در هفتههای پس از پایان درگیری موسوم به «جنگ ۱۲ روزه» میان ایران و اسرائيل، حال و هوای عمومی در جامعه ایران آمیخته با بهت و ناامیدی بوده است. پیروزیهای برقآسای اسرائیل در لبنان ـ که با حملات ضربتی و در مقیاسی گسترده به حذف فرماندهان ارشد گروههای مسلح انجامید ـ بههمراه پیشروی چندروزه و سریع نیروهای مخالف در سوریه و سقوط حکومت بشار اسد، این امید را در میان بسیاری برانگیخت که موج انقلاب و تغییر با استراتژی های مشابه جنگی بهزودی به ایران خواهد رسید. با این حال، تحققنیافتن این پیشبینیها، نوعی احساس سرخوردگی و ناامیدی در میان افکار عمومی ایجاد کرده است. بسیاری از مردم و کنشگران سیاسی احساس میکنند که نه خیزشهای اعتراضی سالهای اخیر و نه حتی یک جنگ ویرانگر با دشمن خارجی توانستند رژیم جمهوری اسلامی را متزلزل کنند. سرکوب خونین اعتراضات (از اعتراضات آبان ۱۳۹۸ تا خیزش ۱۴۰۱) و بقای حکومت پس از جنگ کوتاه با اسرائيل این تصور تلخ را پدید آورده که گویی هیچ رویدادی قادر به تغییر بنیادین این نظام نیست. فضای روانی جامعه تا حدی یادآور دوره پس از جنگ ایران و عراق در دهه ۱۳۶۰ است؛ دورهای که حکومت با وجود هزینههای سنگین جنگ، بقای خود را بهعنوان پیروزی جلوه داد و مخالفان را به سکوت واداشت. اکنون نیز بسیاری در ایران با نگرانی میپرسند آیا واقعیت ماجرا این است که حتی یک جنگ تمامعیار هم نتوانسته رژیم را تضعیف کند و باید به تداوم حاکمیت مستبدانه تن داد؟ یا اینکه زیر خاکستر این یأس عمومی، نشانههایی از تحولات بنیادی در آینده نهفته است؟
پیامدهای جنگ ۱۲ روزه در داخل ایران
جنگ ناگهانی و شدیدی که در خرداد ۱۴۰۳ (ژوئن ۲۰۲4) میان ایران و اسرائيل درگرفت، طی ۱۲ روز ابعاد نظامی و غیرنظامی جمهوری اسلامی را به لرزه درآورد. در این مدت، نیروی هوایی اسرائيل دهها مرکز حساس اقتصادی، نظامی و حکومتی را در تهران و شهرهای بزرگ هدف بمباران قرار داد. بنا به گزارشها، در طول این جنگ کوتاه حداقل ۲۶ استان ایران شاهد حملات موشکی یا پهپادی بودند و تنها در روز پایانی جنگ حملات به اوج خود رسید. تلفات انسانی دقیقی اعلام نشد، اما مقامات ایران به کشته شدن شمار قابل توجهی از نیروهای خود در حملات موشکی اسرائيل و مرگ دلخراش تعداد قابل توجهی از مردم بیگناه اذعان کردند. همچنین بخش قابل توجهی از زیرساختهای هستهای ، دفاعی و موشکی آسیب دید و برخی فرماندهان ارشد سپاه پاسداران و دانشمندان هستهای در حملات غافلگیرانه کشته شدند. با این حال، رهبر ۸۶ ساله جمهوری اسلامی و هسته اصلی قدرت از این تهاجم جان سالم بهدر بردند و رژیم توانست پس از تقریباً دو هفته، آتشبسی شکننده را بپذیرد و جنگ را متوقف کند. از دید حاکمیت، همین «بقا» در برابر یکی از بزرگترین قدرتهای نظامی منطقه و حامیان غربیاش یک پیروزی محسوب میشود. رسانههای رسمی و شخصیتهای حکومتی بلافاصله این روایت را طرح کردند که جمهوری اسلامی توانست «دشمن» را وادار به عقبنشینی کند و تمامیت ارضی کشور را حفظ نماید. حتی روزنامههای نسبتاً معتدل مانند اعتماد نوشتند که «مهمترین عامل پیروزی ایران در این نبرد ۱۲ روزه، همبستگی و انسجام ملی بود» و توصیه کردند حکومت از فرصت آتشبس برای تقویت توان دفاعی و نیز «تقویت وحدت ملی و امیدواری در فضای عمومی» بهره گیرد. در این روایت رسمی، مقاومت ملت ایران در برابر تجاوز خارجی به عنوان برگ زرینی در تاریخ ثبت شده و رژیم تلاش میکند خود را حافظ امنیت و سربلندی ملی جلوه دهد.
