چندی پیش اجرایی از رضا حیدری در سالن پلتفورم کاخ هنر تهران و در فضای غیررسمی تئاتر ایران بر صحنه آمد و پذیرای تماشاگران محدودی شد که به نظر برای این رخداد هنری انتخاب شده بودند. رضا حیدری که طراح نور ماهری است گاهی اوقات دست به کارگردانی میزند و اجراهایی خلافآمد و نابهنگام نسبت به فضای عمومی تئاتر میسازد که واجد فرم و فضاسازی متفاوتی است. برای نمونه میتوان به فعالیت قبلی این هنرمند اشاره کرد که به واقع چالشبرانگیز بود و تجربهای نفسگیر برای تماشاگران. نمایش «خوزستان» که چندی پیش با تماشاگرانی اندک در فضای تاریک و مهآلود در پلاتوی سالن صحنه آبی تهران اجرا شد، تجربهای از زیستن در جغرافیای بحرانزده خوزستان را یادآور میشد. نمایشی که اغلب با یک تماشاگر به انجام میرسید و در پایان اجرا، گفتگویی تصویری با تماشاگری که این تجربه یگانه را از سر گذرانده بود ترتیب داده میشد تا شکلی از اجرانگاری به وقوع بپیوندد. حال بعد از مدتی وقفه، بار دیگر رضا حیدری با اجرایی متفاوت و جمعوجور و کمابیش جاهطلبانه که «ویران» نام دارد به عرصه تئاتر بازگشته و واکنشی هنرمندانه به رخدادهای سیاسی و اجتماعی معاصر ایران نشان داده. «ویران»، در سه صحنه، سیاست اجراییاش را پی گرفته و تلاش دارد معاصر زمانهاش باشد.
صحنه اول – آداب ناممکن خاکسپاری
از همان ابتدا که وارد سالن پلتفورم کاخ هنر در خیابان رازی تهران میشویم و دختر اجراگری را تماشا میکنیم که قالبی یخ بر مچهای دستش قرار داده و با بدنی نحیف اما مصمم، تلاش دارد بینیاز از یاری ما، تا آن زمان که در توانش است، از وظیفهای که بر دوش دارد شانه خالی نکرده و سرمای جانسوز یخ را تحمل کند، میتوان حدس زد که استراتژی اجرای «ویران» رضا حیدری، خلق یک موقعیت تکین انسانی است که تماشاگران را به این تصمیم اخلاقی برساند که جایگاه امن تماشاگری خود را رها کرده و یک به یک، به سوی دختر شتافته و در حد توان، قالب یخ را در دست گرفته و در وضعیت پیشِ رو مداخله کنند. «ویران» رضا حیدری این پتاسیل را دارد که مخاطبان بیتفاوت حاضر در سالن تئاتر را به کنش واداشته و حضورشان را به مثابه اجراگری کنشورز، از نو معنا کند. پس جای تعجب نخواهد بود که اکثر حاضران در این فرآیند اجرایی در حد توان محدود خویش، مشارکت کرده و هر کدام یکی از اجراگرانی باشند که از انفعال خارج شده و حقیقتاً کاری انجام دهند. ژست بدنی دختر اجراگر به هنگام در دست گرفتن قالب یخ، یادآور تمامی کسانی است که در طول تاریخ بشری، مجبور شدهاند جنازه عزیزانشان را بنابر ممنوعیتهای پیدا و پنهان، با تکههای یخ محافظت کرده تا امکان برگزاری یک آیین خاکسپاری محترمانه، در آیندهای که نامعلوم است برایشان ممکن شود. در طول اجرا، قالب یخ همچون سلاح مقاومت و همچنین استعارهای از نامتعین بودن وضعیت، دست به دست شده و در نهایت بار دیگر به دختر اجراگر بازگردانده میشود. در این اجرای جمعی که با مشارکت تماشاگران همراه است و شکلی از تمرین همبستگی را به نمایش میگذارد، مدام مرز باریک اجراگری و تماشاگری از میان برداشته شده و اتمسفر نیمه تاریک و مهآلود پلتفرم کاخ هنر، یادآور تمامی آیینهای به تعویق افتاده خاکسپاری در گوشه و کنار جهان میشود. اجرا به وضوح نشان میدهد که حتی هنر نمایش، در برابر رنجی که آدمهای واقعی در موقعیتهای استیصال تجربه میکنند توان چندانی از برای بازنمایی واقعیت ویرانگر موجود ندارد. بنابراین اجرا ناگزیر است با خروج قالب یخ از سالن، پایان این صحنه از اجرای «ویران» را اعلام کند و شکست شکوهمند خویش را در حسپذیر کردن رنج دیگری به نمایش گذارد. این صحنه با خاموش شدن منابع نوری و ظلماتی که همهجا را فرا میگیرد تمام می شود تا خاطره بدنهایی که تمنای برگزاری مناسک خاکسپاری عزیزانشان را دارند اما گرفتار محدودیتهای مختلف شدهاند از یادها نرود.



