«ماهیچه قلب» (Miocard/Miocardio) ساخته خوزه مانوئل کاراسکو در بیست و چهارمین دوره جشنواره جهانی ترنسیلوانیا در رومانی در بخش مسابقه به نمایش درآمد؛ فیلمی نسبتاً جمع و جور و دیدنی که یک واقعه را چهار بار از زوایای مختلف و به شکلهای گوناگون روایت میکند: یک واقعه ساده یعنی دیدار یک مرد با زنی که پانزده سال پیش از او جدا شده و حالا به نظر میرسد که قرار است اتفاق عاشقانهای بین آنها دوباره پا بگیرد، اما فیلم از این روند قابل حدس فاصله میگیرد و به نقطه دیگری میرسد که تماشاگر انتظارش را ندارد.
همه چیز میتوانست به شکلی کلیشهای پیش برود اما فیلمساز هوشمندانه داستانش را به با پیچ و خمهای زیادی میآمیزد که در دیالوگهایی که به دقت نوشته شدهاند، وجوه مختلفی از شخصیتها را نمایان میکنند و در عین حال در نهایت با پیچهای انتهایی تماشاگر درگیر جهانی میشود که در واقع از ابتدا واقعیت نداشت و تنها واقعیت موجود، همان دست تلخ و سرد زندگی است که گویی در آن، رابطه یک زوج – و حتی حرف زدن ساده یک زن و مرد- به یک معضل بدل میشود.
فیلم با یک نویسنده آغاز میشود، نویسندهای که در برابر دوربین درباره داستانش حرف میزند. خیلی زود به داخل داستان وارد میشویم: داستان مردی به نام پابلو که تنها یک کتاب نوشته و حالا ده سال است که دیگر نمیتواند بنویسد. او درگیر افسردگی شدید و مصرف داروست. ناگهان اما زنگ در خانهاش به صدا درمیآید و آنجا کسی نیست جز آنا که پانزده سال پیش از او جدا شده است. زن داخل میشود و به نظر میرسد آنها هنوز به یکدیگر علاقه دارند، اما حرفهایشان به یادآوری خاطرات تلخ میرسد و زن آنجا را ترک میکند. نویسنده یک بار دیگر به آنها فرصت میدهد و همه چیز دوباره در برداشت بعدی اتفاق میافتد. این قضیه چهار بار تکرار میشود و سرانجام با بازگشت به نویسنده میفهمیم که همه چیز آن چیزی نیست که ما به عنوان واقعیت تماشا میکردیم.
سیر تکرار وقایع هر بار ریزهکاریهای جذابی را درباره شخصیتها عیان میکند. در واقع هر شخصیت هر بار بیشتر و بیشتر به تماشاگرش شناسانده میشود و از طرفی هر دفعه، هر یک از این دو شخصیت بیشتر از روزگار و احوال یکدیگر آگاه میشوند تا به برخورد چهارم آنها میرسیم: برخوردی این بار عاری از هر نوع پردهپوشی، بسیار بیپروا و عیان که با گریه هر دو شخصیت پیش میرود و حقایق تلخی را درباره آنها روشن میکند.

نکته جذاب این که قرار نیست فیلم به تماشاگرش باج بدهد و در انتها او را با یک پایان خوش به خانه بفرستد. همه چیز در فضایی تلخ پیش میرود و با پیش رفتن فیلم، تلختر هم میشود. در انتها میفهمیم که دانای کل در واقع این نویسنده جلوی دوربین نیست، بلکه این ما هستیم که زندگی خود نویسنده و رابطهاش با اثرش را میکاویم و به تلخی آن پی میبریم. در نتیجه با یک پیوند جذاب بین ادبیات/سینما/واقعیت روبرو هستیم که در چند لایه پیش میرود و تماشاگر را با خود همراه میکند.
اما نزدیک به پایان با یک صحنه سانتیمانتال روبرو میشویم که در آن نویسنده اشک میریزد و مصاحبهگر هم با او همراهی میکند. این صحنه دور افتادن فیلم از بیان سرراست و جذابش را به نمایش میگذارد که حالا با نمایش احساسات رو و سطحی-چیزی که فیلم به آن احتیاج ندارد- لطمه میبیند. به نظر میرسد خود فیلمساز هم بر این امر واقف است و شخصیت اصلی فیلم در این صحنه میگوید:«منتقدان چنین پایانهایی را دوست ندارند.» البته فیلم خوشبختانه در این صحنه پایان نمییابد و با یک پیچ نهایی، برهه دیگری از زندگی این نویسنده را در امتداد داستانی که نوشته – و تلخیهایی که در زندگی واقعی با تنهاییاش از سر گذرانده- شاهدیم و به این ترتیب فیلم از یک پایان کلیشهای نجات پیدا میکند.