اما پشت این تبلیغات پیروزمندانه، واقعیتهای تلخی نیز نهفته است که افکار عمومی به خوبی از آن آگاهند. حملات برقآسای اسرائيل به وضوح عمق نفوذ دستگاههای اطلاعاتی بیگانه در ساختارهای امنیتی ایران را فاش کرد. بسیاری از ایرانیان با بهت دیدند که چگونه در عرض چند روز، شمار زیادی از پایگاهها و انبارهای موشکی که سالها برایشان هزینه شده بود نابود گردید و چهرههای ارشد نظامی یکی پس از دیگری هدف قرار گرفتند. ویرانی مراکز صنعتی و زیرساختی در چندین شهر، هرچند به شکل مقطعی رخ داد، تصویری از آسیبپذیری کشور را عیان ساخت که با ادعاهای مکرر مقامهای حکومتی در تضاد بود. سالها رهبران جمهوری اسلامی از قدرت بازدارندگی موشکی و عمق استراتژیک خود دم میزدند و حتی وعده نابودی اسرائیل را در اینده نزدیک میدادند؛ اما عملکرد واقعی حکومت در جریان این جنگ نشان داد که آن همه شعارهای بلندپروازانه بیشتر جنبه تبلیغاتی داشته و امکانات نظام برای مواجهه با یک تهاجم مستقیم بسیار محدودتر از حد تصور است. از این رو، در کنار احساسات میهندوستانه، نوعی سرخوردگی و تردید نیز در میان قشرهای آگاه جامعه نسبت به کارآمدی حاکمیت شکل گرفته است. بسیاری نجوا میکنند که جمهوری اسلامی در این جنگ اگرچه سرنگون نشد، اما هیمنه پوشالی آن فرو ریخت و ضعف مدیریتی و نظامیاش برملا گشت. این نگاه منتقدانه البته هنوز به صورت علنی و گسترده ابراز نمیشود، چرا که فضای امنیتی پساجنگ اجازه نقد صریح را نمیدهد، اما از طرف دیگر، در شبکههای اجتماعی و محافل خصوصی، مردم عادی این پرسش را مطرح میکنند که «حاصل این رویارویی برای ایران چه بود؟». خسارات عظیم اقتصادی، جانباختن فرزندان این مرز و بوم، و ترس و وحشتی که میلیونها نفر در روزهای بمباران متحمل شدند، با چه دستاوردی جبران شد؟ رژیم همچنان پابرجاست، برنامه هستهای صدمه دیده ولی با اطمینان نمیتوان گفت که نابود نشده. در نهایت آنچه باقی مانده، اقتصادی ویرانتر و مردمی خستهتر است.
تأثیرات جنگ بر احساسات عمومی و انسجام اجتماعی
در روزهای جنگ، تا حدی پدیدهای که بسیاری از تحلیلگران پیشبینی میکردند رخ داد: «اثر گردآمدن پیرامون پرچم». یعنی هنگامی که کشور در معرض حمله خارجی قرار گرفت، شکافهای سیاسی داخلی تا حد زیادی فروکاسته شد و نوعی همبستگی ملی ـ هرچند شکننده و موقت ـ پدید آمد. حتی شهروندانی که دل خوشی از حکومت نداشتند، در برابر تهاجم خارجی احساسات میهنپرستانهشان برانگیخته شد. برای نمونه، علی دایی فوتبالیست اسطورهای و منتقد حکومت، در میانه حملات اعلام کرد که حاضر نیست «در صف دشمنان خارجی وطن قرار گیرد» و در دفاع از تمامیت ارضی ایران خواهد ایستاد. سایر چهرههای مشهور ورزشی و هنری نیز پیامهای مشابهی دادند و بر حفظ وحدت ملی تأکید ورزیدند. حتی شماری از منتقدان و مخالفان سرشناس مقیم خارج از کشور، که همواره علیه جمهوری اسلامی موضع داشتهاند، در این مدت لحن خود را موقتاً تغییر دادند و حملات ارتش اسرائیل را محکوم کردند. به این ترتیب، در بحبوحه جنگ، صدای مخالفت سازمانیافتهای در داخل بلند نشد و عملاً هیچ تجمع اعتراضی قابل توجهی علیه سیاستهای حکومت صورت نگرفت. بسیاری از مردم عادی که ماهها پیش در اعتراضات خیابانی شعار «مرگ بر دیکتاتور» سر میدادند، با آغاز بمباران شهرشان، اولویت را به حفاظت از خانواده و جان خود دادند و به ناچار زیر پرچم همان حکومتی پناه گرفتند که پیشتر علیهاش معترض بودند. این وضعیت برای رژیم یک موهبت غیرمنتظره بود؛ چرا که به گفته تحلیلگران، حکومت ایران از سال ۱۴۰۱ در برابر خشم و نارضایتی عمومی کاملاً حالت دفاعی به خود گرفته بود و با بحران مشروعیت مواجه بود. اما شروع جنگ خارجی، ورق را به نفع حکومت برگرداند و حاکمان تهران بلافاصله کوشیدند از این فرصت برای بازسازی مشروعیت خود بهره ببرند. رسانههای رسمی مداوماً تصویری از وحدت ملت و دولت در برابر تجاوز ترسیم کردند؛ تصاویر حضور بسیجیان و حتی شهروندان عادی در کار امدادرسانی و پدافند شهری با آبوتاب پوشش داده شد. رهبر جمهوری اسلامی نیز از مخفیگاه خود پیامهایی صادر کرد و مقاومت مردم را ستود. دستگاه تبلیغاتی حکومت تلاش زیادی کرد تا رنج و خسارات جنگ را تبدیل به سرمایهای عاطفی کند و آن را نشانهای از وفاداری ملت به نظام جلوه دهد.
