فیلم «شب یلدا» درامی است مبتنی بر حدیث نفس که با تکیه بر یک کاراکتر محوری و تکلوکیشنِ خانه، به پوستاندازی مردی عاشق در تنهایی میپردازد. مردی که با مرور خود و گذشته زندگیاش به خوانشی تازه از عشق میرسد یا چه بسا به باور بیعشقی!
کیومرث پوراحمد، فیلمساز خوشقریحهای است که فعالیت در سینما را با نقدنویسی، نگارش فیلمنامه و ساخت فیلمهای کوتاه، مستند و سریال در دهۀ پنجاه و شصت آغاز کرد. اولین فیلم بلند سینمایی خود؛ «تاتوره» را سال ۱۳۶۳ ساخت و با «بیبی چلچه» به سینمای کودک و نوجوان گام نهاد که مسیر فیلمسازی او را جدیتر کرد.
مسیری که با ساخت فیلمهای «گاویار»، «لنگرگاه» و «شکار خاموش» در دهۀ شصت، سریال تلویزیونی «قصههای مجید» بر اساس کتابی به همین نام به قلم هوشنگ مرادی کرمانی و چهار نسخه سینمایی از این قصه در دهۀ هفتاد، کارنامه سینمایی او را پربارتر کرد.
پوراحمد سال ۱۳۸۰ پس از ساخت فیلمهای «به خاطر هانیه» و «خواهران غریب» و سریال معمایی-جنایی «سرنخ»، فیلمی منحصربهفرد را در کارنامۀ خود ثبت کرد که به نوعی حدیث نفس و حاصل تجربه زیسته او بود و به همین واسطه هم در سینمای ایران ماندگار شد.
«شب یلدا» بر اساس فیلمنامهای به قلم پوراحمد ساخته شد و به گفته کارگردان از معدود فیلمهای او است که خودش و مخاطب به یک نسبت آن را دوست دارند و در گذر زمان محبوبیت و ماندگاری آن افزون شد.
فیلمی که جایزه بهترین بازیگر مرد را از پنجمین جشن خانه سینما برای محمدرضا فروتن کسب کرد و همینطور از جشن نویسندگان و منتقدان سینمایی، جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین جلوههای ویژه را به دست آورد.
«شب یلدا» در فرودگاه و با سکانس بدرقه و خداحافظی حامد (محمدرضا فروتن) با همسرش، مهناز (الهام چرخنده) و دخترش، نازی (مریم پوراحمد) آغاز میشود و این گونه به نظر میآید که مسافران به بهانۀ سفر از فیلم حذف میشوند.
اما واقعیت این است که در فیلم، مسافر اصلی حامد است که باید در سیر سفری درونی با حقیقت زندگی خود مواجه شود. به گفته بهتر او باید تصمیم بگیرد، میخواهد با واقعیت روبهرو شود یا با خودفریبی در شب طولانی زندگیاش به وسعت شب یلدا باقی بماند؟!
این سفرِ درونی نیاز به الزامات و ملزوماتی دارد که فیلمساز بهواسطۀ تجربه این موقعیت تراژیک و اشراف به زیر و بم و جزئیات آن، با رویکردی هوشمندانه شرایط را مهیا کرده تا بتواند پوستاندازی دردناک کاراکتر را دراماتیزه کند.
سیری که حامد به تنهایی در خانهای خالی با تکیه بر مرور خاطرات، عکسها و فیلمهای خانوادگی طی میکند تا با کنکاش در آنها به حقیقتی که زیر پوست زندگی به ظاهر عاشقانهاش با مهناز جریان داشته، پیببرد.
این کنکاش در گذشته، با اهرمهایی در زمان حال ممکن میشود که مهمترین آنها حضور نامحسوس زن مطلقه همسایه، پریا (هیلدا هاشمپور) و گفتوگوی تلفنی تصادفی حامد با او است که ادامهدار شده و کارکرد نوعی تراپی برای آماده کردن ذهن و روح کاراکتر برای پذیرش واقعیت را پیدا میکند.
