اچ جی میلز
ترجمۀ افشین رضاپور
یکی از جذابترین جنبههای استفاده از آشوب اسطورهای در عهد عتیق، شباهتهای فراوان بین داستانِ توفانِ کتاب مقدس و دیگر روایتهای توفان در خاور نزدیک است؛ در واقع این شباهتها به علاقهی بسیار به مطالعات بابلی در قرن نوزدهم و متعاقبا رشد پژوهشهای سیریناپذیر خاور نزدیک، دامن زدند. برای پرداختن به داستان توفان عهد عتیق در پرتو شباهتهایش با روایتهای خاور نزدیک و تاثیرش بر آشوب اسطورهای، برخی یافتههای مقدماتی بدین ترتیباند:
1) توفانها در بسیاری از مناطق جغرافیایی رخ میدهند و براساس مدارک باستانشناختی، بهنظر می-رسد در منطقهی بینالنهرین بسیار شایع بودهاند؛بنابراین احتمالا ساکنان این مناطق تجربهی فراوانی با توفان داشتند که طبعا به شکل روایتهای اسطورهای نمود مییابد. 2) باتوجهبه توضیح و تبیین پدیدههای طبیعی با داستانهای اسطورهای و فولکلور توسط مردم دوران باستان، بهنظر میرسد که بسیاری از اسطورههای توفان بیشتر اوقات انگیزههای علتشناسانه داشتهاند. 3) از آنجاییکه داستانهای اسطوره-ای توفانِ جهانی غالبا مربوط به زمان آغازیناند، با اساطیر آفرینش نیز پیوند دارند. اسطورههای مربوط به منشا جهان و ویرانیاش توسط توفان جهانی، بازآفرینی و بازجمعیتسازی بعدی، اغلب در تصور مردم دوران پیشاعلم با هم مرتبطاند. تصور آشوب در این اساطیر بهطور ضمنی بیان شده است: طوفان بهعنوان بازگشت آشوب قبل از آفرینش در نظر گرفته میشود؛ همچنین پایان توفان و پس نشستن آب-هایش، آغازی دوباره و بازآفرینی کیهان است. 4) هرچند داستانهای آفرینش و توفان اغلب انگیزه و هدفی علتشناسانه دارند، صرفا برای پاسخ به کنجکاویهای تاریخی و علمی ساخته نشدهاند، بلکه از کارکرد اجتماعی بسیار مهمی نیز برخوردارند. داستانهای توفان به کمک از برخوانی -که بهخودیخود کنشی مناسکیست- یا اجرای نمایشی، به لحظات بحرانی در زندگی اجتماع میپردازد. در ذهن اسطوره-نگاران و مخاطبانشان، قدرت اسطوره بهحدیست که معنای وجود انسان عمیقا در اسطورهای ریشه دارد که داستان اولین حضور بشر را روی زمین روایت می کند؛ بازگویی اسطوره، توانایی تضمین تداوم زندگی انسان را همراه دارد؛ همچنین بازگویی اسطورهی توفان بزرگ و بازجمعیتیابی متعاقب جهان، یک بازآفرینی مناسکیست که استمرار زندگی گونهها را تضمین میکند. 5) روایتهای توفان بزرگ اغلب مبتنیبر وجود نیروهای الهی متصور در شرایط انسانیاند و این توفانها نتیجهی خشم خدایان، انگاشته میشوند؛ این برداشت در سرشت قیاس است: همانطور که انسان خشمگین میشود و رفتاری ویرانگر در پیش میگیرد، نیروهای تشخصیافتهی طبیعت نیز خشمی ویرانگر از خود بروز میدهند. از آنجاییکه بدرفتاری انسان غالبا خشم الهی را برمیانگیزد، داستانهای توفان اغلب جنبهای اخلاقی دارند؛ علاوهبراین، حضور یک عنصر اخلاقی در بیشتر اوقات مبین یک بحران اجتماعی است: چیزی در جامعهی انسانی اشتباه و نیازمند دخالت و تصحیح الهی است.گهگاه بعد اخلاقی غایب می شود. طوفان ویرانگر نشان میدهد پروردگار که تصمیم بر آفرینش بشر گرفته، هرگاه اراده کند بههمانسادگی نیز میتواند تصمیم به نابودیاش بگیرد؛ از اینرو، بحران اجتماعی پنهان در اساطیر توفان، اضطرابی عمیق را باز میتاباند: این اسطورهها، امکان ویرانی جهان، مرگ فرد و بههمان اندازه نابودی خود کیهان را نشان میدهند. این آگاهی از نابودی محتمل که ظاهرا برای گونههای انسانی عجیب است، ترسی ازلیست که پشتِ انبوه اسطورههای توفان قرار دارد.
