رومن گاری، نویسندهی مشهور فرانسوی، بیشتر با رمانهایش شناخته میشود. رمانهایی مثل «زندگی در پیش رو»، «لیدی اِل» و «خداحافظ گاری کوپر» که غالباً جزو مهمترین آثار قرن بیستم محسوب میشوند. داستانهای کوتاه رومن گاری هیچوقت بهاندازهی این رمانها در فضای ادبی و هنری دیده و خوانده نشدهاند؛ اما داستان کوتاه «پرندگان میروند در پرو میمیرند» از این نویسنده را میتوان جزو بهترین داستانهای کوتاهش دانست، داستانی غنایی و عمیقاً انسانی که یک فیلم ناموفق به کارگردانی خود نویسنده نیز بر اساس آن ساخته شد..
داستان در ظاهر ماجرای سادهای دارد. مردی چهلوهفتساله به نام ژاک رانیه پس از مبارزات سیاسی فراوان در «اسپانیا با فاشیستها و در فرانسه با نازیها و در کوبا با غاصبها» حالا به ساحلی در پرو آمده و قهوهخانهای دایر کرده. ساحلی که پرندگان مدام در آن میمیرند و چنان بهنظر میرسد که خود ژاک رانیه نیز میخواهد روزی در همینجا به عمرش پایان دهد. در روزی که داستان در آن روایت میشود، ژاک رانیه، زنی را میبیند که میخواهد خودش را به موجهای دریا بسپارد و خودکشی کند. او ناخودآگاه و بهشکلی غریزی میرود و زن را نجات میدهد و به قهوهخانهاش میبرد. در میانهی داستان متوجه میشویم که در کاروان شادی شب قبل به این زن تجاوز شده است. متجاوزان او حتی گردنبند الماس او را ندزدیدهاند و صرفاً بدن او را مورد تعرض قرار دادهاند. ژاک رانیه سه نفر از این متجاوزان را در ساحل میبیند. تپانچهاش را از توی کشو درمیآورد ولی به سراغ آنها نمیرود و کلکشان را نمیکند. در همین کشمکشهای غالباً درونی، بخش میانی داستان تمام میشود. در بخش پایانی داستان، همسر انگلیسی این زن که بهشدت ماتریالیست و علمگراست، وارد قهوهخانه میشود تا او را با خود ببرد. او که از دزیده نشدن جواهرات زن بسیار خوشحال است (به ژاک رانیه در بدو ورود میگوید: «امیدوارم که جواهراتش را ندزدیده باشند. یک ثروت سرشار. ادارهی بیمه هم خسارت را نمیپردازد.»)، در دیالوگهایش بهطور غیرمستقیم بیان میکند که زن خودش دلش میخواسته بهش تجاوز شود و اساساً از این کار لذت جنسی میبرد. او مثالهایی از روایتهای تاریخ میآورد و نشان میدهد که افراد چگونه بهشکلهای سادومازوخیستی به ارضای جنسی خود میپردازند و میگوید که علم (و دانشمندی به نام پروفسور گوسمانِ روانکاو) میتواند این افراد را درمان کند. او زن را با خود میبرد و داستان با یک چرخش زاویهی دید در ابهام و تنش کامل تمام میشود: زن به قهوهخانه نگاه میکند و آن را خالی مییابد.

برای تحلیل داستان بهتر است از عنوان آن شروع کنیم: «پرندگان میروند در پرو بمیرند». عنوان داستان دارد دو عنصر را برجسته میکند: مکان داستان (بهازای یک حالت روانی) و مسئله مرگ. همچنین نحو جمله طوری است که انگار قصدی در این مرگ وجود دارد و مخاطب را بهیاد گزارهی معروف آلبر کامو میاندازد: «تنها مسئلهی جدی فلسفی، خودکشی است؛ داوری اینکه آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه.»
شخصیت ژاک رانیه نیز پس از مبارزات سیاسی و آزادیخواهانهی فراوان، به حالتی ذهنی و روانی رسیده که تصمیم گرفته به مکانی بیاید که پرندگان در آن خودکشی میکنند؛ عملی که علم هنوز نتوانسته اثبات کند چرا در این مکان رخ میدهد: «کسی هرگز نتوانسته بود برای او توضیح بدهد که چرا پرندگان از جزیرههای میان دریا برمیخاستند تا بیایند و روی این ساحل، در فاصلهی ده کیلومتری شمال لیما، جان بدهند.»
راوی داستان که بهجز در آخرین جملهی آن معطوف به ذهن و احساس ژاک رنیه است، میگوید: «شاید اینجا برای آنها مکان مقدسی بود؛ مانند شهر بنارس در هند که مؤمنان برای مردن به آنجا میرفتند: پیش از آنکه جان از تنشان پرواز کند، میآمدند و لاشهی خود را روی این خاک میافکندند.»
بنابراین این مکان برای خود ژاک رنیه نیز همین جنبهی قدسی و غیرقابل توضیح با علم را دارد. ژاک رنیه در این مکان به شعر پناه برده و با اقیانوس عهد دوستی بسته است و به صدایش گوش میدهد و به رازهای طبیعت همچنان اعتقاد دارد و بهنوعی آمادهی مرگ است ولی بلافاصله به این گزاره میرسد که «وانگهی شعر را روزی بهشیوهی علمی توضیح خواهند داد، بهعنوان یک پدیدهی مترشح داخلی بررسی خواهند کرد. علم از همهسو مظفرانه بر انسان تاخت آورده است.»
