Close Menu
مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس

    Subscribe to Updates

    Get the latest creative news from FooBar about art, design and business.

    What's Hot

    «بلندی‌های بادگیر»؛ جشن رنگ و نور و زیبایی و مرگ

    کلید | داستان کوتاه از ایزاک بشویس سینگر (از مجموعه‌ی بهترین داستان‌های قرن بیستم به کوشش جان آپدایک)

    آنیش کاپور؛ پتکی که بر سر ما فرود می‌آید

    Facebook X (Twitter) Instagram Telegram
    Instagram YouTube Telegram Facebook X (Twitter)
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    • خانه
    • سینما
      1. نقد فیلم
      2. جشنواره‌ها
      3. یادداشت‌ها
      4. مصاحبه‌ها
      5. سریال
      6. مطالعات سینمایی
      7. فیلم سینمایی مستند
      8. ۱۰ فیلم برتر سال ۲۰۲۴
      9. همه مطالب

      باستان‌شناسی میل و خاکستر: کالبدشکافی روانکاوانه «گرادیوا» | نگاهی به فیلم «گرادیوا» (La Gradiva – 2026) اثر مارین آتلان

      ۱۴ مهر , ۱۴۰۵

      رستگاری (اِمین اَلپِر، ۲۰۲۶) و پاتک بنیادگرایی

      ۱۳ مهر , ۱۴۰۵

      «مگس‌ها»؛ وقتی رنج، آدم‌ها را به هم پیوند می‌دهد

      ۱۳ مهر , ۱۴۰۵

      «اتاق‌های پشتی»؛ ترس‌های ناشناخته انسان

      ۱۰ مهر , ۱۴۰۵

      «مرز»؛ از عشق تا انتقام

      ۵ مهر , ۱۴۰۵

      گفت‌و‌گوی اختصاصی محمد عبدی با تونی سرویلو؛ «امیدوارم نقش‌هایم با هم متفاوت باشند»

      ۲۹ شهریور , ۱۴۰۵

      «نیاکان عزیز، بگذارید عبور کنیم»؛ لاو دیاز و مذهب

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۵

      جشنواره فیلم ونیز ۲۰۲۶ | «گوریا»؛ در ستایش زندگی

      ۲۳ شهریور , ۱۴۰۵

      «بلندی‌های بادگیر»؛ جشن رنگ و نور و زیبایی و مرگ

      ۱۷ مهر , ۱۴۰۵

      «مرز»؛ از عشق تا انتقام

      ۵ مهر , ۱۴۰۵

      هویت در مرزِ دیگری | نگاهی به «رُز»، ساختهٔ مارکوس شلاینزر

      ۴ مهر , ۱۴۰۵

      آن‌سوی پنجره؛ فاصله، مکان و جابه‌جایی در فیلم «داستان‌های موازی» اثر اصغر فرهادی

      ۲۵ شهریور , ۱۴۰۵

      گفت‌و‌گوی اختصاصی محمد عبدی با تونی سرویلو؛ «امیدوارم نقش‌هایم با هم متفاوت باشند»

      ۲۹ شهریور , ۱۴۰۵

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفت‌و‌گوی اختصاصی محمد عبدی با بلا تار؛ راز و رمز جهان سیاه و سفید 

      ۱۳ آذر , ۱۴۰۴

      این انتخاب تک ‌تک افراد است که در این برهه کجا بایستند: در کنار مردم یا در سمت منفعت شخصی | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: مریم مقدم

      ۶ آذر , ۱۴۰۴

      بوطیقای خون، خاک و مرز: کالبدشکافی حماسه تیلور شریدان در سه‌گانه داتون‌ها

      ۷ مهر , ۱۴۰۵

      بتر کال ساول: ایجاز و گسستِ اخلاقی از جهانِ بریکینگ بد

      ۵ شهریور , ۱۴۰۵

      برادری از معشوقۀ دیگر | یادداشتی بر مینی‌سریال نیمه‌مرد (Half Man) به کارگردانی ریچارد گد

      ۱۱ مرداد , ۱۴۰۵

      گل‌سنگ؛ وقتی پایان، آغاز را می‌کشد

      ۲۱ تیر , ۱۴۰۵

      فلسفه انتظار در سینما | هایدگر و زمان به مثابه امکان

      ۲۶ مرداد , ۱۴۰۵

      سینما در دوراهی انسان و ماشین

      ۳ تیر , ۱۴۰۵

      زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۵

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      پاتریشیو گوزمن؛ روایتگر حافظۀ خونین و زخمی یک ملت

      ۲۹ شهریور , ۱۴۰۵

      نگاهی به مستند لعبت‌باز ساخته پوریا نوری

      ۲۴ مرداد , ۱۴۰۵

      آسو پا به سنگ؛ روایتی از مقاومت، حذف و تبعید در پرتره‌ای از یک زن فوتبالی

      ۵ تیر , ۱۴۰۵

      «درس‌های تاریکی»، نگاه آخرالزمانی ورنر هرتسوگ به جنگ خلیج فارس

      ۳۱ خرداد , ۱۴۰۵

      «بلندی‌های بادگیر»؛ جشن رنگ و نور و زیبایی و مرگ

      ۱۷ مهر , ۱۴۰۵

      کلید | داستان کوتاه از ایزاک بشویس سینگر (از مجموعه‌ی بهترین داستان‌های قرن بیستم به کوشش جان آپدایک)

      ۱۷ مهر , ۱۴۰۵

      آنیش کاپور؛ پتکی که بر سر ما فرود می‌آید

      ۱۶ مهر , ۱۴۰۵

      رقص در سینمای ایران؛ از عنصر دراماتیک تا بزک صحنه

      ۱۵ مهر , ۱۴۰۵

      «بلندی‌های بادگیر»؛ جشن رنگ و نور و زیبایی و مرگ

      ۱۷ مهر , ۱۴۰۵

      رقص در سینمای ایران؛ از عنصر دراماتیک تا بزک صحنه

      ۱۵ مهر , ۱۴۰۵

      باستان‌شناسی میل و خاکستر: کالبدشکافی روانکاوانه «گرادیوا» | نگاهی به فیلم «گرادیوا» (La Gradiva – 2026) اثر مارین آتلان

      ۱۴ مهر , ۱۴۰۵

      رستگاری (اِمین اَلپِر، ۲۰۲۶) و پاتک بنیادگرایی

      ۱۳ مهر , ۱۴۰۵
    • ادبیات
      1. نقد و نظریه ادبی
      2. تازه های نشر
      3. داستان
      4. گفت و گو
      5. همه مطالب

