در اوایل سال ۲۰۲۱، خبرنگاری به نام مت ریچتل با پدری صحبت کرد که تنها چند هفته بود وارد کابوسی واقعی شده بود. تَتنای بورنت پزشک بود، همسرش رواندرمانگر، و دخترشان الانیو تا زمان راهنمایی، ظاهراً دختری شاد و خوشبخت در یک خانواده باثبات و پرمحبت به نظر میرسید. اما ناگهان، بدون دلیل بیرونی مشخصی، دچار افسردگی شد و شروع کرد به خودزنی. والدینش دنبال درمان رفتند، هم دارویی و هم رواندرمانی. با این حال، در تاریخ ۱ مارس ۲۰۲۱، الانیو با مصرف بیش از حد دارو تلاش به خودکشی کرد. وقتی به بیمارستان رسید، هنوز هوشیار بود، اما خیلی زود دچار توهم و تشنج شد، سپس ایست قلبی کرد و به دستگاههای پشتیبانی حیاتی وصل شد. در نهایت، در تاریخ ۵ مارس، درست قبل از شانزدهمین تولدش، جان باخت. پدرش همان ماه، در گفتوگویی با یک خبرنگار، سعی داشت بفهمد چه اتفاقی افتاده است.
ریچتل آن زمان در حال تهیه گزارشی بود که بعداً به مجموعهای در نیویورک تایمز با عنوان «همهگیری درونی» در سال ۲۰۲۲ تبدیل شد—مجموعهای درباره وضعیت رو به وخامت سلامت روان نوجوانان آمریکایی. او در کتاب جدیدش با عنوان چگونه بزرگ میشویم مینویسد که در آن گفتوگوی دردناک با بورنت، بهسختی توانسته احساساتش را کنترل کند. «من خبرنگار بودم، بله، ولی بیشتر از آن، پدری بودم با دو فرزند که خودشان در آستانه نوجوانی بودند.» واکنش ریچتل کاملاً احساسی و شخصی بود. او مینویسد: «ناامیدانه میخواستم بفهمم.» در سالهای اخیر، فرضیهای نسبتاً ساده و قابل درک برای توضیح داستانهایی مثل الانیو مطرح شده: مشکل از تلفنهای همراه است. یک گوشی هوشمند، با اپلیکیشنهایی مثل تیکتاک و اینستاگرام، در قالبی زیبا مجموعهای از عواملی را در خود دارد که میتوانند حال یک نوجوان را بد کنند—از روابط سمی اجتماعی گرفته تا تصاویر غیرواقعی از بدن، از تشویق به خودآگاهی فلجکننده گرفته تا مختل کردن خواب شبانه. حتی بزرگترها هم معمولاً اذعان دارند که گوشیها حال آنها را هم خوب نمیکنند. این نگاه که «تکنولوژی مقصر است» برای خیلیها جذاب و قابل پذیرش است. (در مورد الانیو، عامل مستقیمی از دنیای دیجیتال دیده نشد، اما پدر و مادرش باز هم سراغ این روایت رایج رفتند: «ما استفاده از وسایل الکترونیکی را کنترل میکردیم، روابطش را زیر نظر داشتیم»، بورنت اینها را با درماندگی به ریچتل میگوید.)
