حدود ساعت سه عصر، بسی پاپکین برای بیرون رفتن از خانه، آماده شد؛ این کار، کلی دردسر داشت مخصوصاً در یک روز گرم تابستانی: اول باید هیکل چاقاش را به زور توی شکمبند فرو میکرد، پاهای بادکردهاش را توی کفشهایش میچپاند و موهایش را شانه میزد که چون خودش در خانه رنگشان میکرد، وز میشد و رگههای سیاه، خاکستری و قرمزشان خودنمایی میکرد؛ بعد باید مطمئن میشد که وقتی نیست، همسایهها وارد آپارتماناش نمیشوند و ملافهها و لباسها و اسناد را نمیدزدند یا اصلاً خانه را طوری بههم نمیریزند که چیزی را پیدا نکنی.
در کنار این آزارگران انسانی، جنها و بچهجنها و نیروهای شر هم حال بسی را میگرفتند؛ عینکاش را روی میز پنهان و بعد توی دمپایی پیدا میکرد. بطری رنگ مویش را توی جعبهی کمکهای اولیه میگذاشت؛ چند روز بعد آن را زیر بالش پیدا میکرد. یکبار کاسهی سوپاش را توی یخچال گذاشت ولی موجودات نامرئی آن را برداشتند و بسی پس از جستوجوی فراوان دید که داخل کمد لباسهاست. روی سطح آن یک لایه چربی نشسته بود و بوی گند پیه میداد.
فقط خدا میدانست که چه بلاهایی سرش آمده، چه فریبهایی خورده و چه بگومگوهایی داشته تا نابود نشود و به دام جن نیفتد. تلفن را قطع کرده بود چون باجگیرها و آدمهای فرومایه، شب و روز به او زنگ میزدند و میکوشیدند سر از رازهایش درآورند. شیرفروش پورتوریگویی یکبار خواست به او تجاوز کند. پسرک پادوی خواروبارفروشی تلاش کرد اسباباثاثیهاش را با سیگار، آتش بزند. شرکت و سریدار برای اینکه او را از آپارتمان اجاره ثابتاش بلند کنند، اتاقها را پر از سوسک وموشهای ریز و درشت کردند.
بسی از مدتها پیش فهمیده بود در برابر آن جماعتی که مصمم به کینهتوزی بودند، هیچ اقدامی فایده ندارد -نه در آهنی، نه قفل مخصوص، نه نامه به پلیس و شهردار و افبیآی و حتی رییسجمهور در واشنگتن؛ اما آدم وقتی نفس میکشید، غذا هم میخورد. همهی این کارها وقت میگرفت: وارسی پنجرهها، شیرهای گاز، قفل کردن کشوها. بسی اسکناسهایش را در کتابهای دایرهالمعارف، شمارههای قدیمی نشنالجئوگرافی، و دفترهای حساب سَم پاپکین[1] نگه میداشت. اوراق قرضه و تعهدنامهها را لابهلای کندههای چوب شومینه که هرگز مورد استفاده قرار نمیگرفت، پنهان کرده بود؛ همینطور زیر تشک صندلیهای راحتی. جواهراتاش را داخل تشک، مخفی و آن را دوخته بود. زمانی بسی در بانک، صندوق امانات داشت اما مدتها پیش به خودش قبولاند که نگهبانهای بانک، شاهکلید دارند.