زنی که با تلنگری ضمنی، حامد را به بازبینی گذشته در فیلمهای خانوادگی و عکسهای قدیمی وامیدارد تا این بار موشکافانه راز مهناز را در خطوط چهره، نگاه غمگین، آه های فروخورده و اشکهای فرونریختهاش کشف کند و به این نتیجه برسد که دلش با او نبوده است.
مهمتر اینکه پریا او را با این گزاره تعیینکننده مواجه میکند که عشق و نفرت، هیچکدام یکباره اتفاق نمیافتند و برای رسیدن به دلیل و چرایی آنها باید به قبلتر و چه بسا خیلی قبلتر رجوع کند! این گزاره همچون چراغ راه، مسیر موشکافی حامد را روشن کرده و… چه بسا بیرحمانه نور حقیقت و آگاهی را بر سایهها و تاریکیها میتاباند تا حامد راهی برای فرار نداشته باشد.
لازمه این ایزوله شدن و عدم وجود راه فرار، شکلگرفتن پیلهای است حول کاراکتر حامد که شمایل بیرونی هم داشته باشد. این شمایل با طراحی خانهای امکانپذیر شده که در و پنجره و پرده و همه منافذش در برابر غیر بسته شده، به تدریج از وسایل و اثاث و… (همچون احساس و عواطف) تهی شده و رو به تاریکی، خرابی و تهی شدن دارد تا نوزایی اتفاق بیفتد.
حتی انار آبلمبو شدۀ شب اول تنهایی، رو به گندیدن دارد و شوفاژ خانه در لحظه دراماتیک افشای خیانت احتمالی مهناز با شریف، دوست قدیمی حامد در خارجه، در لحظه هواگیری فوران کرده و حقیقت را در پسِ پرده به خوانش ذهن مخاطب و حامد وامیگذارد که یکی از درخشانترین سکانسهای فیلم را رقم میزند.
این همان پرداخت هوشمندانهای است که به موازات کنکاش دراماتیک گذشته از خلال خاطرات، فیلمها و عکسها، در روایت زمان حال نیز کدهایی برای کشف و پیگیری دارد تا با کنار هم قرار دادن آنها، روند فروپاشی شدت بگیرد.
تماسهای تلفنی حامد با مهناز که به جای فرانکفورت از اردوگاه پناهجویان سوئد سردرآورده، ارتباط با شریف، پیشنهاد ظاهراً ناگزیرانه مهناز به او که مجبور به طلاق برای انجام امور پناهندگی و اقامت است و… از جمله رویدادهای زمان حال هستند که این درام را در سطح و عمق، بیرون و درون پیش میبرند.
همانگونه که سررسیدن مادر (پرویندخت یزدانیان) و درد و دلهای دلسوزانه او با حامد از گذشته و مهناز و نازی، بهنوعی اطلاعات مخاطب از پیشینۀ زندگی این زوج را تکمیل کرده و علامت سؤالهای ایجاد شده را پاسخ میدهد.
در نهایت حتی به کما رفتن مادر و موقعیت اضطرار که گریبان حامد را میگیرد، یکی از اهرمهای مهم و تعیینکننده دراماتیک برای بیرون آوردن او از شب یلدای زندگیاش است که یک سال به طول میانجامد.
فیلم به جهت دراماتیک نیاز به نقطۀ ثبات و امید و انگیزه بخشی به کاراکتر محوری برای خروج از این سفر درونی دردناک دارد و این مهم را بهواسطۀ کاشت هوشمندانه کاراکتر زن همسایه تأمین میکند که طی تماسهای تلفنی بروز و نمود یافته و به شکل تدریجی بسط و گسترش مییابد.
زنی که بالاخره در سکانس پایانی شمایل عینی یافته و از یک صدای گرم و انگیزهبخش بدل به پیکرهای امن و زنانه میشود که حضورش همراه با خود نور و گرما و روشنایی به خانه تاریک و سرد و خالی حامد میآورد… زنی که در نقطۀ مقابل مهناز، دانههای دلش عیان است.
*برگرفته از شعر «ساده رنگ» در مجموعه «حجم سبز» سهراب سپهری:
من اناری را، میکنم دانه به دل میگویم:
خوب بود این مردم،
دانههای دلشان پیدا بود…