با اینحال، امکان رستگاری نیز در سرشت داستانهای توفان وجود دارد؛ خدایانی که تصمیم به ریشه-کنی نوع بشر گرفتهاند، تغییر عقیده میدهند و با حفظ یک یا چند فرد برگزیده، باعث رستگاری انسان میشوند. وِسترمن معتقد است: بدینترتیب بعد کاملا تازهای وارد هستی انسان میشود: تداوم هستی به-خاطر یک اقدام نجاتدهنده. رستگاری به دست خدا که پدیدهی مذهبی بسیار مهمی است، شالودهی حادثهی نخستین داستان توفان را تشکیل میدهد.
6) بعد از توفان معمولا نوعی تجدیدحیات، رفع مسایل اخلاقی، حل بحران اجتماعی یا بازگشت به دوران پیش از توفان، بهوجود میآید. نکته جالب توجه این است که واکنش انسان نسبت به تجدیدحیات، الگویی میشود برای تکرار بعدی اعمال مناسکی. اغلب توافق یا میثاق تازهای بین انسانها و ایزدان صورت میگیرد که مانع توفانهای آینده میشود یا اینکه تاوانیست برای توفان گذشته؛ نه تنها بحران برطرف میشود، بلکه تلاشی برای ممانعت از تکرار آن نیز صورت میگیرد.
بنابراین از آنجا که روایتهای توفانِ اسطورهای در پی بازآفرینی الگوی مناسکی و به جنبش درآوردن نیروهای ذاتی این الگویند، میکوشند به نگرانیهای آستانهای مخاطب و اجتماعی بپردازند که آن الگوی مناسکی، بخشی از آن است. این داستانها را میتوان راهکار تثبیتکنندهای در نظر گرفت برای بهبود بخشیدن و پرداختن به شرایطی که سعادت جامعه را تهدید میکند؛ بههمین دلیل، چنین اساطیری اغلب شامل داستانهای نجات و رستگاریاند و روایت میکنند چطور قهرمان و جامعهای که او به آن وابسته است، از خطر مرگ یا نابودی، میپرهیزند.
روایت توفانِ سفر پیدایش
اسطورهی آبهای نخستینِ آشوب که تسلیم نظم کیهان میشوند، ریشهی عمیقی در روایت آفرینش عهد عتیق دارد. برای پرداختن به این الگوی اسطورهای، بهتر است اشاراتی به فصل اول سفر پیدایش داشته باشیم و بعد داستان یعقوب در گدار رود یبوق را بررسی کنیم که ارتباط جذابی با الگوی اسطورهای آشوب آب دارد.
از زمان هرمان گونکل چنین مرسوم است که در دانشپژوهی عهد عتیق، چهار سنت ادبی اصلی در تکامل تورات عبری، کنار هم گرد آیند؛ دو مورد آنها برای روایتهای سفر پیدایش از آفرینش و ماجرای توفان مهماند و از مفاهیم اسطورهای بسیار رایج در خاور نزدیک سود میبرند. اولین سنت از میان این دو، سنت نویسندهی یهویست یا نویسندهیJ : این سنت داستان نوع بشر را از آفرینش جهان تا لحظهی پیش از ورود قوم بنی اسراییل به کنعان پی گرفت. محققان همگی تاریخ تدوین J را حدود سال-های 930 تا 960 پ.م میدانند.
نویسندهی کاهنوار یا نویسندهی P ، در آخرین دوران تبعید یهودیان به بابل یا اوایل دوران بازگشت، حدود 450 تا 550 پ.م، به نوشتن پرداخت. این نویسنده علاقمند به طرح آن دسته از شعایر مناسکی و مذهبی بود که قوم بنیاسراییل را از دیگر مردم، متمایز میساخت (بههمین دلیل او را نویسندهی کاهن-وار مینامند)؛ مثلا او مسئول جزییات داستان هفت روز آفرینش است که در آن خداوند در روز هفتم به استراحت میپردازد و بدینترتیب همتای مهمی برای ویژگیهای مناسکی مراسم سبت، بهوجود میآورد. جهانبینی نویسندهی کاهنوار متشکل از یک آمیزهی پیچیدهی اسطورهای و مناسکیست که در آن حرکت از امر منظم و سامانمند بهسمت امر نابسامان و آشفته، سرشار از تصادف و پیشبینیناپذیری اما درعینحال تحت کنترل انسان است: حتی در میانهی آشوب قریبالوقوع توفان، نوح جانورانی را که وارد کشتی میشوند، با نظم و ترتیب، «دو به دو، نر و ماده» به صف میکند؛ حتی در فضای آستانگی مناسکی و اسطورهای با تمام امور ناشناخته و جنبههای ترسآلودش، میتوانیم وسواس آیینی نویسندهی کاهنوار را تشخیص دهیم. در این وسواس، ترسی بدوی نهفته است که کانون آستانگی مناسکیست؛ ترس از نابودی احتمالی همهی آن چیزهایی که واقعی و معنادارند، در حرکت از جهان آشنا و شناخته شده به جهان عجیب و خطرناک امر نابسامان و آشفته.