      سیلی بی‌حکمتِ خدا؛ درباره‌ی رمان «ایوب» نوشته‌ی یوزف روت

      ۱۱ مهر , ۱۴۰۵

      هرآنچه ارجمند است و گرانمایه، به‌دست جبار دود می‌شود و به هوا می‌رود

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۵

      سنگ سفید؛ تماشای مراسم اعدام، آموزش خشونت

      ۹ شهریور , ۱۴۰۵

      حق قصه‌گویی؛ بازخوانی منشور دیوید دنبرو و ضرورت عدالت روایی

      ۱ شهریور , ۱۴۰۵

      چشم برجک: وقتی رمان پلیسی وارد جهان ژاندارمری ایران می‌شود

      ۹ شهریور , ۱۴۰۵

      ایران و ایرانی از چشم روزنامه‌نگاران آمریکایی

      ۱۱ تیر , ۱۴۰۵

      جادوی روایتگری در رمان کوتاه «بدرودها» نوشته‌ی خوآن کارلوس اونتی

      ۱۶ مرداد , ۱۴۰۴

      بررسی فمنیستی رمان «گوگرد» نوشته‌ی عطیه عطارزاده

      ۱۰ خرداد , ۱۴۰۴

      کلید | داستان کوتاه از ایزاک بشویس سینگر (از مجموعه‌ی بهترین داستان‌های قرن بیستم به کوشش جان آپدایک)

      ۱۷ مهر , ۱۴۰۵

      پارک نیاوران | داستان کوتاه از بی‌تا ملکوتی

      ۲۲ مرداد , ۱۴۰۵

      «پناه بر ادبیات» | مقاله-قصه‌ای بر طاقت‌گری در زمانه‌ی سیاهی و واماندگی

      ۹ مرداد , ۱۴۰۵

      از کجا زنگ می‌زنم | داستان کوتاه از ریموند کارور

      ۲۷ تیر , ۱۴۰۵

      ایران و ایرانی از چشم روزنامه‌نگاران آمریکایی

      ۱۱ تیر , ۱۴۰۵

      جادویی از جنس واقعیت، حقیقتی از جنس تخیل

      ۲۰ اسفند , ۱۴۰۴

      گفتگو با مهدی گنجوی درباره تصحیح نسخۀ جدید کتاب «هزار و یکشب»

      ۲۴ شهریور , ۱۴۰۴

      اعتماد بین سینماگر و نویسنده از بین رفته است | گفتگو با شیوا ارسطویی

      ۲۴ اسفند , ۱۴۰۳

      کلید | داستان کوتاه از ایزاک بشویس سینگر (از مجموعه‌ی بهترین داستان‌های قرن بیستم به کوشش جان آپدایک)

      ۱۷ مهر , ۱۴۰۵

      سیلی بی‌حکمتِ خدا؛ درباره‌ی رمان «ایوب» نوشته‌ی یوزف روت

      ۱۱ مهر , ۱۴۰۵

      هرآنچه ارجمند است و گرانمایه، به‌دست جبار دود می‌شود و به هوا می‌رود

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۵

      سنگ سفید؛ تماشای مراسم اعدام، آموزش خشونت

      ۹ شهریور , ۱۴۰۵
    • تئاتر
      1. تاریخ نمایش
      2. گفت و گو
      3. نظریه تئاتر
      4. نمایش روی صحنه
      5. همه مطالب

      تئاتر با عشق آغاز می‌شود | نگاهی به حضور محمود دولت‌آبادی در تئاتر ایران

      ۲۱ تیر , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفتگو با فرخ غفاری دربارۀ جشن هنر شیراز، تعزیه و تئاتر شرق و غرب

      ۲۸ آذر , ۱۴۰۳

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      فرانتس زاور کروتس، صدای مردم فلاکت‌زده و خاموش

      ۳ آذر , ۱۴۰۴

      جشن نور و شعر و سکون در دنیای نابغه‌ی تئاتر تجربی جهان | نگاهی کوتاه به دنیای تئاتری رابرت ویلسون

      ۲۶ مرداد , ۱۴۰۴

      وقتی تئاتر لاکچری می‌شود

      ۴ شهریور , ۱۴۰۵

      شکستن دیوار چهارم، از استیصال سوگ تا قدرت درک | نگاهی به نمایش «تلنگر» به نویسندگی و کارگردانی برزو ارجمند و احسان کرمی

      ۲۹ مرداد , ۱۴۰۵

      نگاهی به چند اثر جشنواره آوینیون

      ۷ مرداد , ۱۴۰۵

      «پناهگاه»؛ آخرالزمان نزدیک است

      ۴ مرداد , ۱۴۰۵

      وقتی تئاتر لاکچری می‌شود

      ۴ شهریور , ۱۴۰۵

      شکستن دیوار چهارم، از استیصال سوگ تا قدرت درک | نگاهی به نمایش «تلنگر» به نویسندگی و کارگردانی برزو ارجمند و احسان کرمی

      ۲۹ مرداد , ۱۴۰۵

      ستینگ به‌مثابه موتور درام: خوانشی از «داستان باغ‌وحش» ادوارد آلبی

      ۱۹ مرداد , ۱۴۰۵

      نگاهی به چند اثر جشنواره آوینیون

      ۷ مرداد , ۱۴۰۵
    • نقاشی
      1. آثار ماندگار
      2. گالری ها
      3. همه مطالب

      دیوید هاکنی، هنرمند پیشگام بریتانیایی که با نقاشی‌های استخرها و پرتره‌هایش شهرت جهانی یافت، در ۸۸ سالگی درگذشت

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۵

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۹- سه تصویر ماندگار در فرهنگ بصری آمریکا

      ۱۹ خرداد , ۱۴۰۴

      آنیش کاپور؛ پتکی که بر سر ما فرود می‌آید

      ۱۶ مهر , ۱۴۰۵

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴

      «کیفر/ون گوگ»؛ وقتی دو نابغه به هم می‌رسند

      ۱۳ تیر , ۱۴۰۴

      آنیش کاپور؛ پتکی که بر سر ما فرود می‌آید

      ۱۶ مهر , ۱۴۰۵

      دیوید هاکنی، هنرمند پیشگام بریتانیایی که با نقاشی‌های استخرها و پرتره‌هایش شهرت جهانی یافت، در ۸۸ سالگی درگذشت

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۵

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی، صرفا وعده‌ی خوشبختی‌ست نه بیشتر

      ۱۳ مرداد , ۱۴۰۴
    • موسیقی
      1. آلبوم های روز
      2. اجراها و کنسرت ها
      3. مرور آثار تاریخی
      4. همه مطالب

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴

      در فاصله‌ای دور از زمین | تحلیل جامع آلبوم The Overview اثر استیون ویلسون

      ۱۷ فروردین , ۱۴۰۴

      گرمی ۲۰۲۵ | وقتی موسیقی زیر سایه انتقادات و مصالحه قرار می‌گیرد

      ۱۲ اسفند , ۱۴۰۳

      دریم تیتر و Parasomnia:  یک ادیسه‌ی صوتی در ناخودآگاه ما

      ۲ اسفند , ۱۴۰۳

      چه کسی از موسیقیِ هوش مصنوعی می‌ترسد؟

      ۳۰ شهریور , ۱۴۰۵

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      وودستاک: اعتراضی فراتر از زمین‌های گلی

      ۲۳ دی , ۱۴۰۳

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      چرا ما می­‌خواهیم باور کنیم که جیم موریسون هنوز زنده است؟