حدود ساعت پنج، آماده بود که برود بیرون. آخرین نگاه را به خودش در آینه انداخت -ریزجثه، پهن، با پیشانی باریک، دماغ پخ و چشمهای کج نیمهبسته مثل چشم چینیها. ریش تقریباً سفیدی از چانهاش بیرون زده بود. پیراهن رنگوروفتهی گلداری به تن داشت، کلاه حصیری از شکل افتاده با لبههایی از انگور و گیلاسهای چوبی و کفشهای زهوار دررفته. پیش از رفتن، آخرین نگاه دقیق را به سه اتاق و آشپزخانه انداخت؛ همهجا پر از لباس و کفش و کپهی نامههایی بود که بسی بازشان نکرده بود. شوهرش، سَم پاپکینکه بیست سال پیش مرده بود، قبل از مرگ کار املاک را گذاشته بود کنار چون باید بازنشسته میشد و به فلوریدا میرفت. او سهام، اوراق قرضه و تعداد زیادی دفترچهی حساب پسانداز برای بسی به ارث گذاشت و البته چندتایی وام. تا به امروز، شرکتها برای بسی نامه مینوشتند و گزارشها و چکهایش را میفرستادند. سازمان خدمات درآمدهای داخلی امریکا از او مالیات میخواست. هر دو سه هفته، یک آگهی از شرکت کفنودفن دریافت میکرد که قطعه زمینهایی در«گورستان دل باز» میفروخت. سالهای پیش، بسی پاسخ نامهها را میداد، چکهایش را به حساب میگذاشت و درآمدها و هزینههایش را پیگیری میکرد. این اواخر، غفلت پیشه کرده بود؛ دیگر حتی روزنامه هم نمیخرید و بخش اقتصادی را نمیخواند.
در راهرو کارتهایی را با علایم مخصوص، بین در و چهارچوباش چپاند، فقط خودش میتوانست علایم را تشخیص دهد. سوراخ کلید را با بتانه پر کرد. دیگر چهکاری از دستاش برمیآمد؟ -زن بیوهای بدون بچه، خانواده و دوست؟! زمانی همسایهها درهایشان را باز میکردند، نگاهی میانداختند و به حساسیت بیشازحد او میخندیدند. بقیه اذیتاش میکردند؛ البته مدتها از این ماجراها گذشته بود. بسی با کسی مراوده نداشت. چشمهایش هم درست نمیدید. عینکی که سالها به چشم زده بود، دیگر جواب نمیداد. کلی باید وقت و انرژی صرف میکرد تا برود پیش چشمپزشک و عینک جدیدی بگیرد. هرکاری مشکل بود -حتی ورود و خروج از آسانسور که درش با سروصدا بسته میشد.
بهندرت پیش میآمد که دو کوچه دورتر از آپارتماناش برود. خیابان بین برادوی و ریورسایددرایو، روزبهروز پر سروصدا و آلودهتر میشد. دسته دسته بچههای ولگرد نیمهبرهنه در آن اطراف میدویدند. مردان سبزه با موهای فر و چشمهای از حدقه بیرونزده با زنهای ریزجثهای که شکمشان از بارداری ورم کرده بود، مشاجره میکردند؛ زنها با صدایی لرزان، جواب میدادند. سگها پارس میکردند، گربهها میومیو میکردند. آتشسوزی میشد و ماشینهای آتشنشانی و آمبولانسها و ماشینهای پلیس به شتاب میرفتند. در خیابان برادوی، سوپرمارکتها جای بقالیها را گرفته بودند و حالا باید غذا را برمیداشتی، توی چرخ میگذاشتی و مقابل صندوق توی صف میایستادی.
ای خدای آسمانها! از وقتی سَم مرده بود، نیویورک، امریکا -شاید تمام جهان- از هم گسیخته بود. تمام آدمهای محترم از محله رفته بودند و حالا دستههای دزدها و جیببرها و روسپیها جولان میدادند. سه بار کیف بغلی بسی را دزدیدند؛ وقتی به پلیس گزارش داد، آنها فقط خندیدند. هر بار که آدم از خیابان رد میشد، زندگیاش را به خطر میانداخت. بسی قدمی برداشت و ایستاد؛ کسی به او توصیه کرده بود که از عصا استفاده کند اما بسی خودش را نه پیر میدانست نه چلاق. هر چند هفته یکبار به ناخنهایش لاک قرمز میزد. گاهی که رماتیسم دست از سرش برمیداشت، لباسهایی را که قبلاً میپوشید از توی کمد درمیآورد، دوباره میپوشید و خودش را توی آینه میکاوید.
