حرفهات را مرور میکنم؛ نه امروز و اکنون، که همهساعتهای بیداری و همهی این روزهایی که خندههامان درد میکند. صدات حتی به خوابهایم میآید و فریاد میزند که «پناه بر ادبیات». و عجیب آن است که آنجا هم بوی سیگارت به مشامم میرسد. همان سیگارهایی که نخبهنخ آتش میزدی و میان پکزدنهات، خیره میماندی به سوختن دایرهایِ کاغذ و بعد پُکِ بعدی را عمیقتر نفس میکردی تو ریههات و همینکه دود را میدادی بیرون حرفهات را پِی میگرفتی. مثل آن روز که گفتی هر کسی برای خودش خدایی دارد و بعد خندیدی و گفتی نه مثل هُبَل و لات و منات و عُزّی و دیگر بتهای کعبه، که آنها هم مظاهر همان خدایشان «الله» بودند و هنگام بردن نام او میگفتند: «بسمک اللهم»، که یعنی به نام تو ای خدا، که در اسلام شد «بسم الله الرحمن الرحیم».
خدای تو کجا بود؟ میان گِردسوختن کاغذ سیگارت؟ گیرکرده لای منظرههایی که بیپلکزدن خیره میماندی و پیدا نبود صدام را میشنوی یا نه؟ گمشده تو پیادهروهای ناتمامِ شهر، که با آن کفشهای خسته تمام سنگفرشهاش را قدم زده بودی؟ یا شاید میان زمزمههای بیصدایت که با خودت حرف میزدی و گاهی میخندیدی و با علتِ آن خنده یک شوخی میساختی و بلند میگفتی و «طوفان خندهها»، میانِ جمعهایی که بهاکراه میآمدی و ساعتی میماندی و بیقرارِ میانِ ماندن و رفتن، یکی از پاهات را ستون میکردی و دیگری را سرِپنجه، نشسته بر مبل یا صندلی، تکان میدادی و پیدا بود چیزی دارد از درون و سرِ صبر، تعادلِ نیمبندی را که با قرصها برای خودت ساخته بودی میخورد و میجود؟
یاد آن روز میافتم که ایستاده تو شلوغیِ مترو که دست به میلهی بالاسرمان گرفته بودیم و جلومان زنی نشسته بر صندلی، بهسرعت دانههای تسبیحی که به دست داشت را رد میکرد و زیر لب ذکر میگفت و پیدا بود ویرانهایست که دارد به خدایش متصل میشود و دنبال معماری زبردست میگردد که آن ویرانه را آجربهآجر بسازد و بشود عمارتی امن برای زیستن. ایستگاه مقصدمان جایی بود که میشد پیاده رفت به قطعهی هنرمندان و تو بیقراریات را بروی سر خاک معلم و رِفیقت که خودخواسته و بیتاب از ماندن، میانِ «بودن یا نبودن»، وقتی فهمید معطل و آویزانماندن هیچ معنایی ندارد، دومی را برگزید و خودش را تمام کرد. گفتی که میدانی جز چند تکه استخوان، آن زیر چیزی از شیوا نیست، اما آخرین جایی که او را دیدی همانجا بود که تنِ رنجورش را چون پرِ کاهی گذاشته بودید زیر خاک.
زیر گوشم گفتی که حسرت نیست، اما گاهی غبطه میخوری که ایکاش تو هم ریسمانی فراانسانی از جنس تسبیح آن زن در زندگیات داشتی. بعد سکوت کردی و با لبخندی گفتی که تو خدای آن جهانی میشوی که آفریدهای. رسیدی به تابآوری و طاقتگری، که در شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل تا جایی معنی دارد که چراغ چشمک فانوس، نیرنگ رسیدن نباشد و بهیقین بدانی که امیدی هست. اگر همان کورسو را در تاریکی و ظلمت از دست بدهی، آنوقت قطبنمای هرزگردی میشوی که بههرسورفتنت دیگر معنایش رسیدن نیست و واماندگیست.