      ۱۸ فروردین , ۱۴۰۴

      زناکیس و موسیقی

      ۲۷ دی , ۱۴۰۳

      چه کسی از موسیقیِ هوش مصنوعی می‌ترسد؟

      ۳۰ شهریور , ۱۴۰۵

      به یاد آوردن، مهم‌ترین کنش تاریخی است | پدیده‌ی «تخریب خاطرات خوش»؛ به بهانه‌ی بازگشت محسن نامجو به ایران

      ۸ شهریور , ۱۴۰۵

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴
    • معماری

      امر روزمره‌ی قدسی: استودیو جیبلی و آیینِ بازگشت به خانه | بخش اول

      ۱۴ مهر , ۱۴۰۵

      کیوان خسروانی، هنرمندی که گذشته را به آینده دوخت

      ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

      معماری؛ تجربه‌ای با هفت حس

      ۱۷ شهریور , ۱۴۰۵

      مابین خطوط: تخیل شاعرانه و معماری‌ای که ما را تکان می‌دهد | بخش پایانی

      ۳ شهریور , ۱۴۰۵

      مابین خطوط: تخیل شاعرانه و معماری‌ای که ما را تکان می‌دهد | بخش دوم

      ۲۰ مرداد , ۱۴۰۵
    • اندیشه

      کیوان خسروانی، هنرمندی که گذشته را به آینده دوخت

      ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

      به یاد آوردن، مهم‌ترین کنش تاریخی است | پدیده‌ی «تخریب خاطرات خوش»؛ به بهانه‌ی بازگشت محسن نامجو به ایران

      ۸ شهریور , ۱۴۰۵

      خودمختاری؛ آنچه جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارد | نگاهی به اندیشه‌های کاستوریادیس

      ۱۲ مرداد , ۱۴۰۵

      شهر، پرسه، تخیل؛ تأملی بر «عشق در بعدازظهر»

      ۸ تیر , ۱۴۰۵

      جام جهانی ۲۰۲۶؛ آزمایشی که شبیه قبلی­‌ها نیست

      ۲۶ خرداد , ۱۴۰۵
    • پرونده‌های ویژه
      1. پرونده شماره ۱
      2. پرونده شماره ۲
      3. پرونده شماره ۳
      4. پرونده شماره ۴
      5. پرونده شماره ۵
      6. همه مطالب

      دموکراسی در فضای شهری و انقلاب دیجیتال

      ۲۱ خرداد , ۱۳۹۹

      دیجیتال: آینده یک تحول

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      رابطه‌ی ویدیوگیم و سینما؛ قرابت هنر هفت و هشت

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      Videodrome و مونولوگ‌‌هایی برای بقا

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      مسیح در سینما / نگاهی به فیلم مسیر سبز

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آیا واقعا جویس از مذهب دلسرد شد؟

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      بالتازار / لحظه‌ی لمس درد در اتحاد با مسیح!

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آخرین وسوسه شریدر

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      هنرمند و پدیده‌ی سینمای سیاسی-هنر انقلابی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پایان سینما: گدار و سیاست رادیکال

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      گاوراس و خوانش راسیونالیستی ایدئولوژی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پورن‌مدرنیسم: الیگارشی تجاوز

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      بازنمایی تجاوز در سینمای آمریکا

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      تصویر تجاوز در سینمای جریان اصلی

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      آیا آزارگری جنسی پایانی خواهد داشت؟

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      خدمت و خیانت جشنواره‌ها

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      ناشاد در غربت و وطن / جعفر پناهی و حضور در جشنواره‌های جهانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰
    • ستون آزاد

      مرز میان «آرمان‌گرایی شخصی» و «تعدی به زیست‌جهان دیگری»

      ۱۳ خرداد , ۱۴۰۵

      «هر دم گویی به سنگ منجلیقم می‌کوبند»

      ۲۲ بهمن , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      اعترافات آرتیست ریدر

      ۸ مهر , ۱۴۰۴

      آرتیست ریدر و نبرد حماسی آبادان

      ۳۱ شهریور , ۱۴۰۴
    • گفتگو

      ساندنس ۲۰۲۵ | درخشش فیلم‌های ایرانی «راه‌های دور» و «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۳ بهمن , ۱۴۰۳

      روشنفکران ایرانی با دفاع از «قیصر» به سینمای ایران ضربه زدند / گفتگو با آربی اوانسیان (بخش دوم)

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۳

      علی صمدی احدی و ساخت هفت روز: یک گفتگو

      ۲۱ شهریور , ۱۴۰۳

      «سیاوش در تخت جمشید» شبیه هیچ فیلم دیگری نیست / گفتگو با آربی اُوانسیان (بخش اول)

      ۱۴ شهریور , ۱۴۰۳

      مصاحبه اختصاصی با جهانگیر کوثری، کارگردان فیلم «من فروغ هستم» در جشنواره فیلم کوروش

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۳
    • درباره ما
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    داستان ادبیات

    کلید | داستان کوتاه از ایزاک بشویس سینگر (از مجموعه‌ی بهترین داستان‌های قرن بیستم به کوشش جان آپدایک)

    افشین رضاپورافشین رضاپور۱۷ مهر , ۱۴۰۵
    اشتراک گذاری Email Telegram WhatsApp
    داستان کوتاه کلید
    اشتراک گذاری
    Email Telegram WhatsApp

    حدود ساعت سه عصر، بسی پاپکین برای بیرون رفتن از خانه، آماده شد؛ این کار، کلی دردسر داشت مخصوصاً در یک روز گرم تابستانی: اول باید هیکل چاق‌اش را به زور توی شکم‌بند فرو می‌کرد، پاهای باد­کرده‌اش را توی کفش‌هایش می‌چپاند و موهایش را شانه می‌زد که چون خودش در خانه رنگ‌شان می‌کرد، وز می‌شد و رگه‌های سیاه، خاکستری و قرمزشان خودنمایی می‌کرد؛ بعد باید مطمئن می‌شد که وقتی نیست، همسایه‌ها وارد آپارتمان‌اش نمی‌شوند و ملافه‌ها و لباس‌ها و اسناد را نمی‌دزدند یا اصلاً خانه را طوری به‌هم نمی‌ریزند که چیزی را پیدا نکنی.

    در کنار این آزارگران انسانی، جن‌ها و بچه‌جن‌ها و نیروهای شر هم حال بسی را می‌گرفتند؛ عینک‌اش را روی میز پنهان و بعد توی دمپایی پیدا می‌کرد. بطری رنگ مویش را توی جعبه‌ی کمک‌های اولیه می‌گذاشت؛ چند روز بعد آن را زیر بالش پیدا می‌کرد. یک‌بار کاسه‌ی سوپ‌اش را توی یخچال گذاشت ولی موجودات نامرئی آن را برداشتند و بسی پس از جست‌وجوی فراوان دید که داخل کمد لباس‌هاست. روی سطح آن یک لایه چربی نشسته بود و بوی گند پیه می‌داد.