برعکس، بهنظر میرسد نویسندهی یهویست بیشتر به پیامدهای داستان خود، مانند معانی اسطورهای و الهی روایتاش علاقمند است؛ بهویژه همچنانکه قدم به قدم افزایش گناهکاری انسان را ترسیم میکند، یعنی موضوعی که با عصیان آدم و حوا در بهشت عدن آغاز میشود، به داستان هابیل و قابیل میرسد و با ماجرای توفان و ساختن برج بابل، اوج میگیرد، نوعی الگوی سقوط اخلاقی را مد نظر دارد. در این روایتها یهوه مدام از سرکشی انسان، سرخورده و عصبانی میشود؛ بنابراین وقتی نویسندهی یهویست که به سنتهای بینالنهرین اشراف کامل دارد، به مسئلهی توفان میپردازد، بر بعد اخلاقی داستان تاکید میورزد. خداوند خشمگین است و تصمیم میگیرد گناه انسان را دستکم بهجای مجازات، محدود کند.
گرچه روایتهای آفرینش و توفان با آن پیشفرضهای یکتاپرستانهشان در سفر پیدایش، هدف الهی متفاوتی از دیگر اسطورههای خاور نزدیک دارند اما شالودهی اساطیری آنها هنوز تا حدی قابل مشاهده است؛ بهویژه در سفر پیدایش2-1.1قبل از آفرینش فقط با آشوب آب مواجهایم و «روح خدا بر روی آبها حرکت [میکند]»(the spirit of God moves over the face of the deep) نه تنها واژهی face یادآور شخصیتبخشی به آب در اساطیر یونانی و بابلی است بلکه معادل عبری کلمهی عمیق(tehom) نیز طوری بهنظر میرسد که انگار «بازتاب دوری [ست] از جنگ اسطورهای با تیامت، تجسم زنانهی نیروهای آشوب».بدینترتیب، حرکت خدا بر روی آبها ممکن است بازتاب کار مردوک باشد که در جنگ با نیروهای پر آشوب تیامت از بادها استفاده کرد؛ درعینحال، اینکه مردوک بدن تیامت را به دو قسمت تقسیم میکند و قسمت بالا آسمانها را میسازد و قسمت پایین آبهای زیر زمین را، عامل اصلی مفهوم سفر پیدایش از کار خداست که آبهای زیرین را از آبهای زبرین جدا میکند و گنبد مینا را در میان آنها قرار می دهد(Gen 1.3-8)؛ پس مفهوم اسطورهای بنیادی، مفهوم قلمرو سامانمندیست که بین دو نیمهی آشوبِ نخستینِ جدا شده خلق شده است. هنگامیکه نویسندهی کاهنوار آبهای توفان را وا میدارد که از روزنههای آسمان و «چشمههای عظیم زیرزمین»، جاری شوند، این مفهوم در داستان توفان تکرار میشود؛ پس داستان توفان سفر پیدایش، بازگشت به آشوب آبی را پیش از آفرینش به تصویر میکشد.
مفهوم نبرد که بخش ثابت این الگوی اسطورهایست، فقط در پیشدرآمد عجیب و پیچیدهی داستان توفان ظاهر میشود (Gen 6.1-4):
وقتی تعداد آدمیان روی زمین زیاد شد و دختران متولد شدند، پسران خدا دیدند که دختران آدمیان چقدر زیبایند؛ پس هر کدام را که دوست داشتند، به همسری خود در آوردند. پس خداوند فرمود: «روح من برای همیشه در انسان فانی، باقی نخواهد ماند. از این بهبعد، طول عمر او یکصد و بیست سال خواهد بود». در آن روزها و بعد از آن، مردانی تنومند از نسل دختران آدمیان و پسران خدا بهوجود آمدند که دلاوران بزرگ و مشهوری در زمان قدیم شدند.