صحنه دوم – خاکی به وسعت ایران
در صحنه دوم، مردی نیمهبرهنه را مشاهده میکنیم که در وان حمامی ایستاده که پر از خاک است چراکه از دوش حمام بجای آب، خاک سرازیر شده و تمامی محفظه فلزی وان را پر کرده است. با نگاهی به این وضعیت عجیب انسانی، میتوان حدس زد که رابطهای پرابلماتیک میان بدن مرد با این خاک در جریان است. مرد تلاش دارد وان پر از خاک را واژگون کند و به تنهایی زورش نمیرسد. بار دیگر کسی یا کسانی از تماشاگران باید قدم به پیش گذاشته و مرد را یاری کنند. با اصرار مرد از تماشاگران، این اتفاق در نهایت میافتد و خاک بر روی کف صحنه خالی میشود. حال مرد این امکان و آزادی را دارد که بدن خویش را به خاک آغشته کرده و نقشهایی بر آن بزند. گاهی نام ایران، گاهی خطوطی کج و معوج، حتی ردی از غلتیدن بدن بر این توده خاک، معنایی تازه به صحنه میبخشد که تماشایی و غریبآشنا است. از دل این تماس بدن و خاک، بار دیگر نوای الهیاتی «از خاک هستیم و به خاک برمیگردیم» در سالن پلتفورم کاخ هنر طنینانداز میشود. شاید این خاک را بتوان به شکل استعاری همان مولفهای دانست که این روزها بار دیگر ذیل مفهوم وطن و میهندوستی اهمیت یافته و حفظ و پاسداری از کیان آن را ضرورتی انکارناپذیر بخشیده است. به هر حال بشر در درازنای تاریخ، رابطه پرمسئلهای با خاک داشته و بیشک بدون دخل و تصرف در خاک و جغرافیا، چیزی به نام تمدن به وجود نمیآمد. رضا حیدری در این صحنه این فرصت بیبدیل را مییابد که تماشاگران اجرایش را بار دیگر از انفعال کسالتبار رهایی دهد و ارزش افزودهای گرانبها از تعامل در یک اجرا بسازد. مرد اجراگر در تلاش است به این توده خاک، فرمی و معنایی تازه ببخشد و مداخله تماشاگران این تمنا را به خواستی جمعی بدل میکند. این توده خاک میتواند اشاره به ریزگرد باشد و هم جغرافیای مادی وطن. صد البته مسئله برمیگردد به جایگاهی که یک فرد مینگرد و دست به تفسیر میزند که به واقع با چه چیز روبرو است: خاک وطن یا هجوم ریزگردی که از بیابانهای دور و نزدیک میآید و زندگی روزمره را دچار تعلیق میکند.



صحنه سوم – زخمهای بدن پرولتاریا
صحنه آخر مربوط میشود به بدن زخمی کارگری که کنار یک محفظه پر از آب ایستاده و در تلاش است بدن خونین خود را طهارت کند. شوربختانه بدن این کارگر که لباس کارگری بر تن دارد پر است از زخم و ساچمههایی که خون از آن جاری است. مرد کارگر مقابل تماشاگران با دستانی خونین این ساچمهها را با درد از بدن خویش جدا میکند و آنها را داخل محفظه آب میاندازد. به تدریج این حرکت بدل به رقصی تماشایی شده و شکلی از زیباشناسی مقاومت را به نمایش میگذارد. تماشاگران در این صحنه بار دیگر این امکان را مییابند که به سمت مرد کارگر رفته و تعدادی از این ساچمهها را از بدن مجروح او با احتیاط جدا کنند. بدن کارگر، بیشک یک بدن سیاسی است که در تضاد کار و سرمایه، همیشه در طول تاریخ سرکوب شده است. منطق سرمایه برای انباشت بیشتر، میل دارد هر نوع مقاومت و سازماندهی کارگران را درهم شکند و اوضاع را عادی جلوه دهد. اما کیست که نداند حقیقت چیزی است فراتر از این جریان عادیسازی. ستیز کارگر با کارفرما همچنان ادامه دارد و بدن خونین کارگر به مثابه امکان مقاومت و تغییر تاریخ جهان، با تمامی فریبهای منطق سرمایه، در صحنه حاضر است. روایت رضا حیدری از این بدن خونین کارگری، شکستی شکوهمند است. وقتی تماشاگران حاضر در صحنه بار دیگر از انفعال خارج شده و با جدا کردن ساچمهها از تن کارگر و انداختنش در محفظه آب، قرمزی خونین آن را شدت میبخشند، درواقع به نوعی استیصال عمومی خویش را فریاد میزنند. چراکه جهان بر مدار ناعادلانهای میچرخد و برای منِ تماشاگرِ طبقه متوسط تئاتر، چیزی بیش از جدا کردن ساچمهها از بدن خونین کارگر متصور نیست.
در نهایت میتوان گفت گاهی برای ساختن جهانی بهتر، گریزی از «ویران» کردن نیست. رضا حیدری در سرحدات این ویرانی حرکت میکند و ویرانی باشکوهی را تدارک دیده که همانطور که جمع و جور است اما میتواند ردیهای باشد بر تئاتر سترون بورژوایی.




