آرتور دانتو، فیلسوف برجستهی آمریکایی، بیتردید یکی از تأثیرگذارترین و جالبترین چهرهها در حوزهی نقد هنر است. نوشتههای او نگرش ما به مفهوم زیبایی و تاریخ هنر را به شکلی ریشهای دگرگون کرده است. او در کتاب مهمش «سوء استفاده از زیبایی» به دو دورهی تاریخی اشاره میکند که در هر یک به شیوهای متفاوت از زیبایی در هنر سوء استفاده شده است:
سوء استفادهی سنتی: دورانی که زیبایی، ملکهی بیچون و چرای هنر بود. برای قرنها، یک اثر هنری تنها زمانی به رسمیت شناخته میشد که زیبا باشد. این امر، زیبایی را به یک الزام مستبدانه و سختگیرانه تبدیل کرده بود.
سوءاستفادهی مدرنیستی: در واکنشی تند به این استبداد، جنبشهای آوانگارد (از دادائیسم تا پاپ آرت) زیبایی را بازماندهای از ذائقهی بورژوایی و مانعی برای نوآوری تلقی کردند و به گونهای رادیکال آن را از تخت سلطنت به زیر کشیدند.

هدف دانتو، نجات دادن زیبایی از این دو رویکرد افراطی است. او استدلال میکند که اکنون که هنر از نظر فلسفی از یوغ زیبا بودن «آزاد» شده است (آزادیای که خود دانتو در نظریهپردازیاش نقش مهمی داشته است) میتواند بار دیگر زیبایی را نه به عنوان یک ارباب، بلکه بمثابهی ابزاری قدرتمند برای انتقال معنا در آغوش بگیرد.
در سنت فلسفهی غرب، زیبایی برای قرنها در یک قفس طلایی محبوس بود. فیلسوفانی چون کانت و هگل، کاخهای باشکوهی برای آن ساختند و آن را کلیدی برای درک حقیقت و اخلاق معرفی کردند. در نتیجه، از هنر انتظار میرفت به این معیار والای زیبایی وفادار باشد. اما این نگاه تاریخی به زیبایی، خود به قیدی برای هنر بدل شد: اگر هنر وظیفه دارد حقیقت را از راه زیبایی آشکار کند، پس تکلیف آثاری که آگاهانه از زیبایی فاصله میگیرند، چیست؟

این پرسش، نقطهی شروع اعتراض آوانگاردها بود. آثاری مثل «چشمه» (توالت سرپایی) از مارسل دوشان یا «جعبهی بریلو» از اندی وارهول، عمداً از هرگونه زیبایی تهی بودند. این آثار، بهجای خوشایند بودن یا رعایت سلیقهی مرسوم، با سادگی، زمختی یا حتی تمسخرآمیز بودنشان، قواعد سنتی زیبایی را زیر سوال بردند. آنها ثابت کردند که هنر میتواند بدون زیبا بودن هم وجود داشته باشد. همین باعث شد دیدگاههایی که زیبایی را لازمهی هنر میدانستند، به چالش کشیده شوند.
در اینجا، مداخلهی دانتو اهمیت مییابد. او با این نکتهی اساسی موافق بود که زیبایی برای تعریف هنر ضروری نیست. آنچه «جعبهی بریلو» را به یک اثر هنری بدل میکند، نه ظاهر آن، بلکه جایگاهش در «جهان هنر» بود؛ یعنی آن بستر تاریخی، نظری و مفهومیای که در جهان هنری به اثر معنا میبخشد. دانتو این دگرگونی را «پایان هنر» نامید، نه به معنای مرگ هنر، بلکه به معنای پایان دورهای که هنر وابسته به زیبایی بود.