    فقط خدا می‌دانست که چه بلاهایی سرش آمده، چه فریب‌هایی خورده و چه بگومگوهایی داشته تا نابود نشود و به دام جن نیفتد. تلفن را قطع کرده بود چون باجگیرها و آدم‌های فرومایه، شب و روز به او زنگ می‌زدند و می‌کوشیدند سر از رازهایش درآورند. شیرفروش پورتوریگویی یک‌بار خواست به او تجاوز کند. پسرک پادوی خواروبارفروشی تلاش کرد اسباب‌اثاثیه‌اش را با سیگار، آتش بزند. شرکت و سریدار برای این‌که او را از آپارتمان اجاره ثابت‌اش بلند کنند، اتاق‌­ها را پر از سوسک وموش‌های ریز و درشت کردند.

    بسی از مدت‌ها پیش فهمیده بود در برابر آن جماعتی که مصمم به کینه‌توزی بودند، هیچ اقدامی فایده ندارد -نه در آهنی، نه قفل مخصوص، نه نامه به پلیس و شهردار و اف‌بی‌آی و حتی رییس‌جمهور در واشنگتن؛ اما آدم وقتی نفس می‌کشید، غذا هم می‌خورد. همه‌ی این کارها وقت می‌گرفت: وارسی پنجره‌ها، شیرهای گاز، قفل کردن کشوها. بسی اسکناس‌هایش را در کتاب‌های دایره‌المعارف، شماره‌های قدیمی نشنال‌جئوگرافی، و دفترهای حساب سَم پاپکین[1] نگه می‌داشت. اوراق قرضه و تعهدنامه‌ها را لابه‌لای کنده‌های چوب شومینه که هرگز مورد استفاده قرار نمی‌گرفت، پنهان کرده بود؛ همین‌طور زیر تشک­ صندلی‌های راحتی. جواهرات‌اش را داخل تشک، مخفی و آن را  دوخته بود. زمانی بسی در بانک، صندوق­ امانات داشت اما مدت‌ها پیش به خودش قبولاند که نگهبان‌های بانک، شاه‌کلید دارند.

    حدود ساعت پنج، آماده بود که برود بیرون. آخرین نگاه را به خودش در آینه انداخت -ریزجثه، پهن، با پیشانی باریک، دماغ پخ و چشم‌های کج نیمه‌بسته مثل چشم چینی‌ها. ریش تقریباً سفیدی از چانه‌اش بیرون زده بود. پیراهن رنگ‌وروفته‌ی گل‌داری به تن داشت، کلاه حصیری از شکل افتاده با لبه‌هایی از انگور و گیلاس‌های چوبی و کفش‌های زهوار دررفته. پیش از رفتن، آخرین نگاه دقیق را به سه اتاق و آشپزخانه انداخت؛ همه‌جا پر از لباس و کفش و کپه‌ی نامه‌هایی بود که بسی بازشان نکرده بود. شوهرش، سَم پاپکینکه بیست سال پیش مرده بود، قبل از مرگ کار املاک را گذاشته بود کنار چون باید بازنشسته می‌شد و به فلوریدا می‌رفت. او سهام، اوراق قرضه و تعداد زیادی دفترچه‌ی حساب پس­انداز برای بسی به ارث گذاشت و البته چندتایی وام. تا به امروز، شرکت‌ها برای بسی نامه می‌نوشتند و گزارش‌ها و چک‌هایش را می‌فرستادند. سازمان خدمات درآمدهای داخلی امریکا از او مالیات می‌خواست. هر دو سه هفته، یک آگهی از شرکت کفن‌ودفن دریافت می‌کرد که قطعه زمین‌هایی در«گورستان دل باز» می‌فروخت. سال‌های پیش، بسی پاسخ نامه‌ها را می‌داد، چک‌هایش را به حساب می‌گذاشت و درآمدها و هزینه‌هایش را پیگیری می‌کرد. این اواخر، غفلت پیشه کرده بود؛ دیگر حتی روزنامه هم نمی‌خرید و بخش اقتصادی را نمی‌خواند.

    در راهرو کارت‌هایی را با علایم مخصوص، بین در و چهارچوب‌اش چپاند، فقط خودش می‌توانست علایم را تشخیص دهد. سوراخ کلید را با بتانه پر کرد. دیگر چه‌کاری از دست­اش برمی‌آمد؟ -زن بیوه‌ای بدون بچه، خانواده و دوست؟! زمانی همسایه‌ها درهایشان را باز می‌کردند، نگاهی می‌انداختند و به حساسیت بیش­ازحد او می‌خندیدند. بقیه اذیت‌اش می‌کردند؛ البته مدت‌ها از این ماجراها گذشته بود. بسی با کسی مراوده نداشت. چشم‌هایش هم درست نمی‌دید. عینکی که سال‌ها به چشم زده بود، دیگر جواب نمی‌داد. کلی باید وقت و انرژی صرف می‌کرد تا برود پیش چشم‌پزشک  و عینک جدیدی بگیرد. هرکاری مشکل بود -حتی ورود و خروج از آسانسور که درش با سروصدا بسته می‌شد.

    به‌ندرت پیش می‌آمد که دو کوچه دورتر از آپارتمان‌اش برود. خیابان بین برادوی و ریورسایددرایو، روز­به‌روز پر سروصدا و آلوده‌تر می‌شد. دسته­­ دسته بچه‌های ولگرد نیمه‌برهنه در آن اطراف می‌دویدند. مردان سبزه با موهای فر و چشم‌های از حدقه بیرون­زده با زن‌های ریز­جثه‌ای که شکم‌شان از بارداری ورم کرده بود، مشاجره می‌کردند؛ زن‌ها با صدایی لرزان، جواب می‌دادند. سگ‌ها پارس می‌کردند، گربه‌ها میو­میو می‌کردند. آتش‌سوزی می‌شد و ماشین‌های آتشنشانی و آمبولانس‌ها و ماشین‌های پلیس به شتاب می‌رفتند. در خیابان برادوی، سوپرمارکت‌ها جای بقالی‌ها را گرفته بودند و حالا باید غذا را برمی‌داشتی، توی چرخ می‌گذاشتی و مقابل صندوق توی صف می‌ایستادی.

    ای خدای آسمان‌ها! از وقتی سَم مرده بود، نیویورک، امریکا -شاید تمام جهان- از هم گسیخته بود. تمام آدم‌های محترم از محله رفته بودند و حالا دسته‌های دزدها و جیب‌برها و روسپی‌ها جولان می‌دادند. سه بار کیف بغلی بسی را دزدیدند؛ وقتی به پلیس گزارش داد، آن‌ها فقط خندیدند. هر بار که آدم از خیابان رد می‌شد، زندگی‌اش را به خطر می‌انداخت. بسی قدمی برداشت و ایستاد؛ کسی به او توصیه کرده بود که از عصا استفاده کند اما بسی خودش را نه پیر می‌دانست نه چلاق. هر چند هفته یک‌بار به ناخن‌هایش لاک قرمز می‌زد. گاهی که رماتیسم دست از سرش برمی‌داشت، لباس‌هایی را که قبلاً می‌پوشید از توی کمد درمی­آورد، دوباره می‌پوشید و خودش را توی آینه می‌کاوید.

