در سالهای جوانی، آرتیست ریدر آدمی سرگشته و بی دست و پا بود. نمیتوانست شغل درست و حسابی برای خود پیدا کند. هرازگاهی مقالهای سیاسی یا نقدی ادبی به زبان انگلیسی مینوشت. نوشتههایش بد نبوند، اما آنقدر هم خوب نبودند که بتواند از آنها نانی دربیاورد. او شاگرد ریچارد رورتی در دانشگاه پرینستون بود، همان فیلسوف برجسته و جالبی که در سال ۱۳۸۴ به تهران رفت و سخنرانی کرد.
روزی دایی آرتیست ریدر، که در نیویورک عتیقهفروشی داشت، او را برای انجام یک معامله نقدی به لندن فرستاد. معامله با موفقیت انجام شد، اما پس از آن آرتیست به بار هتل رفت و چند گیلاس اسکاچ نوشید. کم کم سر از کازینو در آورد و همان شب، دویست هزار پوند از دارایی داییاش را به باد داد.
فردای آن روز سرنوشتساز، آرتیست با دستانی لرزان گوشی را برداشت و با مادرش تماس گرفت. با شرمساری، تمام اتفاقات را اعتراف کرد: از معاملهی موفقیتآمیز گرفته تا هزینههای گزاف هتل، از نوشیدن اسکاچهای بیشمار تا لحظهای که همه چیز در کازینو بر باد رفت. او که شهامت رویارویی با داییاش را نداشت، از مادرش خواست تا ماجرا را به دایی موسی بگوید. چند ساعت بعد، مادرش دوباره تماس گرفت و با لحنی آرام و سنگین، پیام دایی را به او رساند: «سرش سلامت، خواهر. پول چرک کف دست است، میآید و میرود. به او بگو برگردد نیویورک. به جای شرمندگی، به درس و زندگیاش برسد.»
اما آرتیست این حرفها را به سادگی باور نکرد. او داییاش را خوب میشناخت. موسی نه مردی ساده دل، بلکه بیشتر شبیه یک آرسن لوپن بود؛ پر از فوت و فن و ترفند. او جوانیاش را به عنوان راننده برای یک خانواده ثروتمند آمریکایی گذرانده بود؛ جوانی بزنبهادر با چشمانی زاغ و چهرهای شبیه تام جونز، و صدایی که میگفتند برای خوانندگی چیزی کم نداشت..
در آن سالها، دایی بیشتر یک کان آرتیست (شیاد) بود، قمارباز و سرکش. بعدها همان خانواده آمریکایی دستش را گرفتند و او را به نیویورک بردند. در دوران شاه، وقتی رفتوآمد میان ایران و آمریکا رونق داشت، موسی توانست خود را بالا بکشد و به شغل عتیقهفروشی برسد؛ مغازهای آبرومند، مشتریانی جدی، و گذشتهای که پشت ویترین پنهان مانده بود.
ترس از بازگشت به نیویورک و بیاعتمادی به دایی موسی، آرتیست را به سمت گزینهای ساده و غریزی سوق داد: او تصمیم گرفت برای مدتی ناپدید شود. مقصد، مادرید بود، شهری کاملا غریب.

چند روز پس از ورودش، در میان همهمهی میدان سول، چشم آرتیست به گروهی از پیروان هاری کریشنا افتاد. لباسهای نارنجی روشنشان، آوازهای مکرر، و طبلهایی که با ریتمی شبیه به ضربان قلب مینواختند، توجهش را جلب کردند. کنجکاوی او را به سمتشان کشاند و خیلی زود مشغول گفتگو درباره فلسفه و آموزههای «انجمن بینالمللی آگاهی کریشنا» شد.
همچنان که بحث شان بالا میگرفت، سرپرست گروه گفت: «صد کیلومتری مادرید، مزرعه کوچکی داریم که در آن زندگی ساده، کشاورزی ارگانیک، مراقبه و پرستش کریشنا در هم آمیخته است. هر کس که بخواهد میتواند مدتی مهمان ما باشد و زندگی ما را از نزدیک تجربه کند. هیچ اجبار و تعهدی در کار نیست. همین حالا هم یک ایرانی مهمان ماست؛ مهمانی بسیار دوستداشتنی که شاید دیدارش برای شما جالب باشد.»