برخلاف بحث فراوانی که پیرامون این جملات میتوان مطرح کرد، ذکر چند نکته خالی از لطف نیست؛ با اینکه احتمال دارد ماجرای «مردان تنومند»، اصل و اساسی جدا از داستان توفان داشته باشد، از آن برای ارایهی داستان توفان استفاده میشود. گویی اسطورهی بنیادی پیشدرآمد داستان به دوران پیش از تکخدایی قوم یهود برمیگردد زیرا داستان وجود قهرمانانی باستانی (مردان تنومند Nephilim) را شرح میدهد که نتیجهی آمیزش خدایان با زنان بشریاند؛ بنابراین بدیهیست اشاره به مردان تنومند به قصد ارایهی داستان توفان انجام میشود تا هر چند بهطور ضمنی، دلایل خشم خداوند و توفان ناشی از آن را نشان دهد. از سوی دیگر، راوی تضاد بین خدا و انسان را درک میکند، چیزیکه علتاش چالش پنهان با قدرت مطلق خداوند است، چه از جانب انسانها باشد (که در نتیجهی این چالش به عقوبت کاهش طول عمر دچار میشوند) و چه از جانب مردان تنومند و وصلتشان با زنان بشری. در هر صورت، خدا با تکرار کردن حقیقت میرایی انسان نسبت به تهدید قدرت مطلق خود، واکنش نشان میدهد: «روح من برای همیشه در انسان فانی، باقی نخواهد ماند».واژهی روح (ruah) بهمعنای « نفس زندگیبخش خداوند است که با آن انسان، انسان شده و انسان باقی میماند». از این نظر، روایت توفان نه تنها سبب-شناسی طول عمر بشر را در اختیار میگذارد، بلکه ارتباط بین اخلاق و میرایی را نیز متذکر میشودکه در این الگوی اسطورهای خصوصیتی تکرار شونده است.
بروس واوتر در مورد معنای پیشدرآمد داستان در رابطه با پیشینهی بنیاسراییل و کنعانیهای نخستین، پیشنهاد بحثبرانگیزی دارد؛ باتوجه به اینکه «انسان آرزومند خدا شدن است»، او این بحث را پیش میگیرد که چنین اشتیاقی، جدا از نخوت و تکبر، «میتواند تمایل مشروعی به مصاحبت با خدا باشد» اما یک روش که در سرزمین کنعان و بابل بسیار رواج داشت، ازدواج مناسکی یا تنبخشی مقدس بود که از طریق آن، کاهنهی معبد یا بردهی پرستشگاه بهعنوان جانشین خدا خدمت میکرد (این شیوه بی-شباهت به ماجرای انسان شدن انکیدو در حماسهی گیلگمش نیست که در آن خدمات یک کاهنه، او را از قلمروی حیوانی به قلمروی انسانی برمیکشد). اگر حق با واوتر باشد که پشت اسطورهی اختلاط نژادی خدا و انسان، ازدواج مقدس را میبیند، پس هدف نکوهش پنهانِ روایت، تقدس بخشیدن به رابطهی تنانیست و این اندیشه که رابطهی تنانی به طریقی، توان اعطای جاودانگی دارد. روایت سفر پیدایش، قاطعانه این اندیشه را رد میکند، اول با اشارهی غیرمستقیم به اسطورهی باستانی مردان تنومند و دوم اینکه خدا دورهی زندگی انسان را به صد و بیست سال، محدود میکند و دستآخر با طوفان که مجازات سختی است، قدرت مطلق خداوند، بلامنازع باقی میماند.
با این تلقی، پیشدرآمد سفر پیدایش برای داستان توفان، با پیشنهاد ازدواج کالوپسو و اعطای جاودانگی به اودوسِئوس نیز انسان شدن انکیدو بهدست یک کاهنه در حماسهی گیلگمش، شباهتهای ظریفی دارد؛ علاوهبراین، رویارویی گیلگمش با سیدوریِ بادهفروش نیز در همین راستاست. او نه تنها مسیر سفر به نزد اوتنهپیشتیم (جاییکه گیلگمش امیدوار است راز جاودانگی را بیابد) را به گیلگمش نشان می دهد بلکه فلسفهای لذتگرایانه را بهعنوان مسکن رنج میرایی در اختیارش میگذارد. همانند کالوپسو در اودیسه، سیدوری نیز مظهر اسطورهایِ لذتگرایی در پاسخ به مرگ است.
