در این قسمت از مجموعهیادداشتهای «بازخوانی یک شاهکار ادبی»، بهسراغ یکی از مهمترین آثار ادبی قرن بیستم رفتهایم: «بیگانه» نوشتهی آلبر کامو. قبل از بازتعریف پیرنگ این رمان کوتاه، بهتر است ابتدا در عنوان آن دقیق شویم.
کلمهی «بیگانه» معادلی بود که نخستین بار جلال آلاحمد و علیاصغر خبرهزاده برای L’Étranger فرانسوی انتخاب کردند. این معادل تا همین امروز در جدیدترین ترجمهها (مانند ترجمههای دیهیمی، میرعباسی، شهدی، پارسایار و گلستان) نیز دیده میشود. جدا از مفهوم «بیگانگی» یا (aliénation)، در تاروپود این کلمه میتوان مفهوم «دیگری بودن» یا (altérité) را هم دید. گویا عنوان کتاب میخواهد بگوید که با شخصیتی طرف هستیم که نهتنها از نظر درونی، بلکه از نظر اجتماع نیز بهمثابه «دیگری» نگریسته میشود. جامعه نمیتواند او را بفهمد یا درک کند، زیرا او قواعد حسی و اخلاقی آنها را نمیپذیرد یا دنبال نمیکند. حالا میتوان پرسید رمان کوتاه «بیگانه» چه ماجرایی را دنبال میکند. «بیگانه» در دو بخش کلی روایت میشود. بخش اول، با مرگ مادر شروع میشود. مورسو بدون نشاندادن اندوه، در مراسم خاکسپاری شرکت میکند. پس از آن زندگیاش بهصورت عادی ادامه مییابد: با زنی بهنام ماری وارد رابطه میشود، به دریا میرود، فیلم میبیند، عشقبازی میکند و با همسایگانش، مخصوصاً ریمون، معاشرت میکند. در ادامه، به پیشنهاد دوستش ریمون، به پیکنیک میرود و در آنجا بهخاطر ریمون درگیر نزاع با مردی عرب میشود. در یک روز داغ، در حالیکه تحت تأثیر گرما و نور خیرهکنندهی آفتاب است، مرسو با اسلحه به سوی مرد عرب شلیک میکند و او را میکشد؛ بدون اینکه انگیزهی روشن داشته باشد یا حتی احساس پشیمانی کند. در بخش دوم، مرسو بازداشت و محاکمه میشود، اما تمرکز دادگاه نه بر قتل بلکه بر بیتفاوتی مورسو نسبت به مرگ مادرش است. جامعه نمیتواند بیاحساسی او را بپذیرد. سایرین تلاش میکنند برای کنشهای او معنای اخلاقی یا مذهبی بتراشند، اما مورسو زیر بار نمیرود. در نهایت، او به اعدام محکوم میشود. در ادامه در چند بخش، به تحلیل فرم و محتوای رمان «بیگانه» میپردازیم.
گسست از سنت رمان رئالیستی
با اینکه آلبر کامو پشتسر خود سنت رماننویسی فرانسوی را دارد، در «بیگانه» نوعی گسست کامل از رمان رئالیستی فرانسوی دیده میشود؛ چه از نظر فرم، تکنیک و روایتگری و چه از نظر محتوایی. در «بیگانه» خبری از توصیفهای «آینهوار» رمانهای رئالیستی نیست؛ توصیفهایی غالباً ایستا و گاه کشدار که سعی داشتند هرچه دقیقتر و پرجزئیاتتر مکان را برای خواننده بازنمایی کنند، بدون اینکه قصد داشته باشند معنای خاصی را از توصیفات به اثر خود اضافه کنند. در حالی که در «بیگانه» توصیفها کاملاً در جهت عمل داستانی قرار دارند و اتفاقاً گاه بسیار هم مهم میشوند. در صحنهای از رمان که شخصیت مورسو آن مرد عرب بدون