چپ آمریکا همواره از منظر سازماندهی و حزبی ضعیف و کم رمق بوده، اما از منظر فلسفه سیاسی همیشه غنا و عمقی چشمگیر داشته است. نمود روشن این غنا را میتوان در کتاب شاهکار ریچارد رورتی مشاهده کرد؛ کتابی که در ایران با عنوان «کشور شدن کشور: اندیشهٔ چپگرا در آمریکای سدهٔ بیستم»[1] شناخته میشود.
رورتی این اثر را در اواخر دههی نود میلادی نوشت و منتشر کرد، اما کتاب برای ۱۷ سال در سکوت باقی ماند تا اینکه پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات فاجعه بار ۲۰۱۶ آن را از خواب بیدار کرد. ناگهان، کتابی که فراموش شده بود به یک پدیدهی انتشاراتی بدل شد، زیرا آمریکا دریافت که رورتی سالها پیش، ظهور ترامپ را با دقتی شگفت انگیز پیشبینی کرده بود.
موفقیت انفجاری این کتاب، مدیون یک پاراگراف کلیدی و یک پرسش سرنوشت ساز بود. رورتی در آنجا این سوال را مطرح میکند که چه سرنوشتی در انتظار جامعه خواهد بود، اگر اتحادیههای کارگری و کارگران غیر ماهر، همان آدمهایی که ساکن حومههای مرفه نیستند، به این نتیجه برسند که در دولت آمریکا و در میان نخبگان آمریکایی، هیچکس به فکر آنها نیست و حتی تلاش نمیکند از آنها در برابر پیامدهای اقتصادی و اجتماعی روندهای صنعتی مدرن دفاع کند. رورتی نوشت:
«در آن روز، چیزی در اعماق جامعه خواهد شکست. رأی دهندگان حاشیه نشین به این نتیجه خواهند رسید که نظام از کار افتاده است، و به دنبال مردی قدرتمند خواهند گشت تا به او رأی دهند، کسی که به آنها اطمینان بدهد پس از پیروزی، دیگر بوروکراتهای خودشیفته، وکلای حیلهگر، دلالان ثروتمند اوراق قرضه، و استادان پست مدرنیست بر سرنوشت کشور فرمان نخواهند راند.»
رورتی هشدار داد که با به قدرت رسیدن چنین فردی، دیگر هیچ چیز قابل پیش بینی نخواهد بود. او با دقت پیش بینی کرد که دستاوردهای اقلیتهای نژادی و جنسی در چهار دههی گذشته نابود میشوند، تحقیر زنان دوباره عادی و حتی مُد خواهد شد، و واژههای توهین آمیزی چون «کاکاسیاه» و «جهود» بار دیگر در محیطهای کاری شنیده خواهند شد.
به باور رورتی، تمام آن سادیسم و خشونتی که چپِ دانشگاهی کوشیده بود از ذهن دانشجویان پاک کند، دوباره به سطح جامعه بازخواهد گشت. همهی آن نفرت فرو خوردهی طبقات کم سواد آمریکایی، از اینکه نخبگان تحصیل کرده برایشان نسخه میپیچند، سرانجام فوران خواهد کرد.
هدف اصلی رورتی در کتاب «کشور شدن کشور» احیای چپ آمریکایی بود که به باور او در دهههای شصت و هفتاد میلادی مسیر را اشتباه رفته و به بنبست رسیده بود. او دستاوردهای اجتماعی آن دوران، مانند سیاستهای هویتی و فرهنگ «درست بودن سیاسی» را تا حدی ارزشمند میدانست، به ویژه از این جهت که اساتید دانشگاه به دانشجویان میآموختند از بی رحمی شخصی پرهیز کنند.
انتخاب مجدد ترامپ، صحه گذاشتن دوباره بر درستی حیرتانگیز پیشبینیهای ریچارد رورتی نبود؛ بلکه تحقق کلمه به کلمهی هشدارهای نبوغ آمیز او بود. او نه تنها ظهور یک «مرد قدرتمند» را پیشبینی کرده بود، بلکه ریشههای عمیق آن را در خشم طبقهی کارگر و بیگانگی آنان با چپ دانشگاهی نشان داده بود. پیروزی دوبارهی ترامپ ثابت کرد که این خشم نه تنها فروکش نکرده، بلکه به یک نیروی سیاسی پایدار تبدیل شده و رورتی نه یک مفسر، که پیامبر دورانی بود که اکنون در آن زندگی میکنیم.
