اینکه اپوزیسیون ایران دو زار بیشتر نمیارزد، شاید بیشتر توصیف تندی از ارزش سیاسی آن است، اما نه ارزش انسانی افرادش. برخی از این افراد دلسوز و مبارز هستند. اما مشکل این است که یک ارکستر ناهماهنگ، با وجود داشتن نوازندگان خوب، تنها صدایی ناهنجار و آزاردهنده تولید میکند.
۱) بحران رهبری: فقدان کامل احزاب سیاسی
«بحران رهبری» به این معنا است که روشنفکران و اقشار پیشروی یک جامعه قادر به تشکیل احزاب مدرن سیاسی برای هدایت آن جامعه به سوی دموکراسی و پیشرفت نیستند. این یک ناهنجاری مطلق است؛ هیچ کشور باثباتی در جهان وجود ندارد که فاقد احزاب سیاسی باشد و هیچ اپوزیسیون مؤثری نیز بدون ساختار حزبی فعالیت نمیکند. در تمام دنیای «نرمال»، نه تنها کشورداری از طریق احزاب انجام میشود بلکه حتی مبارزهی سیاسی در همین کشورها از کانال احزاب انجام میگیرد.
در سیاست مدرن، حزب به ابزار اصلی و اجتنابناپذیر برای به دست آوردن و نگه داشتن قدرت بدل شده است. دوران اتکای صرف به شخصیتهای کاریزماتیک یا محافل محدود نخبگان پایان یافته؛ امروز سیاست به سازماندهی عقلانی، انضباط جمعی و تربیت کادر نیاز دارد، و این همه تنها در قالب تشکیلات حزبی امکانپذیر است[1].
اما آنچه امروز به نام اپوزیسیون ایران میشناسیم مجموعهای پراکنده از افراد، گروههای کوچک و محافل دوستانه است که حول یک شخصیت یا ایدهای کلی گرد آمدهاند. این ساختارها به دلیل اتکای کامل بر روابط شخصی به جای ضوابط روشن و اصولی، ذاتا شکننده و ناپایدارند و با کناره گیری یک فرد یا بروز اولین اختلاف، به سادگی از هم میپاشند. نمونهی بارز این شکنندگی، تجربهی اخیر مانند «منشور همبستگی و سازماندهی برای آزادی ایران» بود که ظهور و افولش در هالهای از ابهام باقی ماند و نشان داد که چنین تشکلهای بی حساب و کتابی، محکوم به فروپاشی هستند.
۲) تودهها از نظر سیاسی وجود ندارند، اگر در احزاب سیاسی قرار نگیرند
کارل کائوتسکی، از رهبران جنبش سوسیال دمکراسی در آلمان، در یک سند بسیار مهم به نام «راه به سوی قدرت» چندین بار صریحا میگوید که جنبشهای صرفا خودبخودی نمیتوانند دوام بیاورند: «انرژی تودهها میتواند ناگهان فوران کند، اما اگر این انرژی در چارچوب یک حزب سازمانیافته مهار و هدایت نشود، مانند بخار بدون دیگ کنترل و موتور است؛ صدایی مهیب تولید میکند ولی نیروی محرکهای برای حرکت ایجاد نمیکند[2]».
تجربیات اخیر ایران به وضوح نشان میدهد که خشم و استیصال مردم، هرچند عظیم، برای پیروزی کافی نیست. خیزشهای خودجوش بارها شکل گرفتهاند، اما در نهایت شکست خوردهاند، زیرا تودهها از فعالسازی و سازماندهی قدرت تاکتیکی خود ناتوان بودهاند. اینجاست که نقش حیاتی حزب آشکار میشود: تنها یک حزب منسجم میتواند این قدرتهای پراکنده و ذاتی مردم را شناسایی، سازماندهی و به یک نیروی سیاسی پایدار تبدیل کند.
