در فیلم «پرتوها و سایهها» (The Rays and Shadows)، تاریخ نه در هیئت رویدادهایی پایانیافته، بلکه همچون مسئلهای حلنشده پیش روی تماشاگر قرار میگیرد؛ مسئلهای که رد آن را باید در مناسبات قدرت، زبان توجیه و فرایند تدریجی فرسایش مسئولیت اخلاقی جستوجو کرد. خاویر ژیانوُلی در تازهترین ساختهاش به سراغ ژان لوشر، روزنامهنگار و از چهرههای شناختهشده همکاری با اشغالگران نازی در فرانسه، و دخترش کورین، بازیگر سینما، میرود تا نسبت میان جاهطلبی فردی، سازش سیاسی و پیامدهای تاریخی انتخابها را بازخوانی کند. اهمیت این رویکرد در آن است که همدستی را نه صرفاً بهمنزله موضعی آشکار و ازپیشتعریفشده، بلکه بهمثابه فرایندی تدریجی به تصویر میکشد؛ فرایندی که در آن، زبان آشتی و مصلحتاندیشی میتواند به پوششی برای عقبنشینی اخلاقی بدل شود. از این جهت، فیلم تنها بازسازی سرگذشت دو شخصیت در دوران اشغال نیست، بلکه تلاشی برای بررسی سازوکارهایی است که به عادیشدن سازش و محوشدن مرز میان واقعگرایی سیاسی و مشارکت در شر میانجامند. ژیانوُلی این پرسش تاریخی را به سطح فرم سینمایی نیز میکشاند: چگونه میتوان مناسبات قدرت را در کنار زوال تدریجی بدنها و فروپاشی پیوندهای خانوادگی نشاند، بیآنکه رنج شخصی جای مسئولیت تاریخی را بگیرد؟ تنش میان این دو سطح، یعنی تاریخ عمومی و فرسایش خصوصی، یکی از محورهای اصلی فیلم و نقطه آغاز خوانشی انتقادی از نسبت تصویر، حافظه و مسئولیت در «پرتوها و سایهها» است.
فیلم از سال ۱۹۴۶ و در وضعیت پس از سقوط لوشر آغاز میشود؛ زمانی که کورین، دور از تصویر ستاره جوان سینما، با پیامدهای گذشته خانوادگی خود زندگی میکند. این شروع، مسیر روایت را از همان ابتدا تعیین میکند. تماشاگر پیش از شناختن کامل گذشته، با نتیجه آن مواجه میشود. چهره تغییرکرده کورین و برخورد خشونتآمیز دیگران با او، تصویری از فاصله میان شهرت پیشین و موقعیت کنونیاش میسازد. گذشته قرار نیست همچون روایتی خنثی و پیوسته عرضه شود؛ قرار است از دل شکست، انزوا و حافظه شخصیتی بازسازی شود که خود نیز بخشی از تاریخ مورد مناقشه است. این ساختار، به فیلم امکان میدهد میان آنچه شخصیتها زمانی بودهاند و آنچه پس از جنگ از آنها باقی مانده است فاصله ایجاد کند. در عین حال، انتخاب کورین بهعنوان نقطه ورود به داستان، مرکز ثقل عاطفی روایت را به خانواده منتقل میکند؛ انتخابی که به آن انسجام دراماتیک میبخشد، اما از همان آغاز این احتمال را نیز به وجود میآورد که پیامدهای همکاری سیاسی از دریچه رنج بازماندگان یک خانواده دیده شود.