باز کردن در سوپرمارکت غیرممکن بود؛ باید منتظر میشد که در را برایش نگهدارد. خود سوپرمارکت مکانی بود که فقط میتوانست اختراع شیطان باشد؛ لامپها با نور خیرهکنندهای میدرخشیدند. آدمها با چرخهایی که هل میدادند، ممکن بود هر لحظه کسی را که سر راهشان بود، نقش زمین کنند. قفسهها یا خیلی بالا بودند یا پایین. سروصدا کرکننده بود. تضاد بین گرمای بیرون و هوای سرد داخل هم که دیگر هیچ! معجزه بود که سینهپهلو نکرد. بیش از هر چیز، تردید آزارش میداد؛ هر کالایی را با دست لرزان بلند میکرد و برچسباش را میخواند. مسئله نه حرص و آز جوانی بلکه بیتصمیمی ناشی از سن بود. طبق برآورد بسی، خرید امروز نباید بیش از چهلوپنج دقیقه طول میکشید اما دو ساعت گذشت و او هنوز کارش را تمام نکرده بود. وقتی سرانجام چرخ را به صندوق آورد، یکباره فهمید که فراموش کرده بستهی جو بردارد. برگشت و زنی در صف، جایش را گرفت. بعد وقتی پول را پرداخت کرد، مشکل تازهای پیدا شد؛ بسی اسکناس را در سمت راست کیفاش گذاشته بود ولی پولی آنجا نبود! بعد از جستوجوی فراوان، آن را در کیف پول کوچکی در سمت دیگر یافت. بله! کی باورش میشد که چنین چیزهایی امکانپذیر باشد؟! اگر این را به کسی میگفت، طرف فکر میکرد که کمکم باید او را به تیمارستان ببرند.
وقتی بسی وارد سوپرمارکت شد، هوا هنوز روشن بود؛ حالا روز داشت به پایان خودش نزدیک میشد. خورشید، زرد وطلایی، داشت سمت هادسن، روی تپههای مهآلود نیوجرسی، فرود میآمد. ساختمانهای برادوی، گرمایی را که جذب کرده بودند، پس میدادند. از زیر نردهها، جاییکه قطارهای مترو تلقتلوقکنان میگذشتند، دودهای بدبو برمیخاست. بسی کیسهی سنگین غذا را با یک دست گرفت و با دست دیگر، کیف بغلیاش را محکم چسبید. هرگز برادوی به نظرش اینقدر وحشی و کثیف نیامده بود؛ بوی آسفالت نرم، بنزین، میوهی گندیده و مدفوع سگ از آن بلند بود. روی پیادهرو، در میان روزنامههای پارهپوره و تهسیگارها، کبوترها جست میزدند. مشکل میشد فهمید که چهطور این پرندهها از زیر پای جمعیت در میرفتند. از آسمان شعلهور، غبار طلایی رنگی فرومیبارید. مقابل ویترین مغازهای که جلویش چمن مصنوعی گذاشته بودند، مردهایی با پیراهنهای خیس از عرق با عجله برای خودشان آب پاپایا و آناناس میریختند؛ انگار میخواستند آتش درونشان را خاموش کنند. بالای سرشان نارگیلهایی با شکل سر سرخپوستها آویزان بود. در یک خیابان فرعی، بچههای سیاه و سفید، شیر آتشنشانی را باز کرده بودند و برهنه توی جوی آب، شلپشلپ میکردند. وسط آن موج گرما، وانتی با چند میکرفون گشت میزد و صداهای گوشخراش و کرکنندهای دربارهی یک کاندیدای پست دولتی پخش میکرد. از پشت وانت، دختری با موهایی که مثل سیم سیخ شده بود، اعلامیه میپاشید.
