«مای نیم ایز لیلا» یکی از خاصترین داستانهاییست که در این چند سالهی اخیر خواندهام.
مهمترین چیزی که دربارهی این داستان میتوان گفت این است که مای نیم ایز لیلا تاریخ مصرف ندارد. هرچند برههای خاص از تاریخ ایران را روایت کرده و حتی مورد کنکاش قرار میدهد و به یکی از مهمترین پدیدههای دههی شصت میپردازد، اما با تمام این تفاسیر و البته نگاه تاریخ نگرانهاش باز هم در هر برههای از زمان، کیفیت حرفهایاش را کاملا حفظ می کند. در واقع وقتی اثری را چند مرتبه و با فاصلهای چندین ساله می خوانید، و وقتی که در هر دوره، به همان میزان خوانش اول، لذت کشف متن را تجربه می کنید، این نکته که زمان تاثیری بر کیفیت داستان نمیگذارد، کاملا مشهود میشود.
ساختمانی که بنای داستان «مای نیم ایز لیلا» بر آن نهاده شده و روابط علی-معلولی محکمی به وجود آورده که در شکلی پازل وار و تکه تکه ساخته میشود. نکتهای که اتفاقا امروزه در اکثر داستانهای تازه چاپ شدهای که دیده ام، وجود ندارد. داستانهایی که تعدادشان هم اصلا کم نیست. گاه گمان میکنم که در عصر میان مایگی داستان فارسی گیر افتاده ایم. یعنی نویسندگان معاصر ما اکثرا با اصول رمان یا بیگانهاند یا توانایی اجرای درست آن را ندارند و وقتی در چنین کاری با آن مواجه میشوم، میفهمم که با نویسندهای به اصطلاح شش دانگ طرفم که دست کم در این کارش ساختار را به خوبی اجرا کرده است. ساختاری که از دل روایت درمیآید. در این اثر، ساختار پازل وار، برآیند قصه و ماجراهای داستان است. اصلا همان طرح و توطئه، و همان رخدادهای داستان باعث می شوند که ساختار اثر شکل بگیرد. و دقیقا به همین علت است که دلنشین میشود. زیرا ساختار و زبان داستان به زور به خورد روایت و قصه ی اصلی داده نشدهاند، بلکه زاییدهی موقعیتهایی هستند که شخصیتها در روند روایت با آن درگیر میشوند.
یکی دیگر از ویژگیهای مهم این داستان، زبان آن است که بسیار ساده و قصهگوست. زبانی که برعکس داستانهای کوتاه نویسنده، اصلا شاعرانه نیست و اگر رگههایی از شاعرانگی را در خود دارد، به علت جنس موقعیتهای داستان است که چنین احساسی را متبادر میکند.
مهمترین نکتهای که «مای نیم ایز لیلا» را برای من جذاب میکند، پرداختن به یکی از مهمترین پدیدههای دههی شصت شمسی در ایران است که تا مغز استخوان درگیر جنگ است. ماجرای ازدواج دختران ایرانی با قاب عکس. داستان عروسهایی که به مقاصد مختلف از ژاپن تا آمریکا پست میشدند پدیدهای که در داستان فارسی بسیار کم از آن گفته شده. در موقعیت موشک بارانها، فامیل دختر و پسر جمع میشدند تا عروسشان را بنشانند کنار عکس داماد و با هزار داستان تلفن بزنند تا عاقد گوشی را بگیرد و خطبه عقد را بخواند و بعد از بلهی عروس، بلهی داماد را از آن سوی خط بشنود و بعد عروس را با چمداناش راهی آن سوی دنیا کنند تا داماد از قاب عکس درآید و دختر تازه بفهمد کجا آمده و با که طرف است. واقعا که پدیدهی هولناکیست سرگذشت دخترانی که به قاب عکسها بله میگفتند. دههی شصت، دههی قاب عکس و حجلههای جوانانیست که خود هم هنوز در آغاز پیری نفهمیدهاند قربانی چه و که شدهاند. داستان لیلا هم از همینجا شروع میشود و در ساختاری دوار پیش میرود و نفر به نفر آدمها را احضار می کند. از همسر قاب عکسی که مردهای بعدی و بعدی و بچهای که خود پدیدهی دیگری ست در تاریخ اجتماعی مهاجران ایرانی. نسل پدرمادرهایی متناقض که نمیدانند با روابط بچههایی که در فرنگ به دنیا آوردهاند، چه کنند.
«مای نیم ایز لیلا» در امریکا میگذرد؛ با زاویه دید دانای کلی که کاملا مینیاتوری تمام زاویه دیدها را در خودش دارد. بخصوص روایتهای اول شخصاش. اصلا در آغاز گمان میکنی که زاویه دید داستان، اول شخص است اما پس از پایان، با دانایی زیرک طرفی که از پس قصهی همه سرک میکشد تا پس از خوانش داستان، قصه را یک بار دیگر در پس ذهنات، آنگونه که خودت دوست داری، برایت روایت کند.
در پایان باید به جنبۀ اروتیک داستان نیز اشاره کنم. جسارتی در این کار موج میزند که مخصوص شخص نویسنده است. جسارتی شیرین که دیگر تبدیل به امضای شخصی او شده. این را فقط کسی میفهمد که مخاطب جدی تمام شعرها و داستانهای اوست. از «تابوت خالی» تا «پلههای لرزان یوسف آباد»، تا «تهران تن تو».


