یکی از خونریزترین و منفورترین دیکتاتورهای ادبیات، «ریچارد سوم» است. پادشاهی که تمام خصلتهای بد و کجوکول و ناانسانیاش در هیئت ظاهریاش هم نمایان شده. پادشاهی که معروف است وقتی از شکم مادرش بیرون آمده، دندان داشته. توصیفات و شخصیتپردازی مستقیم و غیرمستقیم (از زبان شخصیتهای دیگر) که در نمایشنامه از او میشود، ما ایرانیان را یاد ضحاک تازی در حماسهی ملیمان شاهنامه نیز میاندازد.
ریچارد سوم در نمایشنامهی شکسپیر، با خونریزی و برادرکشی و حتی کودککُشی به قدرت میرسد؛ مانند ضحاک که پدر خودش را برای رسیدن به قدرت میکشد و بعد برای غذا دادن به دو مار روی کتفش، هر روز دو جوان ایرانی را به قتل میرساند. ریچارد بعد از رسیدن به قدرت، رفتهرفته دیوانه و دیوانهتر میشود و نزدیکترین حامیانش را هم میکُشد؛ مانند ضحاک که بعد از دیدنِ خوابِ «فریدون»، دیوانه میشود و در حمام خون غسل میکند تا شاید سرنوشتنش دگرگون شود.
اما مهمترین وجه اشتراکی حکومت ضحاک و ریچارد سوم این است که برخی از مهمترین ارزشهای والای اخلاقی و انسانی کمکم بیارزش میشوند. فردوسی نابود شدن این ارزشها را در چند بیت نخستین آغازِ روایت پادشاهی ضحاک اینطور بیان میکند:
«نهان گشت کَردارِ فرزانگان / پراگنده شد کامِ دیوانگان
هنر خوار شد، جادُوی ارجمند/ نِهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز/ به نیکی نبودی سَخُن جز به راز»
میبینیم که مهمترین ارزشهای انسانی که در دورهی ضحاکی از بین رفته، عبارتند است از: از عمل باز ایستادن فرزانگان و دانایان، حاکم شدن اعمال و افکار دیوانگان بر جامعه، خوار شدن هنر (در معنای کلی، و در معنای خاص شاهنامه یعنی فضایل اکتسابی) و در عوض ارزشمند شدن زشتی و پلشتی، اجازه یافتن بدکاران و دیوان به انجام جنایت و در نهایت سانسور شدید هر حرف نیک و خوب.
اما در ریچارد سوم شکسپیر چه اتفاقی میافتد و چه ارزشهایی نابود میشوند؟ شکسپیر یک صحنهی کامل را به این پرسش ما اختصاص داده و بهنظر من نگاهی دوباره به صحنهی چهارم از پردهی چهارم این نمایشنامه، میتواند راهگشا باشد. شاید بهتر باشد روی این صحنه از شکسپیر تمرکز بیشتری کنیم.
شخصیت ریچارد در این صحنه نزد الیزابت میآید و میخواهد دختر او را برای مقاصد کاملاً سیاسی به عقد خود دربیاورد. الیزابت که سرشت ددمنشانهی ریچارد را میشناسد، مخالفت میکند. ریچارد شروع میکند به سوگند خوردن که واقعاً دختر الیزابت را دوست دارد. اما یک جبار خونریز چه ارزشی برای سوگند خوردن دارد؟ چه ارزشی در زمانهی او وجود دارد که هماکنون آلوده به پلشتی نشده باشد؟ در ادامه ببینیم که او به چه چیزهایی سوگند میخورد. در ارجاع مستقیم به دیالوگها، از ترجمهی عبدالله کوثری استفاده کردهام.
«ریچارد: [سوگند میخورم] آه، به جورج و زانوبند و تاج خودم.
الیزابت: حرمت نخستین را شکستهای، دومین را رسوا کردهای و سومین را بهغصب ربودهای.»
