یکی از شخصیتهای مهم و جذاب در رمان «ابله» شخصیت «ناستاسیا فیلیپوونا» است. این زن به زیبایی در پترزبورگ معروف است. شخصیتهای متفاوتی در رمان بهدنبال تصاحب این زیبایی و جهیزیهی بسیار هنگفتی هستند که پشت اوست. این مردها فقط به جوانانی مانند «راگوژین»، که مردی بسیار ثروتمند است، خلاصه نمیشوند و حتی چشم «ژنرال یپانچین» با داشتن سه دختر و زنی میانسال نیز بهدنبال اوست. معرفی ناستاسیا در رمان به شکلهای مختلفی انجام میشود. در ابتدا اسمش را از زبان راگوژین میشنویم که گویا سالهاست دلباختهی اوست. سپس عکسش را پیش مردی بهنام «گانیا» میبینیم که بیشتر بهطمع ثروت او و وعدههای دیگر، خواستار ازدواج با اوست. تا اینجا بهنظر میرسد تنها با زنی زیبا روبهرو هستیم که چشمهای همه را بهسمت خود چرخانده است. زنی مانند زنهای رمانهای رئالیستی نظیر دخترهای باباگوریو در رمان بالزاک که تنها به ظاهر خود توجه دارند و تجملاتی که لیاقتشان را داشته باشند. اما ناستاسیا مانند آنها تکبعدی و ساده نیست.
راوی، به سبک رمانهای کلاسیک، شروع به تعریف پیشینهی ناستاسیا فیلیپوونا میکند. او دختر مردی کشاورز بوده که پس از مرگ خانوادهاش شخصی بهنام «توتسکی» او را به فرزندخواندگی پذیرفته است. هرچه ناستاسیا بزرگتر شده، جذابتر شده است و درنهایت، چنان که از شواهد برمیآید، توتسکی به او تجاوز کرده است. این لکهی ننگ موجب شده است تا توتسکی از سر ترس ثروت هنگفتی خرج زن کند. ناستاسیا نیز مثل زنهای اشرافی به زندگی در پترزبورگ میپردازد. اولین نشان از حیلهگری و هوش او را زمانی میبینیم که ناستاسیا شروع به آزار توتسکی میکند و او نیز بهشدت از رفتار ناستاسیا وحشت میکند. و همهچیز مطابق میل دختر پیش میرود. اما این تنها علامت وجود منطق و تفکر در ناستاسیا نیست.
صحنهای در رمان وجود دارد که مربوط به تولد ناستاسیا است. در آن صحنه، نشانههای زیادی از «تفکر» در ناستاسیا دیده میشود. منظور از تفکر، ویژگیهایی است که داستایفسکی به افراد متفکر نسبت میدهد؛ کسانی که خوب میبینند، رنج بسیار میبرند و در نهایت از شدت این رنج دچار تب و بیماری میشوند. چیزی که در شخصیتهای دیگری مثل «ایوان کارامازوف» نیز میبینیم. در ارتباط با ناستاسیا، پرنس میشکین هم آثار نوعی غم و رنج در او میبیند و بهعنوان شمایل مسیح در رمان، شاهدی است بر متفکر بودن این زن. در آن صحنه، ناستاسیا درخواست ازدواج گانیا را رد میکند و با خواستگار دیگر خود، راگوژین، که مردی ثروتمند و عیاش است از پترزبورگ میرود. در اینجا خواننده، بهرغم ویژگیهای تفکر در ناستاسیا، گمان میکند که او زنی سبکسر است که دل به تفریحات راگوژین داده است. اما ماجرا اینقدر ساده نیست.
