فیلم «ربه کا» (Rebecca) یک درام عاشقانه-معمایی بر محور رابطهای به ظاهر ایدئال است که زیر سایه یک فرد غایب (حسادت به فرد غایب) به چالش کشیده شده و منجر به کشف رازی قدیمی میشود. کشفی که به خوانشی تازه از این رابطۀ عاشقانه، کاراکترها و گذشته و حال آنها میانجامد.
آلفرد هیچکاک، سینماگر صاحب سبک انگلیسی که همواره امضای خاص خود را بهعنوان مؤلفی بیچون و چرا در بطن آثارش (حتی در فیلمهای اقتباسی) ثبت کرده، کارنامهای پر از نقاط اوج در دو دوره فیلمسازیاش دارد.
از دوران ابتدایی فعالیت در انگلستان و همکاری با فیلمهای صامت و ناطق که لقب استاد ملودرام را برایش به همراه داشت تا مهاجرت به هالیوود و فیلمسازی در آمریکا که او را در قامت استاد دلهره و تعلیق و فیلم های روانکاوانه جنایی تثبیت کرد.
«ربه کا» اولین فیلم از دوران جدید فیلمسازی او در هالیوود بهواسطۀ قراردادی طولانی مدت با دیوید اُ سلزنیک، تهیهکننده نامدار آمریکایی است که سال ۱۹۴۰ بر اساس رمان ماندگار دفنه دوموریه ساخته شد.
رمان دوموریه سال ۱۹۳۸ منتشر و به سرعت مورد اقبال عمومی قرار گرفت، به گونهای که اورسن ولز همان سال خوانشی از آن بهعنوان یک نمایشنامه رادیویی داشت. داستانی که نویسنده در یادداشتهایش این گونه توصیف کرده (کتاب احتمالاً درباره تأثیر و نفوذ همسر اول یک مرد، بر زندگی همسر دوم او است. تا آنجاکه شب و روز زن دوم کابوسی میشود… تراژدی در همین نزدیکیهاست و بعد… بوم! یک اتفاقی میافتد.)
به همین واسطه کیتس براونینگ؛ پسر دوموریه معتقد است محور این رمان حسادت (متأثر از حسادت مادرش) است و نقل میکند که او این داستان را رمانتیک و عاشقانه نمیدانسته و عناصر اصلی داستان یعنی زن مُرده (ربه کا) و عمارت اشرافی (ماندرلی) برگرفته از زندگی شخصی خودش بوده است.
فیلمنامه با اقتباس فیلیپ مک دونالد و مایکل هوگان به قلم رابرت ای شروود و جوان هاریسون نوشته شد و هیچکاک با کارگردانی این اثر، اولین نامزدی از پنج نامزدی خود بهعنوان بهترین کارگردان از جوایز اسکار را رقم زد؛ جایزهای که هیچوقت از آنِ او نشد!
«ربه کا» با نامزدی در یازده رشتۀ موفق به دریافت اسکار بهترین فیلم برای سلزنیک؛ تهیهکننده و بهترین فیلمبرداری سیاهوسفید از سیزدهمین دوره این جوایز و چندین جایزه دیگر شد که جایگاه این فیلم را تا امروز بهخصوص از وجه اقتباس تأملبرانگیز کرده است.
باید در کودکی و نوجوانی، تابستانی را در کتابخانه انباشته از آثار کلاسیک جهان با ترجمههای فاخر قدیمی گذرانده باشید، تا بدانید غرق شدن در دل نسخه قدیمی این رمان با جلد طوسی مرموز و نام نامأنوس (ربه کا) و طراحی چهره مبهم یک زن، چه مفهومی دارد!
کتابی که بارها ورق زدم و عکسهای سیاهوسفید فیلم را لابهلای صفحات نوشتاری بلعیدم و قصهاش را در ذهن ساختم تا بالاخره روزی به درک کلمات عمیق آن رسیدم که هیچ شباهتی به داستان کودکانهای که در ذهن پرورانده بودم، نداشت.
(دیشب خواب دیدم دوباره به ماندرلی بازگشتهام، نزدیک در نردهای باغ که رو به خیابان بود و عبور از آن غیر ممکن بود، ایستاده بودم و از پشت در بزرگ که با قفل و زنجیر بسته شده بود، نگهبان را صدا میکردم اما جوابی نمیشنیدم. با دقت از میان نردههای در نگاه کردم، اتاق نگهبان خالی بود. دودی از دودکش بلند نمیشد و پنجرههای باز و کوچک مشبک نشان میداد که خانه متروکه است. بعد مثل همه کسانی که خواب میبینند، ناگهان با نیرویی فوق طبیعی؛ همچون شبح از لای در عبور کردم. راه ورودی با پیچ و خمهای همیشگیاش در برابرم بود، اما هرچه جلوتر میرفتم، متوجه میشدم که تغییری رخ داده است…)
فیلم به تأسی از رمان با نریشن راوی زن و بازنمایی رویای کابوس گون او در زمان حال آغاز شده و سپس خاطرات گذشته نه چندان دور او را به تصویر میکشد. ندیمهای جوان و سادهدل (جون فونتین) که تا وقتی در قید همراهی با خانم وان هوپر (فلورنس بیتس) در دل مناسبات طبقۀ مرفه مونت کارلو است، نام و هویتی مستقل ندارد. اما وقتی با ثروتمند مشهور؛ ماکسیم دووینتر (لارنس اولیویه) ازدواج کرده و بهعنوان همسر او به قصر ماندرلی پای میگذارد، خانم دووینتر نامیده میشود.
