Close Menu
مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس

    Subscribe to Updates

    Get the latest creative news from FooBar about art, design and business.

    What's Hot

    حضور پررنگ سینمای ایران در جشنواره SECIME 2026 

    پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

    زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

    Facebook X (Twitter) Instagram Telegram
    Instagram YouTube Telegram Facebook X (Twitter)
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    • خانه
    • سینما
      1. نقد فیلم
      2. جشنواره‌ها
      3. یادداشت‌ها
      4. مصاحبه‌ها
      5. سریال
      6. مطالعات سینمایی
      7. فیلم سینمایی مستند
      8. ۱۰ فیلم برتر سال ۲۰۲۴
      9. همه مطالب

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      پس از آنچه می‌کُشیم چگونه زندگی می‌کنیم؟ | تحلیل تماتیک فیلم «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۱ دی , ۱۴۰۴

      شک در برابر یقین، انتقام در برابر اخلاق | نگاهی به فیلم «یک تصادف ساده»، ساخته‌ی جعفر پناهی از منظر فلسفه‌ی دیوید هیوم

      ۲۳ آذر , ۱۴۰۴

      «تمام آنچه از تو باقی مانده است»، روایت تراژیک سه نسل از یک خانواده فلسطینی

      ۱۷ آذر , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی پنجره به خط مقدم بدل می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      برلیناله ۲۰۲۶ | «اگر زنده بودم»؛ غلبه رویا بر واقعیت

      ۲۷ بهمن , ۱۴۰۴

      روایت یک زندان، در میانه‌ی بحث‌های جهانی درباره‌ی سرکوب و آزادی هنر

      ۲۶ بهمن , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | مسافران

      ۱۷ دی , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ کلاسیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | به بهانه ۶۵ سالگی فیلم «حقیقت»

      ۱۳ دی , ۱۴۰۴

      روایتی یگانه از حقیقت پاره پاره | بازخوانی فیلم «روز واقعه»  به نویسندگی بهرام بیضایی

      ۹ دی , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ کلاسیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | به بهانه ۵۰ سالگی فیلم «بعد از ظهر سگی»

      ۶ دی , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفت‌و‌گوی اختصاصی محمد عبدی با بلا تار؛ راز و رمز جهان سیاه و سفید 

      ۱۳ آذر , ۱۴۰۴

      این انتخاب تک ‌تک افراد است که در این برهه کجا بایستند: در کنار مردم یا در سمت منفعت شخصی | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: مریم مقدم

      ۶ آذر , ۱۴۰۴

      خوشحالم که کنار مردم ایستادم | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: زهرا شفیعی دهاقانی

      ۲۲ آبان , ۱۴۰۴

      رحیم شاگرد نجار یا مانکن گوچی و بربری | نگاهی به چهار قسمت اول سریال «بامداد خمار»، ساخته‌ی نرگس آبیار

      ۱۸ آبان , ۱۴۰۴

      بازنمایی ملتهب فرودستی و روایت‌های تکرارشونده | درباره سریال‌های نمایش خانگی

      ۱۳ آبان , ۱۴۰۴

      «قلب‌های سیاه»؛ جذاب و تاثیرگذار اما ناموفق در بازنمایی واقعیت جنگ با داعش

      ۱۷ شهریور , ۱۴۰۴

      مرز باریک بین جبر و اختیار | نگاهی به سریال «وحشی» ساخته هومن سیدی

      ۳ شهریور , ۱۴۰۴

      زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۵

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      بازنمایی جنون در «وویتسک» کارل گئورگ بوشنر، «وویتسک» ورنر هرتزوگ و «پستچی» داریوش مهرجویی

      ۲۱ مهر , ۱۴۰۴

      مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

      ۴ دی , ۱۴۰۴

      ایستادن مستند در زمین تاریخ | درباره سینمای مستند و مسائل آن در ایران امروز

      ۲۵ آذر , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      گم شدن در خانه دوست | درباره مستند «درخت زندگی» به بهانه درگذشت احمد احمدپور

      ۶ آبان , ۱۴۰۴

      حضور پررنگ سینمای ایران در جشنواره SECIME 2026 

      ۲۹ فروردین , ۱۴۰۵

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۵

      جنگ و تاثیرات مرگبار آن بر محیط زیست ایران

      ۸ فروردین , ۱۴۰۵

      زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۵

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی پنجره به خط مقدم بدل می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴
    • ادبیات
      1. نقد و نظریه ادبی
      2. تازه های نشر
      3. داستان
      4. گفت و گو
      5. همه مطالب