همانطور که مشاهده شد، واحد اسطورهایِ جنگ با آشوب آب در این رویاروییهای حماسی، بحران درونی فرد قهرمان را هم از نظر لذتگرایی و هم میرایی، بیان میکند؛ درست مثل اودیسه و حماسهی گیلگمش، روایت سفر پیدایش، بحرانی کیهانی و اجتماعی را بهعنوان بحرانی اخلاقی که به بازتعریف میرایی انسان میانجامد، تصویر میکند؛ مانند اودیسه و حماسه ی گیل گمش، روایت سفر پیدایش، بحران کیهانی و اجتماعی را از طریق افراد به تصویر میکشد (و همزمان رابطهی بین اخلاق و میرایی را روشن میسازد). اگر بخواهیم دست به قیاس بزنیم: آشوب برای هستی برابر با مرگ برای انسان است؛ پس واحد اسطورهای ما، مرگ را بهعنوان جنبهای از آشوب مینمایاند که زندگی انسان و تلاش او را تهدید به نابودی میکند. علاوهبراین، روایتهای مدنظر ما بیانگر این نکتهاند که رابطهی تنانی ممکن است از جنبهای، گریزناپذیری مرگ را دفع کند اما همگی به این نتیجه ختم میشوند که چنین واکنشی، ناکافی است. لذتگرایی پادزهری برای میرایی بهدست نمیدهد.
آستانگی نوح
بنابراین تضاد پنهان میان نامیرایی مردان تنومند باستان و پرهیزکاری نوح، سرشت آستانگی او را نشان میدهد. گسست آستانهای نوح درواقع جدایی اوست از کل نوع بشر؛ اینکه او همان کسی است که در نهایت، نجات را به ارمغان میآورد، با جملات پدرش، لمک، در لحظهی تولد او پیشگویی میشود: «این پسر، ما را از سختی کار زراعت بر روی زمینی که خداوند آن را لعنت کرده، آرام خواهد ساخت»(Gen.5.29). اگر چه ماهیت دقیق آن رستگاری که لمک با این جملات پیشبینی می کند، روشن نیست، مقام بیهمتا و نجاتبخش نوح تنها در انحصار خود اوست؛ بههمین ترتیب بر میرایی او بارها تاکید میشود: «اما خداوند از نوح راضی بود» (Gen.6.8 et passim).
نوح نیز همچون دیگر قهرمانان آستانهای در میان آبهای توفان با آشوب میجنگد؛ علاوهبراین، هر دو نویسندهی یهویست و کاهنوار، پیوندی میان آشوب اخلاقی جهان و خود توفان برقرار میکنند. از یک سو نویسندهی یهویست، آشوب اخلاقی را در روح انسان میبیند: «خداوند دید که چگونه تمام مردم روی زمین، شریر شدهاند و تمام افکار آنها، گناهآلود است» و از سوی دیگر نویسندهی کاهنوار، بر آشوب اخلاقی ذاتی خود جهان، تاکید دارد: «اما تمام مردم در حضور خدا گناهکار بودند و ظلم و ستم همهجا را پر کرده بود» (Gen.6.11).
بنابراین باید توجه داشت که از نظر هر دو نویسنده، آشوب ازلی به فساد اخلاقی نژاد بشر و کل آفرینش بازمیگردد که نقششان کمتر از سیل و توفان نیست. از اینرو تلاش آستانهای نوح، هم اخلاقیست و هم جهانی زیرا جهان بعد از توفان را نظم اخلاقی و جهانی نوینی مشخص میکند، نظمی که از یک سو با پیمان خداوند برقرار میشود و از سوی دیگر، رنگینکمان بهشتی بر آن دلالت میکند؛ بنابراین موقعیت قهرمانانهی نوح از این حقیقت ناشی میشود که بقای نظم پس از توفان، فقط به عهدهی اوست.
دورهی گسست آستانهای نوح و آزموناش، شامل دوران ساختن کشتی و خود توفان است که یک سال به-طول میانجامد. باید توجه کرد که بینظمی و آشوب مرگباری که در گسست آستانهای دخیل است، صرفا به نوح مربوط نیست بلکه به ستم وفسادی ربط دارد که نویسندهی یهویست و کاهنوار میگویند بیرون از کشتی در حال وقوع است؛ در واقع درون کشتی همهچیز براساس نظم و ترتیب و قاعده است. عبارت مکرر «از هر نوع جانور» و تصویر همهی جانوران زنده که «دو به دو، نر و ماده» وارد کشتی میشوند، نمونهی کوچکی از نظم درون کشتی را در مقایسه با آشوب آب که بهزودی بدون نظم و قاعده حملهور خواهد شد، نشان میدهد.