این باور که «مقصر اصلی تلفن همراه است» به شکل عجیبی هم محافظهکاران را جذب کرده و هم منتقدان چپگرا را—یکی با نگاه اخلاقگرایانه، دیگری با نگاه ضدسرمایهداری. ایالتهایی مثل فلوریدا، یوتا، کالیفرنیا و نیویورک، هر کدام در تلاشاند بهنوعی دسترسی نوجوانان به شبکههای اجتماعی را محدود کنند—یا به تعبیر دیگر، دسترسی شرکتهای فناوری به نوجوانان را. حتی در تگزاس، قانونی در آستانه تصویب قرار گرفت که کلاً استفاده افراد زیر ۱۸ سال از شبکههای اجتماعی را ممنوع میکرد. گروهی از افشاگران، خبرنگاران و مستندسازان در تلاش بودهاند تا هم وضعیت کنونی را روشنتر کنند و هم به نگرانیهای والدین پاسخ دهند. آمارهای نگرانکننده مدام منتشر میشود، همراه با فهرستی از دستاوردهایی که نوجوانان از آنها بازماندهاند و شکستهایی در رشد ذهنی و اجتماعی آنها. اگر با یک معلم دبیرستانی صحبت کنید، بیشمار مثال از نسلی خواهید شنید که وابسته به گوشیهایشان هستند. اما یافتن دقیق دلایل این مسئله کار آسانی نیست. کدام رسانههای دیجیتال مضرند؟ در چه شرایطی؟ و برای چه کسانی؟
طبق یکی از آمارهای پرارجاعِ مرکز تحقیقات Pew در سال ۲۰۲۲، ۴۶ درصد از نوجوانان گفتهاند که «تقریباً همیشه» آنلاین هستند—بیانی که هم واقعی به نظر میرسد و هم اغراقآمیز. به راحتی میتوان تصور کرد که بسیاری از نوجوانان چنین حسی دارند، اما بهسختی میتوان فهمید که دقیقاً منظورشان چیست. (گزینههای دیگر این نظرسنجی شامل «چند بار در هفته یا کمتر»، «تقریباً روزی یکبار»، و «چند بار در روز» بود—همگی عباراتی که نوعی رابطه رسمی و محدود با گوشی هوشمند را نشان میدهند.) در سال ۲۰۲۳، سازمان بهداشت عمومی آمریکا گزارشی با عنوان «رسانههای اجتماعی و سلامت روان نوجوانان» منتشر کرد و خواستار تحقیقات بیشتری شد. در این گزارش آمده است: «تقریباً ۷۰ درصد والدین میگویند که تربیت فرزند امروز از بیست سال پیش سختتر شده—و دو عامل اصلی را فناوری و شبکههای اجتماعی میدانند.» با این حال، اگرچه این جمله به شکل یک آمار بیان شده، اما ارتباط محکمی با واقعیت قابل اندازهگیری ندارد. برای مثال، واژه «والدین» در این گزارش به کسانی اشاره دارد که فرزندی زیر هجده سال دارند—یعنی کسانی که لزوماً خودشان بیست سال پیش تجربه پدر و مادر بودن نداشتهاند.
در کتاب چگونه بزرگ میشویم، مت ریچتل گزارش خود را فراتر میبرد و تجربه نوجوانی در عصر حاضر را بهطور کلی بررسی میکند. او میخواهد به دو سؤال اساسی پاسخ دهد: اول، «هدف بنیادین و جهانیِ دوران نوجوانی چیست؟» و دوم، «چرا نوجوانی دچار اینهمه تغییر بیسابقه شده؟ دقیقاً چه اتفاقی دارد میافتد؟» اگرچه در عنوان کتاب هیچ اشارهای به «اینترنت» یا «شبکههای اجتماعی» نیست، اما تصویر جلد—یک گوشی بزرگ، مات و در حالتی که صورت نوجوان را پوشانده—پاسخی ضمنی به سؤال دوم به نظر میرسد. گفتوگویی که این کتاب وارد آن میشود، حدود ده سال پیش با کارهای ژان توئنج، استاد روانشناسی در دانشگاه ایالتی سندیگو، آغاز شد. توئنج پیشتر هم درباره نسلها تحلیلهایی ارائه داده بود. او در سال ۲۰۰۶ کتابی درباره نسل هزاره (متولد دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰) منتشر کرد به نام نسل من، با زیرعنوانی جنجالی: «چرا جوانان امروز آمریکا اعتمادبهنفس بیشتری دارند، جسورتر و خودمحورترند—و در عین حال از همیشه ناراضیتر.» در سال ۲۰۱۷، توئنج با کتاب پرفروش iGen وارد نسل بعدی شد و استدلال کرد که نوجوانان فوقالعاده متصل امروزی کمتر سرکشاند، بیشتر بردبارند، کمتر خوشحالاند—و کاملاً برای بزرگسالی آماده نیستند. اصطلاح iGen چندان رایج نشد، اما فرضیهاش رایج شد: اینکه نوجوانان امروزی بهشکل بنیادین و بیسابقهای از سوی فناوری دگرگون شدهاند. توئنج با استفاده از پایگاههای داده نظرسنجی و مصاحبهها، همزمانی بین کاهش سلامت روان نوجوانان و افزایش استفاده از گوشیهای هوشمند را نشان داد.
