فیلم «دعوت» (The Invite) ساخته اولویا وایلد از یک دعوت ساده شروع میشود و به فاجعهای به نام زندگی ختم میشود. یک مرد خسته و نومید زمانی که به خانهاش بازمیگردد میفهمد همسرش زوج همسایه را به شام دعوت کرده است و علیرغم مخالفت مرد، آنها سر میرسند. همه چیز از همین اتفاق ساده به پیچیدگیهای بغرنج و غیرقابل حل زندگی این زوج میرسد، زوجی که جلوتر معلوم میشود یک سال است سکس نداشتهاند و در عین حال از سر و صدای سکس این زوج همسایه عاصی شدهاند.
سکانس شروع فیلم در یک مدرسه موسیقی میگذرد جایی که مرد بیحوصله به تماشای نواختن بچهها نشسته است. پس از آن به خانه این زوج میرسیم و همه چیز در آنجا میگذرد تا لحظه پایانی. فیلم میتوانست بدون سکانس آغازین هم از ابتدای ورود این مرد به خانه- بستر و معنای زندگی- شروع و در همان جا به پایان برسد.
وقایع رفتهرفته در دیالوگهایی که به دقت نوشته شدهاند شکل میگیرند و پیش میروند. فیلم بیآن که زیاده گویی کند، موفق میشود شخصیتهایش را به ما معرفی کند و هر چهار شخصیت فیلم با ویژگیها و خصوصیات خاص خودشان با تماشاگر ارتباط برقرار میکنند. پردیالوگ بودن و بسته بودن فضا، خللی در این ارتباط ایجاد نمیکند؛ بازیها چشمگیرند و کارگردانی و تدوین پرسرعت اما بهدقت کار شده، میتواند حس زمان و مکان را به درستی به تماشاگر منتقل کند. شوخیها به درستی در لابلای دیالوگها و موقعیتها شکل میگیرند و تماشاگر در فضایی صمیمی میتواند شخصیتها را دنبال کند، به ویژه که از اواسط فیلم به بعد مسأله خصوصی رابطه جنسی به مسأله اصلی فیلم بدل میشود تا سرخوردگیها و مشکلات یک رابطه عیان شود.
فیلم اما در عین فضای طناز و سرخوشانهاش بسیار تلخ است و تماشاگر در لابلای قهقهههایش با تلخیهای ذاتی زندگی روبرو میشود، جایی که یک رابطه محتوم به شکست به نظر میرسد و هر دو طرف بیدلیل در حال ادامه دادن یک رابطه پایانیافته هستند. از این رو فیلم به چالشی درباره مسأله ازدواج بدل میشود و این که در گذر سالها عشق و علاقه و همینطور رابطه جنسی چطور به سردی میگراید و خودبخود یک رابطه را در خطر قرار میدهد.
فیلم اما در یک سوم نهایی به قدرت باقی فیلم پیش نمیرود. از زمان کمردرد مرد و نیمهکاره ماندن سکس، بار اخلاقی فیلم و موضع سنتگرایانه پنهان آن بر صراحت اولیهاش درباره سکس پیشی میگیرد و گاه فیلم حتی به پند اخلاقی و همینطور رمانتیسمی که به آن احتیاج ندارد، پناه میبرد. تمام داستان مرد همسایه درباره درگذشت همسرش و دعوای او با پنهلوپه کروز چیزی به فیلم اضافه نمیکند و قابل حذف است. از طرفی پایان فیلم هم باز از این نوع پند اخلاقی و رمانتیسم لطمه میبیند، جایی که فیلم به زیبایی میتوانست با نواختن پیانوی مرد در تنهایی به پایان برسد – و این عمل او با توجه به سالها کنار گذاشتن پیانو و حساسیت ویژهاش به دست نزدن به آن- خودبخود حاوی معناهای مورد نظر فیلمساز بود، اما فیلم به این مقدار دل خوش نمیکند و با یک صحنه شعاری و خوشبینانه به پایان میرسد.