این همه از توان بسی خارج بود -عبور از خیابان، انتظار برای آسانسور و پیاده شدن در طبقهی پنجم قبل از اینکه در بههم کوبیده شود. خریدهایش را روی آستانهی در گذاشت و دنبال کلیدهایش گشت؛ با سوهان ناخناش، بتانه را از داخل سوراخ کلید درآورد، کلید را فرو کرد و چرخاند ولی ای داد بیداد، کلید شکست! دستگیره توی دستاش ماند. فهمید که یک فاجعهی تمامعیار اتفاق افتاده است. بقیهی همسایههای ساختمان، کلیدهای یدکی داشتند که در آپارتمان سرایدار آویزان بود اما بسی به کسی اعتماد نمیکرد -مدتی پیش یک قفل رمزدار سفارش داده و مطمئن بود هیچ شاهکلیدی بازش نمیکند. کلید یدکاش را جایی توی کشو گذاشته بود و با خودش همین یک کلید را داشت. با صدای بلند گفت: «خب اینم از آخرش!»
کسی نبود که برای کمک بیاید. همسایهها دشمن خونیاش بودند. سرایدار فقط منتظر بود تا او سقوط کند. گلوی بسی چنان بسته شده بود که حتی نمیتوانست فریاد بزند. نگاهی به دور و بر انداخت تا شاید روح پلیدی را ببیند که این ضربهی جدید را زده. بسیاز مدتها قبل با مرگ آشتی کرده بود اما مردن روی پلهها یا توی خیابان، خیلی بیرحمانه بود و کسی چه میدانست چنین عذابی تا کی طول میکشد؟ کمی فکر کرد؛ آیا هنوز جایی باز بود که کلید درست کند؟ حتی اگر باز بود، قفلساز از روی چه باید کلید درست میکرد؟ باید ابزارهایش را برمیداشت و به اینجا میآمد. برای این کار آدم به یک مکانیک نیاز داشت وابسته به شرکتی که این کلیدهای مخصوص را میسازند. تازه اگر بسی پول همراهش بود؛ ولی او هیچوقت بیش از نیازش پول برنمیداشت. صندوقدار سوپرمارکت فقط بیستوچند سنت به او برگردانده بود. «وای مادر! دیگه نمیخوام زنده باشم!» بسی به زبان ییدیش حرف زد و حیرت میکرد که چهطور یکباره به آن زبان نیمهفراموششده برگشته بود.
پس از تردیدهای بسیار، تصمیم گرفت برود پایین توی خیابان؛ شاید یک ابزارفروشی یا یکی از آن مغازههای کوچکی که در کار کلید تخصص داشت، هنوز باز بود. یادش افتاد که زمانی یک دکهی کلیدسازی در محله بود. بالاخره کلید دیگران هم حتماً میشکند .با غذا باید چهکار میکرد؟ سنگینتر از آن چیزی بود که بتواند با خود حملاش کند. چارهای نبود؛ باید کیسه را کنار در میگذاشت. با خود گفت: «بالاخره که میدزدند!» کسی چه میداند، شاید همسایهها قفل در آپارتماناش را دستکاری کرده بودند تا او نتواند وارد شود و همزمان داشتند اموالاش را میدزدیدند و تخریب میکردند.
پیش از رفتن به خیابان، گوشاش را به در چسباند؛ چیزی نشنید غیر از زمزمهای که هرگز متوقف نمیشد و بسی از دلیل و ریشهاش سر در نمیآورد. گاهی مثل ساعت تیکتاک میکرد؛ بقیهی اوقات، المشنگه بهراه میانداخت یا میغرید -موجودی زندانی در میان دیوار یا لولههای آب. با غذا که باید در یخچال میبود نه اینجا زیر گرما، خداحافظی کرد. کره آب میشد، شیر میترشید. زیر لب گفت: «این مجازات منه! من نفرین شدهم! نفرین شدهم!» همسایهای میخواست با آسانسور پایین برود و بسی به او علامت داد تا در را برایش نگه دارد. شاید او یکی از دزدها بود. ممکن بود با اسلحه او را لخت کند، به او تجاوز کند. آسانسور پایین رفت و مرد در را برای او باز کرد. بسی خواست از او تشکر کند ولی ساکت ماند؛ چرا باید از دشمنان تشکر کرد؟! اینها همه نیرنگهای موذیانه بود.
