اگر بخواهیم تحلیلِ درستی از این مقوله ارائه دهیم باید به آراءِ پیشینِ ملانی کلاین (نسبت به مباحثی که مطرح کردیم) رجوع کنیم. در راستایِ همین امر از ایدۀ شناخت وراثتیِ فیلوژنتیکِ کلاین بهره میبریم. کلاین با بهره بردن از برداشتِ فروید از شناخت وراثتی، مفهوم آمادگی ذاتی در سازماندهیِ تجارب به شیوههایِ خاص را برگرفت و به تجاربِ پیشاُدیپی بسط داد و این فرض را پیش نهاد که شناختِ نوزاد از پستان مادر و آرزویِ تکه پاره کردنِ آن (پستان خوب و پستانِ بد) عملکردِ ذاتیِ سائقهایِ غریزی است و بدینسان از هستۀ یکی از اندیشههایِ انقلابیِ فروید وام گرفت و به مراحل نخستین رشد و تحولِ غریزی تَسَرّی داد: استعداد و توان سائقهایِ غریزی در معنابخشی به تجارب آدمی بسیار مهم و ارزشمند است.
مادرِ خوب یا مادرِ بد نقشی در یاددهیِ تجارب ندارند بلکه نقش آنها در فراهم کردنِ زمینهای است که تا چه حد الگوهایِ سائقهایِ غریزی در مواجهه با خطر فعال شوند؛ در واقع تجارب واقعی به عنوانِ محرک عمل میکند تا زنجیرهای از کارکردهایِ ذاتی به مرحلۀ سازمانیابی و عمل درآید. به عنوان مثال میتوانیم بگوییم مرغِ مادر جزئیاتِ الگویِ حیواناتِ شکارچی را به جوجههایِ خود نیاموخته و نیز به شکل تجربی واکنشهایِ انطباقیِ جنگ و گریز هنگامِ تشخیصِ حیوانِ شکارچی را به آنها یاد نداده است. در عوض رفتارِ مادرانۀ مرغ، فرایندِ رشدیافتگیِ زیستیِ جوجه را میسر میکند که شامل الگوهایِ غریزی برای توان تشخیصِ حیوان شکارچی از غیر شکارچی و الگوی پاسخدهی مشخص به هر کدام از آنها است. برهمین اساس مادرِ خوب میتواند تأثیرِ به سزایی در تواناییِ تشخیص درست کودک از نیت خوب و نیت بد دیگران داشته باشد.
در بدو تولد، نوزاد بر اساسِ پیشپنداشتهایِ خود، سازماندهیِ ادراکش را بر اساسِ شیوههایِ سازماندهی تجارب شکل میدهد؛ نوزاد در بندِ انتظاراتِ خویش است و از آموختن از تجربه ناتوان، زیرا تجارب جدید را تنها بر حسبِ این انتظارات تأویل میکند. مشابه این را میتوان در بیمارانِ بزرگسالِ شدیداً پارانوید دید که همۀ روابطِ جدید را بر حسبِ انتظارِ خطر و تهدید، تأویل و تجربه میکند؛ اینجاست که نقشِ مادرِ بد در فراهم کردنِ زمینۀ الگوهایِ سائقِ غریزی در مواجه با خطر، نمود پیدا میکند و پر رنگ میشود و در همین راستا معنایی که نوزاد به نتایج میدهد یا انکار میکند منطبق است با نظامِ پارانویدِ رضایت بخشِ او. چون ابتداییترین واقعیت نزدِ نوزاد به تمامی فانتزیک است بنابراین دنیایِ درونیِ خود را به موضوعهایِ بیرونی فرافکنی میکند. وقتی مادر ناکام کننده و بد باشد و زمینه مناسبی برایِ تشخیص نوزاد از موضوعهای بد و خوب را فراهم نکرده باشد نوزاد در روابطِ آیندهاش دچار مشکلات حاد و فراوانی خواهد شد و همواره اطرافیان و محیطِ پیرامونش را ناامن تلقی خواهد کرد و میتواند در بعضی افراد تا آنجا پیش رود که منجر به شکلگیری فردی دیکتاتور و پارانوید شود.
حال این دیکتاتورِ پارانوید به دلیلِ حسِ ناامنی که همواره پیرامونش احساس میکند درصدد این برمیآید که همواره از خود محافظت کند و چون همواره باید دشمنی داشته باشد (اگر هم نداشته باشد همیشه دشمن فرضی بر اساس فانتزیِ پارانوید خود تشکیل میدهد) نیاز به بازوهای سرکوب دارد تا از موضع قدرتش در برابرِ دشمنانش دفاع کند.