این فاصله میان تصویر و واقعیت در ماجرای بازیگری کورین شکل ملموستری پیدا میکند. در فیلم، حضور او در Prison sans barreaux، ساخته سال ۱۹۳۸، با جمله «من بیگناهم» پیوند میخورد؛ عبارتی که در محدوده یک نقش سینمایی ادا میشود، اما در بستر داستان به مسئلهای فراتر از بازیگری راه مییابد. سینما جایی است که بازیگر میتواند احساسات و موقعیتهایی را بازنمایی کند که الزاماً با زندگی خودش یکسان نیستند. بااینحال، وقتی زندگی شخصی او در معرض داوری عمومی قرار میگیرد، مرز میان نقش و هویت دیگر بهآسانی حفظ نمیشود. این لحظه، بهجای آنکه بهتنهایی سندی درباره بیگناهی یا تقصیر کورین باشد، شکافی را آشکار میکند که میان تصویر ساختهشده، تجربه زیسته و داوری تاریخی وجود دارد. حرفه او در نتیجه به عنصری فراتر از یک جزئیات زندگینامهای تبدیل میشود. سینما در دل فیلم، هم ابزار ساختن تصویر است و هم عرصهای که محدودیتهای آن تصویر آشکار میشود.
در سوی دیگر این جهان، رابطه ژان لوشر و اتو آبتز قرار دارد؛ رابطهای که گذشته مشترک دو مرد، آن را از یک همکاری سیاسی ساده پیچیدهتر میکند. آشنایی آنها در فضای طرفداری از آشتی فرانسه و آلمان شکل گرفته بود، اما با قدرتگرفتن نازیها و اشغال فرانسه، معنای سیاسی این نزدیکی تغییر کرد. آبتز اکنون نماینده قدرتی بود که بر کشور لوشر سلطه یافته بود؛ لوشر نیز با اتکا به ارتباطات اجتماعی و نفوذ مطبوعاتی خود، میتوانست در فضای عمومی فرانسه به آن قدرت خدمت کند. آنچه این رابطه را از نظر دراماتیک مهم میکند، صرفاً تفاوت جایگاه دو شخصیت نیست، بلکه دوام پیوند شخصی آنها در شرایطی است که معنای اخلاقی و سیاسی این پیوند دگرگون شده است. گذشته مشترک به رابطه اعتبار میدهد، اما دیگر نمیتواند پیامدهای موقعیت کنونی آن را خنثی کند.
در خوانش سینمایی این رابطه، باید به تفاوت میان هویت اجتماعی و جایگاه سیاسی دو مرد توجه کرد. آبتز با مقام دیپلماتیک خود به دستگاه اشغالگر متصل است؛ لوشر از مسیر روزنامهنگاری، معاشرت و نفوذ در محافل فرانسوی عمل میکند. این دو مسیر در یک رابطه شخصی به هم میرسند و نشان میدهند که قدرت سیاسی برای گسترش نفوذ خود فقط به فرمان و اجبار متکی نیست؛ به واسطههایی نیاز دارد که زبان، اعتبار و شبکههای اجتماعی جامعه تحت اشغال را بشناسند. اهمیت رابطه لوشر و آبتز در همین میانجیگری است. دوستی قدیمی میتواند امکان ورود قدرت به فضاهایی را فراهم کند که حضور مستقیم آن قدرت در آنها کافی نیست. فیلم با محور قراردادن این رابطه، همکاری را از سطح یک موضعگیری علنی به شبکهای از اعتماد، منفعت و وابستگی منتقل میکند؛ هرچند فهم این شبکه نباید تفاوت میان نماینده قدرت اشغالگر و فردی را که از درون جامعه به آن خدمت میکند، از نظر دور کند.