۳) قدرت تاکتیکی تودهها
برای فهم شکستهای مکرر جنبشهای مردمی، باید با مفهوم «قدرت تاکتیکی» آشنا شویم. اریک وُلف در کتاب «جنگهای دهقانی قرن بیستم» نشان میدهد که تودههای به ظاهر بیقدرت، در واقع قدرتی متفاوت در اختیار دارند: قدرت تاکتیکی. این قدرت، همان «هنر ضعیفان» برای مقاومت است؛ یعنی استفاده هوشمندانه از موقعیتها، یافتن شکافها در ساختار حاکم و حتی به کارگیری قوانین سیستم علیه خود سیستم. قدرت تاکتیکی، قدرت عمل در لحظه و مقاومت روزمره است.
وظیفهی حزب این نیست که قدرتی به مردم ببخشد، بلکه باید همان قدرت تاکتیکی نهفته را فعال، سازماندهی، و هدایت کند. حزب با شناسایی مقاومتهای پراکنده و روزمره، آنها را به نیرویی منسجم و هدفمند بدل میسازد.
۴) فقدان حزب و فقدان آگاهی از این فقدان
آنچه بحران اپوزیسیون ایران را فاجعهبارتر میسازد، این سکوت فراگیر دربارهی پرابلماتیک فقدان حزب در اپوزیسیون است. در میان چهرههای سیاسی، تحلیلگران، و روشنفکران اپوزیسیون، تقریبا هیچکس از ضرورت حیاتی وجود حزب و لزوم احیای آن به عنوان راه برون رفت از بحران سیاسی اپوزیسیون، به صراحت یا حتی به تلویح، سخن نمیگوید.
اپوزیسیون مانند بیماری است که حتی نام بیماریاش را نمیداند و در نتیجه، به دنبال درمان آن نیز نمیرود. این ناتوانی در تشخیص بیماری، اپوزیسیون را در یک وضعیت طفولیت سیاسی دائمی نگه داشته است. بنابراین، اولین و بنیادیترین قدم برای خروج از این بحران، نه یافتن یک رهبر جدید یا یک شعار تازه، بلکه شکستن این سکوت در مورد معضل فقدان حزب دمکراتیک و فراگیر است.
وظیفه اصلی روشنفکران و فعالان سیاسی، بازگرداندن «مسالهی حزب» به مرکز گفتمان اپوزیسیون است. تا زمانی که اپوزیسیون به آگاهی از بحران خود نرسد و ضرورت حیاتی ساختار حزبی را درک نکند، هر تلاشی بینتیجه خواهد ماند و این جمعیت پراکنده، هرگز به یک نیروی سیاسی معنادار تبدیل نخواهد شد. درمان، با تشخیص آغاز میشود و تشخیص بحران اپوزیسیون، درک همین «بحران مضاعف» است.
۵) سیاست مجازی و رهبری سلبریتی
اپوزیسیون ایران، معلق و سرگردان در فضای مجازی اسیر شده است: آنها فضای مجازی را با میدان واقعی سیاست یکی گرفتهاند. شبکههای اجتماعی ممکن است برای ابراز خشم جمعی، اطلاع رسانی سریع، و ایجاد هیجانات کوتاه مدت مفید باشند، اما برای کار دشوار و صبورانهی سازماندهی سیاسی، ابزاری ناکارآمد و فریبندهاند.
این خطا پیامدهای ویرانگری برای رهبران اپوزیسیون داشته است. آنها بیهدف در برابر بادهای الگوریتمی شبکههای اجتماعی (ترندها، هشتگها و جنجالهای روزمره) به این سو و آن سو کشیده میشوند. در این حالت، عمل سیاسی به یک نمایش دیجیتال برای کسب اعتبار مجازی (لایک و فالوئر) تقلیل مییابد و اپوزیسیون به شبحی تبدیل میشود که در دنیای مجازی پرسه میزند، اما در جهان واقعی، حضوری مادی و مؤثر ندارد.