چند سال بعد، روانشناس اجتماعی دانشگاه نیویورک، جاناتان هایت، اصطلاح دیگری را پیشنهاد داد: نسل مضطرب. کتاب او با همین عنوان اوایل سال گذشته منتشر شد و از آن زمان از فهرست پرفروشهای نیویورک تایمز خارج نشده. هایت با تحسین آثار توئنج، آنها را «پیشگامانه» میداند، اما میگوید در زمان نوشتن آن کتابها، بیشتر شواهد صرفاً همبستگی آماری داشتند. حالا با دادههای گستردهتر و یافتههای تجربی، او استدلال میکند که بین سالهای ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۵ یک «بازآرایی ذهنی» نسلی رخ داده است که حاصل دو عامل بوده: اول، وسواس والدین نسبت به ایمنی فرزندان؛ دوم، گوشیهای هوشمند. او مینویسد این ترکیب «محافظت بیشازحد در دنیای واقعی و بیمحافظتی در دنیای مجازی»، باعث شد که کودکی از حالت «بازیمحور» به حالت «گوشیمحور» تبدیل شود—و سلامت روان نوجوانان قربانی این تغییر شد.
یکی از دلایل محبوبیت هایت نزد والدین نگران، نسخهی روشن و قاطعی است که ارائه میدهد: گوشی هوشمند قبل از دبیرستان ممنوع؛ شبکه اجتماعی تا شانزدهسالگی ممنوع؛ گوشی در مدرسه ممنوع؛ و بیشتر بازیهای مستقل در دوران کودکی. او در این مسیر از ایدههای روزنامهنگاری به نام لنور اسکینازی الهام گرفته—کسی که در سال ۲۰۰۸ با نوشتن ستونی درباره تنها گذاشتن پسر ۹سالهاش در مترو، مشهور شد و بعدها به منتقد جدی «والدگری هلیکوپتری» (helicopter parenting) تبدیل شد. اسکینازی کتابی نوشت با عنوان کودکان آزاد و بعدها با هایت در تأسیس سازمانی غیرانتفاعی به نام Let Grow همکاری کرد، که هدفش افزایش استقلال کودکان است. هایت میگوید اندیشههای اسکینازی تأثیر زیادی بر او داشتهاند، ولی خودش توانسته آن ایدهها را با لحنی جدیتر و علمیتر ارائه دهد تا بیشتر مورد توجه قرار گیرند. در حالی که اسکینازی با زبانی طنازانه و تحریکآمیز مشاوره میدهد (مدتی هم مجری یک برنامه تلویزیونی با عنوان بدترین مادر دنیا بود)، هایت با لحنی سرد و تحلیلگر ظاهر میشود. او پیشتر هم در کتاب لوسپروری ذهن آمریکایی، با همکاری گرگ لوکیانوف، به بررسی تغییرات نسلی و سلامت روان در زمینههایی چون منازعات دانشگاهی و فرهنگ کنسل پرداخته بود. در آن کتاب، نویسندگان استدلال خود را ترکیبی از «ادبیات حکمتآمیز» و روشهای درمان شناختی-رفتاری معرفی میکردند—ترکیبی که هایت حالا نیز در نسل مضطرب به کار گرفته: جملاتی از اپیکتتوس و بودا، کنار نمودارهایی از مراکز بهداشت آمریکا.