البته این انسجام ظاهری، بیش از آنکه ناشی از اعتماد مردم به حاکمیت باشد، معلول احساس خطر و غریزه بقا بود. به بیان دیگر، جامعه ایران در شرایط تهاجم خارجی به ناچار حول پرچم کشور گرد آمد، نه لزوماً حول شخص رهبر یا ایدئولوژی حکومت. شواهد نشان میدهد بسیاری از کسانی که در طول جنگ سکوت اختیار کردند یا حتی از کشور گریختند (دهها هزار نفر از ساکنان تهران و شهرهای بزرگ به مناطق امنتر پناه بردند)، پس از فروکش کردن خطر، بار دیگر به انتقاد از وضعیت موجود میپردازند. به عنوان مثال، اکنون که آتشبس برقرار شده، زمزمه نارضایتیها دوباره بالا گرفته است: مردم از قطع برقهای طولانی در بازگشت به شهرهایشان شکایت دارند، از گرانی کمرشکن که با بازشدن دوباره بازار ارز احتمالاً تشدید خواهد شد، نگرانند و میپرسند چرا باید این همه سختی را تحمل کنند در حالی که مشکلات قدیمی (تحریمها، فساد، بیکاری) به قوت خود باقی است. بنابراین، میتوان گفت همبستگی ملی واقعی در ایران بسیار شکننده و موقتی بوده و با فروکش کردن تب جنگ، همان تضاد دیرین میان ملت و دولت دوباره سر بر میآورد. حتی برخی جامعهشناسان معتقدند که خشم فروخورده مردم پس از جنگ میتواند شدیدتر هم بشود؛ چرا که حال علاوه بر مطالبات تحققنیافته پیشین، یک خشم جدید بابت به خطر افتادن جان میلیونها نفر و تخریب کشور به فهرست نارضایتیها افزوده شده است. تجربه تاریخی نیز چنین حالتی را نشان میدهد: حکومت میلوسویچ در صربستان توانست بمباران ناتو در ۱۹۹۹ را ۷۸ روز تاب بیاورد، اما یک سال بعد به دنبال انباشت نارضایتیهای ناشی از همان جنگ و مشکلات اقتصادی پس از آن، با موج اعتراضات مردمی سرنگون شد. آیا ممکن است در ایران هم جامعه پس از یک دوره سکوت، به علت هزینههای سنگین جنگ و ضعفهایی که برملا شد، بار دیگر با انرژی بیشتری به میدان مطالبهگری بازگردد؟ این سؤالی است که نمیتوان آن را منتفی دانست. اکنون پرسشی که فعالان مطرح میکنند این است که چگونه میتوان خشم و نارضایتی پساجنگ را به جنبشی سازنده و مقاومت مدنی امیدبخش تبدیل کرد، بیآنکه بهانهای به دست حکومت برای سرکوب بیشتر به اتهام «همدستی با دشمن» داد.
تشدید سرکوب سیاسی و امنیتی
حمله خارجی یک خطر مرگبار برای هر دولت مستقر است، اما برای رژیمهای تمامیتخواه یک فرصت طلایی هم فراهم میکند: فرصتی برای یکدستسازی بیشتر قدرت و حذف عناصر ناراضی در درون حاکمیت. شواهد حاکی است که در تهران، مقامات ارشد حکومت پس از شوک اولیه جنگ، به سرعت در حال تجدید سازمان دستگاههای امنیتی و سرکوب هستند. رهبر جمهوری اسلامی از زمان آغاز حملات در مکانی امن پنهان شد و حتی پس از آتشبس نیز تا مدتی در انظار ظاهر نگردید. گزارشهای غیررسمی بیان میکند که سطحی از بیاعتمادی و سوءظن در بالاترین ردههای نظام به وجود آمده است؛ بدنه حکومت در بهت است که چطور عملیات سری و مهم کشور تا این حد برای دشمن لو رفته بود. به گفتهٔ ناظران، آیتالله خامنهای بیم دارد که نفوذ اطلاعاتی اسرائيل تا سطح حلقههای حفاظتی خودش هم رسوخ کرده باشد؛ چرا که دسترسی سریع دشمن به فرماندهان سپاه و محل اختفای ذخایر موشکی بدون همکاری عوامل داخلی محتمل نیست. در چنین فضایی، انتظار میرود پاکسازیهای گستردهای در بدنه سپاه پاسداران، وزارت اطلاعات و دیگر نهادهای امنیتی صورت گیرد. یک پژوهشگر امور امنیتی (حمیدرضا عزیزی) تصریح کرده است که حکومت احتمالاً دستور پاکسازی عوامل نفوذی را صادر میکند، اما این سؤال مطرح است که «چه کسی آن را اجرا خواهد کرد؟»؛ زیرا حتی در میان نیروهای وفادار نیز میزان اعتماد متقابل بسیار پایین آمده و همه به یکدیگر مشکوک شدهاند. با این حال، سابقه جمهوری اسلامی نشان داده که در مواجهه با چنین بحرانهایی، معمولاً سختترین رویکرد ممکن را در پیش میگیرد. در دهه ۱۳۶۰ نیز پس از سوءقصد نافرجام به جان آیتالله خامنهای و در بحبوحه جنگ با عراق، موج گسترده اعدام زندانیان سیاسی به راه افتاد؛ امری که با توجیه «حفظ نظام در شرایط جنگی» صورت گرفت. اکنون نیز بیم آن میرود که رهبری آسیبدیده از جنگ، برای مرعوب ساختن مخالفان داخلیبیش از پیش به سرکوب عریان متوسل شود. بسیاری از فعالان و شهروندان عادی از همین حالا نگراناند که فضای امنیتی کشور بستهتر از قبل گردد. گزارشها حاکی است که طی روزهای پس از جنگ، چند نفر در استانهای مرزی به اتهام «جاسوسی برای دشمن» بازداشت شدهاند و چندین مدیر میانی دولت به دلیل «کوتاهی در حفاظت از تأسیسات» برکنار یا تحت بازجویی قرار گرفتهاند. هرچند این اقدامات ظاهراً برای مجازات عوامل نفوذی انجام میشود، اما در عمل پیام روشنی به جامعه میفرستد: رژیم هیچ صدای مخالف یا حتی منتقدی را در این برهه تحمل نخواهد کرد. به ویژه نیروهای اطلاعات سپاه که طی جنگ غافلگیر شدند، اکنون برای اعاده حیثیت، ممکن است پروژههای تازهای برای شناسایی و بازداشت عناصر منتقد (با برچسب نفوذی یا خرابکار) کلید بزنند. فضای مجازی نیز بیش از پیش تحت کنترل درآمده و اختلال در اینترنت که به بهانه شرایط جنگی تشدید شده بود، هنوز کاملاً برطرف نشده است. اینها همه نشانههایی است از میل حاکمیت به انقباض سیاسی بیشتر پس از یک تهاجم خارجی که بقای آن را تهدید کرده بود.