نتیجهی این وضعیت کاملا روشن است: رهبر سیاسی دیگر کسی نیست که نقشهی راه طراحی کند و نیروها را سازماندهی نماید، بلکه به یک سلبریتی مجازی تبدیل شده که موفقیتش را با تعداد لایک و فالوئر میسنجد. این چرخهی معیوب، مبارزه سیاسی را به نمایشی بیپایان کاهش میدهد و انرژی عظیمی را که باید صرف ساختن یک آلترناتیو واقعی شود، در مسیر کسب محبوبیت فردی هدر میدهد.
۶) پرسش بیهوده: چه کسی باید رهبر باشد؟
کارل پوپر در اثر مشهورش «جامعه باز و دشمنانش» میگوید مشکل سیاست، یافتن «بهترین رهبر» نیست، چون چنین چیزی اصلا وجود ندارد. به جای این پرسش بیثمر که «چه کسی باید حکومت کند؟» باید بپرسیم: «چطور میتوانیم نهادهایی بسازیم که جلوی زیان رهبران بد را بگیرند و امکان برکناریشان بدون خشونت فراهم باشد؟[3]»
در اپوزیسیون ایران، مبارزه سیاسی از برنامه محوری به شخصیت محوری تنزل یافته است. پرسش اصلی، دیگر این نیست که «چه برنامهای» باید اجرا شود، بلکه تمام تمرکز بر این است که «چه کسی» باید رهبر باشد.
این تاکید بیمارگونه بر افراد، چه شاهزاده و چه تاجزاده، باعث شده است که تمام انرژی سیاسی به جای تحلیل و نقد برنامهها، صرف ستایش یا تخریب شخصیتها شود و اصل مبارزه به حاشیه برود. حال آنکه نگاه پوپر، سیاست را از شخصیت محوری جدا میکند و آن را به سمت نهاد سازی، شفافیت و امکان کنترل قدرت سوق میدهد.
۷) حاکمیت قانون و رد ایدهی پادشاهی
شکی نیست که ایدهی پادشاهی، توهینی آشکار به خرد جمعی است. اینکه فردی تنها به واسطه تبارش بر دیگران برتری یابد و ما ناچار باشیم با ابزاری چون مشروطه (بخوان التماس) از او بخواهیم که از قدرتش سوء استفاده نکند، چیزی جز نمایشی از نادانی ما نیست. تاج، اگر نماد منزلت و کرامت انسانی است، یا باید بر سر همگان باشد یا بر سر هیچکس.
در کتاب دوران ساز «عقل سلیم»، توماس پین با طرح یک پرسش و پاسخ ساده، بنیان دو جهان بینی کاملا متضاد را آشکار میسازد: «پس پادشاه آمریکا کجاست؟… دوست من، در آمریکا، قانون پادشاه است.» این جملات، صرفا جملاتی زیبا نیستند، بلکه اعلامیهی استقلال از تمام تاریخ استبداد و سنگ بنای یک جامعه آزاد است. این ایده، قدرت را از کالبد شکننده و خودسر یک شخص خلع کرده و بر گُردهی بی طرف یک اصل مینشاند: «در کشورهای آزاد، قانون باید پادشاه باشد و دیگر هیچ.[4]»
۸) شخصیت محوری: از خلأ برنامه تا ایدئولوژی نفرت
خلأ برنامه و استراتژی در اپوزیسیون، یک ضعف سیاسی صرف نیست، بلکه زمین حاصلخیزی برای رشد ایدئولوژیهای ضد دموکراتیک است. جنبشی که فاقد «برنامه» باشد، به ناچار به «شخصیت» پناه میبرد و اینجاست که خطرناکترین غرایز سیاسی، یعنی دشمنسازی و طرد خشونتآمیز، بیدار میشوند.