در کتاب دوم میبینیم که ناستاسیا از ازدواج با راگوژین نیز سر باز زده. او در جایی میگوید که با راگوژین ازدواج نمیکند و خود را زنی «آزاد» میخواند. اما منظور از این آزادی چیست؟ میتوان ردی از آن را در آثار گذشته جستوجو کرد و آن را توضیح داد؟
اگر به عقب برویم و به اسطورههای یونانی برسیم، زنی میبینیم که رفتاری مشابه ناستاسیا دارد. زنی بهنام «پنلوپه»؛ همسر «اولیس» در اُدیسهی هومر. اولیس ده سال بهدلیل خشم پوزئیدون در دریا گرفتار شده است و نمیتواند به خانه و شهر خود بازگردد. پنلوپه همسرش در شهر «ایتاکا» درگیر خواستگارهایی شده که میخواهند با او ازدواج کنند و بهجای اولیس بر تخت ایتاکا بنشینند. اما پنلوپه نمیخواهد با کسی ازدواج کند. به همیندلیل او به خواستگارها میگوید که باید کفنی برای پدر اولیس بدوزد و مراتب احترام را برای او بهجا بیاورد چون روزگاری عروس او بوده است. اما مقصود چیزی نیست که بر زبان پنلوپه میآید. او روزها کفن را میدوزد و شبها آن را میشکافد و اینگونه برای خودش «زمان» میخرد. این رفتار پنلوپه شبیه ناستاسیا فیلیپوونا است. او نیز برای سر باز زدن از ازدواج مدام فرار میکند و نام این فرار را آزادی میگذارد. پنلوپه نیز بهدنبال این رفتارش در پی آزادی است. و آزادی چیست جز خروج از اجبار و محدودیتهای خارجی تحمیل شده؟
مفهومی بهنام «فراغت» در سنت ادبیات کلاسیک وجود دارد. این فراغت بیشتر از بیکاری است و در برابر اشتغال و کار قرار میگیرد. فراغت به فضایی گفته میشود که فرد در میان روزمرگیهای خود و نقشهای اجتماعیاش زمانی را آزاد میکند تا در آن به تفکر بپردازد. فراغت از روزمرگی و تکرار بیرون است و فرد چون خودش این زمان را ایجاد میکند نوعی آزادی حقیقی در خود دارد. پنلوپه و ناستاسیا نیز در پی ایجاد فراغت برای خود هستند. پنلوپه در برابر فشارهای اجتماعی برای ازدواج به مقاومت میپردازد و این مقاومت به کنترل زمان میرسد. ناستاسیا نیز با راگوژین ازدواج نمیکند چون ازدواج را تملک و میل میداند. و وقتی دربرابر آن مقاومت میکند دارای زمان بیشتری میشود و این زمان را آزادی میخواند که میتوان جای این کلمه فراغت را قرار داد.
نمونهی شخصیت ناستاسیا فیلیپونا را میتوان در آثار دیگر داستایفسکی نیز دید. شخصیت «گروشنکا» نیز در رمان «برادران کارامازوف» تصمیمی شبیه به ناستاسیا میگیرد و آزادی تصمیمگیری برای خود قائل میشود. در «برادران کارامازوف»، پیرمردی ثروتمند بهنام «فیودور پاولوویچ» عاشق گروشنکا است. او مدام برای او پول میفرستد و توجه ویژهای به او نشان میدهد. اما گروشنکا با سر باز زدن از ازدواج با فیودور پاولوویچ شرایط تصمیمگیری را برای خود محیا میکند؛ چون ازدواج با فیودور پاولوویچ نیز سراسر میل و تملک است.
درنهایت میتوان گفت که شخصیتهای زنی در آثار داستایفسکی وجود دارند که بسیار کنشگر هستند. کنشگری آنها فقط در سطح اجتماعی نیست و به سطح فردی نیز میرسد. آنها در پی آزادی هستند؛ چه در زمان خود و چه در تصمیمگیریهای خود. رد این شکل از کنشگری را نیز میتوان در زنان دیگر رمان های داستایوفسکی نیز دید. با اینکه از نظر زمانی، داستایفسکی نویسندهای رئالیست است اما شخصیتهای او، تیپیکال نیستند. آنها از سطح تیپ اجتماعی گذر میکنند و تبدیل به «شخصیت» میشوند. شخصیتهایی ماندگار و مقتدر مثل ناستاسیا فیلیپوونا و گروشنکا.