از منظر حقوق شهروندی و آزادیهای مدنی نیز اوضاع رو به وخامت است. جنگ اگرچه کوتاه بود، اما به حکومت بهانه داد تا برای دورهای وضعیت فوقالعاده اعلامنشدهای را اعمال کند. برای مثال، طی جنگ مقررات منع آمد و شد شبانه در شهرهای بزرگ به شکل غیررسمی اجرا شد و مأموران نظامی در خیابانها مستقر شدند. پس از جنگ نیز این جو سنگین نظامی تا حدی باقی مانده است. حتی برخی گزارشها از تهران حکایت دارد که نیروهای بسیج و لباس شخصی، پررنگتر از قبل در محلات حضور دارند و به بهانه تأمین امنیت پساجنگ، مزاحمتهایی برای مردم ایجاد میکنند. فعالان مدنی بیم دارند که حکومت با استناد به خطرات امنیتی، آزادیهای محدود باقیمانده را نیز بیش از پیش محدود کند. محافظهکاران حاکم، شرایط پس از جنگ را فرصتی برای بازگرداندن «نظم و ارزشهای انقلابی» میدانند و ممکن است سرکوب فرهنگی و اجتماعی را دوچندان کنند. به طور کلی، چشمانداز سیاسی کوتاهمدت ایران پس از جنگ فضایی سرد و امنيتی است؛ رژیم زخمخورده تلاش میکند با مشت آهنین هرگونه رخنه مخالفان را مسدود کند و با نمایش اقتدار، از فرصت آتشبس برای بازتوانی خود بهره ببرد.
کدام سرنوشت در انتظار حکومت؟ الگوی تاریخی رژیمهای مستبد در بحران
تاریخ معاصر جهان سرشار از نمونههایی است که میتواند سرنوشت احتمالی جمهوری اسلامی را در شرایط بحران خارجی روشنتر کند. رژیمهای توتالیتر و اقتدارگرا هنگامی که با جنگ یا فشار خارجی روبهرو شدهاند، دو مسیر متفاوت را پیمودهاند: برخی از آنها بحران را تاب آورده و حتی اقتدار خویش را تحکیم کردهاند؛ در مقابل، برخی دیگر در اثر همان فشارها ترک برداشته و راه را برای مقاومت مردمی و دگرگونی سیاسی گشودهاند. پرسش اساسی این است که وضعیت کنونی ایران بیشتر به کدام دسته شباهت دارد و از کدام تجربیات باید درس گرفت.
در یک سو، تجربههای تاریخی متعددی قرار دارد که نشان میدهد تهدید خارجی چگونه میتواند به تقویت استبداد منجر شود. مکانیزم اصلی در این موارد، همان رالی دور پرچم و توجیه سرکوب به نام امنیت ملی است. برای مثال، جمهوری اسلامی ایران در دهه ۱۳۶۰ طی جنگ هشتساله با عراق نه تنها سقوط نکرد، بلکه با بهرهگیری از حس میهنپرستی مردم، مخالفان داخلی را به شدت سرکوب و پایههای حکومت تازهتأسیس خود را مستحکم کرد. آیتالله خمینی با شعار «جنگ، جنگ تا رفع فتنه از عالم» هر صدای منتقدی را خاموش ساخت و بخش بزرگی از جامعه نیز به دلیل شرایط جنگی، از مطالبه آزادیهای سیاسی چشمپوشی کرد. نتیجه آن شد که حکومت پس از جنگ به مراتب متمرکزتر و یکدستتر از قبل گردید. نمونه دیگر، کره شمالی است؛ رژیمی تمامیتخواه که بیش از نیمقرن است با تکیه بر دشمنی واقعی و فرضی آمریکا و همسایگان، جامعه خود را در وضعیت بسیج دائمی نگاه داشته است. خاندان کیم در پیونگیانگ با تلقین این ایده به مردم که «دشمن پشت دروازههاست»، هرگونه اعتراض داخلی را معادل خیانت معرفی کرده و به بهانه دفاع از کشور، آزادیها را به صفر رساندهاند. نتیجه آن که نه قحطی و نه فشار بینالمللی، هیچکدام تا کنون نتوانسته آن رژیم را وادار به اصلاح یا فروپاشی کند. همچنین بشار اسد در سوریه مثال دیگری است: هرچند جنگ داخلی سوریه ماهیتی متفاوت داشت، اما دخالت قدرتهای خارجی در آن (از جمله کشورهای غربی و منطقهای) باعث شد اسد با حمایت متحدانش (ایران و روسیه) سرکوب مخالفان را شدیدتر کند . این نمونهها و نظایر آن حاکی از آن است که یک رژیم اقتدارگرا اگر توان بسیج منابع سرکوب را داشته باشد و بتواند روایت «دشمن خارجی» را در ذهن تودهها جا بیندازد، ممکن است از دل جنگ و بحران قویتر بیرون بیاید. حتی شکست خوردن در جنگ نیز تضمینی برای سقوط فوری دیکتاتور نیست؛ صدام حسین پس از شکست در جنگ اول خلیج فارس (۱۹۹۱) با وجود نارضایتی شدید مردم عراق، توانست قیامهای شیعیان و کردها را با خشونت تمام سرکوب و بیش از یک دهه دیگر قدرت را حفظ کند. او شکست در کویت را با تبلیغات میهنپرستانه به «نبردی علیه استعمار» تعبیر کرد و تا زمان مداخله مستقیم نظامی آمریکا در ۲۰۰۳ بر مسند باقی ماند. بنابراین یک سناریو برای ایران این است که حاکمیت با تکیه بر نیروی سرکوب و تبلیغات ایدئولوژیک، از بحران جنگ برای تحکیم قدرت خود استفاده کند.