وقتی قدم به خیابان گذاشت، شب فرو افتاده بود .جوی لبریز از آب بود. نور چراغهای خیابان چنان در آبگیر بازتاب مییافت که انگار توی دریاچه افتاده است. باز هم در محله آتشسوزی بود. صدای آژیر ماشینهای پلیس و تقتق ماشینهای آتشنشانی را شنید. کفشهایش خیس بود. به برادوی رسید و گرما مثل صفحهای حلبی توی صورتاش خورد. بسی روزها خوب نمیدید؛ شبها کموبیش کور میشد. چراغ مغازهها روشن بود ولی بسی تشخیص نمیداد چه چیزی به نمایش گذاشتهاند. رهگذران به او میخوردند و بسی افسوس میخورد که چرا عصا ندارد. بااینوجود از نزدیک ویترین مغازهها راهش را ادامه داد. از کنار یک داروخانه، نانوایی، فرشفروشی و سالن تشیعجنازه گذشت اما هیچ ردی از مغازهی ابزارفروشی نبود. راهش را ادامه داد. نیرویش داشت تحلیل میرفت اما نمیخواست تسلیم شود. وقتی کلید آدم گیر میکند، باید چهکار کند؟ بمیرد؟ شاید باید برود سراغ پلیس. احتمالا موسسهای بود که به چنین مسئلهای رسیدگی کند اما کجا؟
حتماً تصادف شده بود. پیادهرو پر از تماشاچی بود. ماشینهای پلیس و یک آمبولانس، خیابان را بسته بودند. کسی با شلنگ روی آسفالت آب میپاشید، شاید خونی را تمیز میکرد. بهنظرش رسید که چشم ناظران با رضایت عجیبوغریبی میدرخشد. با خودش گفت مردم از رنج دیگران لذت میبرند؛ تنها مایهی آرامششان در این شهر نکبتی، همین است. نه، کسی را پیدا نمیکرد که کمکاش کند.
به یک کلیسا رسیده بود. یکی دو پله به دری بسته میرسید که طاقی داشت و سایهها تاریکاش کرده بودند. بسی بهزور میتوانست بنشیند. زانوهایش میلرزیدند. کفشهایش، انگشت و بالای پاشنههایش را آزار میدادند. یکی از استخوانهای کرستاش شکست و در گوشت تناش فرو رفت: «خب، امشب تموم نیروهای شیطانی علیه من بسیج شدن!» گرسنگی همراه با تهوع اذیتاش میکرد. یک مایع اسیدی تا دهاناش بالا آمد. «ای خدای آسمانها! آخر کاره!» بهیاد یک ضربالمثل ییدیش افتاد: «اگر انسان بدون مکافات زندگی کند، اعتراف نکرده میمیرد.» حتی در نوشتن وصیتنامهاش هم کوتاهی کرده بود.