در ارجاع فوق، فعل «تاخت آوردن» مهم است. بهنظر راوی معطوف به ذهن شخصیت اصلی، علم (کلانروایت برآمده از فلسفهی روشنگری) بهجای اینکه به زندگی بهتر انسان و بهروزی او کمک کند، به جایی رسیده که به او حمله میکند و دارد نابودش میکند و این علم تبدیل شده است به سلاحهای کشتار جمعی مثل هواپیماهای پیشرفته و بمب اتم. این درونمایهی فلسفی در بیشتر آثار نیمهی دوم قرن بیستم دیده میشود و طبیعتاً نتیجهی دو جنگ جهانی خونبار و استفاده از بمب اتم توسط آمریکا است.
بخش پایانی داستان نیز تأییدی بر ناکارآمدی علم و همزمان ناچاری انسان از رجوع دوباره به آن است. شوهرِ زن که در این بخش وارد داستان شده، معتقد است که باید زن را پیش پروفسور گوسمان ببرد و او را درمان کند. او فکر میکند که جهان، پس از این همه خشونت و نابود شدن معنویت و اخلاق (نه صرفاً بهمعنای اخلاق و معنویت مذهبی) دوباره باید به علم (پروفسور گوسمان) پناه ببرد. جهانِ پس از دو جنگ جهانی و اختراع بمب اتم، جهانی کارامازوفی است: جهانی که در آن خدا (معنویت) مُرده و همهچیز مُجاز شده است. البته در دیالوگهای این مردِ نهچندان متعادل، دلایل این نابودی معنویت و انسانیت را میتوان یافت. چنانچه پیشتر ذکر شد، او برای اینکه عمل مازوخیستی همسرش را برای ارضای جنسی توجیه کند، مثالهایی از روایتهای تاریخی و غیرتاریخی میآورد و درنهایت به این نمونه میرسد: «… و بالأخره آن یک زن دیگر را که موقع حملههای هوایی در لندن تازهعروس بود و بعد از آن همیشه از شوهرش میخواست سرِ بزنگاه، صدای سوت افتادن بمب را با دهانش تقلید بکند. همهی این زنها هم ]پس از رجوع به پروفسور گوسمان[ درست و حسابی مادرِ خانواده شدهاند عزیزم.»
در پایان داستان با یک چرخش نهایی زاویه دید طرف هستیم. این قسمت را با هم بخوانیم:
«آنها دور شدند. روی تپه که رسیدند، پیش از آنکه ناپدید شوند، زن ایستاد، مردد ماند و واپس نگریست. اما مرد آنجا نبود. هیچکس نبود. قهوهخانه خالی بود.»
واکنش اول در قبال این خط پایانی میتواند این باشد که رومن گاری قرارداد زاویه دید را شکسته است و با خامدستی خواسته نشان دهد که ژاک رانیه رفته تا کلک خودش را بکند و مانند پرندههای دیگر در پرو بمیرد. اما آیا نویسنده نمیتوانست با محدود ماندن به ذهن ژاک رانیه، نشان دهد که رفته سراغ تپانچهاش و با شلیک نهایی داستان را تمام کند؟

اما واکنش دوم این است که چرخش زاویه دید را بپذیریم و برای متن حالت آلترناتیو در نظر نگیریم. این واکنش میتواند زمینهی خوانشهای گوناگون و پیچیدهتر را فراهم کند. در این واکنش میتوانیم از پایان داستان و چرخش زاویه دید در آن، با اندکی اضافه کردن خود به متن و بیشخوانی تفسیری، تمام داستان را خیالات شخصیت زن -که در شرایط کنونی به یک ابژهی جنسی تقلیل یافته- بدانیم و بگوییم شاید درواقع اساساً مردی به نام ژاک رانیه و قهوهخانهاش در کل وجود نداشته است و شخصیت زن، در هنگام خودکشی، دلش میخواسته که مردی او را ببیند و بیاید و او را از عمل خودکشی منصرف کند. او مرد را در ذهن خود ساخته و خودش را نجات داده و برای پناه بردن به قهوهخانهاش رفته. این زن با آمدن شوهر انگلیسیاش- که لحنی خشک، غیرهمراهانه و بهصورت افراطی خوشبین به علم دارد- از توهم خارج شده و از قهوهخانه (کُنجی برای در امان ماندن از خشونت بیرونی) بیرون میرود و در لحظهی آخر «واپسنگریسته» و دیده مردی وجود ندارد و قهوهخانه خالی است. درواقع در این خوانش، ناامیدی، خشونت و بیمعنایی در عالم واقعیت تثبیت میشود، اما عوالم خیال همواره کنجی آرامشبخش برای انسان فراهم میکنند تا انسان بتواند در لحظات سرحدی و بحرانی به آن پناه ببرد. درواقع پناه بردن به خیال، گرچه برای بقا ضروری است، ولی از زوال واقعیت نمیکاهد.