نظریهی «پایان هنر» دانتو به این معنا نیست که دیگر هنری آفریده نمیشود، بلکه به این معناست که روایت تاریخی و یکپارچهی هنر به پایان خود رسیده است. نقطهی عطف این اندیشه، رویارویی دانتو با اثر «جعبههای بریلو»ی وارهول بود. این اثر از نظر ظاهری، از یک جعبهی واقعی بریلو (اسکاچهای فلزی) در سوپرمارکتها قابل تشخیص نبود. این رویارویی، این پرسش بنیادین را برای دانتو مطرح کرد: اگر هنر را دیگر نتوان با چشم از غیرهنر بازشناخت، پس چه چیزی یک شیء را به «اثر هنری» تبدیل میکند؟ پاسخ دانتو این بود: اندیشه و بستری که او آن را «جهان هنر» مینامید. یعنی آنچه یک چیز را به هنر بدل میکند ظاهرش نیست بلکه فضایی از اندیشه و تاریخ است که آن را در بر میگیرد. از این نقطه به بعد، پرسش اصلی هنر دیگر بر پایهی زیبایی (چگونه چیزی زیبا بیافرینم؟) نبود، بلکه بر پایهی اندیشه بود (هنر چیست؟).
بنابراین، «پایان هنر» به معنای ورود به دورانی «فراتاریخی» است. در این دوره، دیگر هیچ شیوهی غالب یا جهت مشخصی برای هنر وجود ندارد. هنرمندان از بار تاریخ و بایستگیِ نوآوری در سبک رها شدهاند و آزادند تا هر چیزی را به هر شیوهای بیافرینند. در واقع، «پایان هنر» برای دانتو، به معنای آزادی مطلق هنر است.

چارچوب فکری دانتو به ما امکان میدهد بفهمیم چگونه مارک روتکو، بینیاز از زیبایی کلاسیک، مستقیما با روح آدمی سخن میگوید. نقاشیهای او ما را به تماشای جهان دعوت نمیکنند، بلکه به تجربهی نابِ «بودن» میکشانند. دانتو این احساس را نه ناشی از کوچکی انسان در برابر عظمت هستی، بلکه برآمده از آگاهی شدید ما از حضور خویشتن میداند. آثار روتکو، در نظر دانتو، تجربهای متعالی و روحانی خلق میکنند. بنابراین، روتکو به امری شگرف دست مییابد: او کل سنت زیباییشناسی را دور میزند تا یک رویارویی مستقیم و بیواسطه با «خود» بیافریند و ثابت میکند که یک بوم آغشته به رنگ، میتواند آینهای عمیقتر برای روح باشد تا هر تصویر زیبای دیگری.
در نهایت، آرتور دانتو برای جمعبندی تمام استدلال پیچیدهی خود، به سراغ شهود درخشان یک نابغهی ادبی، ولادیمیر ناباکوف، میرود. او معتقد است که پاسخ شگفتانگیز ناباکوف به یک پرسش ساده، تمام آنچه را که کتابش در تلاش برای بیان آن بوده، خلاصه میکند. هنگامی که از ناباکوف پرسیده شد آیا چیزی در زندگی غافلگیرش میکند، او پاسخ داد: «معجزهی آگاهی، آن پنجرهای که ناگهان در دلِ شبِ نیستی، رو به منظرهای آفتابی گشوده میشود.»

این استعاره، نقطهی اوج بحث دانتو است. منظرهی آفتابی همان زیبایی است، محتوای دلپذیر تجربهی ما. اما خودِ «پنجره»، یعنی «آگاهی»، همان «امر والا» است؛ معجزهی بنیادینی که به ما اجازهی دیدن را میدهد. دانتو با این ارجاع، به ما میگوید که هنر و زندگی، هر دو در این دوگانه جریان دارند: هنر میتواند از زیبایی (منظره) چشم بپوشد و همچنان هنر باقی بماند، اما زندگی، برای آنکه ارزشمند باشد، به آن نور خورشید نیاز دارد. و شگفتانگیزترین چیز، نه خودِ منظره، که معجزهی گشوده شدن این پنجره است.
در جمعبندی نهایی، دانتو با الهام از ناباکوف، به یک تعریف نوین میرسد: زیبایی، همان امر والا است در دل شبِ نیستی. او سپس این ایده را به یک تمایز بنیادین میان هنر و زندگی پیوند میزند. در جهان هنر، زیبایی دیگر یک شرط ضروری نیست، بلکه تنها یک گزینه در میان گزینههای بیشمارِ بیان هنری است. اما در پهنهی زندگی، این معادله کاملا معکوس میشود: زیبایی یک انتخاب نیست، بلکه شرط ضروری یک زندگی مطلوب و ارزشمند است. به همین دلیل، دانتو جایگاه زیبایی را فراتر از دیگر کیفیتهای زیباییشناختی، از جمله خودِ امر والا، ارتقا میدهد و آن را نه یک حس زودگذر، که یک ارزش بنیادین برای زندگی و هستی انسان معرفی میکند.