حتماً خواباش برده بود چون وقتی چشم باز کرد، سکوت آخر شب، حکمفرما و خیابان تاریک و نیمهخالی بود. چراغ مغازهها دیگر روشن نبودند. زیر پیراهناش بهجای گرما احساس خنکی کرد. لحظهای به فکر افتاد که کیف بغلیاش را دزدیدهاند اما روی پله زیر پایش افتاده بود؛ احتمالاً لغزیده و افتاده بود آنجا. کوشید دستاش را به سمت کیف دراز کند؛ دستهایش سست و سرش که به دیوار تکیه داده بود، مثل سنگ، سنگین بود. پاهایش مثل چوب خشک و گوشهایش انگار پر از آب شده بود. یکی از پلکهایش را باز کرد و چشماش به ماه افتاد؛ روی یک پشتبام صاف، از ارتفاع کمی آویزان بود و نزدیک آن ستارهی کموبیش سبزی چشمک میزد. بسی خیره شد؛ تقریباً یادش رفته بود که آسمانی هست و ماهی و ستارههایی. در گذر سالها، هرگز بالا را نگاه نکرده بود -همیشه چشم به زمین داشت. به پنجرههایش کرکرههایی آویخته بود تا آدمهای فضول توی خیابان او را نبینند. خب، اگر آسمانی باشد، پس خدا و فرشتهها و بهشت هم هست! مگر جای دیگری هم بود که ارواح پدر و مادرش در آن آرام بگیرند؟! و سَم حالا کجا بود؟ او، بسی، تمام مسئولیتهایش را کنار گذاشته بود. هیچوقت به مزار سَم در گورستان سر نزد؛ حتی در سالگرد مرگ او، شمعی روشن نکرد. چنان درگیر کشمش با نیروهای پستتر بود که یادش نبود نیروهای برتری هم وجود دارند. برای اولینبار پس از سالها حس کرد که باید دعایی بخواند. خدای قادر متعال او را میبخشید هرچند لیاقتاش را نداشت. پدر و مادر از آن بالا پادرمیانی میکردند. چند کلمهی عبری آمد نوک زباناش اما چیز زیادی بهخاطر نیاورد؛ بعد یادش آمد: «بشنو ای اسراییل!» اما بعدش چه بود؟ بسی گفت: «خدا منو ببخشه! هر بلایی که بر من نازل بشه حقمه!»
شهر حتی ساکتتر و سردتر شد. چراغهای راهنمایی قرمز و سبز شدند ولی جستهگریخته ماشینی عبور میکرد. سروکلهی کاکاسیاهی از جایی پیدا شد. تلوتلو خورد. کمی دور از بسی ایستاد و به او نگاه کرد؛ بعد رفت. بسی میدانست که کیفاش پر از اسناد مهم است ولی برای اولینبار به داراییاش اهمیت نداد. سَم کلی مال و اموال برایش گذاشته بود. همه از بین رفته بود. انگار که هنوز جوان باشد، برای دوران پیریاش پسانداز میکرد. از خودش پرسید: «چند سالمه؟! توی این سالها چهکار کردم؟! چرا جایی نرفتم؟! از پولم لذت نبردم، به کسی کمک نکردم؟!» چیزی در دروناش زد زیر خنده: «تسخیر شدم! خودم نبودم! دیگه چی میشه گفت؟!» بسی مبهوت بود. احساس میکرد که انگار از خوابی طولانی برخاسته. کلید شکسته، دری را در مغزش باز کرده بود که با مرگ سَم، بسته شده بود.
ماه بهسمت دیگر پشتبام رفته بود -عجیب بزرگ، سرخ و چهرهاش محو. حالا دیگر کموبیش سرد شده بود. بسی لرزید. فهمید که بهراحتی سینهپهلو میکند اما ترس از مرگ با ترس از بیخانمان شدن، رفته بود. نسیم تازهای سمت رود هادسن وزیدن گرفت. ستارههای تازه در آسمان پدیدار شدند. گربهی سیاهی از طرف دیگر خیابان نزدش آمد؛ لحظهای بر لبهی پیادهرو ایستاد و با چشمهای سبز، مستقیم به بسی زل زد؛ بعد آرام و محتاط نزدیک شد. سالها بسی از تمام حیوانات نفرت داشت –سگها، گربهها، کبوترها، حتی گنجشکها. آنها حامل بیماری بودند. همه چیز را آلوده میکردند. بسی باور داشت که درون هر گربهای، شیطانی وجود دارد. مخصوصاً از مواجهه با گربهی سیاه که همیشه نشانهی شر بود، میترسید؛ اما حالا عاشق این موجودی شد که نه خانه داشت نه اموالی، نه دری، نه کلیدی. گربهای که با کرم خداوند زندگی میکرد. گربه پیش از نزدیک شدن به بسی، کیف او را بو کرد؛ بعد پشتاش را به پاهای او مالید، دماش را بالا برد و میومیو کرد. بسی با خودش گفت: «طفلکی گشنشه. کاش یهچیزی داشتم بهش میدادم! چطور میشه از موجودی مثل این، متنفر بود؟! ای مادر مقدس! جادو شدم! جادو شدم! یه زندگی تازه شروع میکنم». فکری خیانتبار از ذهناش گذشت: شاید دوباره ازدواج کنم؟!