    باز کردن در سوپرمارکت غیرممکن بود؛ باید منتظر می‌شد که در را برایش نگه­دارد. خود سوپرمارکت مکانی بود که فقط می‌توانست اختراع شیطان باشد؛ لامپ‌ها با نور خیره­کننده‌ای می‌درخشیدند. آدم‌ها با چرخ‌هایی که هل می‌دادند، ممکن بود هر لحظه کسی را که سر راه‌شان بود، نقش زمین کنند. قفسه‌ها یا خیلی بالا بودند یا پایین. سروصدا کرکننده بود. تضاد بین گرمای بیرون و هوای سرد داخل هم که دیگر هیچ! معجزه بود که سینه‌پهلو نکرد. بیش از هر چیز، تردید آزارش می‌داد؛ هر کالایی را با دست لرزان بلند می‌کرد و برچسب‌اش را می‌خواند. مسئله نه حرص­ و آز جوانی بلکه بی‌تصمیمی ناشی از سن بود. طبق برآورد بسی، خرید امروز نباید بیش از چهل‌وپنج دقیقه طول می‌کشید اما دو ساعت گذشت و او هنوز کارش را تمام نکرده بود. وقتی سرانجام چرخ را به صندوق آورد، یک‌باره فهمید که فراموش کرده بسته‌ی جو بردارد. برگشت و زنی در صف، جایش را گرفت. بعد وقتی پول را پرداخت کرد، مشکل تازه‌ای پیدا شد؛ بسی اسکناس را در سمت راست کیف‌اش گذاشته بود ولی پولی آن­جا نبود! بعد از جست‌وجوی فراوان، آن را در کیف پول کوچکی در سمت دیگر یافت. بله! کی باورش می‌شد که چنین چیزهایی امکان‌پذیر باشد؟! اگر این را به کسی می‌گفت، طرف فکر می‌کرد که کم‌کم باید او را به تیمارستان ببرند.

    وقتی بسی وارد سوپرمارکت شد، هوا هنوز روشن بود؛ حالا روز داشت به پایان خودش نزدیک می‌شد. خورشید، زرد وطلایی، داشت سمت هادسن، روی تپه‌های مه‌آلود نیوجرسی، فرود می‌آمد. ساختمان‌های برادوی، گرمایی را که جذب کرده بودند، پس می‌دادند. از زیر نرده‌ها، جایی­که قطارهای مترو تلق­تلوق­کنان می‌گذشتند، دودهای بدبو برمی‌خاست. بسی کیسه‌ی سنگین غذا را با یک دست گرفت و با دست دیگر، کیف بغلی‌اش را محکم چسبید. هرگز برادوی به ­نظرش این­قدر وحشی و کثیف نیامده بود؛ بوی آسفالت نرم، بنزین، میوه‌ی گندیده و مدفوع سگ از آن بلند بود. روی پیاده‌رو، در میان روزنامه‌های پاره‌پوره و ته‌­سیگارها، کبوترها جست می‌زدند. مشکل می‌شد فهمید که چه‌طور این پرنده‌ها از زیر پای جمعیت در می‌رفتند. از آسمان شعله‌ور، غبار طلایی رنگی فرومی‌بارید. مقابل ویترین مغازه‌ای که جلویش چمن مصنوعی گذاشته بودند، مردهایی با پیراهن‌های خیس از عرق با عجله برای خودشان آب پاپایا و آناناس می‌ریختند؛ انگار می‌خواستند آتش درون‌شان را خاموش کنند. بالای سرشان نارگیل‌هایی با شکل سر سرخپوست‌ها آویزان بود. در یک خیابان فرعی، بچه‌های سیاه و سفید، شیر آتشنشانی را باز کرده بودند و برهنه توی جوی آب، شلپ­شلپ می‌کردند. وسط آن موج گرما، وانتی با چند میکرفون گشت می‌زد و صداهای گوشخراش و کر­کننده‌ای درباره‌ی یک کاندیدای پست دولتی پخش می‌کرد. از پشت وانت، دختری با موهایی که مثل سیم سیخ شده بود، اعلامیه می‌پاشید.

    این همه از توان بسی خارج بود -عبور از خیابان، انتظار برای آسانسور و پیاده­ شدن در طبقه‌ی پنجم قبل از این‌که در به‌هم کوبیده شود. خریدهایش را روی آستانه‌ی در گذاشت و دنبال کلیدهایش گشت؛ با سوهان ناخن‌اش، بتانه را از داخل سوراخ کلید درآورد، کلید را فرو کرد و چرخاند ولی ای داد بیداد، کلید شکست! دستگیره توی دست‌اش ماند. فهمید که یک فاجعه‌ی تمام­عیار اتفاق افتاده است. بقیه‌ی همسایه‌های ساختمان، کلیدهای یدکی داشتند که در آپارتمان سرایدار آویزان بود اما بسی به کسی اعتماد نمی­کرد -مدتی پیش یک قفل رمزدار سفارش داده و مطمئن بود هیچ شاه‌کلیدی بازش نمی‌کند. کلید یدک‌اش را جایی توی کشو گذاشته بود و با خودش همین یک کلید را داشت. با صدای بلند گفت: «خب اینم از آخرش!»

    کسی نبود که برای کمک بیاید. همسایه‌ها دشمن خونی‌اش بودند. سرایدار فقط منتظر بود تا او سقوط کند. گلوی بسی چنان بسته شده بود که حتی نمی‌توانست فریاد بزند. نگاهی به دور و بر انداخت تا شاید روح پلیدی را ببیند که این ضربه‌ی جدید را زده. بسیاز مدت‌ها قبل با مرگ آشتی کرده بود اما مردن روی پله‌ها یا توی خیابان، خیلی بی‌رحمانه بود و کسی چه می‌دانست چنین عذابی تا کی طول می‌کشد؟ کمی فکر کرد؛ آیا هنوز جایی باز بود که کلید درست کند؟ حتی اگر باز بود، قفل‌ساز از روی چه باید کلید درست می‌کرد؟ باید ابزارهایش را برمی‌داشت و به این‌جا می‌آمد. برای این کار آدم به یک مکانیک نیاز داشت وابسته به شرکتی که این کلیدهای مخصوص را می‌سازند. تازه اگر بسی پول همراهش بود؛ ولی او هیچ‌وقت بیش از نیازش پول برنمی‌داشت. صندوقدار سوپرمارکت فقط بیست‌وچند سنت به او برگردانده بود. «وای مادر! دیگه نمی‌خوام زنده باشم!» بسی به زبان ییدیش حرف زد و حیرت می‌کرد که چه‌طور یک‌باره به آن زبان نیمه‌فراموش‌­شده برگشته بود.