با این حال، همه رژیمهای استبدادی چنین بختی نداشتهاند و در مواردی، جنگ یا فشار خارجی دقیقاً همان نیروی محرکهای بوده که روند فروپاشیشان را سرعت بخشیده است. آرژانتین در زمان حکومت نظامیان (خونتا) نمونه بارزی است: ژنرالهای حاکم در سال ۱۹۸۲ برای فائق آمدن بر مشکلات داخلی به ماجراجویی خارجی دست زدند و وارد جنگ فالکلند با بریتانیا شدند. شکست تحقیرآمیز در آن جنگ کوتاه، چنان اعتبار حکومت نظامی را نابود کرد که ظرف کمتر از یک سال، رژیم ساقط شد و آرژانتین به مسیر دموکراسی بازگشت. مردم آرژانتین که سالها زیر سرکوب صدایشان خاموش شده بود، پس از شکست جنگی جرأت پیدا کردند به خیابانها بیایند و شعار «دیگر بس است» سر دهند. تجربه صربستان که پیشتر اشاره شد نیز مشابه است؛ بمباران ۷۸ روزه ناتو در ۱۹۹۹ اقتصاد صربستان را فلج و روحیه مردم را تضعیف کرد، هرچند میلوسویچ ابتدا وانمود کرد پیروز شده است. اما در سال ۲۰۰۰، زمانی که او در انتخابات تقلب کرد، جامعه خشمگین که هنوز زخمخورده جنگ بود، یکپارچه علیهاش قیام نمود و کار او را تمام کرد. حتی امپراتوریهای خودکامه در تاریخ، اغلب پس از شکستهای خارجی دچار فروپاشی داخلی شدهاند: شکست نظامی آلمان و عثمانی در جنگ جهانی اول به فروپاشی رژیمهای سلطنتی و روی کار آمدن دولتهای جدید انجامید؛ حکومت توتالیتر نازی در آلمان نیز تنها پس از تحمل شکست کامل نظامی در جنگ جهانی دوم ساقط شد. هرچند در این موارد نقش نیروی خارجی در برانداختن رژیم اساسی بود، اما همواره عوامل داخلی (اعتراضات مردمی، کودتاهای درباری، فروپاشی اقتصادی) هم به دنبال شکست خارجی فعال شدند و تغییر را تسریع کردند. یک مثال دیگر که به ایران شباهت دارد، اتحاد جماهیر شوروی است: شوروی یک دهه پس از عقبنشینی نیروهایش از جنگ پرهزینه افغانستان و در بحبوحه فشار شدید مسابقه تسلیحاتی با آمریکا، در سال ۱۹۹۱ متلاشی شد. آن ابرقدرت نظامی ظاهراً شکستناپذیر، وقتی درگیر بحران اقتصادی داخلی و مسابقه تسلیحاتی کمرشکن شد، جمهوریهایش یکی پس از دیگری اعلان استقلال کردند و رژیم کمونیستی فروپاشید. روشن است که عوامل داخلی (اصلاحات سیاسی گورباچف و نارضایتی ملتها) در آن نقش کلیدی داشتند، اما فشار خارجی جنگ سرد نیز محیط را برای آن تحول آماده کرده بود. بنابراین سناریوی محتمل دیگر برای ایران این است که جنگ ۱۲ روزه به عنوان یک کاتالیزور، روند اضمحلال رژیم را شتاب دهد. به بیان دیگر، اگرچه جمهوری اسلامی در ظاهر جنگ اخیر را «بینتیجه» تمام کرد، اما همین زخم عمیق ممکن است در ماهها و سالهای آینده کار خود را بکند؛ به ویژه اگر نارضایتیهای مزمن داخلی سربرآورند و اپوزیسیون بتواند مردم را حول ناکارآمدی و ماجراجوییهای خطرناک حکومت بسیج کند.
ایران در برزخ بین دو سرنوشت
حالا جمهوری اسلامی بر سر یک دوراهی سرنوشتساز قرار گرفته است. از یک طرف، نشانههایی دیده میشود که حاکمیت میخواهد روند اقتدارگرایی فزاینده را ادامه دهد و شاید آن را به اوج جدیدی برساند. برای نمونه، شایعاتی در محافل سیاسی مطرح است که پس از این جنگ، قدرت سپاه پاسداران و نظامیان در ساختار حکومت باز هم بیشتر خواهد شد. بسیاری گمان میکنند جانشین بعدی آیتالله خامنهای – هر زمان که او از صحنه کنار برود – به احتمال زیاد نه یک روحانی همسطح او، بلکه فردی است که مورد تأیید سپاه و نیروهای امنیتی باشد. حامیان این تحلیل میگویند جنگ ۱۲ روزه ثابت کرد که سپر ایدئولوژیک «محور مقاومت» (اتکای ایران به نیروهای نیابتی در منطقه مثل حماس و حزبالله برای دور نگه داشتن جنگ از خاک خود) دیگر کارآمد نیست و ایران مستقیماً آسیبپذیر شده است؛ پس بقای نظام بیش از پیش وابسته به قدرت نظامی داخلی خواهد بود. در این سناریو، جمهوری اسلامی ممکن است رسماً یا عملاً به یک دیکتاتوری نظامی تبدیل شود؛ یعنی حاکمیت روحانیان تضعیف شده و فرماندهان سپاه در پشت پرده یا حتی روی صحنه، زمام امور را به دست گیرند. چنین تغییری لزوماً به معنای فروپاشی رژیم نیست، بلکه میتواند شکل بقای آن باشد؛ کمااینکه در تاریخ معاصر، حکومتهای ایدئولوژیک دیگری بودهاند که در برابر بحران، پوستاندازی کرده و با چهرهای امنیتیتر به حیات خود ادامه دادهاند. برای مثال، در چین پس از میدان تیانآنمن ۱۹۸۹، حزب کمونیست برای حفظ قدرت به سرکوب کامل جنبش دموکراسیخواهی پرداخت و سپس با تمرکز بر رشد اقتصادی، پایههای مشروعیت جدیدی برای خود ساخت. یا در مصر پس از انقلاب ۲۰۱۱ و یک دوره کوتاه بیثباتی، سرانجام یک ژنرال نظامی (السیسی) روی کار آمد و انقلاب را خنثی کرد، کشور را دوباره زیر سلطه نظامیان برد. اینها یادآور آن است که گذار به حاکمیت نظامیان در ایران هم میتواند یکی از نتایج محتمل بحران باشد. چنانکه یک تحلیلگر ایرانی میگوید: «مردم درباره گذار از جمهوری اسلامی تحت سلطهٔ روحانیون به جمهوری اسلامی تحت سلطهٔ نظامیان صحبت میکنند. این جنگ این سناریو را محتملتر کرد… دولت بعدی بیشتر نظامی-امنیتی خواهد بود.»
