فیلم «دونده دو ماراتن» (Marathon Man) یک درام معمایی-جنایی بر محور جابهجایی الماسهای مسروقه از یهودیان آشویتس توسط یک نازی است که سالها بعد بهانۀ مواجهه معامله گران شده و پای یک دونده دو ماراتن را به اشتباه به این پرونده خشونتبار باز میکند.
جان شلزینگر، کارگردان انگلیسی است که عرصۀ سینما را با ساخت فیلمهای کوتاه و مستند و سپس فیلمهای داستانی تجربه کرد و جایزههای بینالمللی متعددی گرفت. مستند «پایانه» با محوریت ایستگاه واترلو لندن جایزه شیر طلایی جشنواره ونیز و فیلم سینمایی «شکلی از دوست داشتن» جایزه خرس طلایی جشنواره برلین را کسب کردند.
این کارگردان با ساخت فیلم معروف «کابوی نیمهشب» (۱۹۶۹) با بازی داستین هافمن و جان وویت جایزه اسکار بهترین کارگردانی را از آن خود کرد. از دیگر آثار او میتوان به «بیلی دروغگو»، «دور از اجتماع خشمگین» و «یکشنبه خونین یکشنبه» اشاره کرد.
شلزینگر سال ۱۹۷۶ بر اساس فیلمنامه ویلیام گلدمن فیلم «دونده دو ماراتن» را ساخت که مبتنی بر رمانی به همین نام از گلدمن بود. نویسندهای که برای فیلمنامههای «بوچ کسیدی و ساندنس کید» (۱۹۷۰) و «همه مردان رئیس جمهور» (۱۹۷۷) جایزه اسکار بهترین فیلمنامۀ غیراقتباسی و اقتباسی را دریافت کرد.
«دونده دو ماراتن» نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد نقش مکمل برای لارنس الیویه شد (تنها نامزدیِ نقش مکمل بین دهها نامزدی او در جوایز اسکار) و همین جایزه را از گلدنگلوب به دست آورد. همچنین چهار نامزدی دیگر در جوایز گلدن گلوب، دو نامزدی در جوایز بفتا و چندین نامزدی و جایزه از جشنوارههای معتبر جهانی کسب کرد.
فیلم بر محور خط داستانی توماس/ بیب لِوی (داستین هافمن) حرکت میکند که یک دانشجوی تاریخ و دونده دو استقامت در کلانشهر نیویورک است و معرفی او به شکلی ظریف و کاربردی همان ابتدای کار انجام میشود. جوانی که سر کلاس درس دانشگاه بهجای پاسخ دادن به پرسش استاد و مورد تشویق قرار گرفتن، سکوت میکند و تنها به دانستن آنچه دیگران نمیدانند (با نوشتن جواب در برگۀ خودش)، اکتفا میکند.
این سویه نهادینه شده از کاراکتر که معرفی او با استناد به آن انجام میشود، مدخلی است برای ورود به درام زندگی بیب که پرسش طلاییِ (چه میشود اگر…) را این گونه طرح میکند: چه میشود اگر مردی که قائل به ابراز دانستههایش، حتی به بهای تشویق و تحقیر نیست، مجبور به افشای نادانستههایش شود، آنهم بهبهای جان یا حداقل یک دندان ناقابل؟!
فیلمنامۀ این چنین بر محور طراحی کاراکتری متمایز و نیاز دراماتیک او که ناخواسته پایش را به یک ماجرای قدیمی باز کرده، پیش میرود تا با حذف برادرش، هنری/ داک لِوی (روی شیدر) -که در پوشش کارمند یک شرکت نفتی نقش پیک را برای جابهجایی الماسهای دزدی ایفا کرده- پای بیب به این پرونده جنایی باز شود… درحالیکه او از هیچچیز خبر ندارد نه از جای الماسها، نه از شغل مخفی برادرش و نه حتی از جاسوس بودن نامزدش؛ السا اوپل (مارسه کلر).
