فیلم «آگراندیسمان» (Blow-Up) بر بستر زندگی روزمره یک عکاس دلزده، نگاهی نقادانه به سویههای مختلف هنری در دهه شصت میلادی دارد که با نوعی یأس، ملال و انتزاع همراه است و چالش انسان را از ازل تا ابد برای کشف حقیقت، پایانناپذیر جلوه میدهد.
میکل آنجلو آنتونیونی، فیلمساز مؤلف و صاحبسبک ایتالیایی از دهه چهل به سینما روی آورد و ابتدا با مستندسازی و سپس ساخت فیلم داستانی وارد این حیطه شد که حاصل آن خلق فیلم های متعدد، ماندگار و نمونه وار است.
از جمله آثار مهم او میتوان به سه گانۀ مشهور؛ «ماجرا»، «شب» و «کسوف» اشاره کرد که از سال ۱۹۶۰ به فاصلۀ یک سال از هم ساخته شدند. هر سه فیلم با محوریت چالشهای عمیق و درونی روابط زوجها، در زمان خود جوایز متعددی از جشنوارههای جهانی دریافت کردند و تا امروز نیز قابل رجوع و درخشان هستند.
نخستین فیلم هالیوودی، نخستین فیلم انگلیسی زبان و نخستین فیلم رنگی آنتونیونی اثری قابل تأمل، پیچیده و نامتعارف در سینمای آن روزگار و کارنامه او محسوب میشود. فیلمی که سال ۱۹۶۶ بر اساس قصهای کوتاه از خولیو کورتاسار شکل گرفت. کورتاسار نویسنده آرژانتینی رمان و قصههای کوتاه است که از او بهعنوان یکی از نویسندگان شاخص دهۀ شصت یاد شده و جوایز مهمی هم دریافت کرده است.
«آگراندیسمان» بر اساس فیلمنامهای به قلم آنتونیونی و تونینو گوئرا ساخته شد که با بسط و گسترش قصه اولیه کورتاسار، حجم بیشتری پیدا کرد و خطوط و کاراکترهای فرعی بر محور همان خط کلی داستانی به آن اضافه و تبدیل به اثری چالشبرانگیز شد.
گوئرا همان فیلمنامهنویس ایتالیایی است که در نگارش سناریوی فیلمهای مهمی همچون «ماجرا» آنتونیونی، «آمارکورد» فدریکو فلینی، «کائوس» برادران تاویانی، «جسدهای عالیجنابان» فرانچسکو رزی و «نوستالژیا» آندری تارکوفسکی مشارکت داشته است.
به همین واسطه باید رویکرد فیلمنامه و ساختار روایی متمایز آن را در مواجهه با درام و داستانپردازی، با تکیه بر هدف از پیش تعیینشدهای که آنتونیونی و گوئرا برای به تصویر کشیدن و عینی کردن یک مفهوم، یک دریافت، یک درک انتزاعی از پیچیدگیهای ذهنی و دغدغههای انسان معاصر داشتهاند، از نظر گذراند و ساده از کنار این تجربه نامتعارف عبور نکرد.
«آگراندیسمان» در جشنوارهها و محافل سینمایی معتبر جهانی حضور موفقی داشت که از آن جمله میتوان به دریافت نخل طلای جشنواره کن و همچنین نامزدی در جوایز اسکار، جوایز گلدن گلوب و جوایز بفتا برای بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و… اشاره کرد. اثری که بهعنوان پرفروشترین فیلم هنری نیز از آن یاد میشود.
«آگراندیسمان» قصه خطی کمرنگ و لغزانی دارد که بر محور دلزدگی یک عکاس لندنی، توماس (دیوید همینگز) از زندگی شخصی و هنری پیش میرود و در طول دو ساعت به یک فیلم اجتماعی، یک اثر جنایی، فیلمی فلسفی، اثری اروتیک و بهخصوص فیلمی انتزاعی پهلو میزند.