    پس از تردیدهای بسیار، تصمیم گرفت برود پایین توی خیابان؛ شاید یک ابزارفروشی یا یکی از آن مغازه‌های کوچکی که در کار کلید تخصص داشت، هنوز باز بود. یادش افتاد که زمانی یک دکه‌ی کلیدسازی در محله بود. بالاخره کلید دیگران هم حتماً می‌شکند .با غذا باید چه­کار می‌کرد؟ سنگین‌تر از آن چیزی بود که بتواند با خود حمل‌اش کند. چاره‌ای نبود؛ باید کیسه را کنار در می‌گذاشت. با خود گفت: «بالاخره که می‌دزدند!» کسی چه می‌داند، شاید همسایه­ها قفل در آپارتمان‌اش را دستکاری کرده بودند تا او نتواند وارد شود و هم‌زمان داشتند اموال‌اش را می‌دزدیدند و تخریب می‌کردند.

    پیش از رفتن به خیابان، گوش‌اش را به در چسباند؛ چیزی نشنید غیر از زمزمه‌ای که هرگز متوقف نمی‌شد و بسی از دلیل و ریشه‌اش سر در نمی‌آورد. گاهی مثل ساعت تیک‌تاک می‌کرد؛ بقیه‌ی اوقات، الم‌شنگه به‌راه می‌انداخت یا می‌غرید -موجودی زندانی در میان دیوار یا لوله‌های آب. با غذا که باید در یخچال می‌بود نه این‌جا زیر گرما،  خداحافظی کرد. کره آب می‌شد، شیر می‌ترشید. زیر لب گفت: «این مجازات منه! من نفرین شده‌م! نفرین شده‌م!» همسایه‌ای می‌خواست با آسانسور پایین برود و بسی به او علامت داد تا در را برایش نگه دارد. شاید او یکی از دزدها بود. ممکن بود با اسلحه او را لخت کند، به او تجاوز کند. آسانسور پایین رفت و مرد در را برای او باز کرد. بسی خواست از او تشکر کند ولی ساکت ماند؛ چرا باید از دشمنان تشکر کرد؟! این‌ها همه نیرنگ‌های موذیانه بود.

    وقتی قدم به خیابان گذاشت، شب فرو افتاده بود .جوی لبریز از آب بود. نور چراغ‌های خیابان چنان در آبگیر بازتاب می‌یافت که انگار توی دریاچه افتاده است. باز هم در محله آتش‌سوزی بود. صدای آژیر ماشین‌های پلیس و تق‌تق ماشین‌های آتش‌نشانی را شنید. کفش‌هایش خیس بود. به برادوی رسید و گرما مثل صفحه‌ای حلبی توی صورت‌اش خورد. بسی روزها خوب نمی‌دید؛ شب‌ها کم­‌وبیش کور می‌شد. چراغ مغازه‌ها روشن بود ولی بسی تشخیص نمی‌داد چه چیزی  به نمایش گذاشته‌اند. رهگذران به او می‌خوردند و بسی افسوس می‌خورد که چرا عصا ندارد. بااین‌وجود از نزدیک ویترین مغازه‌ها راهش را ادامه داد. از کنار یک داروخانه، نانوایی، فرش‌فروشی و سالن تشیع‌جنازه گذشت اما هیچ ردی از مغازه‌ی ابزارفروشی نبود. راهش را ادامه داد. نیرویش داشت تحلیل می‌رفت اما نمی‌خواست تسلیم شود. وقتی کلید آدم گیر می‌کند، باید چه‌کار کند؟ بمیرد؟ شاید باید برود سراغ پلیس. احتمالا موسسه‌ای بود که به چنین مسئله‌ای رسیدگی کند اما کجا؟

    حتماً تصادف شده بود. پیاده‌رو پر از تماشاچی بود. ماشین‌های پلیس و یک آمبولانس، خیابان را بسته بودند. کسی با شلنگ روی آسفالت آب می‌پاشید، شاید خونی را تمیز می‌کرد. به‌نظرش رسید که چشم ناظران با رضایت عجیب‌وغریبی می‌درخشد. با خودش گفت مردم از رنج دیگران لذت می­برند؛ تنها مایه‌ی آرامش‌شان در این شهر نکبتی، همین است. نه، کسی را پیدا نمی‌کرد که کمک‌اش کند.

    به یک کلیسا رسیده بود. یکی دو پله به دری بسته می‌رسید که طاقی داشت و سایه‌ها تاریک‌اش کرده بودند. بسی به‌زور می‌توانست بنشیند. زانوهایش می‌لرزیدند. کفش‌هایش، انگشت­ و بالای پاشنه‌هایش را آزار می‌دادند. یکی از استخوان‌های کرست‌اش شکست و در گوشت‌ تن‌اش فرو رفت: «خب، امشب تموم نیروهای شیطانی علیه من بسیج شدن!» گرسنگی همراه با تهوع اذیت‌اش می‌کرد. یک مایع اسیدی تا دهان‌اش بالا آمد. «ای خدای آسمان‌ها! آخر کاره!» به‌یاد یک ضرب‌المثل ییدیش افتاد: «اگر انسان بدون مکافات زندگی کند، اعتراف نکرده می‌میرد.» حتی در نوشتن وصیتنامه‌اش هم کوتاهی کرده بود.

    حتماً خواب‌اش برده بود چون وقتی چشم باز کرد، سکوت آخر شب، حکمفرما و خیابان تاریک و نیمه‌خالی بود. چراغ مغازه‌ها دیگر روشن نبودند. زیر پیراهن‌اش به­‌جای گرما احساس خنکی کرد. لحظه‌ای به فکر افتاد که کیف بغلی‌اش را دزدیده­اند اما روی پله زیر پایش افتاده بود؛ احتمالاً لغزیده و افتاده بود آن­جا. کوشید دست‌اش را به سمت کیف دراز کند؛ دست‌هایش سست و سرش که به دیوار تکیه داده بود، مثل سنگ، سنگین بود. پاهایش مثل چوب خشک و گوش‌هایش انگار پر از آب شده بود. یکی از پلک‌هایش را باز کرد و چشم‌اش به ماه افتاد؛ روی یک پشت­بام صاف، از ارتفاع کمی آویزان بود و نزدیک آن ستاره‌ی کم­وبیش سبزی چشمک می‌زد. بسی خیره شد؛ تقریباً یادش رفته بود که آسمانی هست و ماهی و ستاره­‌هایی. در گذر سال‌ها، هرگز بالا را نگاه نکرده بود -همیشه چشم به زمین داشت. به پنجره‌هایش کرکره‌هایی آویخته بود تا آدم‌های فضول توی خیابان او را نبینند. خب، اگر آسمانی باشد، پس خدا و فرشته‌ها و بهشت هم هست! مگر جای دیگری هم بود که ارواح پدر و مادرش در آن آرام بگیرند؟! و سَم حالا کجا بود؟ او، بسی، تمام مسئولیت‌هایش را کنار گذاشته بود. هیچ­وقت به مزار سَم در گورستان سر نزد؛ حتی در سالگرد مرگ او، شمعی روشن نکرد. چنان درگیر کشمش با نیروهای پست‌تر بود که یادش نبود نیروهای برتری هم وجود دارند. برای اولین‌­بار پس از سال‌ها حس کرد که باید دعایی بخواند. خدای قادر متعال او را می‌بخشید هرچند  لیاقت‌اش را نداشت. پدر و مادر از آن بالا پادرمیانی می‌کردند. چند کلمه‌ی عبری آمد نوک زبان‌اش اما چیز زیادی به‌خاطر  نیاورد؛ بعد یادش آمد: «بشنو ای اسراییل!» اما بعدش چه بود؟ بسی گفت: «خدا منو ببخشه! هر بلایی که بر من نازل بشه حقمه!»

