«مامان صدایم نکن» (Don’t Call Me Mama) ساخته نینا کناگ اثر دیدنیای است از سینمای نروژ که به تازگی در بخش مسابقه جشنواره جهانی کارلوویواری به نمایش درآمد؛ فیلم غریب و صریحی که نگاه متفاوتی به موضوع پناهجویان دارد.
در سالهای اخیر فیلمهای بسیار زیادی در اروپا با محوریت شخصیتهای پناهجو ساخته شده، این بار اما ما با یک داستان عاشقانه زنانه روبرو هستیم که مسیر فیلم را از غالب دیگر فیلمهای مشابه جدا میکند.
این جا با زنی میانسال روبرو هستیم که همسر شهردار است و به طور داوطلبانه در مرکز حمایت از پناهجویان کار میکند. او که از رابطه شوهرش با زنی دیگر به تنگ آمده، با یک پناهجوی هجده ساله به نام امیر رابطه برقرار میکند و رفتهرفته عاشقش میشود. این سرآغاز ماجرای پیچیدهای است که فیلمساز هوشمندانه به روایت آن میپردازد بیآن که موضع بگیرد و به فیلمی شعاری تن دهد.
نقطه قوت فیلم از جایی آغاز میشود که نه به فیلمی معمول برای تأکید بر حق و حقوق پناهجویان بدل می شود و نه فیلمی برای قضاوت درباره آنها. برعکس یک موقعیت بغرنج و پیچیده را تصویر میکند که در آن همه حق دارند. در برداشت برخی، شخصیت زن فیلم به دلیل حرکت انتهایی ممکن است شخصیت منفی تلقی شود، اما فیلمساز اصراری بر این برداشت ندارد و تماشاگر میتواند حتی عکس آن را برداشت کند: زنی که احساساتش مورد سوءاستفاده قرار گرفته و حالا انتقام میگیرد، همانطور که از همسرش انتقام گرفت.
فیلمساز از این حیث موفق میشود فیلمی زنانه خلق کند: روایت درونیات پیچیده یک زن که در مقطعی عشق را تجربه میکند، اما سرخورده و بیپناه به تنهایی خودش بازمیگردد، جایی که حتی نزدیکترین دوستش از درک او عاجز است. با این نگاه تماشاگر نمیتواند حرکت نهایی زن را لزوماً به شیوه اخلاقگرایانه مرسوم داوری و محکوم کند. نکته مهم و کلیدی فیلم همین است: دعوت از تماشاگر برای نظاره موقعیتی که داوری و تصمیمگیری درباره آن آسان نیست. هم میتوان برای یک پناهجوی هجده ساله که هویت اصلی خود را پنهان کرده و در خطر اخراج است دل سوزاند و هم برای زنی که همه احساسات و وجودش را صرف عشق تازهای میکند که زندگی سرد و بیروح قبلی را تغییر میدهد.

فیلمساز در این راه به یک چشمچران قهار بدل میشود و تماشاگر را در این چشمچرانی شریک میکند. دوربین به شکلی در ستایش بدنهای این زن و مرد عمل میکند و فیلم سرشار است از نگاه اروتیک. چند صحنه عشقبازی به زیبایی طراحی شدهاند و بوسههای عاشقانه- از جمله در داخل استخر- به تصاویر شاعرانهای بدل شدهاند که در ذهن شخصیت اصلی ثبت میشوند و در انتها دوباره در ذهن او تکرار میشوند تا کامل کننده عاشقانهای باشند که از آن تنها خاطرهای باقی میماند.
روایت فیلم سرراست و خطی است و فیلمساز از حشو و زوائد و داستانهای فرعی پرهیز دارد. درباره شخصیتهای اصلی همانقدر میدانیم که باید، و همین اندازه کافی است تا آنها را همراهی کنیم و در مایه اصلی فیلم- قضاوت کردن یا نکردن- شریک شویم. دوربین معمولاً با فاصله میایستد و در حال نظاره موقعیت است، گاه اما به دید شخصیت اصلی زن نزدیکتر میشود و ما جهان را از دیدگاه او میبینیم شاید به این دلیل که فیلمساز هم خود یک زن است. به این ترتیب به گمانم دیدگاه زنانه بر فیلم غلبه میکند. ما بیش از آن که با جهان و دنیای ساده امیر همراه شویم، با احساسات پیچیده و عمیق یک زن تنها مواجهیم که جهان فیلم را پیش میبرد و همین نقطه قوت فیلم را رقم میزند.