ثروتمندان و صاحبان قدرت از این واقعیت بهره میبرند که طبقهی کارگر و فقیران آمریکا کمتر در سیاست حضور فعال دارند یا رأی میدهند. نتیجه روشن است: سیاستمداران گوششان به روی مطالبات مردم عادی بسته است، اما در برابر منافع ثروتمندان بطرزی چشمگیر مطیع و پاسخگو هستند.
بیایید یک آزمایش ذهنی دربارهی دموکراسی واقعی در آمریکا انجام دهیم: اگر افراد بیشتری از طبقهی کارگر و متوسط وارد ساختار قدرت میشدند، اوضاع چگونه رقم میخورد؟ تصور کنید سیاستمدارانی که خود طعم اجاره خانه، قبضهای عقب افتاده یا شغل دوم را چشیدهاند، تصمیم گیرندگان کشور بودند، آیا چهرهی آمریکا همان بود که امروز میبینیم؟
زهران ممدانی در اکتبر گذشته در حالی وارد کارزار انتخاباتی شهرداری نیویورک شد که یک سوسیالیست تازه وارد و چهرهای تقریبا کاملا ناشناخته بود. با این حال، او توانست با کسب بیش از نیمی از آرا در انتخاباتی با بالاترین نرخ مشارکت طی نیم قرن اخیر، پیروز شود. این پیروزی در حالی رقم خورد که میلیاردرها با تمام توان از رقیب اصلی او، اندرو کومو، فرماندار سابق نیویورک، حمایت مالی میکردند. ممدانی با این موفقیت نه تنها به جوان ترین شهردار بزرگترین شهر آمریکا در بیش از صد سال گذشته تبدیل شد، بلکه نام خود را به عنوان اولین شهردار مسلمان این شهر نیز ثبت کرد.
اگر پیشبینی رورتی دربارهی ظهور یک «مرد قدرتمند» همچون ترامپ، تشخیص دقیق بیماری سیاست آمریکا بود، پیروزی ممدانی، ارائهی نسخهی شفابخش آن است؛ نسخهای که خود رورتی تجویز کرده بود. رورتی استدلال میکرد که وقتی چپ، زبان مردم زحمتکش را فراموش کند، خلأیی ایجاد میشود که عوامفریبان راستگرا با کینهتوزی آن را پر میکنند.
ممدانی دقیقا پادزهر این وضعیت بود. او نشان داد که طبقهی کارگر ذاتا به راست گرایش ندارد، بلکه صرفا به دنبال کسی است که درد او را بفهمد و برایش راه حل ارائه دهد. او با شکست دادن رقیبی که از حمایت میلیاردرها برخوردار بود، ثابت کرد که پیام عدالت خواهی، قدرتی به مراتب بیشتر از سرمایه دارد. پیروزی او مدیون این درک رورتی وار بود که برای شکست دادن راست افراطی، چپ باید دوباره به خانهی اصلی خود بازگردد و به میان مردمی برود که ممدانی در نطق پیروزیاش از آنها قدردانی کرد: «مردم زحمتکش نیویورک».
پیروزی ممدانی ثابت کرد که چپ میتواند به مصاف نیروهای مخرب ترامپیسم برود و پیروز شود. و این، وظیفهی محوری دوران ماست، بشرط آنکه این چپ جدید آنچه را که رورتی در ذهن داشت، انجام دهد: نکات مثبت «چپ دانشگاهی» دهههای اخیر را جذب کند، اما تمام جنبههای «مضر و احمقانه» آنها را کنار بگذارد. مهم تر از همه، این چپ جدید باید ارتباط دیرینه و از دست رفته خود را با زندگی طبقه کارگر دوباره برقرار سازد تا بتواند در برابر عوام فریبیهای ترامپ گونه که رورتی از پیش میدید، مقاومت کند.
[1] ریچارد رورتی، کشور شدن کشور: اندیشه چپ گرا در امریکای سده بیستم – مترجم، عبدالحسین آذرنگ، انتشارات: نشر نی