با وجود اینکه کتاب نسل مضطرب نوشته جاناتان هایت توانسته چارچوب گفتوگو درباره نوجوانان و گوشیهای هوشمند را شکل دهد، اما با واکنشهای انتقادی هم روبهرو شده است. برخی از منتقدان، او را به چشم یک «مبارز علیه فرهنگ کنسل» میبینند و از این زاویه به او واکنش نشان میدهند. اما عدهای دیگر، بهطور مشخصتر، به دادههایی که هایت بر اساس آنها استدلال میکند، ایراد گرفتهاند—بهویژه این فرض که گوشیهای هوشمند تنها توضیح معقول برای کاهش شدید سلامت روان نوجوانان هستند. هایت مجموعهای از آمارها را از کشورهای انگلیسیزبان و شمال اروپا ارائه میدهد تا نشان دهد که افزایش ناراحتی روانی میان نوجوانان پدیدهای جهانی است و نیاز به پاسخی جهانی دارد. اما میتوان آمارهای دیگری هم ارائه داد که تصویر او را پیچیدهتر میکنند. برای مثال، در میان نوجوانان کره جنوبی، نرخ افسردگی بین سالهای ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۸ کاهش یافته است. در ایالات متحده نیز نرخ خودکشی طی دو دهه اخیر در همه گروههای سنی افزایش یافته، نه فقط نوجوانان.
حتی در جاهایی که استدلال هایت قوی به نظر میرسد—مثلاً افزایش افسردگی در میان دختران نوجوان آمریکایی—روابط علت و معلولی هنوز مبهماند. دیوید والاس-ولز، روزنامهنگار علمی، اشاره کرده که افزایش ناگهانی نرخ افسردگی در دختران نوجوان، تنها همزمان با فراگیر شدن گوشیهای هوشمند نبوده؛ بلکه با تغییر در روندهای غربالگری روانی پس از تصویب قانون مراقبت مقرونبهصرفه (ObamaCare) هم همزمان بوده است. بر اساس دستورالعملهای جدید، غربالگری افسردگی برای دختران نوجوان باید بهصورت سالانه انجام میشد و شرکتهای بیمه موظف بودند آن را پوشش دهند. بنابراین، اگرچه دختران بیشتری از افسردگی صحبت میکردند، اما پزشکان بیشتری هم بودند که این سؤالها را میپرسیدند. در میانه این بحثها، مت ریچتل موضعی میانهرو اتخاذ میکند—بین نگاه هایت و منتقدان او. ریچتل وجود بحران سلامت روان در میان نوجوانان را زیر سؤال نمیبرد، بلکه سعی دارد آن را در زمینهای وسیعتر تحلیل کند. از نظر او، گوشیها بیتأثیر نیستند، اما همه ماجرا هم نیستند. او مینویسد: «فکر نمیکنم لازم باشد زیستشناس یا انسانشناس باشید تا منطقی ساده را درک کنید: ده ساعت در روز زل زدن به صفحه نمایش برای مغز در حال رشد خوب نیست.»
در فصلی از کتاب با عنوان «رسانههای اجتماعی: این واقعاً علم پشت هیولای زیر تخت است»، او توضیح میدهد چرا از اظهارنظر قطعی درباره رابطه علت و معلولی اجتناب میکند. ریچتل مینویسد: «فکر میکنم این برای بعضیها احساس نارضایتی ایجاد کند—حتی عصبانیت. والدین و سیاستگذاران دنبال پاسخند. خود من هم دلم میخواهد پاسخی ارائه کنم. واقعاً عالی میشد، اگر درست بود که گفت افزایش مشکلات روانی مستقیماً به استفاده زیاد از شبکههای اجتماعی مربوط است. اما واقعیت به این سادگی نیست. تنها چیزی که از نداشتن پاسخ بدتر است، پاسخ غلط است.» مانند توئنج و هایت، مت ریچتل نیز نامی برای نوجوانان امروز پیشنهاد میدهد: نسل نشخوار فکر (Generation Rumination). اما او ریشه ناآرامیهای این نسل را نه فقط در فناوری، بلکه در خودِ مفهوم نوجوانی میبیند—مرحلهای فرهنگی، جامعهشناختی و روانشناختی که طی قرنهای اخیر پدید آمده است. به باور او، ناراحتی و آشفتگی نوجوانان واکنشی منطقی به جهانی است که چالشهایش بیشتر ذهنی و انتزاعیاند تا فیزیکی. ریچتل مینویسد: «نسل نشخوار فکری در قلمرو ذهن و روان رشد میکند. پرسیدن اینکه چرا بعضیها در این مسیر مشکل دارند، مثل پرسیدن این است که چرا نوجوانان دیروزی زانوهایشان زخمی میشد یا استخوانهایشان میشکست وقتی کوهها را برای کشف ناشناختهها میپیمودند.»