برخلاف اوته-نهپیشتیم در حماسهی گیلگمش و دیگر قهرمانان آستانهای، نوح در طول دوران توفان از ترسهای خود سخنی به میان نمیآورد (در واقع در طول کل ماجرای توفان، نوح اصلا صحبت نمی-کند. اطاعت مطلق او از دستورات خداوند انگار بر اخلاقگرایی بیهمتای او که فرد برگزیدهی خداوند برای نجات جهان است، تاکید میکند)؛ با این همه، شرح دقیق ویرانی گسترده در خارج از کشتی و سخنان خداوند در پایان توفان که وعده میدهد چنین فاجعهای دیگر هرگز رخ نخواهد داد، هراس پنهان نوح و کل جامعهی انسانی را در برابر این ویرانیِ کیهانی، نشان میدهد.
پیمان خداوند و بازپیوند آستانهای
پیوند دوبارهی نوح با خروجاش از کشتی همراه میشود. عناصر مهم روایت را هم قربانیِ سوزاندنی به درگاه خداوند نشان میدهد که نشانهی بازپیوند مناسکی نوح است، هم وعدهی نجات، زندگی تازه و عدم تکرار فاجعهی توفان که در پیمان خداوند تصریح شده است.
در اسطورهشناسی گذار آستانهای، بحران اجتماعی اغلب در چهارچوب بحران کیهانی در نظر گرفته میشود. روایت سفر پیدایش با این همذاتپنداری، ایدهی جهانی را بیان میکند که خداوند در لحظهی آفرینش، آن آشوب را شکست داده و بعد برای بار دوم از طریق نوح و کشتیاش با آشوب مواجه می-شود. هنگامیکه نوح قربانگاهی برای خداوند بر پا میکند و حیوانات پاک را بهعنوان قربانی سوختنی بر قربانگاه میگذارد (Gen. 8.20) و پاسخ خداوند که دیگر زمین را بهخاطر گناه نابخشودنی انسان، لعنت نخواهد کرد (Gen. 8.21)، اسطوره و مناسک کنار هم گرد میآیند. پیامد این دومین شکست آشوب، نظم جدید کیهانیست که با الگوی پایدار نظم فصلی و روزانه نشان داده میشود: «تا زمانیکه دنیا هست، کشت و زرع، سرما و گرما، زمستان و تابستان و روز و شب هم خواهد ماند» (Gen. 8.22). نقش نوح روشن است. قربانی کردن مناسکی، تضمین میکند که سیلابهای آشوب، هرگز باز نخواهند گشت (هرچند نویسندهی یهویست از مفهوم یزدانشناسانهی کهنی سود میجوید -خداوند بوی خوش قربانی را استشمام میکند و قول میدهد توفان دیگری نازل نکند-، رابطهی علت و معلولی بین عمل نوح و پاسخ خداوند، کاملا روشن و آشکار است).
بدینترتیب، کانون روایت توفان با یک بحران اجتماعی آغاز میشود که اعمال مردان تنومند، موجب آن شده و از یک رویکرد اجتماعی به سمت فرد آستانهای بیهمتایی که نوح باشد، حرکت میکند. از طریق آستانگی این فرد است که در نهایت جامعهی انسانی نجات مییابد؛ بنابراین طنز بزرگی در اینجا نهفته است: نظم اجتماعی از طریق نابودی خود و بهواسطهی فردی آستانهای حفظ میشود، فردی که گرچه از جامعهی انسانی دور و جدا افتاده است، از ماجرای توفان زنده بیرون میآید تا هم نظم نوین اجتماعی را از نو سامان دهد، هم رابطهی تازهی بین نوع بشر و خدا را.
[1].Yahwist,or J writer
[2].Priestly wrter,or P,writer
[3].تنها حرفی که از نوح میشنویم، نفرین کنعان، فرزند حام و آرزوی بردگی برای او است چرا که کنعان پدر بزرگ مست و برهنه ی خود را دیده و بدن او را پوشانده است (Gen.9.20-27).این داستان پیچیده که به نظر می رسد آگاهی از برهنگی را گناهی نمادین می داند،باید با نگاهی به گذشته و علت اخراج آدم از بهشت و بعد با نگاهی به آینده و اشغال کنعان، سرزمین موعود، خوانده شود.


