فیلم «چیزهایی هست که نمیدانی» یک درام موجز بر محور پرسهزنیهای مردی است که از خلال مواجهه منفعلانه او با جهان و آدمهای پیرامونش، گذشته و حال و درونیاتش وضوح مییابند. وضوحی اندک اما عمیق و ارجاع پذیر… همین برای ماندگاری یک فیلم و یک کاراکتر بعد از ۱۵ سال کافیست.
فردین صاحب زمانی، ساخت دو فیلم کوتاه «کوارتت برای سه ساز» و «فصل سرد»، تجربۀ صداگذاری و همچنین تدوین مستندهای «یک روز نو»، «زنان جاده ابریشم» و فیلمهای سینمایی «پله آخر» و «در دنیای تو ساعت چند است؟» را در کارنامه دارد.
او اولین فیلم بلند سینمایی خود را سال ۱۳۸۹ ساخت. «چیزهایی هست که نمیدانی» بر اساس فیلمنامهای مشترک با پیام یزدانی، با تدوین و کارگردانی صاحب زمانی ساخته شد و مورد تقدیر ویژه جشنواره بینالمللی کارلووی واری کشور چک قرار گرفت.
فیلمی که بعد از این تقدیر، در بیستونهمین جشنواره فجر به نمایش درآمد و بدل به اثری قابل تأمل بهخصوص در اولین گام فیلمسازی یک کارگردان شد. از همان زمان هم گوشۀ ذهن هر مخاطبی که حتی یک بار فیلم را دید، جاخوش کرد و در طول این 15 سال بارها به زوایای مختلف این اثر و کاراکترهایش رجوع شد و گستره علاقهمندانش فزونی یافت.
این چنین بود که «چیزهایی هست که نمیدانی» بدل به یک فیلم کالت و بهخصوص فیلم بالینی برای بسیاری از مخاطبان شد، به گونهای که تازگی خود را در پی هر بار دیدن حفظ کرد و به کشفی چندباره و نسخهای برای رواندرمانی با فیلم دیدن تبدیل شد.
فیلم روایتی است خطی از زندگی یک راننده آژانس درونگرا و کمحرف به نام علی (علی مصفا) که به جای پناه بردن به غار تنهایی، خود را در شبگردی و همراهی با مسافران مختلف و پرگو گم کرده تا به نوعی دور شود از آتش زیر خاکستری که از درون میسوزاندش… .
همه او را سرد و در پی هیچ میانگارند اما تنها خودش میداند درونش چه جنگ و غوغایی برپاست که در نهایت خروجی آن به بیعملی منجر میشود (من هر وقت باید یه کاری بکنم، یه دفعه هیچ کاری نمیکنم).
این مقطع از زندگی خطی علی که در فیلم به تصویر درآمده، چه بسا تنها خروجیِ هرم آتش درونش باشد که شعله میکشد، میسوزاند، دود میکند… درست مشابه همان ماشینی که در نمای ابتدایی و گرگومیش صبح کنار جاده شعله میکشد، میسوزد و دود سیاه آن سر به آسمان میگذارد… . این تنها فرصتی است که فیلمساز در جهان درام به کاراکترش میدهد تا خود را محک بزند.
محور فیلم «چیزهایی هست که نمیدانی» همین (آه بلند) در شبانههای کاراکتری است که همچون نخ تسبیح، خرده قصههای فرعی مسافران مختلف را بسان مهرههای تسبیح بهم پیوند میدهد. در واقع مخاطب در آیینه این کاراکترهای پیرامونی است که شخصیت کمحرف، تنها و بیعمل علی را به نظاره مینشیند که به روش خود در حال جدال با وادادگی است.
علی نه با تخدیر و اعتیاد، نه با خودکشی و مرگ خودخواسته و نه با فروپاشی روانی که در هر یک از مسافران حرّاف نمود مییابد، میانهای ندارد و این شیوه شخصی اوست که با غرق شدن در قصههای دیگران به نوعی خود را فراموش یا چه بسا پالایش کند.
به همین واسطه با تکیه بر ساختار مدرن روایت در این روند خطی با اپیزودگونهایی مواجه هستیم که لزوماً قصه را جلو نمیبرند و قرار نیست در الگوهای کلاسیک درامپردازی طبقهبندی شوند. همین که مسیر بازیابی جهان ذهنی کاراکتر را در عرض قصه بسط داده و با نشانهگذاری این روند را دراماتیزه کنند، کافیست.
جایگاه زلزلهای قریبالوقوع که در راه است و نقش تهدیدکننده آن که مسافران را به تشویش و اضطرابی آخرالزمانی وامیدارد، از جمله این نشانهگذاریها است. فیلمساز با عدم ارائه تصویری روشن و واضح از شهر و روح جاری در زندگی اجتماعی، به گونهای که فقط دورنمایی از شهر ترسیم کرده، به ایده ذهنی بودن این جهان و اتمسفر حاکم بر درام و دنیای فیلم دامن میزند.
به همین دلیل است که قابهای فیلم بیشتر تکنفره یا نهایتاً دونفره هستند تا انزوای کاراکتر و جهان از دریچه ذهن علی که گویی از همان غار تنهایی، آدمها و پیرامونش را به نظاره نشسته، موکد شود و در نهایت همین زلزلهورای ارجاع بیرونی و رئال، سویهای تمثیلی و نمادین در فیلم پیدا کند.
(زلزله در راه است، باید عاشق شد)
چه بسا این همان جمله معترضه تکرارشونده ذهن علی باشد که علیرغم انجماد بیرونی – که هر یک از اطرافیان به آن اشاره دارند، از سیما (مهتاب کرامتی) تا پیرمرد کافهدار و حتی مسافران- با تلنگری از سوی خانم دکتر (لیلا حاتمی)، دیوار کوتاه صبوری او را تخریب کرده و به دلِ آتش میکشاند!
زلزله درونی و بیرونی، جهان فیلم و علی را آنچنان بههم میریزد که او بهعنوان شنونده همیشگی پرگویی و پندهای مسافرانش، این بار یک مسافر خاص، خانم دکتر را اندرز دهد تا در پیچوخم گفتوگوی ذهنی نفسی تازه کند (رهاش کن بره، رییس!)
موقعیتی تعیینکننده در اشل این کاراکتر که علی را از سنگر سکوت خارج کرده و به سخنوری وامیدارد. در ادامه نیز انفعال او را به کنشی بیرونی پیوند میزند که رفتن به فرودگاه در پی خانم دکتر، مصداق آن است.
بدون آنکه بداند خودش مورد خطاب این جمله معترضه است و رها کردن چیزی نیست جز عبور از او، عبور از عشق، عبور از زلزلهای که بر پیکر زن وارد شده؛ درست مثل خودش! اینجاست که به نظر میآید علی طی این دلدادگی کوتاه به چیزی فراتر رسیده، به اندکی بیشتر از دل سپردن… بدون آنکه قرار باشد در تنهایی ازلی- ابدیاش تغییری شگرف رخ دهد.
او استعداد خود را پس از سالها بیعملی محک زد و همچون استاد «شبهای روشن» به آتش زیر خاکستر درونش، مجالی برای بروز داد تا یادش بماند، آن تکه سرمازده از وجودش که همگان سنگ میپندارند، یک قطره خون است و هزار اندیشه… دلی خونین!