فارغ از خیال، میل به دانستن و رسیدن به آگاهی را شرط اصلیِ بقای یک جامعهی پویا خواندی و میان دردکشیدگی، تنها گفتوگو را راه خلاصی از یک تلاشیِ محتوم میدانستی و برای فرار از ظلمت، این گفتوگو بود برایت که مرهم میشد بر همهزخمها و گفتی تنها و تنها و تنها دیالوگ میتواند این باور را در دیگری ایجاد کند که تو هم به اندازهی او درد میکشی و این شراکت در دردکشیدگی خودش میشود مرهم و جلوی فرسودگی جسم و جان را میگیرد. گفتی ظلمت و ذهنت رفت تا «ظلمت در نیمروز» آرتور کوستلِر، که آنجا هم تنها چیزی که در انفرادی خون میشد در رگهای روباشُف، همان گفتوگوهایی بود که با ضربه به دیوار و حروف مورس به سلول کناری پیام میداد و جواب میگرفت و دستبهدستشدنِ گفتهها و ضربهها، میشد خبری و امیدی و معجزهای. و بیشک گفتوگو همان «طلسم معجزتی»ست که شاملو در شعرش به دنبال آن بود.
و همانجا، درست همانجا بود که گفتی «پناه بر ادبیات» و «پناه بر سینِما». که البته میدانستم ریسمان ادبیات برایت با رشتههای بیشتری تافته شده و پناهیست امنتر. این را وقتی گفتی که ایستاده بودیم «وسط چارراهِ هر ور باد» که نمیدانستیم از کدام سو برویم و تو، که خیره مانده بودی به زیباییِ اثیریِ زنی تنها، که آشفته از خیابان عبور میکرد و توی بیحواسی، جیغِ ترمزِ اتومبیلی که یکوجبیاش متوقف شد او را از جهانی که در آن گیر کرده بود کشید بیرون. و من، تو چشمهات که ترسیده به زن نگاه میکردی، تویِ بیخدا را میدیدم که باور داشتی «چیزهایی هست که نمیدانی»! و همانجا ذهن و حواسم رفت سراغ تمام قصههایی که نوشته بودی و برایم خوانده بودی و کمی بعد که پرسیدم چرا همهاش تلخ است، با عصبیتی که کمتر از تو سراغ داشتم گفتی که وقتی دردَت بیاید میگویی آخ. وقتی جنگ است تو سرت نمیتوانی بنویسی صلح. و بعد از قول فرانک اوکانِر که عاشق قصههاش بودی گفتی که قصهی کوتاه قهرمان ندارد؛ قصهی کوتاه را گروهی آدم لِهشده پیوند میزنند. بغضت را فروخوردی و پکی به سیگار لای انگشتهات زدی و از هانا آرنت مثال آوردی که گفته تمام رنجها با گنجاندنشان در یک داستان، تحملپذیر میشوند. و ادامه دادی که آن چراغ چشمک فانوس دریایی که از میان سطرهای قصهها و روایتها و گفتوگوها بیرون میآید، میشود امید و نمیگذارد که برسی به واماندگی و وامیداردت به طاقتگری و تابآوری. و وای بر نسلی که این جملهی لامارتین در رسالهاش پیرامون «بینوایان» در موردش صدق کند که مهیبترین و مهلکترینِ شوریدگیها که میتوان میان تودهها ترویج کرد، سودای ناممکن است. و سودای ناممکن همان عدم امکان رهایی از ابتذال شر است که بختک میشود بر جامعه.
آنجا بود که لبخند زدی و گفتی که میخواهی تمام قهرمانهای قصهها و رمانهایی که دوست داری را بهردیف بنشانی جلوی خودت و این آشفتهبازاری که گیر کردهایم در آن و شر مطلقی که دست از سرمان برنمیدارد را نشانشان بدهی. رختورخِ تکتکشان بشوی و بگویی که سطربهسطرِ قصههاشان را با آنها همقدم شدهای و از دردهاشان درد کشیدهای و از زخمهاشان زخم خوردهای و از اندوهشان گریستهای و از پیروزیشان شاد شدهای. حالا نوبت آنهاست که عبورکرده از تمام تاریخ، هرکدام یک سرِ این شر مطلق را، که هیولاییست هزارسر، بگیرند و از بیخ بکنند و تو را پیروز کنند و یک نفس شادی را مهمانشان بشوی.