این پیوند در فعالیت لوشر در روزنامه صورت نهادی پیدا میکند. مطبوعات در اینجا صرفاً پسزمینهای برای زندگی حرفهای شخصیت نیستند؛ محل تبدیل رابطه سیاسی به گفتار عمومیاند. روزنامه با انتخاب موضوعها، جهتدادن به تفسیر وقایع و کنارگذاشتن برخی واقعیتها، محدوده آنچه را که مخاطب میتواند از جهان پیرامون خود بفهمد شکل میدهد. از این منظر، تحریریه را میتوان فضایی دانست که در آن سازش در قالب کار روزانه ظاهر میشود: نوشتن، ویرایش، تأیید و انتشار. تصمیمهایی که در ظاهر حرفهای و محدود به کار رسانهایاند، در بستر اشغال معنایی سیاسی پیدا میکنند. همکاری لزوماً همیشه به شکل اعلام وفاداری یا کنشی نمایشی رخ نمیدهد؛ گاهی در تداوم روال اداری و حرفهای نهادهایی تثبیت میشود که اعتبار عمومی خود را حفظ کردهاند، اما در خدمت قدرتی سرکوبگر قرار گرفتهاند.
صحنه مربوط به سرمقالهای درباره قوانین ضدیهودی، در فیلم ظرفیت ویژهای برای تحلیل دارد. لوشر در برابر متن و مسئولیت امضای آن قرار میگیرد و میکوشد از موضعگیری مستقیم فاصله بگیرد. اهمیت لحظه در این است که تصمیم سیاسی در قالب عملی کوچک و ظاهراً روزمره ظاهر میشود. یعنی پذیرفتن یا نپذیرفتن مسئولیت یک نوشته. سیاست از فضای سخنرانیها و مناسبات رسمی به میز کار منتقل شده است. امتناع از تصمیمگیری روشن نیز الزاماً به معنای بیرونماندن از سازوکار قدرت نیست؛ ممکن است خود به شیوهای برای ادامه همکاری بدل شود. چنین صحنهای، در صورت توجه به مکثها، واکنشها و رابطه شخصیت با متن، میتواند تناقض میان تصویر عمومی لوشر و عمل حرفهای او را به شکلی فشرده آشکار کند. بااینحال، برای داوری دقیق درباره ترکیببندی قاب، حرکت دوربین یا جزئیات بازی در این لحظه، بازبینی مستقیم سکانس ضروری است؛ آنچه در سطح روایی روشن است، تبدیل مسئولیت سیاسی به کنشی روزمره و قابل انکار است.
در کنار تحریریه، مهمانیهای نخبگان پاریس اشغالشده یکی از مهمترین موتیفهای اجتماعی فیلماند. این جشنها صرفاً فاصلهای میان بخشهای تاریخی روایت ایجاد نمیکنند؛ آنها جهانی را بازنمایی میکنند که در آن معاشرت، تجمل و حفظ جایگاه اجتماعی در دل یک وضعیت سیاسی خشونتبار ادامه دارد. تکرار مهمانیها، در کنار پیشروی سقوط شخصیتها، تضادی میان زمان اجتماعی و زمان تاریخی میسازد. در محافل خصوصی، آشناییها و امتیازات همچنان گردش دارند؛ بیرون از آنها، اشغال ساختار زندگی جامعه را تغییر داده است. این تضاد بهخودیخود از طریق تقابل دو جهان اجتماعی معنا پیدا میکند. کسانی که از وضعیت اشغال آسیب میبینند و کسانی که میتوانند در دل آن، شبکه روابط و موقعیت خود را حفظ کنند.
اما مهمانیها از نظر فرم مسئلهای دوگانه دارند. از یک سو، نمایش روابط اجتماعی و تکرار این محافل، چگونگی عادیشدن همکاری را ملموس میکند. قدرت در این فضاها فقط به شکل مقام رسمی یا حضور نظامی دیده نمیشود؛ در آشنایی، معاشرت و برخورداری از امتیاز نیز حضور دارد. از سوی دیگر، تجمل و جذابیت چنین صحنههایی ممکن است خود به نیرویی اغواکننده تبدیل شود. تماشاگر در معرض جهان شخصیتهایی قرار میگیرد که روابطشان پیچیده و زندگیشان از نظر دراماتیک پرکشش است؛ در نتیجه، خطر آن وجود دارد که این جهان بسته، بیش از جامعهای که زیر سلطه آن قرار دارد، به مرکز توجه بدل شود. این مسئله نه به معنای لزوم حذف صحنههای جشن، بلکه به معنای ضرورت سنجش نسبت میان جذابیت بصری محافل و حضور پیامدهای سیاسی اعمال شخصیتهاست. هرچه فضای خصوصی همکاران اشغالگران با جزئیات بیشتری دیده شود، غیاب تجربه کسانی که در این محافل حضور ندارند نیز معنای بیشتری پیدا میکند.