در سوگند ریچارد، «جورج» همان سَنتجورج قدیس حامی انگلستان است. او مردی است که با اژدها جنگیده و نماد هویت ملی انگلستان است. بهنظر الیزابت، ریچارد هویت ملی انگلستان را لکهدار کرده (این لکهدار شدن هویت ملی در شاهنامه، به این شکل نشان داده میشود که ضحاک نه ایرانی، بلکه تازی است). ریچارد بلافاصله به زانوبند (Garter) خود سوگند میخورد که درواقع والاترین نشان شهسواری در انگلستان است. و بعد هم به تاج روی سرش که نشان حکومتش است. جبار هم هویت ملی را از ارزش تهی کرده، هم شجاعت و افتخار را و هم مشروعیت سیاسی و تاج را. ریچارد سوگندش را تکرار میکند و الیزابت اینبار صریحتر جوابش را میدهد: «اگر قرار است به چیزی سوگند بخوری که مردمان باورش کنند، باری، با چیزی سوگند بخور که از ستم تو در امان مانده باشد».
ریچارد اینبار به خودش سوگند میخورد. جواب الیزابت را ببینیم:
«ریچارد: پس قسم به خودم.
الیزابت: تو حرمت خویش را شکستهای
ریچارد: باری، قسم به دنیا…
الیزابت: که آکنده از ستم توست.
ریچارد: به مرگ پدرم…
الیزابت: که زندگانی تو ننگینش کرد.»
پس جبار، ارزش «خود» را هم از بین برده و آن را بیحرمت کرده است. دنیایی که جبار ناعادل بر آن حکومت میکند، ارزشی در خود ندارد که به آن بتوان سوگند خورد و حتی افتخارات گذشته و خانوادگی هم دیگر فاقد اعتبارند؛ زیرا جبار آنها را هم ننگآلود کرده است. ریچارد (که پیشتر هم قبل از به قدرت رسیدن از نهاد دین برای مشروعیتبخشی به خود استفاده کرده) اینبار به خداوند قسم میخورد. الیزابت میگوید که تو اگر به خداوند باور داشتی، به فرمان او در عهد عتیق عمل میکردی: Thou shalt not kill یا «قتل مکن». بنابراین جبار نهاد دین را هم از ارزش تهی میکند.
حالا میرسیم به عجیبترین سوگند ریچارد و بهنظر من مهمترین سوگند او. ریچارد که دیگر هیچ چیزی نمییابد، در عملی عجیب، به «زمانی که خواهد آمد» و به آینده سوگند میخورد. پاسخ الیزابت به او بسیار جالب توجه است: «الیزابت: ]به آیندهای سوگند میخوری[ که تو پیشاپیش در زمان گذشته آلودهاش کردهای. چرا که من خود اشکها دارم که زین پس بیفشانم به یاد ستمهایی که در گذشته از تو دیدهام. و زندهاند کودکانی که تو پدرانشان را به مسلخ فرستادی. آری؛ نوجوانانی وانهاده به خود که فردا بر حال خویش نالهها خواهند کرد. و والدینی برجامانده که فرزندانشان را به سلاخی سپردهای؛ درختانی فرتوت و بیباروبر که فردا، بر حال خود ضجه خواهند زد. باری، به آینده سوگند مخور که گذشته را چندان به ستم آلودهای که آینده پیشاپیش تبه شده است.»
و شاید این دردناکترین جنایت جبّار باشد: آلوده کردن و از بین بردن آینده و امید به آینده. بیمعنا و بیآینده ساختن تمام تلاشها و پروژههای انسانی که قرار بوده در آینده به ثمر بنشینند، و کدام آینده؟ آیندهای که حتی آمدنش هم جای سؤال است؛ زیرا حتی نفس کشیدن زیر تیغ جبار امری حتمی نیست. بنابراین آیندهای که ضحاک و ریچارد در آن حاکم جوامع بشری باشند، آنقدر از ارزش و معنا تهی شده است که حتی نتوان به آن سوگند دروغین خورد.