آرتیست که دعوت را بسیار وسوسهانگیز یافت، بیدرنگ آن را پذیرفت. غروب همان روز، با مینیبوس گروه عازم مزرعه شدند. هنگام رسیدن، هوا گرگ و میش بود و صدای زنگ خفیف ظروف خبر از آماده شدن شام میداد. سر میز بلند چوبی، در میان بشقابهای بخارگرفته و چراغهای کم نور، آرتیست با لیلا فرحزاد آشنا شد؛ دختری ایرانی، زیبا و جذاب در اواخر دههی بیست زندگیاش، که از همان لحظه اول حضوری شعلهگون و آرامشبخش داشت و نگاهها را به خود خیره میکرد.

لیلا، با سادگیای که شبیه به بیتفاوتی بود، گفت:
ــ ما ایرانیها همیشه در جاهای عجیب به هم میرسیم.
آرتیست لبخندی زد، اما در درونش ترکیبی از تعجب و دلهره موج میزد. نگاهش را به لیلا دوخت، گویی در پی کشف این بود که آیا جملهی او شوخی است یا اشارهای به داستانی عمیقتر. لیلا بیآنکه منتظر واکنشی بماند، ادامه داد:
ــ آدم خیال میکنه فرار کرده، ولی گذشته مثل سایه دنبالش میاد. حتی اگه در یک مزرعه وسط اسپانیا باشه.
سپس به انگلیسی شروع به صحبت کرد، شاید برای رعایت حال دیگران، و گفت:
ــ البته، من بیشتر اهل کتابم تا مزرعه. چند سالی فلسفه خوندم، دانشگاه بران. بیشتر فلسفهی تحلیلی.
آرتیست که تا آن لحظه فقط گوش داده بود، بیاختیار سرش را جلو برد و با شعف گفت:
ــ جدی میگی؟ من هم فلسفه خوندم، پرینستون. البته فلسفهی قارهای.
لیلا با نگاهی بازیگوشانه گفت:
ــ پس تو از اونایی هستی که هایدگر و نیچه رو مثل شعر میخونن.
آرتیست جواب داد:
ــ و تو از اونایی که معنی جمله رو با میکروسکوپ تجزیه میکنن.
هر دو از ته دل خندیدند؛ خندهای بیتکلف و غیرمنتظره که حتی یکی دو نفر از همنشینان کنار میز شام را هم به آرامی به لبخند و همراهی کشاند.

آنها تا نیمههای شب در باغ مزرعه ماندند و سیگار پشت سیگار دود کردند. هر از گاهی، یکی دو نفر از ساکنان با سینیهایی پر از چایهای خوش عطر و شیرینیهای خانگی به سراغشان میآمدند. گفتوگوهایشان بیپروا و پراکنده بود، از هیچ آغاز میشد و به همهچیز میرسید. لیلا با اطمینان گفت:
ــ سرمایهداران دیر یا زود دنیا را به نابودی خواهند کشاند، مگر اینکه عدالت اجتماعی برقرار شود..
آرتیست آرام جواب داد:
ــ این همان تز معروف رزا لوکزامبورگ است؛ «یا کمونیسم یا بربریت.»
لیلا خندید و گفت:
ــ پس دفعهی بعد بگو «تز لیلا لوکزامبورگ!»
صبح روز بعد، لیلا پس از یک هفته اقامت، مزرعه را به مقصد پاریس ترک کرد. هنگام خداحافظی، به آرامی به آرتیست گفت که اگرچه این روزها برایش تجربهای زیبا و آرامشبخش بوده، اما آنچه را که به دنبالش آمده بود در اینجا نیافته است. آن دو آدرس ایمیل دانشگاهی خود را رد و بدل کردند، اما هیچگاه پیامی از دیگری دریافت نکردند.
آرتیست نیز پس از یک هفته، مزرعه را ترک کرد و راهی پاریس شد. شهری پرهیاهو که در غوغای خود نوید سرنوشتی تازه میداد. او در دانشگاه ۸ پاریس، همان ونسن، در رشتهی سینما نامنویسی کرد؛ جایی که خیال و فلسفه میتوانستند در تاریکی سالنهای کوچک و بر پردههای سفید به هم برسند. او در اعماق وجودش حس میکرد که از این پس سرنوشتش در قابها و تصاویر شکل خواهد گرفت.

