چریکهی تارا (۱۳۵۷) نمایانگر جسارت و شجاعت حیرتانگیز بهرام بیضائی در روایت داستانی غریب به شیوهای کاملاً نامتعارف است با جهانی خاص که شباهتی به هیچ فیلم دیگری ندارد و بیش از آن که وامدار فیلمی از سینمای ایران– یا حتی سینمای جهان- باشد، ادامه غریبی است بر غریبه و مه (۱۳۵۲) که وهمانگیزترین فیلم بیضائی است و به غایت به خواب و رؤیا پهلو میزند. اینجا هم با قصه و فضایی خوابآلود روبرو هستیم که دعوتی است برای همراه شدن با جهانی متفاوت و منطقی غیرمعمول که در وهله اول میتواند مانعی برای ارتباط با فیلم تلقی شود، اما تماشاگر آشنا به زبان سینمای بیضائی میتواند غالب دغدغههای فیلمسازی مولف را در فیلم جستوجو کند که مضامین همیشگیاش- هویت و جستوجوی آن، ورود یک غریبه و به هم خوردن نظم، یکی شدن با طبیعت، تأثیر اسطوره و تاریخ بر زندگی امروز- را به زیبایی در فرمی هماهنگ و یکدست با تماشاگر هوشمند و صاحب دانش قسمت میکند.
برای نمایش وجه اسطورهای داستان، بیضائی از تعزیه وام میگیرد؛ فرم نمایش مورد علاقهاش که بارها به آن رجوع کرده(تا آنجا که حتی مسافران را میشود به عنوان یک تعزیه مدرن تحلیل کرد) و حالا اینجا به بخشی از روایت فیلم در بخش دوم بدل میشود، جایی که بیضائی جدای از فرم نمایشی، از آن نه به مفهوم مذهبی، بلکه به عنوان نشانهای تاریخی/ اسطورهای سود میجوید و بیآن که در وهله شعار بغلتد، در حال و هوایی رازگونه، درباره تقابل تاریخ و گذشته و مذهب با زندگی امروزی حرف میزند.
فیلم با نماهای زیبایی از طبیعت میآغازد و تا پایان در یک هارمونی غریب با طبیعت پیش میرود. تمام اتفاقات مهم در دل جنگل یا کنار آب رخ میدهند و دوربین بیضائی- با نماهای عمدتاً لانگشات- شخصیتها را به عنوان بخشی از این طبیعت تصویر میکند. در جهان بیضائی، آب و باد و خاک با انسان یکی میشوند و هر حرکتی از سوی فرد، معادلی در طبیعت مییابد. از این رو تارا از همان صحنههای نخستین، نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان بخشی از طبیعت و عناصر شکلدهنده آن مطرح میشود تا در یک صحنه زیبای انتهایی- شمشیر زدن به دریا- هر نوع مخالفت و مبارزه او با طبیعت به چالش کشیده شود.
مرد تاریخی از دل طبیعت بیرون میآید و در دل طبیعت گم میشود؛ او نمیمیرد چون در رگهای طبیعت جاری است(همان طور که پدر بزرگ مرده، در کنار قبر خودش میایستد و با تارا حرف میزند؛ در جهان فیلم مرگ معنا ندارد) مرد تاریخی چیزی جدای از آب و باد و خاک نیست و تاریخ او نه در کتابها، بلکه در دل همین طبیعت نوشته شده است؛ از این روست که در پاسخ به شک و تردید تارا، قبیله او در صحنهای شکوهمند از دل دریا بیرون میآیند تا یکی بودن خودشان را به رخ بکشند. از این رو تارا- به مانند نایی در باشو، غریبهی کوچک- مام وطنی است که با طبیعت اطرافش پیوند تنگاتنگی دارد و در واقع عشق او به مرد تاریخی، جزوی از شخصیت زنی است که وجودش در قبال جنگل و دریا معنا مییابد. از این رو آمیزش با مرد، نه در بستر و خانه، بلکه تنها در دل جنگل میتواند اتفاق بیفتد؛ چه جایی که تارا از قلیچ میخواهد که او را فریب دهد و به جنگل ببرد، و چه جایی که در دیالوگ نهایی با مرد تاریخی، زن برهنه میشود تا بدنش را – به عنوان بخشی از طبیعت و تاریخ- به او نشان دهد.
فیلم به شکلی داستان غریبه و مه را ادامه میدهد؛ تارا در واقع همان رعناست که مردش را در دریا از دست داده و حالا صاحب دو فرزند است. او در صحنه آخر با دریا – طبیعت- میجنگد تا مردش را پس بگیرد؛ مردی که هم میتواند مرد تاریخی باشد و هم شوهر از دست رفتهاش. در صحنه انتهایی او با پذیرش از دست رفتن مردش- چه مرد زندگیاش که در دریا غرق شده و چه مرد تاریخی که در دریا محو میشود- حالا میتواند زندگی تازهای را با قلیچ آغاز کند(پیشتر زمانی که او به پدر و مادر قلیچ جواب مثبت میدهد، حضور یک اسب خونین- نمادی از دل تاریخ- همه چیز را به هم میریزد، حالا اما نبرد تن به تن او با دریا به یک آرامش میرسد و اینجاست که پاسخ واقعی به ازدواج با قلیچ میتواند صورت بگیرد؛ در صحنهای که حالا آرام شده و هر دو سوی نبرد- زن و دریا- به آرامش رسیدهاند).
فیلم اما به طرز عجیبی فیلم سکوت است. روایت طبیعت و نزدیکی انسان با آن، فیلم را به سکوت دعوت میکند و از ابتدا تا انتها با نماهای متعدد بدون دیالوگی روبرو هستیم که غلبه طبیعت- با صداهای طبیعی؛ از صدای پرندگان تا موج دریا، از زوزه باد تا سکوت محض- در آن حس میشود و همه چیز دست به دست هم میدهد تا یکی از کمدیالوگترین- و تصویریترین- شاهکارهای بیضائی خلق شود.


