عشق شاید عجیبترین تجربهی زندگی باشد؛ چیزی که همه حسش کردهاند، اما کمتر کسی راز آن را فهمیده است. روانکاوی، به ویژه در سنت فرویدی ــ لاکانی، همیشه تلاش کرده این راز را آشکار کند. ژاک آلن میلر، با بسط ایدههای لاکان، به نتیجهای جسورانه و جنجالی میرسد: عشق واقعی، ذاتا کنشی زنانه است و مردان، حتی در بهترین حالت، فقط میتوانند آن را تقلید کنند یا در برابرش تسلیم شوند.
پیش از هر چیز بایستی پرسید عشق ورزیدن یعنی چه؟ لاکان میگفت: «عشق ورزیدن، یعنی بخشیدن چیزی که نداری.» یعنی پذیرفتن کمبود خود و سپردن آن به دیگری؛ نه یک هدیه مادی، بلکه چیزی که فراتر از توست و در تو وجود ندارد. برای این کار، باید کمبود خود، یا به تعبیر فروید «اختگی» را بپذیری؛ و این، در ذات خود، تجربهای زنانه است. انسان تنها از یک موضع زنانه میتواند واقعا عشق بورزد؛ لیکن عشق ورزیدن، مرد را زنانه میکند.

در نظریهی لاکان، جایگاه مردانه با یک توهم بزرگ تعریف میشود: توهم کامل بودن، بینیازی و قدرت. مرد خود را «کامل» میپندارد و از هر چیزی که این تمامیت را به چالش بکشد، هراس دارد. او در دنیای «داشتن»،به ویژه داشتن آلت رجولیت یا فالوس به عنوان نماد قدرت زندگی میکند؛ و میل جنسیاش معمولا در خدمت تایید همین قدرت و تمامیت عمل میکند.
به همین دلیل، عشق برای مرد همیشه آمیزهای از طنز و تهدید است. عشق او را در موقعیتی «زنانه» قرار میدهد؛ جایی که باید با ناکامل بودن و وابستگی روبرو شود. این تجربه غرورش را جریحه دار میکند و به همین خاطر، حتی مرد عاشق هم، به قول میلر، گاهی جرقههایی از پرخاشگری نسبت به معشوق نشان میدهد. از همین رو ممکن است به زنانی رو بیاورد که دوستشان ندارد، فقط برای آن که به جایگاه مردانهای که عشق آنرا معلق کرده بود، برگردد. فروید این را «تنزل زندگی عاشقانه» نامید: جدایی میان عشق و میل جنسی.
وقتی زنی عاشق میشود، کمبودِ درونش را به معشوقش هدیه میدهد. او با این کار میگوید: «من ناکاملم و تو آن کسی هستی که این جای خالی را پر میکنی.» این گشودگی و آسیبپذیری، پایهی عشق واقعی است. عشق زنانه اغلب ریشهای «ارتونامیک» یا شیدایانه دارد؛ یعنی زنان میخواهند که محبوب باشند. عشقی که از دیگری دریافت میکنند (یا تصور میکنند که دریافت میکنند)، جرقهی عشقورزی خودشان را میزند. به بیان دیگر، زنان اغلب با «دوست داشته شدن» است که عاشق میشوند.

پس وقتی میگوییم تنها زنان واقعا عشق میورزند، منظور تفاوت بیولوژیک نیست، بلکه تفاوتی در ساختار روانی است. موضع زنانه، به دلیل پذیرش ذاتی «کمبود»، به طور طبیعی برای عشق گشودهتر است. مردان برای عشق ورزیدن باید بر هراس عمیق خود از ناکامل بودن غلبه کنند. به همین دلیل، در پیچیدگیهای روانکاوی، عشق واقعی نهایتا کنشی زنانه است. مردان میتوانند در آن سهیم شوند، اما تنها به شرطی که حاضر باشند برای لحظهای هم که شده، از مرد بودن و توهم مردانگی دست بکشند. این همان بهایی است که مرد برای ورود به دنیای عشق میپردازد: کنار گذاشتن موقت مردانگی سنتی. او باید شجاعت داشته باشد که خطر برچسب «ضعیف» یا «زنذلیل» بودن را، چه از نگاه دیگران و چه از نگاه خودش، بپذیرد.
فروید معتقد بود که مردان معمولا ناخودآگاه بر اساس دو الگو معشوق خود را انتخاب میکنند: یا زنی را میخواهند که یادآور «مادر» باشد، یا زنی که بازتابی خودشیفته از خودشان است. ویرجینیا وولف هم با تیزی میگوید مردان اغلب شیفته زنانی میشوند که مثل آینههای جادویی عمل میکنند؛ آینههایی که تصویرشان را دو برابر بزرگتر نشان میدهند. این دیدگاه عشق مردانه را نه یک رابطه برابر، بلکه نیاز خودشیفتهوار به تأیید و بزرگنمایی معرفی میکند.
در نهایت، هر دو الگویی که فروید آنها را کاذب میداند، چیزی جز گریز از رویارویی با عشق واقعی نیستند. دوست داشتن واقعی یعنی این که باور کنی با عشق ورزیدن به کسی، به حقیقتی دربارهی خودت میرسی. ما عاشق کسی میشویم که حس میکنیم پاسخی، یا بخشی از پاسخ را، به پرسش همیشگی ما دارد: «من کیستم؟»