عنوان فیلم به مفهوم (بزرگنمایی) را میتوان بهمثابۀ تفکر مرکزی اثر در نظر گرفت و در همه جزئیات درام بسط داد. همچون رویکرد فیلمساز به سویههای مختلف هنر از عکاسی تا نقاشی، به زندگی از بطن جامعه تا کنه روابط عاطفی و جنسی، حتی ورزش و خوشگذرانی که خیال را به واقعیت ارجحیت میدهد و در نهایت با تکیه بر همین بزرگنمایی؛ با هدف کشف حقیقت، حقیقت را به چالش کشیده و آن را غیر قابل دسترس جلوه میدهد.
فیلم بر محور روزمرگیهای توماس، او را از پروژه عکاسی از مردم و بیخانمانها در سطح شهر تا عکاسی مدلینگ در آتلیهاش دنبال میکند که همه اینها نوعی ملال و نارضایتی را در کاراکتر بهواسطۀ مواجههاش با سوژههای مختلف نهادینه میکنند.
به گفته بهتر، نوعی عطش مهارنشدنی در دوربین توماس بهمنزلۀ (نگاه- چشم سرگردان) عکاس وجود دارد که او را وادار به عکاسی از همهچیز و همهکس میکند. در ادامه نیز او را راهی پارک میکند تا حین عکاسی از درختان و آدمها و…، سویهای نامکشوف از رابطۀ یک زوج یا به گفته بهتر سه نفر را ثبت کند که این معما تا انتها حل نشده و مبهم باقی میماند.
چه بسا در یک فیلم متعارف با چنین رویدادی انتظار میرفت کلیت کار رنگی از گونه جنایی-معمایی بگیرد و روند درام صرف حل این ابهام و گره داستانی شود. اما آنتونیونی از این ماجرا هم به شیوهای نامتعارف بهره برده تا زمینه آشنایی یک زن، جین (ونسا رد گریو) و توماس را به بهانۀ گرفتن عکسها ایجاد کند.
پیچشی که با آگاه شدن عکاس از چرایی اهمیت حیاتی عکسها برای زن؛ آنهم بهواسطۀ بزرگنمایی عکسها، باز هم فیلم را وارد سیری متفاوت میکند. در نهایت حتی خوانش جنایی نیز با پیدا شدن جسد میان درختان پارک و ناپدید شدن آن، رنگ میبازد و همچنان حقیقت بهواسطۀ بزرگنماییِ ماهیت رویدادها و عناصر به چالش کشیده میشود.
فیلمساز به گونهای نرم و ظریف از این خوانشهای قابل انتظار گذر کرده و مخاطب را درگیر سکانسی با ارزشگذاری تامّ به خیال و مجاز میکند تا او نیز همراه با توماس و تماشاگران نظارهگر بازی تنیس در زمین ورزشی باشد، درحالیکه نه از توپ خبریست نه از راکت بازی!
یک ویژگی مهم فیلم، تمایز بین (نگاه سرگردان) با (نگاه کاوشگر) هنرمند (عکاس) است که در فیلم با ظرافت این فاصلهگذاری انجام شده و دیدگاه انتقادی اثر را به جامعۀ دهۀ شصت میلادی و بهخصوص گرایشها و تفکرات مختلف هنری برجسته میکند تا اتمسفر حسیِ حاکم بر دنیای هنرِ آن روزگار و تغییر سبک و سیاق را به نوعی تداعی کند.
همانطور که اشاره شد کشف حقیقت و راستیآزمایی یکی از مفاهیم محوری فیلم است که بهواسطۀ محوریت کاراکتر توماس میتوان تلاش او برای کشف حقیقت را به کلیت اثر تعمیم داد. همچنانکه مفهوم کلی آگراندیسمان نیز با تکیه بر شغل او یعنی عکاسی، تداعیکننده همین مفهوم است تا با بزرگنمایی عکسها حقیقتی تازه رخنمایی کرده و در عین حال بسط یابد.
هرچند در انتها این تلاش های کاراکتر عکاس برای کشف حقیقت بیهوده و بینتیجه جلوه میکند، همچون عکسها که ناپدید میشوند، جسدی که گم میشود، توپ و راکت تنیس که نادیدنی هستند و… اما این خیال و توهم واقعیت است که در کلیت فیلم بسط و گسترش یافته و جهان اثر را به یک کابوس/ خواب/ رویای سرگردانی بشر شبیه میکند.
مطالب پیشین:


