بعدازظهر تابستانی است و شبستان کلیسای «ساگرادا فامیلیا» (Sagrada Família) آکنده از رنگهای گرم است. باریکههای نور کهربایی و سرخفام روی زمین سنگی میلغزند، با عبور ابری از مقابل خورشید لحظهای کمرنگ میشوند و دوباره عمق میگیرند. در اطراف، بازدیدکنندگان بیآنکه خودشان متوجه باشند، آهستهتر قدم میزنند. برخی گوشیهای خود را بالا میبرند ــ نه برای شکار معماری، بلکه برای سپردن خود به آغوش نور؛ خودشان را در استخری از نور نارنجی یا طلایی جا میدهند، گویی این رنگها چیزی هستند که میتوان آنها را بر تن کرد. آنها، بدون آنکه بدانند، دقیقاً همان کاری را میکنند که گائودی میخواست: تسلیم شدن، هرچند برای لحظاتی، به احساس غرق شدن در چیزی بزرگتر از خودشان.
آنتونی گائودی (Antoni Gaudí) ساخت این بنا را در سال ۱۸۸۳ آغاز کرد و هرگز پایان آن را ندید. او در سال ۱۹۲۶، بر اثر برخورد با یک تراموا، درگذشت؛ در حالی که شاید تنها یکپنجم بنا کامل شده بود. ساگرادا فامیلیا هنوز هم ناتمام است. شاید این تنها بنایی در جهان باشد که از دل ناتمامیاش تکامل مییابد ــ ساختاری که ۱۴۰ سال را صرف کرده تا بیش از پیش به خودِ واقعیاش نزدیک شود. آنچه در ادامه میآید، تلاشی است برای فهمیدن اینکه گائودی چگونه از نور ــ در کنار سنگ و ساختار ــ استفاده کرد تا تجربهای بیافریند که از مرزهای معماری بیرون میزند.
جنگلی روشن از آسمان
پیش از هر چیز دیگری، ستونها به استقبال نگاه میآیند. از سطح زمین سر برمیآورند؛ هر یک به رنگی متفاوت ــ گرانیتِ روشن، بازالتِ تیره و پورفیرِ سرخفام. هرچه بالاتر میروند، شاخهشاخه میشوند؛ نه در معنایی استعاری، بلکه به معنای واقعی کلمه: به ستونهای فرعیتری تقسیم میشوند که در سراسر طاق گسترش مییابند، همچون سایهبانِ یک جنگل سنگی. تأثیر این منظره آنی و کاملاً جسمانی است؛ بدن آن را پیش از ذهن درمییابد.
گائودی هرگز به سازه، صرفاً به خاطر سازهبودنش، دلبسته نبود. آنچه او میخواست، حضوری زنده و محسوس بود. ستونهایی که در ارتفاع منشعب میشوند، هر دو هدف را همزمان محقق میکنند: بار بنا را با دقتی حسابشده منتقل میکنند و در عین حال فضایی میآفرینند که زنده و ارگانیک به نظر میرسد؛ فضایی که انگار نفس میکشد.
نورگیرهای دایرهای، طاقهای بالای سر را با ریتمی از نور نشانهگذاری میکنند و پنجرههای شیشهرنگی که سرتاسر ارتفاع دیوارها را میپیمایند، مجال نمیدهند نگاه بر هیچ سطحی آرام بگیرد. نور وارد این بنا نمیشود؛ در آن سکونت مییابد.
پنجرههای نئوگوتیک، با تناسبات کشیده و لبههایی که به نرمی خم میشوند، هیچ فرورفتگیِ سنگیِ عمیقی ندارند که سیلاب نور را مهار کند. در عین حال، شبکهبندی آنها با برجسته کردن خطوط افقی و عمودی در فضا، به غنایی که بدون این خطوط میتوانست تا مرز سرریز شدن پیش برود، انسجام میبخشد.
آنجا که در یک کلیسای جامعِ مرسوم، طاق با سنگی مرکزی در رأس خود تثبیت میشود، گائودی به جای آن گشودگیای بر جای گذاشته است: دهانهای هذلولیشکل در تارکِ هر چشمهی طاق، مجهز به آرایهای دایرهای در سقف، که نورِ پراکندهی روز از گرداگرد آن به درون فرومیریزد. این گشودگیها که در سراسر طول شبستان تکرار میشوند، چون رژهای از تاجها به چشم میآیند؛ هر یک در حلقهای از هالهی نور خویش. جماعتِ آسمانیِ قدیسان، تجسمیافته در هندسهی سقف.