شب بدون ماجرا تمام نشد؛ یکبار بسی پروانهی سفیدی در هوا دید. پروانه کمی روی یک ماشین پارک شده، چرخید و رفت. بسی میدانست که آن پروانه، روح یک نوزاد است، چون پروانههای واقعی بعد از تاریکی پرواز نمیکنند. بار دیگر بیدار شد و یک گوی آتشین دید، نوعی حباب صابون روشن که از پشتبامی به پشتبام دیگر اوج گرفت و پشت آن فرو رفت. میدانست چیزی که دیده، روح یک آدم تازه درگذشته است.
بسی خواباش برده بود. با تکانی بیدار شد. هوا روشن بود .خورشید از کنار سَنترال پارک بالا آمد. بسی از اینجا آن را نمیدید اما آسمان برادوی صورتی و سرخ فام شده بود. در ساختمان سمت چپ، نورهایی از پشت پنجرهها میدرخشیدند. شیشهها شبیه پنجرهی کشتی بودند و چشمک میزدند. کبوتری در آن نزدیکی روی زمین نشست؛ روی پاهای کوچک قرمزش جستوخیز کرد و به چیزی شبیه نان کپکزده یا گِل خشک، نوک زد. بسی مات مانده بود. این پرندهها چگونه زندگی میکردند؟ شبها کجا میخوابیدند؟ چگونه از برف و باران و سرما جان به در میبردند؟ با خودش گفت: «میرم خونه. همسایهها نمیذارن تو خیابون بمونم».
برخاستن عذابی دردناک بود. انگار تناش به پله چسبیده بود. پشتاش درد میکرد و پاهایش میسوخت اما آرام بهسمت خانه راه افتاد. هوای نمناک صبح را توی سینه کشید؛ بوی علف و قهوه میداد. دیگر تنها نبود. از کنار خیابانها سروکلهی آدمها پیدا میشد که میرفتند سر کار. از دکه روزنامه میخریدند و از پلههای مترو پایین میرفتند. ساکت و عجیب صلحطلب بودند، انگار آنها هم شبی را در جستوجوی روحشان سپری کرده و پاک و پاکیزه از آن بیرون آمده بودند. بسی با تعجب از خودش پرسید: «کی بیدار شدن که الان دارن میرن سر کار؟!» مرد جوانی با جنباندن سر به بسی صبحبهخیر گفت. بسی کوشید به او لبخند بزند و دید اشارات زنانهای را که در جوانی بلد بود، فراموش کرده است؛ آنها اولین درسهایی بودند که مادرش به او آموخته بود.
به آپارتماناش رسید، دشمن خونیاش، سرایدار ایرلندی، بیرون ساختمان ایستاده بود و داشت با رفتگرها حرف میزد. آدم گندهای بود با دماغ کوتاه، لب بالایی بلند، گونههای فرورفته و چانهای نوک تیز. موی زردش نقطهی طاسی را پوشانده بود. جا خورده به بسی نگاه کرد: «چی شده مادربزرگ؟!»
بسی بریدهبریده به او گفت که چه اتفاقی افتاده است و باقیماندهی کلید را که تمام شب در مشت فشرده بود، به او نشان داد.