بدن لوشر، در صحنههای مربوط به سرفههای شدید و بیمارستان، وجه دیگری از این تقابل را شکل میدهد. مردی که در عرصه عمومی از زبان، مطبوعات و ارتباطات اجتماعی برای حفظ موقعیت خود استفاده میکند، در خلوت با بدنی روبهروست که دیگر به اراده و گفتار او پاسخ نمیدهد. بیماری، در اینجا، میتواند در برابر توانایی او برای کنترل تصویر عمومیاش قرار گیرد. بدن علائمی را آشکار میکند که نمیتوان مانند یک موضع سیاسی بهآسانی بازنویسیشان کرد. تکرار این لحظهها همچنین به روایت ریتمی جسمانی میدهد؛ سرفه، مکث و ناتوانی در سخنگفتن در برابر جهانی قرار میگیرند که لوشر در آن با کلمات عمل میکند. بااینحال، این تقابل زمانی از نظر انتقادی معنادار میماند که بیماری به مجازاتی نمادین و جایگزین مسئولیت سیاسی تبدیل نشود. رنج جسمانی ممکن است سرنوشت فرد را تراژیک کند، اما بهخودیخود توضیحی درباره پیامدهای همکاری او برای دیگران نیست.
عنوان «پرتوها و سایهها» را میتوان در امتداد همین نسبت میان ظاهر و واقعیت خواند. پرتوها به آرمانهای پیشین لوشر، زبان آشتی و تصویری اشاره دارند که او از خود بهعنوان روزنامهنگار و مدافع تفاهم میسازد؛ سایهها از پیامدهایی خبر میدهند که این تصویر نمیتواند برای همیشه پنهان کند. بااینحال، فیلم زمانی از دوگانه ساده خیر و شر فاصله میگیرد که نشان دهد سایهها الزاماً از بیرون بر زندگی شخصیتها نمیافتند. آنها ممکن است از دل همان زبان و ارزشهایی شکل بگیرند که برای توجیه انتخابها به کار میروند. مفهوم صلح، اگر از شرایط سیاسی و نسبت قدرت جدا شود، میتواند به پوششی برای نادیدهگرفتن سلطه تبدیل شود. به این ترتیب، عنوان فیلم بیش از آنکه تقسیمبندی اخلاقی روشنی ارائه کند، فاصله میان خودتصویری شخصیت و جایگاهی را برجسته میکند که اعمال او در تاریخ به دست میآورند.
بازگشت روایت به کورین پس از جنگ، این فاصله را در قالب خشونت قابل رؤیت میکند. زنی که زمانی با تصویر سینمایی و شهرت عمومی شناخته میشد، اکنون بهواسطه همان گذشته مورد شناسایی و تحقیر قرار میگیرد. این وارونگی، تصویر ستاره را از نشانه محبوبیت به نشانه آسیبپذیری تبدیل میکند؛ چهرهای که زمانی سرمایه حرفهای او بود، حالا او را در برابر داوری دیگران بیدفاع میگذارد. اما این بخش از فیلم محل یکی از مهمترین مناقشههای فرمی آن نیز هست. خشونت نازیها در فیلم اغلب خارج از قاب باقی میماند، درحالیکه خشونت مستقیم علیه کورین از سوی اعضای مقاومت به تصویر درمیآید. این عدم تقارن در نمایش خشونت میتواند بر برداشت تماشاگر اثر بگذارد. آنچه در قاب حاضر است، از نظر حسی و عاطفی به تجربهای فوری تبدیل میشود؛ آنچه بیرون از قاب میماند، ممکن است بیشتر در حد اطلاعات یا پسزمینه تاریخی درک شود.