در محرابگاه، این روایت به اوج خود میرسد. طاقی هذلولیشکل، آنچنان آکنده از موزاییکِ طلاییِ ونیزی، نورِ عمودیِ بالای سر را در خود میگیرد و آغاز به تابیدن میکند ــ نه آنکه نور را بازتاب دهد، بلکه گویی آن را از درونِ خود میزاید. روشنایی خنکِ روزِ بالای سر، با رسیدن به طلا، گرم میشود. و اینگونه، بهشتی طلایی بر فرازِ محرابِ زیرینش گشوده میشود. گائودی پیش از این، منطقِ مشابهی را در «کاسا بالیو» (Casa Batlló) آزموده بود؛ جایی که چاه نوری مستطیلشکل، پوشیده از کاشیهای لعابیِ سفید و آبی، نورِ روزِ معمولی را به درخششی آرام بدل میکرد. اما اینجا، او همان ایده را تا اندازهی خودِ ایمان گسترش میدهد، با درخششی طلایی.
کالیدوسکوپی از رنگ و نور
گائودی هنگام مرگ، هیچ طرحی برای پنجرهها بر جای نگذاشته بود. همین سکوت، دعوتی شد. هنرمند کاتالان، «خوآن ویلا-گرا» (Joan Vila-Grau، ۱۹۳۲–۲۰۲۲)، با زبانی کاملاً انتزاعی به این دعوت پاسخ داد و تنها از یک اصل برگرفته از چشمانداز کلی گائودی پیروی کرد: رنگهایی تیرهتر و غنیتر در پایه، که هرچه پنجرهها بالاتر میروند، رفتهرفته روشنتر میشوند تا در نهایت به شیشههای سفید در بالاترین بخش برسند. در پایین، شیشههای رنگی نورِ ورودی را غنی و متعادل میکنند. در بالا، شیشههای سفید با بافتی متفاوت، آن را میشکنند و پخش میکنند. فضای داخلی بنا با هر تغییر در موقعیت خورشید تغییر مییابد. این بنا فضای داخلیِ ثابتی ندارد؛ بلکه دامنهای از فضاهای داخلی را داراست.
با گذرِ روز، جزر و مدی آرام از رنگ در سراسر شبستان به جریان میافتد؛ سبزآبیهای خنک که هنگام سپیدهدم از نمای «تولد» (Nativity) به درون میتابند، در طول بعدازظهر گرمتر میشوند و با فروکش کردن روشنایی روز، از سوی نمای «مصائب» (Passion) به نارنجیها و سرخهای ژرف مینشینند.
این پدیده در انقلابهای تابستانی و زمستانی، شکلی کاملاً ویژه مییابد. شبکهی خیابانی بارسلون ــ که شهرساز «ایلدفونس سردا» (Ildefons Cerdà) آن را با زاویهی ۴۵ درجه طرحریزی کرده بود ــ سبب میشود در میانهی تابستان و زمستان، نور خورشید دقیقاً عمود بر شبستان بتابد و درون بنا را با شدت سرشار کند؛ شدتی که به مرز یک نمایشِ خیرهکننده نزدیک میشود. گائودی این لحظه را از قبل دیده بود.
دیگر کلیساهای جامع اروپا، الهیات خود را به شیوهای متمایز رمزگذاری کردهاند. در کلن و میلان که به دلایل آیینی بر محور شرق و غرب بنا شدهاند، طلوع خورشید محراب را برای نیایش صبحگاهی روشن میکند؛ و در «نوتردام» (Notre-Dame) پاریس، پنجرهی گلرزِ غربی، روز را در آبی و سرخ به پایان میرساند. در باسیلیکای «سن-مادلن» (Basilica of Sainte-Madele) در «وِزله» (Vézelay)، پرتوهای نورِ نیمروز در انقلاب تابستانی، با دقتی همسنگ ابزار یک نقشهبردار، بر کف شبستان پیش میروند و مسیر خود را تا محراب دنبال میکنند. هر یک از این بناها، اندیشهی خود را در حرکت نور نوشتهاند. در ساگرادا فامیلیا، هندسهی خودِ شهر بخشی از مناسک عبادی میشود.
ادامه دارد.
ترجمه: زها بابائی
نویسنده: توماس شیلکه (Thomas Schielke)
تاریخ انتشار: (۱۴ ژوئن ۲۰۲۶)
منبع: آرک دیلی