هیچکاک با هوشمندی از تعلیق نهفته در شیوه روایت رمان؛ که وضعیت و سرانجام راوی را در زمان حال نامشخص و مبهم گذاشته، بهره برده تا مخاطب را در طول این همراهی، با نگرانی از پایان و سرنوشت کاراکتر بیشتر تحتتأثیر قرار داده و به نوعی تعلیق هیچکاکی را شدت ببخشد.
شیوهای که با وجود آغاز روایت در زمان حال و اختصاص کلیت فیلم به یک فلاش بک طولانی، این امکان را به فیلمساز داده که غافلگیری پایانی را برای اثر خود محفوظ نگه داشته و در عین حال تمهید فلاشبک را تمایز و تازگی از جنس معما و تعلیق و دلهره بدهد.
در این فلاش بک طولانی با روایتی خطی از چگونگی آشنایی اتفاقی راوی با ماکسیم (مصداق شاهزاده اسب سوار)، ازدواج و بدل شدن او به بانوی اول یک عمارت اشرافی همراه میشویم که هرچند رویایی به نظر میآید اما فاصله این رویا تا واقعیت؛ همان باگ نهفته در زیرلایه این موقعیت است.
همان سؤالبرانگیزی که از ابتدا ذهن این راویِ بدون اعتمادبهنفس را با پرسش (چرا من؟) مواجه کرده و به تدریج با بسط و گسترش این سؤال که از شخصیت ضعیف زن جوان میآید، صورت دراماتیزه شدهای از حسادت و ضعف نفس را با ظرافت به تصویر میکشد… . حسادت و رقابتی نابرابر با زنی مُرده یا به گفته بهتر روح ربه کا!
راوی زنی است که خود را در موقعیت رقابت با هیچ زنی نمیبیند؛ چه رسد به ربه کای دستنیافتنی که همه از او حرف میزنند و آثار حضورش همه جا دیده میشود. در چنین شرایطی است که راوی بهجای بازیابی خود، ذرهذره در شمایل ربه کا فرو رفته و خود را گم میکند که مصداق عینی آن؛ پوشیدن مدل لباس او در میهمانی بالماسکه و عصبانیت ماکسیم است.
این خودباختگی ادامه مییابد تا جاییکه زن جوان ناامیدانه در آستانه حذف خود با وسوسههای ندیمه ربه کا؛ خانم دانورس (جودیت اندرسن) قرار میگیرد و… ناگهان به قول دفنه دوموریه (بوم… تراژدی که در همان نزدیکی است، اتفاق میافتد!)
درام محوری از این مقطع در معرض یک حادثه بیرونی (برخورد قایق تفریحی به ساحل صخرهای قصر ماندرلی) قرار میگیرد که در روندی تدریجی منجر به کشف رازی در گذشته و تغییر مسیر زندگی کاراکترها میشود.
رازی که چهره واقعی ربه کا، ماکسیم، قاب کلیشهای این زوج خوشبخت و بهخصوص حقایق پنهان در سکوت معنادار خواهر ماکسیم؛ بئاتریس لیسی (گلادیس کوپر)، نگاه شرمزده وکیل ماکسیم؛ فرانک کرالی (رجینالد دنی)، پوزخند وقیحانه پسرعموی ربه کا؛ جک فیول (جرج ساندرز) و حتی حرفهای نامفهوم مرد نیمهدیوانه در ساحل؛ بن (لئونارد کری) را افشا میکند.
به این ترتیب قصر ماندرلی از یک مکان صرف یا عمارتی اشرافی و زیبا ارتقا یافته و علاوهبر نقش تمثیلی در مسکوت نگه داشتن حقایقی که در دل آن اتفاق افتاده و بهخصوص وامداری به روح ربه کا که گویی هنوز بین دیوارهای آن در حرکت است، کارکرد دراماتیک مییابد.
در واقع ماندرلی شخصیت یافته و تبدیل میشود به کاراکتری که در بزنگاهی مهم رازهای نهفته را در معرض افشا قرار داده و وقتی وظیفه خود را به سرانجام میرساند، در آتش سوخته و به خاکستری مینشیند که از آن فقط خاطرهای در رویا و کابوس راوی باقی میماند.
به این ترتیب هرچند میتوان «ربه کا» را خوانشی از یک مثلث عشقی با ضلعی غایب/ مُرده دانست که با حضوری ناملموس دو ضلع دیگر را به چالش میکشد، اما چه بسا بتوان با نگاهی دیگر این درام را بر محور خودباوری راوی؛ داستان زنی دانست که با خود واقعیاش آشتی کرده و دست از بازی بیرحمانۀ قیاس خود با دیگری برمیدارد.
زنی که در زمان حال؛ هر روز صبح بهجای قصر ماندرلی در یک هتل معمولی با اتاقی محقر، صابونی که روی آن مو چسبیده، صبحانهای مختصر و… از خواب بیدار میشود، اما خوشحالتر است… چراکه (نظریهای وجود دارد که زنان و مردان پس از رنج، بهتر و قویتر میشوند.)
مطالب پیشین:


