فیلم «دو زن» (Two Women) یک درام ضد جنگ بر محور تبعات جنگ جهانی دوم بر زندگی مادر و دختری ایتالیایی است که کوچ اجباری هم نمیتواند آنها را از ویرانی و تباهی مصون بدارد. جنگ با زخمهای روحی و جسمی از آنها انسانهایی فروپاشیده میسازد که فرسنگها با خود قبلیشان فاصله دارند… . مصداق عینی همان جمله معروف که (جنگ هیچ برندهای ندارد!)
ویتوریو دسیکا؛ بازیگر و فیلمساز برجستۀ ایتالیایی و از سردمداران نئورئالیسم ایتالیایی است که با ساخت فیلمهای تحسین شده «بچهها نگاهمان میکنند»، «واکسی»، «دزد دوچرخه»، «معجزه در میلان» و «اومبرتو دی» جای پای خود را در این سبک محکم کرد.
سال ۱۹۶۰؛ یعنی ۱۵ سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، او داستانی از آلبرتو موراویا را محور فیلم جدیدش قرار داد، نویسندهای که بعدتر در نگارش فیلمنامه «دیروز، امروز، فردا» نیز همکاری آنها ادامه یافت.
داستان موراویا به سویهای کمتر دیده شده از جنگ جهانی دوم میپرداخت که بزنگاهی مناسب برای بازگویی آن پس از گذر سالها از این مقطع تاریخی بود: تجاوز نیروهای متفقین بهعنوان پیروزان جنگ به زنان و دختران در طول مسیر پاکسازی و بازگشت.
این فیلمنامه اقتباسی به قلم چزاره زاواتینی به نگارش درآمد که به نوعی پدر تئوریک و نظریِ نئورئالیسم ایتالیایی بود. همکاری تنگاتنگ او و دسیکا از «بچهها نگاهمان میکنند» آغاز و با «واکسی»، «دزد دوچرخه»، «معجزه در میلان» و «اومبرتو دی» تداوم یافت که هر یک از این آثار اعتبار و جوایز متعددی برای آنها از جشنوارهها و محافل سینمایی کسب کردند.
سوفیا لورن برای بازی در این فیلم جوایز بینالمللی متعددی به دست آورد؛ مهمترین آنها اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن بود که برای اولین بار به یک فیلم غیر انگلیسی زبان تعلق گرفت. همچنین جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره کن، جوایز بفتا و… را از آن خود کرد. «دو زن» در جوایز گلدن گلوب نیز بهعنوان بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان انتخاب شد.
محور اصلی «دو زن» زندگی روزمره مادری بیوه، چزیرا (سوفیا لورن) و دختر نوجوانش، رُزتا (النورا براون) در رم سال 1943 در بحبوحۀ جنگ جهانی دوم است که بهواسطۀ شدت حملات هوایی و بمباران تصمیم میگیرد مغازه کوچک خواروبارفروشی خود را تعطیل و برای مدتی به روستای زادگاهش کوچ کنند.
این همان موقعیتی است که سوفیا لورن مشابه آن را در کودکی تجربه کرده بود. او نیز به دلیل بمباران بندر و انبار مهمات شهر پوتزلی در طول جنگ جهانی دوم، که حتی منجر به زخمی شدن او شد، همراه با خانوادهاش که شامل مادر و مادربزرگ و خواهرش بود (خانواده زن محور)؛ به ناپل کوچ کردند. پس از پایان جنگ نیز به شهر خود بازگشته و یک کسبوکار خانگی راه انداختند.
به نظر میآید تهیهکنندگی کارلو پونتی، همسر لورن در «دو زن» در شکلگیری این تقارن نقشی تعیینکننده داشته است. چراکه با وام گرفتن از تجربههای واقعی این بازیگر برجسته به خوانشی تراژیک از داستان زندگی او در جهت بازسازی جهان، فضا، اتمسفر و درامی زنانه بر محور جنگ منجر شده است.
جهانی که در آن زن بهمثابۀ تمثیلی از خاک و مام وطن در معرض طمع داخلی و خارجی، مورد تعدی و تعرض و تجاوز قرار گرفته و در نهایت آنچه پس از جنگ باقی میماند چیزی نیست جز یک زمین سوخته/ یک تن فروپاشیده یا در ابعاد بزرگتر؛ یک شکست محض!
بر این اساس، روح زنانگی و جزئینگری حاکم بر فیلم (که از انتخاب عنوان اثر آغاز شده)؛ از زاویه نگاه چزیرا و رزتا، نه صرفاً تمهیدی دراماتیک یا الزامی سینمایی بلکه کارکردی نمادین/ واقعگرایانه (دوسویه) در بازنمایی تبعات جنگ (در مفهوم عام کلمه و به طور خاص جنگ جهانی دوم بهعنوان جنگی شناسنامهدار) در آیینه وطن/ ایتالیا/ رم و جلوه آن بر پیکره این دو زن دارد.
زن بیوهای زیبا و بازمانده از یک ازدواج مصلحتاندیشانه با حسهای سرکوب شده عاطفی و جنسی و دختری بکر در آستانۀ شکوفایی و تجربۀ اولین عشق. مادر و دختر در مواجهه با جوان روشنفکر روستایی، میکله (ژان پل بلموندو) و تجربه (دیده شدن، شنیده شدن و برقراری دیالوگی فراتر از جنسیت)، در آستانۀ تبدیل به نسخهای متمایز از خود با کورسویی از امید به تغییر و تحول هستند، اما…
به نظر میآید با رفتن اجباری میکله همراه با سربازان آلمانی که در حال عقبنشینی هستند و حذف او از زندگی مادر و دختر، خلأای نمادین از عواطف بر جای میماند که جای آن با ورود متجاوز و زخم زدن بر پیکر جسم و جانشان پر میشود.
نهایتاً با دریافت خبر قطعی مرگ میکله و تأثیر آن بر چزیرا و رزتا است که فینالی درخشان و نغز شکل میگیرد: دوربین با حرکت بطئی از مادر و دختر فروپاشیده در آغوش اشکهای هم، دور شده و فیلم را در نمایی تراژیک قاب میکند.
با این چیدمان فینال، آنچه نهادینه میشود از بین رفتن همان روزنۀ کمسوی امید به تغییر و بازیابی خویشتن انسانی است که میکله به شکل استعاری آن را نمایندگی میکرد… حال آنها زخمی و ناگزیر در پستوی خانه گویی نظارهگر جسم و روح زخمی و عواطف مدفون شده خود، به دنبال دلیلی برای ادامه هستند.
از سویههای قابل تأمل فیلم که نگاه نئورئالیستی آن را تعمیق میبخشد، تصویری است که دسیکا از جامعۀ چندپاره ایتالیا در بحبوحۀ هجوم نازیسم و سلطۀ فاشیسم آن هم در روستایی کوچک از منطقه چوچاریا ارائه میدهد. مردمانی که درگیر فقر و مرگ و جنگ و تناقض در باور و اعتقادات مذهبی و دینی خود هستند.
این کشمکش در گردهماییهای کوچک و بزرگ مردم روستا خودنمایی میکند و اوج آن سکانسی است که میکله سعی میکند بخشی از کتاب مقدس، انجیل را برای آنها نقل کند، اما هر بار به بهانهای رشتۀ کلام پاره شده و در نهایت فریاد (نان) خواهی یک کودک با دعوت به سکوت بیپاسخ میماند!
وقتی فقر در برابر ایمان، فریاد عدالتخواهی سر میدهد ولی با بیکنشی خاموش میشود، از همان دری که فقر وارد شده، ایمان خارج شود… .
مطالب پیشین:


