ دوم اجراست. ساختار ایستای صحنه و عدم تنوع بصری یا حرکتی در کنار روایتِ قابل پیشبینی، موجب میشود که پس از میانهٔ نمایش، تماشاگر دچار خستگی شود. میزان کشش دراماتیک روایت، برای حفظ جذابیت در طول ۹۰ دقیقه کافی نیست. همچنین اصرار بیش از اندازه بر جزئیات بازی، هرچند در ابتدا تحسینبرانگیز است، اما در نبود تحول روایت یا تعلیق تازه، کافی نیست.
مشکل دیگر نمایش، حجم بالای دیالوگهاست. دیالوگهایی که گاه بدون توقف، پر از تکرار و با سرعت بسیار زیاد ادا میشوند و ذهن مخاطب را خسته میکنند. این انباشت دیالوگ، گاهی بهجای انتقال حس و درک عمیق، به نوعی پنهانکردن ضعفهای ساختاری نمایش بدل میشود. همچنین، سطح کیفی دیالوگها در برخی بخشها یکنواخت یا سطحی میشود و از قدرت بالقوهٔ نمایش برای انتقال مفاهیم عمیق با زبانی ساده میکاهد. تراکم بالای دیالوگ نهتنها به پیشبرد روایت کمکی نمیکند، بلکه اغلب بهنوعی پوشاندن ضعف دراماتورژی بدل شده است. جملات پشت جملات، بیوقفه پرتاب میشوند. در ابتدا شتابی پیشبرنده دارد، اما خیلی زود ذهن مخاطب را خسته میکنند. مهمتر اینکه، وقتی نمایش آنقدر به زبان متوسل میشود که دیگر راهی برای سکوت، برای تصویر، برای انتقال حس باقی نمیگذارد، کیفیت دیالوگها هم بهمرور پایین میآید. بسیاری از آنها به جای آنکه حامل معنا یا برای موقعیتسازی باشند، فقط هستند. شنیده میشوند اما اثری نمیگذارند. حتی از جایی به بعد، مخاطب دیگر به آنها گوش نمیدهد.
در مجموع، «بیپدر» نمایشی است که با بازیهای قوی، طراحی صحنهٔ خلاقانه و نگاهی نمادین و اجتماعی، میتواند مخاطب تئاتر را با خود همراه کند، اما ضعفهای روایی و عدم انسجام دراماتیک، از تأثیرگذاری نهایی آن میکاهند. با این وجود، نمیتوان منکر شد که اجرای مساوات، تلاشی جسورانه برای واکاوی شرایط پرتنش و چندلایهٔ جامعهٔ امروز ایران است. نمایشی که ارزش دیدن دارد، حتی اگر در نیمهٔ دوم از نفس بیفتد. نه برای بینقصبودنش، بلکه برای آنکه آیینهای جسورانه در برابر یک جامعهٔ همیشه در بحران است.