سرایدار فریاد زد: «یا مریم مقدس!»
بسی پرسید: «حالا چکار کنم؟»
«من درو باز میکنم.»
«ولی تو که کلید یدک نداری!»
«ما باید بتونیم همهی درها رو زمان آتیشسوزی باز کنیم.»
سرایدار چند دقیقهای توی آپارتمان خودش گم شد، بعد با چند ابزار و حلقهی بزرگی پر از کلید، بیرون آمد. سوار آسانسور شدند. کیسهی غذاها هنوز جلوی در بود اما بهنظر خالی میآمد. سرایدار با قفل ور رفت. پرسید: «این کارتها چیه؟»
بسی پاسخ نداد.
«چرا نیومدی پیش خودم بگی چی شده؟! با این سن و سال، تموم شب بیرون بودی -خدای بزرگ!» درحالیکه با ابزارهایش سیخونک میزد، دری باز شد و زن ریزجثهای با ربدوشامبر و دمپایی و موهای سفید بیگودیپیچ، بیرون آمد. گفت: «چی شد بهت؟ هر بار درو باز کردم، این کیسه رو دیدم. شیر و کره رو برداشتم گذاشتم تو یخچال».
بسی بهزور جلوی اشکهایش را گرفت: «همسایههای عزیزم! نمیدونستم که…»
سرایدار نیمهی دیگر کلید بسی را بیرون کشید. کمی دیگر کار کرد؛ کلید را چرخاند و در باز شد. کارتها افتادند. با بسی وارد راهرو شد و بسی بوی نا گرفتهی آپارتمانی را حس کرد که مدتها کسی در آن زندگی نکرده بود. سرایدار گفت: «اگه بار دیگه همچین اتفاقی افتاد، خبرم کن. من واسه اینجور کارها اینجام دیگه!»
بسی میخواست به او انعام بدهد اما دستهایش ضعیفتر از آن بودند که در کیف را باز کنند. زن همسایه، شیر و کره را آورد. بسی به اتاقخواب رفت و روی تخت درازکشید. فشاری روی سینهاش بود و دلاش میخواست بالا بیاورد. بدناش سنگین شده بود و از نوک پا تا سینهاش میلرزید. کنجکاو بود بداند تناش چه هوسهایی دارد. سرایدار و همسایه حرف میزدند و بسی نمیفهمید چه میگویند. سی سال پیش هم موقع بیهوشی قبل از عمل، همین اتفاق برایش افتاده بود -دکتر و پرستار حرف میزدند و صدایشان از دور میآمد و زبانشان بیگانه بود.
چیزی نگذشت که سکوت همه جا را فرا گرفت و سَم ظاهر شد. نه روز بود نه شب –گرگومیش عجیبی بود. بسی در خواب میدانست که سَم مرده است ولی به شکلی رازآمیز، توانسته بود از گور بگریزد و به سراغ او بیاید. لرزان و شرمنده بود. نمیتوانست صحبت کند. در فضایی بدون آسمان، زمین و تونلی پر از اشیای تکهپاره، سرگردان شدند –ویرانههای هزاران بنا- راهرویی تاریک و پیچدرپیچ اما آشنا. به منطقهای آمدند که در آن دو کوه بههم میرسیدند و راه بینشان مثل غروب یا طلوع، میدرخشید. مردد و حتی کمی خجالتزده، آنجا ایستادند؛ مثل شب ماه عسلشان بود که به اِلِنویل در کَتاسکیل رفته بودند و صاحب هتل، آنها را به طرف اتاق عروس و داماد، هدایت کرد. جملاتی را که مدیر هتل آن موقع گفته بود شنید؛ با همان صدا و لحن: «اینجا کلید لازم ندارین فقط برید داخل – و mazel tov[2]»
[1].Sam Popkin
[2].مبارکه (به عبری)
ترجمه افشین رضاپور