در اینجا با نقبی به فیلم «چکیست ۱۹۹۲» به کاگردانیِ «اَلکساندر روگوسکین»[2] این بازوهای سرکوب را تحلیل میکنیم. لنین در همان آوانِ حکومتش پس از انقلابِ بلشُویکی، نهادی را به نام «چِکا»[3] تأسیس کرد که به عنوان پلیس مخفی و نیروهایِ آزادِ سرکوب، وظیفه داشتند تمامِ منتقدان و مخالفانِ خود را از میان بردارند؛ آنها انگلهایِ فرضی را که به زَعمِ خود تهدیدی در برابر حکومتِ سوسیالیستی بودند (اعم از روشنفکران، اشراف، یهودیان و مذهبیون و…) را دستگیر و بدون هیچ محاکمه و دادگاهی در دستههایِ چندنفره اعدام میکردند. در حقیقت «چِکا» اولین بازویِ سرکوب قبل از «کا.گ.ب»[4] بود که به صورت میدانی و فعال، با وحشیگریِ عریان شروع به قتلِ عامِ تمامیِ مخالفانِ حزبِ کُمونیسم کرد. «سِروبوف» مسئول یکی از گروههایِ محلیِ «چِکا» بود و در این فیلم که به خود او و جوخۀ چند نفریِ اعدام او پرداخته شده است یک خانه کشتار را اداره میکند و مردان و زنان از هر قشری را لخت و عریان در مقابلِ درهایِ چوبی به صف میکنند و از پشتِ سر با شلیک گلوله از فاصله نزدیک به سرشان، اعدام میکنند و سپس اجساد را با طناب به بالا انتقال میدهند تا پشت کامیونها بریزند و در گورهایِ دسته جمعی دفنشان کنند و ما به مرور شاهد فروپاشیِ روانی افراد جوخه هستیم که چگونه برای تحمل و سرکوبِ احساساتِ انسانیِشان به مصرفِ مواد روان گردان روی میآوردند تا بتوانند کشتارِ خود را که دقیقاً به شکلِ سلاخ خانۀ انسانی انجام میشود، تاب بیاورند.
بجز معدود انسانهایی که دارایِ اختلال شخصیت سایکوپَت (و نارسیسیستهایِ وخیم) هستند هیچ انسان متمدنی تابِ تحملِ قتل عمدیِ انسانِ دیگری را نمیتواند داشته باشد؛ در واقع تمدن انسانی از زمانی شروع شد که افراد محدودی از قبایلِ بدوی شروع به سرپیچی و تخطی از قوانین سنتی قبیله و ریش سفید قبیله کردند و با قبایلِ مجاور شروع به ارتباط و تجارت (کالا به کالا) کردند و همین دلیلی بود بر اینکه انسانها برایِ بقای خود به انسانهای دیگر (هرچند غریبه و از قبایل خود نباشند) نیاز پیدا کنند و به مرور بجایِ جنگ و کشتار با دیگر قبایل تجارت کنند و روابطِ دوستانه برقرار کنند و شرط بقایشان را به مرور در ارزش و احترام به انسان دیگری بدانند و چنین بود که تجمعات شهری و زیست افراد متنوع با افکار گوناگون [تَکثُرگراییِ فکری[5]] در کنار هم ممکن شد و کشتنِ همنوع برایشان به مرور و طبق قوانین متدمدنانهتر به تابو تبدیل شد و دلیلش ریشه در به خطر افتادن بقایشان بود؛ در واقع زندگی در کنار هم به صورتِ اجتماعات بزرگ، تضمینِ بهتر و کارآمدتری برایِ بقایشان محسوب میشد. حتی مذهب و اخلاقیات نیز در همین راستا توسط انسانها به وجود آمد؛ به این دلیل اخلاقیات برایِ انسانها مهم شد چون به واسطۀ آن میتوانستند انسانها را در کنار هم کنترل کنند تا به حقوق دیگران تعدی نکنند و زیست اجتماعییشان تضمین بیشتری پیدا کند. از این رو ساختار روانی انسانها قادر نیست به صورت مکرر، کشتارِ همنوع خود را تاب بیاورد و چون دستگاهِ سرکوب به نیروهای زیادی احتیاج دارد و بدیهی است که انسانهایی با تایپهای شخصیتی مختلف با عقیدهای واحد جذب نظام و سیستمشان میشود؛ پس به ناچار برایِ اینکه بتوانند اکثرِ نیرویهای خود را مجبور به قتل و کشتارِ مخالفینِ خود کنند بین نیروهایشان مواد روانگردان توزیع میکنند تا نیروهایشان بتوانند زیر بارِ این عملِ شنیع و وحشیانه و غیر متمدنانه دوام بیاورند هرچند بسیاری از آنها با مواد روانگردان هم نمیتوانند اعمالشان را تاب بیاورند و در بلند مدت به فروپاشیِ روانی و جنون میرسند.
[1] . Chekist 1992
[2] . Aleksandr Rogozhkin
[3] . CHEKA
[4] . KGB
[5] .Pluralism