اما روی دیگر سکه، امکان تضعیف فزاینده و فروپاشی تدریجی رژیم است. در مقابل، برخلاف رسانههای داخلی ایران، اغلب رسانههای بینالمللی معتقدند که این جنگ برای جمهوری اسلامی یک «شکست مفتضحانه»بود؛ اسرائیل موفق شد بخشهایی از برنامه هستهای و دفاع موشکی ایران را هدف قرار دهد، به نوشته نشریه اکانامیست، اسرائیل فرماندهان ارشد سپاه پاسداران را حذف کرد و عملاً نشان دهد که حکومت قادر به محافظت از زیرساختهای حیاتی خود نیست. این تحلیلها همچنین تأکید داشتند که چنین ضربات عمیقی شاید موجب سقوط نظام نشدند، اما مشروعیت نظام را در چشم افکار عمومی ایران و متحدانش بهطور جدی تضعیف کرد. در واقع، یکی از پیامدهای مهم جنگ اخیر، فروپاشی کامل پروژه موسوم به “محور مقاومت” بود—پروژهای که سالها ستون فقرات سیاست منطقهای جمهوری اسلامی محسوب میشد. تا پیش از این، استراتژی حکومت بر پایه انتقال میدان جنگ به خارج از مرزها و استفاده از نیروهای نیابتی در لبنان، عراق، یمن و غزه بنا شده بود. اما جنگ ۱۲ روزه نشان داد که این دکترین دیگر نهتنها بازدارنده نیست، بلکه باعث انتقال مستقیم تهدید به قلب خاک ایران میشود. دیگر باور به کارآمدی این پروژه بسیار دشوار شده، زیرا همان جبههای که قرار بود “عمق دفاعی” برای جمهوری اسلامی باشد، عملاً بدل به بهانهای برای حمله مستقیم به تأسیسات و مراکز حیاتی کشور شد.فزون بر آن، باید در نظر داشت که زیرساختهای امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی در دورهای شکل گرفت که شرایط اطلاعاتی و فنآوری کاملاً متفاوتی بر منطقه حاکم بود. در آن دوران، ایران در معرض این حجم از جاسوسی، نفوذ اطلاعاتی، رصد ماهوارهای و فناوریهای شناسایی لحظهای نبود. رژیم نیروگاهها، مراکز پدافندی، انبارهای تسلیحاتی و اتاقهای فرماندهی خود را بر مبنای تصور جهانِ پیشا-ماهوارهای و با این فرض ساخت که اطلاعات داخلی کشور قابل حفاظت و غیرقابل نفوذ است. اما امروز، نهتنها دشمن توانسته به عمق ساختارهای نظامی ایران نفوذ کند، بلکه سطح شفافیت اجباری بهوجود آمده از رصدهای ماهوارهای، شبکههای اجتماعی، نشت اطلاعات و ابزارهای شنود و تحلیل سیگنالهای الکترونیک، عملاً هرگونه برتری اطلاعاتی داخلی را از بین برده است. شاید به همین دلیل است که حتی چند روز پس از پایان جنگ، رهبر ایران هنوز جسارت خروج از مخفیگاه خود را ندارد؛ در حالی که بنیامین نتانیاهو در طول درگیریها هر روز در صحنه حضور داشت و شخصاً در محل برخورد موشکهای ایرانی حاضر میشد.
در چنین شرایطی، جمهوری اسلامی ناگزیر است که بهطور بنیادی در راهبرد امنیتی و نظامی خود تجدیدنظر کند. دیگر حفظ ساختار فعلی نهتنها کارآمد نیست، بلکه خطرپذیر هم هست. نیروهایی که پیشتر ستونهای استراتژیک نظام بهحساب میآمدند، اکنون به نقاط آسیبپذیر تبدیل شدهاند. سیاستگذاران امنیتی رژیم میدانند که عصر اختفا پایان یافته و عصر شفافیتِ ناخواسته و آسیبپذیریِ مداوم آغاز شده است. در چنین بستری، ادامه مسیر پیشین نهتنها ضامن بقا نیست، بلکه خود به عاملی برای فروپاشی تبدیل شده است؛ تداوم همان سیاستهای گذشته عملاً ناممکن به نظر میرسد و رژیم ایران ناگزیر است راهی متفاوت برای بقا پیدا کند . و شاید این بزرگترین بحران ذهنی و راهبردی حکومت پس از جنگ باشد.و این در حالی است که رژیم در شرایطی باید بهدنبال چنین تغییراتی باشد که جمعی از مهمترین عوامل کلیدی رهبری خود در سپاه را از دست داده است؛ از اینرو، امکان اعمال تغییرات در چنین وضعیتی کاملاً محتمل و گشوده است.