البته بیرونماندن یک خشونت از قاب، بهتنهایی به معنای انکار آن نیست؛ روایت سینمایی همواره میان نمایش مستقیم، اشاره و حذف انتخاب میکند. مسئله از جایی آغاز میشود که این انتخابها در مجموع، تجربه کدام گروه را ملموستر و کدام گروه را دورتر میکنند. اگر رنج کورین به صحنهای پرقدرت و عینی بدل شود، اما خشونت ساختاری اشغال عمدتاً از طریق گفتار و اطلاعات منتقل شود، ممکن است مرکز همدلی تماشاگر از پیامدهای همکاری سیاسی به سرنوشت کسانی منتقل شود که پس از سقوط با نتایج آن روبهرو شدهاند. اینجا نقد فیلم به پرسشی درباره اخلاق بازنمایی تبدیل میشود: نه اینکه چه کسی سزاوار همدلی است، بلکه اینکه فرم چگونه همدلی را میان شخصیتها و تجربههای تاریخی توزیع میکند.
صحنه محاکمه، در برابر ساختار خاطرهمحور فیلم، کارکردی متفاوت دارد. پس از آنکه روایت امکان ورود به روابط شخصی، بیماری و توجیهات لوشر را فراهم کرده، فضای دادگاه این توجیهات را در برابر زبان مسئولیت عمومی قرار میدهد. سخنان دادستان، که بخش مهمی از موضعگیری فیلم را آشکار میکند، مرز میان توضیح یک رفتار و توجیه آن را برجسته میسازد. ساختار روایت در اینجا از نزدیکشدن به جهان درونی شخصیت به موقعیتی میرسد که اعمال او باید در برابر دیگران سنجیده شوند. این جابهجایی از نظر دراماتیک ضروری است، زیرا مانع میشود گذشته شخصی به تنها معیار فهم کردار سیاسی تبدیل شود. بااینحال، اگر داوری تاریخی بیش از اندازه در کلام دادستان خلاصه شود، فیلم ممکن است نتیجهای را که پیشتر از طریق روابط و تصاویر ساخته، در قالب بیانیهای صریح دوباره بیان کند. قدرت این بخش به میزان تعادل میان آنچه صحنه به تماشاگر نشان میدهد و آنچه شخصیتها درباره معنای آن توضیح میدهند وابسته است.
«پرتوها و سایهها» را میتوان فیلمی درباره سیاستِ تصویر دانست: تصویر روزنامهنگاری که خود را مدافع صلح میبیند، تصویر ستارهای که گذشته خانوادگیاش از کنترل او خارج میشود، تصویر نخبگانی که زندگی اجتماعی خود را در دل اشغال ادامه میدهند و تصویری که پس از جنگ از همکاران اشغالگران ساخته میشود. افتتاحیه کورین، نقش سینمایی او، تحریریه روزنامه، مهمانیها، بدن بیمار لوشر و صحنه محاکمه، هر یک از زاویهای متفاوت فاصله میان خودتصویری و مسئولیت عمومی را آشکار میکنند. در عین حال، این انتخابها محدودیت فیلم را نیز مشخص میکنند. هرگاه رنج خانوادگی و جذابیت جهان خصوصی شخصیتها بر تجربه جامعه اشغالشده غلبه کند، پیچیدگی روانشناختی ممکن است به قیمت کمرنگشدن پیامدهای تاریخی تمام شود. دستاورد فیلم در نمایش پیوند میان روابط روزمره و قدرت سیاسی است؛ چالش آن، حفظ این پیوند در کنار تصویری روشن از کسانی است که هزینه آن را پرداختهاند.