در همین حال، خودِ دوره نوجوانی نیز تغییر کرده، چرا که سن بلوغ پایین آمده است. از دهه ۱۹۸۰ به این سو، پژوهشها نشان دادهاند که بهویژه در میان دختران، بلوغ زودتر آغاز میشود—گاهی حتی از شش یا هفت سالگی. ریچتل استدلال میکند که این یعنی نوجوانان مدت بیشتری را در وضعیتی آسیبپذیر سپری میکنند. او به پژوهشهایی اشاره میکند که نشان میدهند مغز نوجوانان بهشدت جذب تازگیها و اطلاعات اجتماعی میشود (علاوه بر تمایلشان به ریسکپذیری و تصمیمگیریهای ضعیف که پیشتر شناخته شده بود)، و به همین دلیل بیشتر در معرض وسوسههای تلفن هوشمند قرار میگیرند. او مینویسد: «محیط در حال تغییر + بلوغ در حال تغییر = ناهماهنگی عصبی.» ریچتل گزارشهایش را با روایتهایی از نوجوانان واقعی همراه میکند تا نظریهاش ملموستر شود. یکی از این نوجوانان، که با اضطراب و افسردگی دستوپنجه نرم کرده، به او میگوید: «نمیخوام اینترنت رو مقصر بدونم، ولی خب راستش میخوام مقصر بدونم. حس میکنم اگه توی سال ۲۰۰۰ قبل از میلاد توی کوههای آلپ به دنیا میاومدم، باز هم افسرده میشدم—ولی فکر میکنم اوضاع الان این افسردگی رو خیلی شدیدتر کرده.»
ریچتل گذشته از گزارشهای سلامت و فناوری، رمانهای هیجانی هم مینویسد—در سال ۲۰۰۷، همزمان با معرفی اولین آیفون، کتابی به نام Hooked منتشر کرد درباره شخصیتهای شرور سیلیکونولی که به دنبال ساختن تکنولوژیهای فوقالعاده اعتیادآور هستند. همین سابقه باعث شده نثر کتاب چگونه بزرگ میشویم پر از جملات بریدهبریده، وقفههای هیجانزا، و سبک گفتاری پرکشش باشد. ریچتل مدام در تلاش است تا توجه خواننده را حفظ کند؛ گاهی با فهرستهای بولتوار، گاهی با لحنی خودمانی. در توضیح تأثیر رمان رنجهای ورتر جوان مینویسد: «دمت گرم، یوهان ولفگانگ فون گوته! کمک کردی که نوجوانی به عنوان دوران تلاطم شدید در ذهنها جا بیفته.» این سبک بهویژه در فصلی که مستقیماً نوجوانان را خطاب قرار میدهد، آشکار است: «هی، نوجوانان، خودتون کنترل اوضاعو به دست بگیرین (وگرنه این آدمها بهجاتون تصمیم میگیرن): نامهای سرگشاده به نوجوانان که توضیح میده چطور میتونین قدرتتونو از چنگ پولدوستهای بیدلووجدان پس بگیرین.»
ریچتل که سالها درباره خطرات رانندگی در حال حواسپرتی گزارش نوشته، شاید به همین دلیل به نوجوانان و گوشیهایشان نه فقط بهعنوان قربانیان منفعل، بلکه بهعنوان کنشگران فرهنگی نگاه میکند. او مینویسد: «نوجوانان فقط هویت خودشون رو نمیسازن؛ اونها به ساختن هویت ما هم کمک میکنن. اونها سازندگان آیندهان—و این کار رو از مدتها پیش انجام میدن.» برخی از منتقدان این دغدغهها درباره نوجوانان و فناوری را به «وحشت اخلاقی» تشبیه کردهاند، اما این توصیف شاید بیش از حد سطحی باشد. اگرچه شاید واقعاً وحشت اخلاقی نباشد، اما بدون شک به یک درام فرهنگی جذاب بدل شده—روایتی که بیشتر با احساسات پیش میرود تا دادهها. والدین سردرگم، خسته و نگراناند. زیرپوست بحثهای مربوط به نوجوانان و فناوری، ترسی هست: اینکه فناوری ممکن است پیوند میان والد و فرزند را قطع کند و کودک را به غریبهای تبدیل کند.