برای تحقق سناریوی تغییر، حضور و نقشآفرینی نیروهای خارجی نقشی تعیینکننده دارد؛ چرا که جمهوری اسلامی یک رژیم دیکتاتوریست که از سرکوب و حتی کشتار مردم خود ابایی ندارد. اما این شرط کافی نیست، بلکه شرط تعیینکننده، رفتار و سازماندهی نیروی داخلی مخالف است. در جنگ ۱۲ روزه اخیر نباید از تحولی مهم رهبری در ساختار اپوزیسیون در این جنگ ۱۲ روزه غافل شد: در این دوره، شاهزاده رضا پهلوی نقش بسیار مؤثرتر و پررنگتری در هدایت اپوزیسیون ایفا کرد. در خلال جنگ، شاهزاده رضا پهلوی با صدور پیامها و انجام مصاحبههای پیاپی، خود را به عنوان یکی از سخنگویان و نمایندگان اصلی مخالفان معرفی کرد. وی تلاش نمود با بهرهگیری از اعتبار خانوادگی و جایگاه نمادین خود و ارتباط خوب خود با نتانیاهو، اپوزیسیون پراکندهی خارج از کشور را در لحظه بحران هماهنگ کند. به بیان دیگر، او از فضای پیشآمده استفاده کرد تا به جای صرفاً محکومکردن عملکرد جمهوری اسلامی، ابتکار عمل سیاسی را به دست گیرد.با این حال، طیف گستردهای از مخالفان دیگر با دیده تردید یا مخالفت به این تحول نگریستند. نیروهای جمهوریخواه و چپگرای اپوزیسیون، که عموماً بر استقلال عمل جنبشهای مردمی و نفی دخالت خارجی تاکید دارند، نسبت به نقشآفرینی شاهزاده پهلوی با احتیاط برخورد کردند. آنها نگران بودند که نزدیکی یا گفتوگوی احتمالی وی با دولتهایی نظیر اسرائیل یا آمریکا – حتی اگر با هدف پایان جنگ و تضعیف جمهوری اسلامی باشد – به منزله تایید دخالت خارجی در سرنوشت ایران تلقی گردد. این گروهها در بیانیهها و موضعگیریهای خود تصریح کردند که هرگونه تغییر پایدار باید از درون و به دست مردم ایران صورت گیرد و مخالفت خود را با جنگ خارجی به عنوان ابزار تغییر رژیم اعلام نمودند. با این حال، تجربههای تاریخی در کشورهایی مانند آلمان نازی و ایتالیای فاشیستی نشان دادهاند که سرنگونی رژیمهای دیکتاتوریِ ریشهدار، در بسیاری از موارد بدون دخالت یا حمایت نیروهای خارجی بهسختی امکانپذیر بوده است. اگرچه وابستگی بیچونوچرا به قدرتهای خارجی میتواند پرهزینه و حتی خطرناک باشد، اما در مقاطع حساس نباید نقش آنان را در ایجاد فرصتهای استراتژیک برای تحول نادیده گرفت. در چنین شرایطی، نگاه صرفاً بدبینانه به نیت کشورهایی که با رژیمهای سرکوبگر در تضادند، میتواند اپوزیسیون را از ظرفیتهای بینالمللی محروم کند؛ در حالیکه بهرهبرداری هوشمندانه از این ظرفیتها، در کنار اتکا به نیروی داخلی، میتواند مسیر تغییر را هموارتر سازد. تجربههای موفقی مانند بوسنی و هرزگوین نشان میدهد که اقلیتهای تحت فشار تنها زمانی توانستند رژیمهای متجاوز را به عقبنشینی وادارند که از حمایت نیروهای خارجی نیز بهصورت هوشمندانه و هدفمند بهرهبرداری کردند.
تجربه اخیر مبارزه با جمهوری اسلامی، اگرچه هنوز ما را به نتیجه مطلوب نرسانده، اما گامی تازه و ارزشمند در مسیر تقابل با یک نظام استبدادی به شمار میآید. شاید بخشی از این نارضایتی ناشی از مقایسه نابهجای ایران با کشورهایی مانند سوریه یا لبنان باشد؛ جایی که در مدتزمانی نسبتاً کوتاه، تحولات قابلتوجهی رخ داد. با این حال، نباید فراموش کرد که ایران از اساس با این دو نمونه تفاوتهای بنیادینی دارد. در سوریه، جنبشهای مخالف بشار اسد پیش از آغاز جنگ داخلی سالها سابقه فعالیت داشتند و آنچه در ظاهر طی چند روز رخ داد، حاصل فرایندی طولانیمدت بود. در لبنان نیز، حکومت مرکزی با حزبالله بهعنوان یک نیروی مسلح غیردولتی در تقابل است، نه با کل ساختار قدرت. اما در ایران، با نظامی روبهرو هستیم که همچنان انسجام درونی خود را حفظ کرده، از حمایت نسبی بخشهایی از بدنه اجتماعی برخوردار است، و نهادهای امنیتی متعدد و قدرتمندی در اختیار دارد. بنابراین، الگوی ایران مستلزم تحلیل متفاوتی است و نمیتوان انتظار داشت که با همان سرعت و الگوی کشورهای دیگر، تغییرات بنیادین رخ دهد. صبر بیشتر در مورد ایران در این تجربه جدید لازم است. نباید راموش نکنیم که جمهوری اسلامی پس از این جنگ، بهرغم ژست پیروزی، دچار ضعفهای ساختاری عمیقتری شده است. اقتصاد کشور در آستانه فروپاشی است؛ پول ملی در کمتر از یک دهه بیسابقهترین سقوط ارزش تاریخ خود را تجربه کرده. زیرساختهای حیاتی مثل شبکه برق چنان مستهلک است که حتی بدون جنگ نیز پیاپی از کار میافتد. مشروعیت ایدئولوژیک نظام بهویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» به حداقل رسیده و شکاف دولت-ملت بسیار عمیق است.جمعی از مهمترین سران رژیم جان باختهاند و تمامی پروژههای دفاعی جمهوری اسلامی که بهطور مستقیم با آنها در ارتباط بودهاند، با شکست مواجه شدهاند. اکنون رژیم برای بقا دو راه بیشتر ندارد: یا به سمت توافق با غرب و امتیازدهی در قضیه هستهای برود تا شاید اندکی از بار تحریمها کاسته شود و اقتصاد نفسی تازه کند، یا راه انزوا و تقابل بیشتر (شبیه مدل کره شمالی) را پیش گیرد و مثلاً با جدیت به ساخت سلاح هستهای رو آورد تا خود را بیمه کند. هر دوی این گزینهها برای حکومت پرمخاطره است: راه اول مستلزم کوتاه آمدن از شعارهای ایدئولوژیک چهلساله و نوشیدن جام زهری دیگر است که میتواند پایگاه سختجان حاکمیت را دلسرد کند؛ راه دوم نیز کشور را در مسیر یک مسابقه تسلیحاتی خطرناک قرار میدهد که ممکن است به جنگی بازهم گستردهتر منجر شود یا حداقل موجب انزوای کامل ایران شبیه کره شمالی گردد. در هر دو حالت، فرصت برای جامعه مدنی وجود خواهد داشت تا خواستههای خود را با قدرت بیشتری مطرح کند: یا در فضای تنشزدایی و گشایش نسبی اقتصادی، مطالبات سیاسی و فرهنگی را پیگیری نماید، یا در صورت تشدید انزوا، با بهرهگیری از نارضایتی گسترده مردم از وضعیت فلاکتبار، حلقه پایانی زنجیر استبداد را پاره کند.