سینما و ادبیات را به هم گره زدی و گفتی که از ازل آدمهای تنها و تکافتاده و زخمی سینما و ادبیات شدند محبوبترین شخصیتها برایت تو فیلمها و قصهها. و همانجا بود که بیلکنت، آدمهای محبوبت را برشمردی؛ براندو تو در باراندازِ الیا کازان، گاری کوپر تو صلات ظهر زینهمان، اولِگ یانکُفسکی، شاعر نوستالژیای تارکوفسکی، آن پسرک یک فیلم کوتاه دربارهی عشقِ کیشلوفسکی، حمید تو هامون مهرجویی، سیاوش و اسفندیار تو شاهنامه، سانتیاگو تو پیرمرد و دریای همینگوی، راسکولنیکفِ جنایت و مکافات داستایفسکی، فردینان تو سهگانهی سِلین، ژان والژان تو بینوایان هوگو، گِرِگُوار سامسای مسخ کافکا، سیمور گِلَسِ یک روز خوش برای موزماهیِ سلینجر، ایازِ براهنی، مورسوی بیگانهی کامو، راویِ بوف کور هدایت، آیدین تو سمفونی مردگان معروفی، شهرزادِ شیوا ارسطویی، تاریخ بیهقی و ذکرِ بر دارکردن حسنک وزیر که قرمطیاش خواندند و به نیرنگ بوسهل بر دار شد و میان اشک نشابوریان، جسدش هفت سال بر دار ماند، و اصلش همهی تنهایان فیلمها و کتابها که زخمی بیرون یا درونشان دارند که مثل خوره روحشان را در انزوا میخورد و میتراشد و هیچ کاریش هم نمیشود کرد.
حالا که نیستی من هم کفشهای خستهام را به پا میکنم و شب از خانه میزنم بیرون و میروم به پیادهروی آن سمت خیابان که گذرنده کمتر دارد و خلوت است و میشود تنها خودم را بسپرم به هرزگردیِ پاهایم که از تمام سنگفرشهایی که با تو قدمزدهام عبور کنم و تن به خستگی ندهم که ندهم که ندهم. حالا که نیستی، حالا که زیر خروارها خاک خوابیدهای و از آن کشتارِ کابوسگونهی دیماهِ چهارصدوچهار، یک گلوله مثل گل نشسته بر گلویت، صدایت را میشنوم که میخوانی «آه اگر آزادی سرودی میخواند، کوچک، کوچکتر حتی، از گلوگاهِ یکی پرنده»، همچون گلوگاه تو، که پرندهای دانسته و آشفته بودی در قفس و همارهسرودت یگانه بود و آن هم سرود آزادی.
برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم و همهی آنهایی که میخواستی بهردیف جلویت صف بکشند را میبینم که قدمآهسته و یک چشمِ امن به من و یک چشمِ مشکوک و ترسیده به خیابان، از پیِ من میآیند و میدانم که نه در بند خستگیاند و نه در بند اینکه تا نمیدانمکجای این شهر خواهم رفت. نگاه کن! پیشتر از همه داستایفسکی میآید و کنارش چخوف و بعد حافظ و شاملو و نیما. ویرجینیا وُلف و فاکنِر و یوسا و توماس مان. شکسپیر و جویس و نیچه و کییِر کگارد و شوپنهاور و اشتاینبک. بکت و چوبک و و مسکوب. نجدی و ارسطویی و فرشته احمدی و ساعدی و گلشیری و زرینکوب و خیلیهای دیگر که چشمهام دیگر نمیبیندشان. همهیشان یکی از کتابهایشان را زدهاند زیر بغل و صدای پاهاشان در سکوتِ خیابان، که بهنظم و همآهنگ بر سنگفرش پیادهرو رژه میشود به دنبالم میآیند و همینجاست که میفهمم چه لشگری شدهایم برای نبرد با آن شر مبتذل و آن هیولای هزارسر. سرمیگردانم به روبهرو و لبخندی میآید روی لبهام و میرسم به آن ذکر همیشهات که «پناه بر ادبیات».
لای گورهای تازه و غریبمانده پیِ تو میگردم و زیر لب شروع قصهی «هنوز…»ِ پرویز دوایی از مجموعهی سبزِ پری را رو به تو زمزمه میکنم که: هنوز عزادار تو هستم. هنوز که هنوزست. هنوز که خیلی زودست. نمیدانم هنوز تا کِی است، تا آخرِ کدام راه، تا برگریزانِ کدام درخت، پایان کدام فصل، که جلوی سنگ قبرت بایستم، آنقدر که باد برگها را روی سنگ، آشفته کند!