بعد از این ماجرا و وارد شدن مستقیم بیب به این پرونده است که مواجهه او و دکتر دندانپزشک کریستین تسل (لارنس الیویه)؛ جنایتکار نازی که در پی الماسهایی است که در اردوگاه آشویتس از یهودیان کشته شده به سرقت برده، تبدیل میشود بهنوعی بازنمایی همین موقعیت نمادین… .
موقعیتی برای مورد سؤال قرار گرفتن بیب؛ آنهم درباره اطلاعاتی که ندارد و قرار است تبدیل شود به یکی از نمونهوارترین صحنههای شکنجه خشونتبار؛ در تاریخ سینما، در این فیلم و بهخصوص در کلیشهزدایی از شمایل شکنجهگر در قالب یک دندانپزشک پیر و خونسرد.
این زیرمتن و نقش چندلایه کاراکترها در درامی پر پیچوخم است که سکانس شکنجه شدن بیب زیر دست تسل و دیالوگهای معدود و نمونهوار بین آنها را کدگذاری و واجد معنایی فراتر از یک گفتوگوی صرف بین دو شخصیت با نقشآفرینی دو بازیگر توانا با سبکهای بازی متفاوت میکند:
تسل: جاش امنه؟… جاش امنه؟
بیب: دارین با من صحبت میکنین؟
ت: جاش امنه؟
ب: جای چی امنه؟
ت: جاش امنه؟
ب: نمیدونم منظورتون چیه. نمیتونم بگم جای چیزی امنه یا نه درحالیکه نمیدونم راجع به چی حرف میزنید!
ت: جاش امنه؟
ب: بهم بگین (ش) به چی اشاره داره؟
ت: جاش امنه؟
ب: بله، جاش امنه. جاش خیلی امنه. اونقدر جاش امنه که نمیتونید فکرش رو بکنید!
ت: امنه؟
ب: نه جاش امن نیست. خیلی خطرناکه، مراقب باشید…
نکته جالب اینکه همین جمله (امنه؟) یا (is it safe?) در بین صد جملۀ معروف تاریخ سینما به انتخاب انستیتو فیلم آمریکا رتبه هفتاد را به خود اختصاص داده است.
کاراکتر بیب به گونهای کاربردی روی صفحات کاغذ خلق شده که بازنمایی آن از فیلتر بازیگری همچون داستین هافمن، او را تبدیل به شخصیتی ماندگار در قاب تصویر کرده که جهانبینی، تمایزها، مهارتها و ویژگیهایش در روند درام نقشی تعیینکننده مییابند نه صرفاً تزیینی.
نمونه بارز آنهم همین مهارت دو استقامت است که به بیب موقعیتی ویژه میدهد تا بعد از اینکه دستور سربه نیست کردنش صادر شده -آنهم وقتی تسل بعد از سوراخ کردن دندان و شکنجه او، بالاخره متوجه شده بیگناه است و هیچ اطلاعی از جای الماسها بهواسطۀ برادرش ندارد- بتواند فرار کند.
ویژگی دو استقامت در دویدن مستمر مسافتهای طولانی است، همان ویژگی شخصیتپردازانه که در بیت نهادینه شده، استمرار و پافشاری بر نادانستهها حتی در گفتوگوی بحرانی با شکنجهگری که برای اعتراف گرفتن به هر شیوهای متوسل میشود.
در نقطه مقابل بیب، تسل قرار دارد که او هم با تکیه بر ظرائف و جزئیاتی مثالزدنی بهگونهای متمایز بازنمایی شده تا قالب کلیشهای بدمنها، نازیها، دندانپزشکان و… را شکسته و تصویری تازه و منحصربهفرد از آنان ثبت کند که با نقشآفرینی لارنس الیویه خوانشی منحصربهفرد از سردی، خشونت، سبعیت، قانونمندی، جاهطلبی و پایبندی به اصول شخصی است.
این چینش دوئلگون بر بستر درامی تودرتو از ماجرایی معمایی-جنایی که با کشف قطعات پازل به تدریج شکل گرفته و کلیت فیلم را میسازد، حتی مفهوم خشونت را ترجمانی تازه میکند تا بهعنوان اثری نمونهوار در تاریخ سینما پس از پنجاه سال همچنان تکاندهنده و قابل رجوع باشد.
مطالب پیشین:


