«مقصد نهایی» که از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۱ با پنج فیلم دنبال شده بود، حالا پس از یک وقفه چهارده ساله بازگشته است: «مقصد نهایی: تبار خونین».
همه این فیلمها از ایده اولیه جذابی شکل گرفتهاند که توسط جفری ردیک خلق شده، آن هم بر اساس داستان واقعیای که خوانده بود: دختری که در تعطیلات به سر میبرد، با تلفن مادرش روبرو میشود. مادر به او میگوید که فردا سوار هواپیما نشود، چون حس خوبی ندارد و دختر بلیتش را عوض میکند. روز بعد هواپیمایی که قرار بود او سوار شود، سقوط میکند. این به نوعی سرآغاز داستان بخش اول این مجموعه است که چند دوست در لحظه آخر از هواپیمایی پیاده میشوند و از سانحه هوایی نجات پیدا میکنند.
این داستان واقعی چکیده دنیای «مقصد نهایی» است با این تفاوت که نمیتوان از مرگ گریخت: هر بار کسانی که آینده را به شکلی حس میکنند یا میبینند و جان خود و اطرافیانشان را از یک سانحه نجات میدهند، بعدتر با مرگ درگیر میشوند: مرگ به سراغ آنها میآید تا آنها هم همانطور که مقدر بوده، بمیرند.
از این حیث این فیلمها داستانی به شدت مذهبی را روایت میکنند: این که از مرگ نمیتوان گریخت و هر آنچه در تقدیر ما نوشته شده، در انتظار ما خواهد بود. در عین حال به شکلی استعاری به انتهای زندگی همه ما اشاره دارد: این که با هر نوع ترفند و هر نوع زندگی، بالاخره همهمان خواهیم مرد و گریز و گزیری از مرگ نیست.
«مقصد نهایی: تبار خونین» با آن که گرانترین فیلم تولید شده در این مجموعه است، برای سازندگانش سودآور بود و به نظر میرسد به این ترتیب دنبالههای دیگری در راه خواهد بود تا مقصد نهایی همه ما را باز به ما یادآوری کند.

فیلم با یک سکانس جذاب آغاز میشود: پسری برای درخواست ازدواج از دختری به نام آیریس – در سال ۱۹۶۹- او را به افتتاحیه رستوران «اسکای ویو» بر بلندای برجی میبرد. آیریس دچار نگرانی میشود و فیلم نشانههایی از یک سانحه ترسناک را با ما قسمت میکند، از جمله یک سکه که تا انتهای فیلم در حوادث فیلم نقش بازی میکند؛ همان سکهای که نگهبان به پسربچهای در ابتدای فیلم تذکر میدهد که برش ندارد چون «بدشانسی میآورد». این «بدشانسی» را تماشاگر تا آخرین لحظه با همین سکه شانس تجربه میکند.
تماشاگر از داستانهای قبلی این مجموعه میداند که نگرانی آیریس بیجهت نیست و در انتظار فاجعه میماند: فاجعهای که با خشونت تمام رخ خواهد داد و تماشاگر طبق سنت میداند که قهرمان از آن جان به در خواهد برد، اما این سکانس طولانی به طرز عجیبی طبق انتظار تماشاگر پیش نمیرود و آیریس و همه افراد حاضر در رستوران به طرز وحشتناکی میمیرند. تماشاگر نمیداند که چرا طبق معمول، شخصیت اصلی نتوانسته جان خود و اطرافیانش را نجات بدهد. اما این ترفند داستانگویی فیلم است که میخواهد شروع متفاوتی را برای این قسمت از مجموعه رقم بزند.
به زمان حال بازمیگردیم و رفتهرفته میفهمیم چیزی که دیدهایم رویای دختری است به نام استفانی که مادر بزرگ غریبی به نام آیریس دارد و جلوتر میفهمیم که بر خلاف سکانس اول فیلم، در واقع آیریس جان آدمها را در حادثه برج نجات داده است. باقی داستان طبق معمول قسمتهای پیشین جلو میرود.
نمایش ابعاد فاجعه و جزئیات آن، با پیشرفت تکنولوژی اینجا باورپذیرتر از قسمتهای قبلی به نظر میرسد، اما نمایش خشونت بیش از فیلمهای قبلی است: فیلم ابایی از نمایش صحنههایی چون ترکیدن صورت ندارد و به نظر میرسد با قدرت تکنولوژی برای طبیعیتر نشاندادن چنین صحنههایی، میخواهد تماشاگرش را مرعوب کند. اما فیلم در همین حد متوقف میشود و چیز چندانی به قسمتهای قبلی اضافه نمیکند. شخصیتها بعد ندارند و اتفاقات از جایی به بعد قابل حدس هستند. پیچ انتهایی هم حتی- با توجه به قسمتهای قبلی- قابل حدس میشود و از ابتدا میتوان پایان آن را حدس زد، در عین حال اما افسون داستان اولیه- که باری از مفهوم زندگی و مرگ و تقدیر را با خود حمل میکند- میتواند کماکان ما را در تالار سینما نگه دارد.