    شهر حتی ساکت‌تر و سردتر شد. چراغ‌های راهنمایی قرمز و سبز شدند ولی جسته‌گریخته ماشینی عبور می‌کرد. سروکله‌ی کاکاسیاهی از جایی پیدا شد. تلوتلو خورد. کمی دور از بسی ایستاد و به او نگاه کرد؛ بعد رفت. بسی می‌دانست که کیف‌اش پر از اسناد مهم است ولی برای اولین‌بار به دارایی‌اش اهمیت نداد. سَم کلی مال و اموال برایش گذاشته بود. همه از بین رفته بود. انگار که هنوز جوان باشد، برای دوران پیری‌اش پس­انداز می‌کرد. از خودش پرسید: «چند سالمه؟! توی این سال‌ها چه­کار کردم؟! چرا جایی نرفتم؟! از پولم لذت نبردم، به کسی کمک نکردم؟!» چیزی در درون‌اش زد زیر خنده: «تسخیر شدم! خودم نبودم! دیگه چی می‌شه گفت؟!» بسی مبهوت بود. احساس می‌کرد که انگار از خوابی طولانی برخاسته. کلید شکسته، دری را در مغزش باز کرده بود که با مرگ سَم، بسته شده بود.

    ماه به‌­سمت دیگر پشت‌بام رفته بود -عجیب بزرگ، سرخ و چهره­اش محو. حالا دیگر کم‌وبیش سرد شده بود. بسی لرزید. فهمید که به‌­راحتی سینه‌پهلو می­‌کند اما ترس از مرگ با ترس از بی­خانمان شدن، رفته بود. نسیم تازه‌ای سمت رود هادسن وزیدن گرفت. ستاره‌های تازه در آسمان پدیدار شدند. گربه‌ی سیاهی از طرف دیگر خیابان نزدش آمد؛ لحظه‌ای بر لبه‌ی پیاده­رو ایستاد و با چشم‌های سبز، مستقیم به بسی زل زد؛ بعد آرام و محتاط نزدیک شد. سال‌ها بسی از تمام  حیوانات نفرت داشت –سگ‌ها، گربه‌ها، کبوترها، حتی گنجشک‌ها. آن‌ها حامل بیماری بودند. همه چیز را آلوده می‌کردند. بسی باور داشت که درون هر گربه‌ای، شیطانی وجود دارد. مخصوصاً از مواجهه با گربه‌ی سیاه که همیشه نشانه‌ی شر بود، می‌­ترسید؛ اما حالا عاشق این موجودی شد که نه خانه داشت نه اموالی، نه دری، نه کلیدی. گربه‌ای که با کرم خداوند زندگی می‌کرد. گربه پیش از نزدیک شدن به بسی، کیف او را بو کرد؛ بعد پشت‌اش را به پاهای او مالید، دم‌اش را بالا برد و میومیو کرد. بسی با خودش گفت: «طفلکی گشنشه. کاش یه‌چیزی داشتم بهش می‌دادم! چطور می‌شه از موجودی مثل این، متنفر بود؟! ای مادر مقدس! جادو شدم! جادو شدم! یه زندگی تازه شروع می‌کنم». فکری خیانت‌بار از ذهن‌اش گذشت: شاید دوباره ازدواج کنم؟!

    شب بدون ماجرا تمام نشد؛ یک‌بار بسی پروانه‌ی سفیدی در هوا دید. پروانه کمی روی یک ماشین پارک شده، چرخید و رفت. بسی می‌دانست که آن پروانه، روح یک نوزاد است، چون پروانه‌های واقعی بعد از تاریکی پرواز نمی‌کنند. بار دیگر بیدار شد و یک گوی آتشین دید، نوعی حباب صابون روشن که از پشت‌بامی به پشت‌بام دیگر اوج گرفت و پشت آن فرو رفت. می‌دانست چیزی که دیده، روح یک آدم تازه درگذشته است.

    بسی خواب‌اش برده بود. با تکانی بیدار شد. هوا روشن بود .خورشید از کنار سَنترال پارک بالا آمد. بسی از این‌جا آن را نمی‌­دید اما آسمان برادوی صورتی و سرخ فام شده بود. در ساختمان سمت چپ، نورهایی از پشت پنجره‌ها می‌درخشیدند. شیشه‌ها شبیه پنجره‌ی کشتی بودند و چشمک می‌زدند. کبوتری در آن نزدیکی روی زمین نشست؛ روی پاهای کوچک قرمزش جست‌وخیز کرد و به چیزی شبیه نان کپک‌زده یا گِل خشک، نوک زد. بسی مات مانده بود. این پرنده‌ها چگونه زندگی می‌کردند؟ شب‌ها کجا می‌خوابیدند؟ چگونه از برف و باران و سرما جان به در می‌بردند؟ با خودش گفت: «می‌رم خونه. همسایه‌ها نمی‌ذارن تو خیابون بمونم».

    برخاستن عذابی دردناک بود. انگار تن‌اش به پله چسبیده بود. پشت‌اش درد می‌کرد و پاهایش می‌سوخت اما آرام به­سمت خانه راه افتاد. هوای نمناک صبح را توی سینه کشید؛ بوی علف و قهوه می‌داد. دیگر تنها نبود. از کنار خیابان‌ها سروکله‌ی آدم‌ها پیدا می‌شد که می‌رفتند سر کار. از دکه روزنامه می‌خریدند و از پله‌های مترو پایین می‌رفتند. ساکت و عجیب صلح‌طلب بودند، انگار آن‌ها هم شبی را در جست‌وجوی روح‌شان سپری کرده و پاک و پاکیزه از آن بیرون آمده بودند. بسی با تعجب از خودش پرسید: «کی بیدار شدن که الان دارن می‌رن سر کار؟!»  مرد جوانی با جنباندن سر به بسی صبح‌به‌خیر گفت. بسی کوشید به او لبخند بزند و دید اشارات زنانه‌ای را که در جوانی بلد بود، فراموش کرده است؛ آن‌ها اولین درس‌هایی بودند که مادرش به او آموخته بود.

    به آپارتمان‌اش رسید، دشمن خونی‌اش، سرایدار ایرلندی، بیرون ساختمان ایستاده بود و داشت با رفتگرها حرف می‌زد. آدم گنده‌ای بود با دماغ کوتاه، لب بالایی بلند، گونه‌های فرورفته و چانه‌ای نوک تیز. موی زردش نقطه‌ی طاسی را پوشانده بود. جا خورده به بسی نگاه کرد: «چی شده مادربزرگ؟!»

    بسی بریده‌بریده به او گفت که چه اتفاقی افتاده است و باقی­مانده‌ی کلید را که تمام شب در مشت فشرده بود، به او نشان داد.

    سرایدار فریاد زد: «یا مریم مقدس!»

    بسی پرسید: «حالا چکار کنم؟»

    «من درو باز می‌کنم.»

    «ولی تو که کلید یدک نداری!»

    «ما باید بتونیم همه‌ی درها رو زمان آتیش‌­سوزی باز کنیم.»

    سرایدار چند دقیقه‌ای توی آپارتمان خودش گم شد، بعد با چند ابزار و حلقه‌ی بزرگی پر از کلید، بیرون آمد. سوار آسانسور شدند. کیسه‌ی غذاها هنوز جلوی در بود اما به­نظر خالی می‌آمد. سرایدار با قفل ور رفت. پرسید: «این کارت‌ها چیه؟»

    بسی پاسخ نداد.

    «چرا نیومدی پیش خودم بگی چی شده؟! با این سن و سال، تموم شب بیرون بودی -خدای بزرگ!» درحالی‌که با ابزارهایش سیخونک می‌زد، دری باز شد و زن ریزجثه‌ای با ربدوشامبر و دمپایی و موهای سفید بیگودی‌پیچ، بیرون آمد. گفت: «چی شد بهت؟ هر بار درو باز کردم، این کیسه­ رو دیدم. شیر و کره­ رو برداشتم گذاشتم تو یخچال».

    بسی به‌زور جلوی اشک­هایش را گرفت: «همسایه‌های عزیزم! نمی‌دونستم که…»

    سرایدار نیمه‌ی دیگر کلید بسی را بیرون کشید. کمی دیگر کار کرد؛ کلید را چرخاند و در باز شد. کارت­ها افتادند. با بسی وارد راهرو شد و بسی بوی نا گرفته‌ی آپارتمانی را حس کرد که مدت‌ها کسی در آن زندگی نکرده بود. سرایدار گفت: «اگه بار دیگه همچین اتفاقی افتاد، خبرم کن. من  واسه اینجور کارها اینجام دیگه!»

    بسی می‌خواست به او انعام بدهد اما دست‌هایش ضعیف‌تر از آن بودند که در کیف را باز کنند. زن همسایه، شیر و کره را آورد. بسی به اتاق‌خواب رفت و روی تخت درازکشید. فشاری روی سینه‌اش بود و دل‌اش می­خواست بالا بیاورد. بدن‌اش سنگین شده بود و از نوک پا تا سینه‌اش می‌لرزید. کنجکاو بود بداند تن‌اش چه هوس‌هایی دارد. سرایدار و همسایه حرف می‌زدند و بسی نمی‌فهمید چه می‌گویند. سی سال پیش هم موقع بیهوشی قبل از عمل، همین اتفاق برایش افتاده بود -دکتر و پرستار حرف می‌زدند و صدایشان از دور می­آمد و زبان‌شان بیگانه بود.

    چیزی نگذشت که سکوت همه جا را فرا گرفت و سَم ظاهر شد. نه روز بود نه شب –گرگ‌ومیش عجیبی بود. بسی در خواب می‌دانست که سَم مرده است ولی به شکلی رازآمیز، توانسته بود از گور بگریزد و به سراغ او بیاید. لرزان و شرمنده بود. نمی‌توانست صحبت کند. در فضایی بدون آسمان، زمین و تونلی پر از اشیای تکه‌پاره، سرگردان شدند –ویرانه‌های هزاران بنا- راهرویی تاریک و پیچ‌درپیچ اما آشنا. به منطقه‌ای آمدند که در آن دو کوه به‌هم می‌رسیدند و راه بین‌شان مثل غروب یا طلوع، می‌درخشید. مردد و حتی کمی خجالت­زده، آن­جا ایستادند؛ مثل شب ماه عسل‌شان بود که به اِلِن‌ویل در کَت‌اسکیل رفته بودند و صاحب هتل، آن‌ها را به طرف اتاق عروس و داماد، هدایت کرد. جملاتی را که مدیر هتل آن موقع گفته بود شنید؛ با همان صدا و لحن: «این‌جا کلید لازم ندارین فقط برید داخل – و mazel tov[2]»


    [1].Sam Popkin

    [2].مبارکه (به عبری)


    ترجمه افشین رضاپور

    داستان داستان کوتاه
    اشتراک Email Telegram WhatsApp Copy Link
    مقاله قبلیآنیش کاپور؛ پتکی که بر سر ما فرود می‌آید
    مقاله بعدی «بلندی‌های بادگیر»؛ جشن رنگ و نور و زیبایی و مرگ
    افشین رضاپور

    مطالب مرتبط

    سیلی بی‌حکمتِ خدا؛ درباره‌ی رمان «ایوب» نوشته‌ی یوزف روت

    محمدرضا صالحی

    هرآنچه ارجمند است و گرانمایه، به‌دست جبار دود می‌شود و به هوا می‌رود

    محمدرضا صالحی

    سنگ سفید؛ تماشای مراسم اعدام، آموزش خشونت

    پریسا جوانفر
    نظرتان را به اشتراک بگذارید
    Leave A Reply Cancel Reply

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    دنیای نوآرگونه مسعود کیمیایی | تحلیل مولفه‌های تماتیک و بصری نوآر در سینمای جنایی کیمیایی

    مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

    ما را همراهی کنید
    • YouTube
    • Instagram
    • Telegram
    • Facebook
    • Twitter
    پربازدیدترین ها
    Demo
    پربازدیدترین‌ها

    «بلندی‌های بادگیر»؛ جشن رنگ و نور و زیبایی و مرگ

    کلید | داستان کوتاه از ایزاک بشویس سینگر (از مجموعه‌ی بهترین داستان‌های قرن بیستم به کوشش جان آپدایک)

    آنیش کاپور؛ پتکی که بر سر ما فرود می‌آید

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    امیرمهدی عسلی

    آن سوی فینچر / درباره فیلم Mank (منک)

    امین نور

    انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

    پویا جنانی

    مجله تخصصی فینیکس در راستای ایجاد فضایی کاملا آزاد در بیان نظرات، از نویسنده‌ها و افراد حرفه‌ای و شناخته‌شده در زمینه‌های تخصصیِ سینما، ادبیات، اندیشه، نقاشی، تئاتر، معماری و شهرسازی شکل گرفته است.
    این وبسایت وابسته به مرکز فرهنگی هنری فینیکس واقع در تورنتو کانادا است. لازم به ذکر است که موضع‌گیری‌های نویسندگان کاملاً شخصی است و فینیکس مسئولیتی در قبال مواضع ندارد.
    حقوق کلیه مطالب برای مجله فرهنگی – هنری فینیکس محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

    10 Center Ave, Unit A Second Floor, North York M2M 2L3
    • Home

    Type above and press Enter to search. Press Esc to cancel.