آثار تازه آنیش کاپور در گالری هیوارد کماکان حکایت از هنرمندی حساس و تلخ دارند که در برابر مصائب و مشکلات بشر، به بدن او رجوع میکند و در فضایی گاه تخیلی، گاه واقعی، به اسطوره و استعاره پناه میبرد تا وضعیت بغرنج بشر معاصر را روایت کند.
کاپور صریحتر از گذشته به سیاهی عیان زندگی بشر چشم میدوزد و میتواند بیواسطه جهان هولناکی را در برابر ما قرار دهد که ذهن هر مخاطبی را درگیر میکند.
از همان نقطه اول این نمایشگاه با یک دعوت عجیب روبرو هستیم: دعوت به جهانی ناامن، پر از خون و سیاهی و دنیایی که از درون سیاه بشر به بیرون او گسترش یافته و جهان پیچیده، نامفهوم و سردرگم کننده اطراف ما را بازتاب میدهد.
کاپور در ادامه آثار پیشیناش همان مایهها و همان نوع کار را ادامه میدهد؛ از پناه بردن به سیاهی محض(«احتمالاً تیرهترین سیاهی، سیاهیای است که درون خود حمل میکنیم») تا رنگ قرمز که موتیف آثار اوست، از کوهستانهایی که حالا به شکل برعکس یک اسطوره را به چالش میکشد(از داستان قربانی کردن ابراهیم که حالا از کوه اسطورهای او خون میچکد) تا بدن انسان که اینجا به صریحترین و عیانترین شکل ممکن زایش(با تصاویر زیادی شبیه به مهبل شکافته خونین) و مرگ ما را روایت میکنند.
در پنج اتاق و دو بالکن، با آثار هنرمندی روبرو هستیم که پیچیدگیهای ذهنیاش را با ما قسمت میکند. در اتاق دوم، سیاهیهای بیپایان آشکار میشوند، حفرههایی که جز تاریکی محض چیزی را به نمایش نمیگذارند و اگر مخاطب دقایق زیادی به آن بنگرد،، شاید حتی دچار سرگیجه و توهم شود. از همین جا هنرمند مخاطبش را به چالش میکشد: او را از محیط امن و آرامش بیرون میکشد و با سیاهیهای درونی انسان آشنا میکند؛ حفرههای ناشناسی که درون پیچیده ما را شکل میدهند و انسان از فهم و درک و توضیح آنها عاجز آست.

در اتاق سوم به خون میرسیم، جایی که موتیف اصلی است و از کوه ابراهیم گویی به قطعات بزرگی از بدن انسان رسیده که همینطور خام و رها، با ابعاد بسیار بزرگ، بر دیوارها نقش گرفتهاند و از آنها خون میچکد.
در اتاق بعدی گویی هنرمند پی آرامش میگردد؛ اثر عظیمی که به یک معبد میماند و کاپور میگوید از مکان مقدسی در استرالیا که آرامترین جای جهان برای اوست، وام گرفته شده. اما آرامش کماکان با سرخی اثر به چالش کشیده میشود و در اتاق پنجم که آخرین آثار دیده میشود، با قطعات بدن و خون، با صراحت کمنظیری روبرو هستیم که میتواند مخاطب را با منظرهای هولناک روبرو کند، تا آنجا که غرق شدن در این همه تکههای بدن و خون جاری از آنها، برای هر مخاطبی آسان نیست.
در بالکن اما با آثاری چون «ساعت» ( ۲۰۲۶) روبرو هستیم که باز تصویری است از اعوجاج انسان در اثر هنری که پیشتر هم کاپور به آن رجوع کرده بود. اینجا زمان و مکان هر دو به زیر سوال میرود و با اثری روبرو هستیم که شکل درهم ریخته و معکوسی از جهان اطراف به ما نشان میدهد و به طرز جذابی خود مخاطب را هم در این جهان برعکس شریک میکند. مخاطب خودش را در آینهای معوج میبیند که با تصویر آشنای خودش متفاوت است. این سرآغاز درک دنیایی است که کاپور با صراحت بر آن تأکید دارد: این که در چه جهان نامتقارن و نامفهومی زندگی میکنیم و تصویری که از خود داریم تا چه حد میتواند دروغین و برعکس باشد. همین کلید فهم دنیای تلخ و عبوس کاپور است که حالا اینجا صریحتر از همیشه با پتک بر سر ما میکوبد.