یک سال از تحصیل آرتیست در ونسن نگذشته بود که صبحی در ایستگاه اتوبوس، میان هیاهوی مردم و بوی قهوهی کافهی نبش خیابان، نگاهش به تیتر درشت صفحهی اول روزنامهی «فیگارو» افتاد:
«مرگ مرموز لیلا پهلوی در هتلی در لندن»
دستش یخ زد و روزنامه از میان انگشتانش لیز خورد. لحظهای طول کشید تا دوباره خم شود و نگاهش به عکس زن جوانی بیفتد که از قاب به او خیره شده بود؛ غمگین، زیبا، دور و آشنا. قلب آرتیست لرزید.
ــ «لیلا؟»
دهانش خشک شد. تصویر، بدون تردید، تصویر لیلا بود. لبخند آن شب، صدای آرامش در تاریکی باغ، جملهای که گفته بود: *«ما ایرانیها همیشه در جاهای عجیب به هم میرسیم…»
هزار فکر، مانند هجوم پرندگان، در ذهنش چرخید: چرا چیزی نگفته بود؟ چرا خودش را «لیلا فرحزاد» معرفی کرده بود؟ چرا آن نگاه غمگین، چرا آن مکثهای طولانی، چرا آن حس عجیبی که هیچگاه نتوانسته بود نامی برایش پیدا کند؟
یک لحظه، دنیا دور سر آرتیست چرخید. غرق در انبوه صداهای شهر، از سر و صدای اتوبوسها گرفته تا همهمهی مردم، بیحرکت در جای خود میخکوب شده بود. روزنامه در دستش لرزید. عکس لیلا دیگر فقط تصویر نبود؛ شبیه تصویر در آینهای درهم شکسته بود. برای آرتیست، انگار در همان ایستگاه، در میان دود اتوبوس و بوی قهوه، همه چیز تمام شده بود. در آن لحظهی تاریک، ندایی از ژرفای وجودش برخاست: به سراغ «عهد عتیق» برو؛ همان کتابی که اجدادش به آن سوگند خورده بودند.

آن روز، آرتیست تنها یک کلاس داشت؛ موضوعش ادیت «جامپ کات» (پَرشِ بُرش) در موج نوی سینمای فرانسه بود. اما او به جای رفتن به کلاس، مسیرش را به سمت کتابخانه تغییر داد. در آن فضای نیمه تاریک و آرام، «عهد عتیق» را گشود و شروع به خواندن کرد. با ورق زدن هر صفحه، دریچهای تازه پیش رویش گشوده میشد: داستان قوم یهود، در حقیقت بازتابی از داستان همهی آدمها بود؛ رنج و امید، سقوط و رستگاری، همه در تار و پود وجود بشر تنیده شده بودند.
آرتیست دریافت که روایت یهودیان تنها اشتیاق به وحدت را بازگو نمیکند، بلکه از کشف حیات در بطن گسست و شکستگی سخن میگوید. شکستن ظرفها، پراکندگی زبانها، و بقای تورات در تبعید؛ همگی نشان میدادند که شکستگی نه پایان، که صورتی از دگرگونی است.
علم فیزیک نیز از منظر طبیعت، همین حقیقت را تأیید میکند. ای کاش لیلا هم دریافته بود که راز زندگی در گریز از گسست و شکست نیست، بلکه در عبور از آنهاست. و شاید همین، عمیقترین راز هستی باشد.