نتیجهگیری: امید، آگاهی و استقامت
امروز در ایران فضای یأسآلودی حکمفرماست؛ نسل جوانی که با رؤیای آزادی و زندگی بهتر به خیابان آمد، سرخورده از سرکوب خونین به خانه بازگشت و اکنون شاهد آن است که حتی یک جنگ خانمانسوز هم معادله قدرت را تغییر نداد. با این همه، تاریخ اجتماعی به ما میآموزد که دورههای ظلمات و ناامیدی میتواند پیشدرآمد صبح روشن تغییر باشد. رژیمهای خودکامه زمانی شکستناپذیر جلوه میکنند، اما فرومیپاشند که کوچکترین روزنه تحول را پیشبینی نمیکنند. شاید سال ۱۴۰۴ شمسی (۲۰۲۵ میلادی) از دید ناظران سال استیلای ظاهری رژیم بر جامعه باشد، اما زیر پوست جامعه اتفاقات دیگری در جریان است. هم تجربه تاریخی ملت ایران و هم نمونههای جهانی نشان میدهد که تغییر تدریجی ولی محتوم است. امروز نیز جمهوری اسلامی با وجود سرسختی، از درون دچار فرسایش مشروعیت و کارآمدی است؛ قشر وسیعی از مردم به ویژه جوانان، آن را نماینده آرمانهای خود نمیدانند. جنگ ۱۲ روزه این شکاف را پر نکرد، بلکه در بلندمدت میتواند به آن دامن بزند: رژیمی که ادعای «امنیتآفرینی» داشت، حال خود عامل کشاندن ناامنی به داخل مرزها شده است.
آری، ممکن است در کوتاهمدت اختناق شدیدتر شود و هرگونه صدای اعتراضی با چکمه نظامیان خاموش گردد. اما این پایان راه نیست. جنبشهای مدنی در ایران طی سالهای اخیر نشان دادهاند که هر موج سرکوب، موج تازهای از خلاقیت اعتراضی را در پی داشته است: از دختران خیابان انقلاب در ۹۶ تا پویش آزادیهای یواشکی، از اعتصابات کارگری تا کارزارهای مجازی، همه حاکی از زنده بودن روح مقاومت در ملت ایران است. نباید فراموش کنیم که امید، موتور تغییرات تاریخی است. امید هوشیارانه – نه امید واهی – همان چیزی است که میتواند یأس فعلی را به نیرویی سازنده بدل کند. امید هوشیارانه یعنی شناخت واقعبینانه از دشواری راه، اما ایمان به این که استبداد پایدار نیست. اگر فعالان سیاسی و مدنی ایران از تجارب تاریخی بهره بگیرند، اتحاد خود را حفظ کنند، استراتژی مبارزه خشونتپرهیز را ادامه دهند و بر اهداف مشترک تأکید نمایند، بدون شک روزنههای تحول هرچند کوچک پدیدار خواهد شد. شاید این تحولات تدریجی و زمانبر باشند، اما همانگونه که نلسون ماندلا پس از سالها مبارزه گفت: همیشه آنچنان ناممکن به نظر میرسد تا وقتی که انجام شود. مردم ایران نیز با سرمایه عظیم فرهنگی و تاریخ پرفرازونشیب خود، ثابت کردهاند که سزاوار حکومتی مردمسالار و در شأن خود هستند. جنگ ۱۲ روزه اگر در ظاهر نمایش قدرتنمایی پوسیده حکومت بود، در باطن هشداری بود که این حکومت تا چه حد بر لبه تیغ حرکت میکند. اکنون که آتش جنگ فروکش کرده، نباید اجازه داد آتش امید به آینده خاموش شود. برعکس، با درسآموزی از گذشته و هوشیاری در زمان حال، میتوان این بحران را به سکویی برای پرش به سوی آیندهای بهتر تبدیل کرد. ملت ایران در طول تاریخ، بارها آزمونهای سهمگین را پشت سر گذاشته و هر بار پس از شب تاریک، روز روشن را به چشم دیده است. بدون شک، اینبار نیز چنین خواهد بود؛ مشروط بر آنکه جامعه آگاه، متحد و پایدار بر مطالبات خود بایستد و باور داشته باشد که «شبِ ظلمانی سر خواهد آمد».