نمونهی آشکار این روند، شعارهای حذفی مانند «مرگ بر چپی» است که از سوی چهرههای کلیدی جریان سلطنتطلب، نظیر یاسمین پهلوی، صادر میشود. این گفتمان که پیش از رسیدن به قدرت، حذف فیزیکی بخش بزرگی از روشنفکران را هدف گرفته، پیامد منطقی یک پوپولیسم خطرناک است. در این فرآیند، یک چهره سیاسی به جای نمایندگی ملت، به رهبر بخش لمپن و شبهفاشیست پایگاه اجتماعی خود تبدیل میشود؛ بخشی که هویت خود را نه در یک برنامه مشترک، بلکه در نفرت از «دیگری» تعریف میکند. این بازتولید همان منطق استبدادی است و نشان میدهد که شخصیت محوری، در نهایت به چیزی جز فاشیسم در مقیاسی کوچک تر منجر نخواهد شد.
۹) پارادوکس اپوزیسیون: وحدت در نظر، پراکندگی در عمل
اگر از اکثر قریب به اتفاق روشنفکران، تحصیلکردگان، و شهروندان آگاه ایرانی درباره اصول بنیادین یک جامعهی مطلوب سوال شود، به یک فصل مشترک گفتمانی شگفتانگیز میرسیم. باور به دموکراسی، جدایی نهاد دین از دولت، رفع ستم علیه زنان و اقلیتهای ملی یا قومی، عدالت اجتماعی، و توسعه اقتصادی، همهی اینها دیگر موضوع بحث نیستند؛ بلکه شالودهی فکری و اخلاقی بخش بزرگی از جامعه و اپوزیسیون آن است. این توافق گسترده، در تئوری، باید بمثابهی شالودهای قدرتمند برای ایجاد یک تشکیلات سیاسی متحد عمل کند.
اینجاست که پارادوکس بنیادین و فلج کننده اپوزیسیون ایران خود را آشکار میسازد: چرا با وجود چنین شالودهی فکری مستحکمی، پیشگامان روشنفکری جمهوریخواه و سکولار، نه تنها در ایجاد یک حزب سیاسی مدرن و فراگیر عاجز بودهاند، بلکه حتی گامهای معناداری در این راستا برنداشتهاند؟ این پرسش، صرفا یک سوال سیاسی نیست، بلکه به بحرانهای عمیقتری در فرهنگ سیاسی و روشنفکری ما اشاره دارد.
۱۰) معضل برنامهی گذار
معضل دیگر اپوزیسیون، فقدان یک برنامهی گذار روشن است؛ برنامهای که بتواند پلی باشد میان مبارزات امروز برای دموکراسی و هدف نهایی، یعنی حاکمیت مردم. بدون چنین برنامهای، هر اقدامی به یک ماجراجویی بیفرجام و هر شعاری به صدایی توخالی بدل میشود. تنها احزاب سیاسی پیشرو، که محل تجمع نخبگان فکری و روشنفکران جامعه هستند، توانایی تدوین چنین برنامهای را دارند.
تا زمانی که اپوزیسیون از وضعیت فعلی خود، یعنی یک جمعیت متفرق و درگیر تخاصم، فراتر نرود و به تشکیلات سیاسی منسجم و متحدی حول یک برنامه حداقلی تبدیل نشود، در حاشیه تاریخ ایران باقی خواهد ماند. در چنین حالتی، این اپوزیسیون هرگز نخواهد توانست شجاعت بینظیر مردم را به یک دستاورد سیاسی واقعی و معنادار تبدیل کند.
[1] Max Weber, Politics as a Vocation, 1919
ماکس وبر در تحلیل خود از سیاست مدرن، حزب را ماشین ضروری برای کسب و حفظ قدرت میدانست.
[2] Karl Kautsky, The Road to Power, 1909
[3] Karl Popper, The Open Society and Its Enemies, 1945
[4] Thomas PaineThomas Paine, Common Sense,1776