نام را بهقتل میرساند، توصیفی که از ساحل و خورشید میشود بهشدت حائز اهمیت است؛ بهگونهای که «خورشید» از معنای طبیعی خود خارج میشود و وجهی نمادین بهخود میگیرد. این توصیف از خورشید در «بیگانه» آنقدر مهم است که حتی با کمی اغراق میتوان چنین فرض کرد که اگر آن صحنه از رمان در شب اتفاق میافتاد، مورسو دست به قتل نمیزد! دربارهی سایر عناصر داستانی نیز همین وضعیت حاکم است. بهعنوان مثال رمانهای رئالیستی تلاش میکردند که شخصیتهایی تیپیک خلق کنند تا هر کدام بتوانند طبقهی اجتماعی خود را بازتاب دهند. درحالی که مورسو عملاً جدا از طبقهی اجتماعیاش بازنمایی میشود. تقریباً هیچ توصیفی از ظاهر این شخصیت نمیشود. از وصف لباسها و اندامش و غیره هیچ خبری در رمان نیست. اساساً مورسو از جامعهی خود جداست و مانند بیشتر شخصیتهای آثار ادبی مدرن، در تعارضی مطلق با جامعهی خود قرار دارد. از نظر نحوهی روایت و گونهشناسی راوی نیز، تفاوتهای فاحشی میان این رمان و رمانهای رئالیستی پیش از آن وجود دارد. راویهای رمانهای رئالیستی سعی میکنند هرچه ابژکتیوتر به موضوعات نزدیک شوند درحالی که مواجههی راوی اولشخص «بیگانه» که خود مورسو است با تمام جهان پیرامون بهشدت سوبژکتیو است. همین امر موجب میشود که همذاتپنداری و سیمپاتی مخاطب با اثر به حداکثر میزان خودش برسد. شخصیت مورسو با آنکه اساساً شبیه هیچ تیپ اجتماعیای نیست، برای خوانندگان بهشدت باورپذیر و درکشدنی است. اما این مورسو کیست؟ کمی در او دقیق شویم.
مورسو؛ یگانه مسیحی که سزاوارش هستیم
خود آلبر کامو جملهای دربارهی شخصیت اصلی رمان «بیگانه» دارد که بسیار معروف است: «مورسو یگانه مسیحی است که ما سزاوارش هستیم». منظور آلبر کامو از این جمله چه میتواند باشد؟
تشابههایی بین مسیح و مورسو وجود دارد. اولی این است که مورسو هرگز دروغ نمیگوید و حقیقت درونیاش را انکار نمیکند؛ ولو به قیمت جانش باشد. به این مورد عدم دروغگویی در بخش بعدی خواهیم پرداخت. اما تشابه دیگر در این است که مورسو نیز مانند مسیح در انتهای داستان اعدام میشود؛ با این تفاوت که مورسو خودش را نجات میدهد و مسیح، طبق باور مسیحیت، تمام بشر را. مورسو، انسانی واقعاً انسانی است. او رسالتی آسمانی ندارد و کاملاً خاکی است. به خدا و نیروهای مافوق طبیعی ایمان ندارد و هرگز قبول نمیکند که پیش کشیش حتی در لحظهی مرگ ایمان بیاورد. گویا کامو با این جملهی اسرارآمیز میخواهد بگوید انسان قرن بیستمی، مسیحی را که هرگز دروغ نمیگوید، در مراسم مرگ مادرش گریه نمیکند، نقابهای اجتماعی به صورت نمیزند و در کل ریاکاری نمیکند، به صلیب میکشد.
مردی که هرگز دروغ نمیگوید
همانطور که پیشتر ذکر شد، یکی از تشابههای مورسو با مسیح این است که او هرگز دروغ نمیگوید. شروع رمان با این جمله است: «امروز مامان مرد. شاید هم دیروز. نمیدانم.»
او از مرگ مادر خودش متأثر نیست. او از کشتن مرد عرب هم پشیمان نیست. او حتی حاضر نیست بهدروغ به اینها اعتراف کند و نقاب بر چهره بزند. مشابه مورسو، یک شخصیت داستانی بسیار مهم دیگر در جهان ادبیات وجود دارد که هرگز دروغ نمیگوید: پرنس میشکین در رمان «ابله» از داستایفسکی. سرنوشت هیچکدام از این شخصیتها، خیر نیست. یکی بهصلیب کشیده میشود و دیگری دیوانه میشود. اما این دروغ نگفتن مورسو چه معنایی دارد؟ اینجاست که میتوان وارد فلسفهی اگزیستانسیالیسم شد و گفت که مورسو با دروغ نگفتن، حاضر نمیشود زندگی اصیل خود را با نقابهایی که جامعه، خانواده و درکل «دیگری» به او تحمیل میکنند، وا بدهد. او حاضر به مرگ میشود ولی اصالت خودش را حفظ میکند (اصالت در معنای اگزیستانسیالیستی کلمه). در کتاب «اگزیستانسیالیسم چیست» اثر ویلیام بارت دربارهی «بیگانه» و شخصیت مورسو و ارتباطش با اگزیستانسیالیسم چنین میخوانیم:
«شاید هنوز هم مورسو، قهرمان کتاب «بیگانه»، تجسم تمامعیار حالت فکری آن زمان باشد. گو این که این رمان برای خودِ کامو احساسی شخصی بهشمار میآمد، اما قهرمان آن بیکموکاست مظهر ادبی انسان غربتزده است؛ انسانی که هم فرزند راندهشدگان داستایفسکی و کافکا، و هم پیامبر ژولیدهموهای چرمینهپوشی است که ده سال بعد پدیدار شدند. گرچه مورسو کار خود را به عنوان مردی فقیر و بیاهمیت، یعنی بهعنوان دفترنویسی که در پستترین رتبه مقامات اداری اجتماع گیر کرده است آغاز میکند، اما در اواخر کار، جسورانه با مرگ خود روبهرو میشود. سیمای بشری اصیل به خود میگیرد و شکوه و اعتباری به هم میرساند.»
چهار مفهوم هستهای اگزیستانسیالیسم در رمان «بیگانه»
اروین یالوم در کتاب «رواندرمانی اگزیستانسیال» چهار دغدغهی بنیادین انسان را به این ترتیب بیان میکند: مرگ، آزادی، تنهایی، معنا. این چهار مفهوم اصلی دقیقاً چهار مفهوم اصلی رمان «بیگانه» نیز هستند.
مرگ: رمان با مرگ مادر شروع و با مرگ و اعدام قریبالوقوع مورسو تمام میشود. مورسو میداند که مرگ تمام هستیاش را احاطه کرده و پذیرش آن گریزناپذیر است.
آزادی: مورسو آزادی خودش را در زندان از دست میدهد و حتی نمیتواند یک نخ سیگار بکشد یا با زنی سکس کند؛ کارهای که خودش آنها را «کارهایی که به کسی آزاری نمیرساند» توصیف میکند و بعد میفهمد مجازات اصلی او در قبال قتل مرد عرب دقیقاً همین گرفته شدن آزادی است.
تنهایی: او در زندان تنهایی را هم تجربه میکند. او حتی پیش از زندان نیز هیچ ارتباط عمیقی با سایر افراد برقرار نمیکند. وقتی ماری از او میپرسد که آیا او را دوست دارد یا نه، میگوید نمیداند. او با مادرش نیز ارتباط عمیقی ندارد و در کل هیچ ارتباط عمیق انسانیای بین مورسو و دیگری در هیچ جایی از رمان برقرار نمیشود.
معنا: معنا نیز در رمان نقش مهمی دارد و درواقع یکی از چهار مفهوم مهم رمان است. در جهان مورسو هیچ معنای مطلقی وجود ندارد. هیچ ارزش ثابت و متافیزیکی نیست که به زندگی او معنا بدهد و او را به سمت سرنوشتی مشخص سوق بدهد. چنانچه گفته شد نه خدا برای مورسو معنا دارد، نه خانواده، نه عشق، نه دوستی و نه سایر مفاهیم قراردادی. جهان برای او بیمعناست و او تا دم مرگ این بیمعنایی را شجاعانه میپذیرد و با آغوش باز به سراغش میرود.
درنهایت میتوان گفت که «بیگانه» آلبر کامو نهفقط داستان مردی است که مرتکب قتل میشود، بلکه روایتی است موجز و درخشان از مواجههی انسان با بنیادیترین دغدغههای اگزیستانسیال: مرگ، آزادی، تنهایی و معنا. کامو در رمانی با حجمی اندک، جهان فلسفی خود را با دقتی هنرمندانه بنا میکند. مورسو، شخصیت اصلی رمان، انسانی است که حاضر نمیشود برای زنده ماندن دروغ بگوید. او با آغوشی گشوده، بیمعنایی و مرگ را میپذیرد، اما تا لحظهی آخر، اصیل زندگی میکند.
مطالب پیشین:


