آیا اسمی که خانوادهی ما برایمان میگذارند میتواند در آیندهی ما موثر باشد؟ پاسخ این سوال را میتوان در نوولای «سفر زمستانی» نوشتهی «املی نرترومب» دید. «سفر زمستانی»، پیرنگ سادهای دارد. مردی بهدلیل علاقهاش به یک زن و عدم رسیدن به رابطهای که دوست دارد تصمیم میگیرد هواپیمایی را از مسیر خود خارج کند و به برج ایفل بکوبد. چیزی که در این نوولا مهم است شخصیت است. شخصیت اصلی این اثر در طول و عرض خود بسط مییابد و با تمام پیچیدگیهای روانیاش تصویر میشود.
تقریباً تمام اِلمانها، اتفاقها و تصمیمها جنبهای آشناییزدایانه در خود دارند. تصویری از عشق که برای ما بسیار آشناست بیشتر چیزی سازنده است که انسان را برمیکشد تا چیزی ویرانگر. اما در این نوولا اینگونه نیست. عشق به شکل چیزی ویرانگر بازنمایی شده است که نه تنها خود شخصیت که مسافرهای هواپیما را قرار است نابود کند. اما با توجه به اول شخص بودن روایت میتوانیم بفهمیم که دیدگاه شخصیت به ماجرا اینگونه است. پس میتوانیم دنبال چرایی موضوع در روایت بگردیم.
در اوایل داستان، خردهروایتی آمده است که بسیار در روند فهم شخصیت اهمیت دارد. خرده روایتی مربوط به چگونگی نامگذاری شخصیت:
“در یک دایرهالمعارف قدیمی نام «زوییل» را پیدا کردند و بدون توجه به معنای آن-که محکومم میکرد موجودی نایاب و خاص باشم-این اسم را برایم انتخاب کردند. شش خطی را که در فرهنگ لغات روبر، اسامی خاص دربارهی «زوییل» نوشته شده بود از بر کردم؛ «زوییل» زبانشناس و سفسطهگر اهل یونان آمفیپولیس یا افسوس، حدود قرن چهارم که بهویژه به خاطر نقد پرحرارت، مغرضانه و بیارزشش بر آثار هومر شهرت یافت. او ملقب به مصیبت هومر بود که گفته میشود عنوان کتابی که در آن تلاش کرده با اتکا به منطق خود، پوچی شگفتآفرینیهای هومر را بهاثبات برساند نیز همین است.»”
به همیندلیل زوییل بهدنبال آثار هومر یعنی ایلیاد و اودیسه میرود. او میخواهد این دو اثر را در پانزدهسالگی دوباره ترجمه کند. علت این موضوع نیز به نامگذاریاش برمیگردد و زمینهی دید انتقادی او به مسائل است. انگار مانند قهرمانهای یونانی در سرنوشتش چنین چیزی نوشته شده است. سپس شاهد رشد و بزرگشدن زوییل هستیم. نقطهعطف بعدی زندگی او زمانی است که با شخصیت «استرولب» آشنا میشود. استرولب همخانهای بهنام «الیهنُر» دارد که نویسنده است. با اینحال با تصویر نویسنده بهعنوان شخصیتهایی باهوش و بسیار توانمند متفاوت است:
“دختر خلوضع مبهوت نگاهم کرد. هر چند بهت او بهمراتب از من کمتر بود. چی؟! نویسنده او بود؟! در حالی که به تکههای پورهای که اطراف دهنش چسبیده بود نگاه میکردم با وحشت پرسیدم: «اینجا میتونید چیزی بنویسید؟»
لبشکری جواب داد: «دوست دارم بنویسم.»”
زوییل بهشدت به استرولب علاقهمند میشود. با اینحال چیزی که میان زوییل و استرولب قرار گرفته است الیهنر است. زوییل تلاش میکند به طریقی او را نادیده بگیرد و کمی فضای خصوصی برای رابطهاش مهیا کند. او موفق نمیشود. اما این موضوع چه ارتباطی با خردهروایت نامگذاری دارد؟ الیهنر را میتوان بهجای «هومر» قرار داد و زوییل داستان را بهجای زوییل زبانشناس یونانی. الیهنر نویسندهای متفاوت است که آثار درخشانی خلق کرده است. درخشان بودن آثار هومر نیز واضح است. ایلیاد و اودیسه بهمثابهی کتابمقدس برای یونیان باستان بودهاند. از زوییل یونانی تحتعنوان «منتقد پرحرارت» یاد شده است. رفتار زوییل در این روایت نیز بهگونهای تکرار همان رفتار است. او بهشکلی انتقادی، از سویهی منفیاش، استفاده میکند. برای مثال او الیهنرِ معلول را بدون توجه به استعداد فوقالعادهاش، و بهرغم اطلاع از احساس مسئولیت افراطی استرولب به او، موجودی لایق تحقیر بسیار زیاد میبیند.اما چه پیوندی میان ایلیاد و اودیسه و رفتار زوییل وجود دارد؟ در داستان، نام «آشیل» آمده است. آشیل در ایلیاد قهرمان بسیار بزرگی است؛ با اینحال گرفتار خشم و غرور خود میشود و به همین سبب نابود میشود. او الگویی برای زندگی کوتاه اما با نامی بزرگ است. زوییل نیز در این داستان رفتاری آشیلوار پیش میگیرد. او بعد از خشمی که گرفتارش شده است تصمیم میگیرد با رفتاری نمادین نام خود را جاودانه کند. زوییل تصمیم میگیرد با منحرف کردن هواپیما و کوبیدنش به برج ایفل، که خود نمادی عاشقانه است، و با خودکشی و کشتن دیگران خشم و همزمان عشق خود را به استرولب نشان دهد. این تصمیم زوییل هم جنبهی انتقادهای پرحرارت زوییل یونانی را دارد؛ چون زمینهاش تنفر و انتقاد شدید از الیهنر نویسنده است و هم رفتاری بهزعم خود قهرمانانه و بزرگ که یادگاری از ایلیاد است که در کودکی آنقدر تحتتاثیرش قرار گرفته بود که به ترجمهی مجدد آن مشغول شده بود.
چیزی که بسیار واضح است این است که رفتار زوییل نه تنها قهرمانانه نیست، که بهشدت احمقانه است. او فقط در ظاهر رفتار قهرمانانهی یونانی را تقلید میکند اما در باطن قضیه آنقدر پیچیده نیست. نوعی تمسخر در زبان روایت وجود دارد که بیرون آمده از مهارت نویسنده است. آشنا شدن زوییل و استرولب بسیار شانسی اتفاق میافتد و آنها تنها چند ماه با یکدیگر در رابطه هستند. خبری از رفتارهایی که نشان از عشقی سوزان داشته باشد نیست. و از آن احمقانهتر این است که علت این تصمیم قهرمانانهی زوییل عدم توانایی در برقراری رابطهی جنسی بهدلیل حضور الیهنر است. نوعی تمسخر در موقعیت داستان و رفتار زوییل وجود دارد که دوباره ما را به توضیح شخصیت زوییل یونانی راهنمایی میکند؛ «خلاصه آنکه زوییل یک احمق نفرتانگیز و مضحک بوده است.» داستان در جایی تمام میشود که زوییل وارد هواپیما میشود. اما آیا موفق میشود هواپیما را به برج ایفل بکوبد؟ احتمالاً نه چون ما هنوز برج ایفل را در پاریس میبینیم. این داستان را بنفشه فریسآبادی ترجمه و نشر «چشمه» منتشر کرده است.