هایت در کتابش، یکی از این ترسها را چنین توصیف میکند—پسرکی که در ۹ سالگی شاد و بانشاط بود، اما در ۱۵ سالگی تبدیل شد به نوجوانی خیره به صفحه نمایش: «پسر تغییر کرده بود، و گم شده بود.» همین ترس، سوخت اصلی سریال اخیر نتفلیکس به نام نوجوانی است—سریالی که با وجود عنوانش، بیشتر درباره فاصله والدین با فرزندان است تا خود نوجوانان. داستان حول محور پسری ۱۳ ساله به نام جیمی در بریتانیاست که به قتل همکلاسی دخترش متهم میشود. هر دو کودک متولد حدود سال ۲۰۱۱ هستند، یعنی در انتهای نسل موسوم به iGen یا همان نسلZ . گناه جیمی از ابتدا مشخص است؛ راز اصلی این است که «چطور» و «چرا» چنین کاری کرده است. برای کارآگاهان پرونده، رفتار نوجوانان مثل رمزیست که باید رمزگشایی شود—و جالب اینکه کشف کلیدی آنها از طریق پسر نوجوان خود یکی از کارآگاهان حاصل میشود، وقتی معنی ایموجیهای کامنتهای اینستاگرام جیمی را برایش توضیح میدهد (که کدهایی از فضای مردسالارانه اینترنتیاند). در جایی، کارآگاه دیگر میگوید: «ما تمام مدت دنبال مغز جیمی بودیم. شاید باید بیشتر درباره قربانی میفهمیدیم.» با اینکه حق با اوست، ولی ذهن جیمی همچنان مبهم و دستنیافتنی باقی میماند. سرش بزرگ است، مثل نوزاد، و بدنش لاغر؛ لحظات تهدیدآمیزش حس عروسکهای شیطانی فیلمهای ترسناک را دارد. او بیشتر به یک بیمار یا نمونه آزمایشگاهی شبیه است—هم برای روانشناس دادگاه، هم برای بیننده—و احساس ما مدام بین دلسوزی برای او و ترس از او در نوسان است.
ترس، در تحلیلهای نسلی از نوجوانان تقریباً همیشه حضور دارد. توئنج برای مدیرانی که با کارکنان نسل iGen کار میکنند، توصیههایی شبیه به راهنمای ورود به قفس ببرها دارد: «همیشه تأکید کنین که هدفتون کمک به اوناست، که طرفشون هستین، و بازخوردی که میدین برای موفقیتشونه.» کتاب هایت هم با تمثیلی بلند آغاز میشود: بچهها مدام از والدینشان میخواهند که اجازه دهند به مریخ مهاجرت کنند—شاید برای همیشه.
امروز، شکل غالب این اضطراب کمتر حول ایده «هیولاهای نوجوان» دهه نود میگردد، و بیشتر به ترس از «ذهنشوییشدهها» یا «تسخیرشدهها» شبیه است. همان ترسی که در مقاله معروف Vox در سال ۲۰۱۵ مطرح شد با این تیتر: «من یک استاد لیبرالم، و دانشجویان لیبرالم منو میترسونن.» در این روایت، فناوری صرفاً یک ناقل است؛ واسطهای که هر بیماری یا ایدئولوژیای را که والدین از آن هراس دارند، ممکن است به فرزندشان منتقل کند. همانند بحثهای داغ درباره هویت جنسیتی کودکان، گفتوگو پیرامون نوجوانان و تلفنهای همراه، به ترسی عمیق وصل میشود: اینکه فرزندتان ممکن است بهواسطه مواجهه با ایدههای جدید—احتمالاً آنلاین—دگرگون شود، آنهم به شکلی برگشتناپذیر.
یکی از نوجوانانی که مت ریچتل در کتاب چگونه بزرگ میشویم به سرگذشتش پرداخته، پسری ترنس در ایالت یوتاست. ریچتل با حساسیت و احترام، هم به تجربهی او و هم به دیدگاه والدینش میپردازد. برخلاف روایتهایی که نوجوانان را بهسان «زامبی» یا «بیگانه» ترسیم میکنند، این کتاب بر پیوستگی میان نوجوانان و بزرگترهای اطرافشان تأکید دارد—حتی اگر این روابط همیشه ساده و بیدردسر نباشند. همین گرمی و همدلی یکی از ویژگیهایی است که کتاب ریچتل را از سایر آثار مشابه متمایز میکند. او نوجوانی را به لحظهای در «دوی امدادی ابدی زندگی» تشبیه میکند؛ لحظهای که چوبدستی از نسلی به نسل بعدی سپرده میشود. او مینویسد: «گاهی نسل پیشین حاضر نیست چوب را واگذار کند، و نسل جدید هم معمولاً مسیرش را کمی متفاوت آغاز میکند. این اتفاق، نسل قدیمی را ناراحت میکند، حتی عصبانی، و در سطحی عمیق، آنها را به یاد پایان زندگیشان میاندازد.»
ریچتل زیاد روی نسل قدیمی تمرکز نمیکند، اما نویسنده مقاله به این فکر میافتد که شاید تهدیدهایی که فناوری برای نوجوانان دارد—از کلاهبرداری آنلاین گرفته تا ساعتهای طولانی تنهایی در حال اسکرول کردن—برای سالمندان نسل انفجار جمعیت (baby boomers) نیز وجود دارد. هر کسی که هنوز خودش بچه نوجوان ندارد، احتمالاً بارها با صحنههایی مواجه شده که والدین یا پدربزرگها و مادربزرگها، چشمدوخته و بیحرکت به صفحه گوشی خیره شدهاند. اما سالمندان—برخلاف نوجوانان—اغلب موضوع تحقیق، دلسوزی یا تحلیلهای اجتماعی قرار نمیگیرند. سؤال جالب این است: خود نوجوانها درباره این ادبیات چه فکری میکنند؟ کتابهای پر از داده و توصیههای والدگری، تیترهای نگرانکننده، تحلیلهای جامعهشناختی—چه حسی در آنها ایجاد میکند؟
نویسنده مقاله به یاد میآورد که وقتی دوازدهساله بوده، مجله Newsweek داستانی منتشر کرده با عنوان «کودکنوجوانها: آیا زیادی زود بزرگ میشوند؟ والدین چه میتوانند بکنند؟» و او با تمسخر به این ایده نگاه میکرده که آدمهای بین ۸ تا ۱۴ سال یک گروه معنادار و یکپارچه باشند: هشتسالهها که بچه بودند، چهاردهسالهها خیلی بزرگ. هیچکدامش همذاتپندار نبود. با این حال، او به یاد میآورد که با کنجکاوی واقعی به جلد کتاب احیای اوفلیا نگاه میکرده—کتابی پرفروش از مری پایفر که در سال ۱۹۹۴ منتشر شده بود تا والدین نگران را راهنمایی کند چگونه «دختران نوجوان را از بحران بلوغ مدرن نجات دهند». روی جلد، دختری جوان از میان سایهها به سمت نوری در آینده خیره شده بود—آیندهای که نویسنده، در آن زمان، نمیتوانست هنوز آن را درک کند.
در بخشی از کتاب، ریچتل نوجوانان را مستقیماً خطاب قرار میدهد و مینویسد: «نذارین کلهپوکها کنترلتون کنن. از رسانههای اجتماعی و هرچی هست، به شیوهی خودتون استفاده کنین. این گوشی رو ابزار خودتون کنین، نه اینکه ابزار اون بشین.» لحنش شبیه معلم مطالعات اجتماعی پرانرژیای است که روی پشتی صندلی نشسته و با جدیت تلاش دارد ارتباط برقرار کند—صادق، بیادعا و بیشرم از تلاش برای دیده شدن. شاید این روش خیلی تأثیر نگذارد، اما تلاشش محترم است.
منبع: نیویورکر