      «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

      ۱۸ دی , ۱۴۰۴

      دربارۀ «بد دیده شد، بد گفته شد» ساموئل بکت

      ۱ دی , ۱۴۰۴

      آخرین پیامبر ادبیات مدرن جهان: ناباکوف

      ۲۴ آذر , ۱۴۰۴

      معصومی که سانسور شد؛ نگاهی به داستان «معصوم چهارم» هوشنگ گلشیری

      ۲۰ آذر , ۱۴۰۴

      جادوی روایتگری در رمان کوتاه «بدرودها» نوشته‌ی خوآن کارلوس اونتی

      ۱۶ مرداد , ۱۴۰۴

      بررسی فمنیستی رمان «گوگرد» نوشته‌ی عطیه عطارزاده

      ۱۰ خرداد , ۱۴۰۴

      نگاهی به رمان «رؤیای چین» نوشته‌ی ما جی‌ین

      ۹ خرداد , ۱۴۰۴

      نگاهی به داستان «خانواده‌ی مصنوعی» نوشته‌ی آن تایلر

      ۲ فروردین , ۱۴۰۴

      ماشین پرواز | داستان کوتاه از ری برادبری

      ۱۴ دی , ۱۴۰۴

      ژانوس | داستان کوتاه از آن بیتی

      ۲ آذر , ۱۴۰۴

      چارلز | داستان کوتاه از شرلی جکسون

      ۱۱ آبان , ۱۴۰۴

      محدوده | داستان کوتاه از جویس کَری

      ۶ مهر , ۱۴۰۴

      جادویی از جنس واقعیت، حقیقتی از جنس تخیل

      ۲۰ اسفند , ۱۴۰۴

      گفتگو با مهدی گنجوی درباره تصحیح نسخۀ جدید کتاب «هزار و یکشب»

      ۲۴ شهریور , ۱۴۰۴

      اعتماد بین سینماگر و نویسنده از بین رفته است | گفتگو با شیوا ارسطویی

      ۲۴ اسفند , ۱۴۰۳

      هر رابطۀ عشقی مستلزم یک حذف اساسی است | گفتگو با انزو کرمن

      ۱۶ اسفند , ۱۴۰۳

      جادویی از جنس واقعیت، حقیقتی از جنس تخیل

      ۲۰ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی شعر، وجدان بیدار جهان می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      شما بسیارید و آنان اندک | تفسیر یک شعر

      ۱۱ بهمن , ۱۴۰۴

      «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

      ۱۸ دی , ۱۴۰۴
    • تئاتر
      1. تاریخ نمایش
      2. گفت و گو
      3. نظریه تئاتر
      4. نمایش روی صحنه
      5. همه مطالب

      تئاتر با عشق آغاز می‌شود | نگاهی به حضور محمود دولت‌آبادی در تئاتر ایران

      ۲۱ تیر , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفتگو با فرخ غفاری دربارۀ جشن هنر شیراز، تعزیه و تئاتر شرق و غرب

      ۲۸ آذر , ۱۴۰۳

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      فرانتس زاور کروتس، صدای مردم فلاکت‌زده و خاموش

      ۳ آذر , ۱۴۰۴

      جشن نور و شعر و سکون در دنیای نابغه‌ی تئاتر تجربی جهان | نگاهی کوتاه به دنیای تئاتری رابرت ویلسون

      ۲۶ مرداد , ۱۴۰۴

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      خروج از دوزخ به میانجی عریان کردن روح | دربارۀ نمایش «آیا چشم پس از مدتی به تاریکی عادت می‌کند؟» به نویسندگی و کارگردانی علی فرزان

      ۲۳ مهر , ۱۴۰۴

      بازیابی بدن محتضر پدر از طریق آیین قربانی‌کردن | درباره نمایش «مادر» به نویسندگی و کارگردانی حسین اناری

      ۵ شهریور , ۱۴۰۴

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴
    • نقاشی
      1. آثار ماندگار
      2. گالری ها
      3. همه مطالب

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۹- سه تصویر ماندگار در فرهنگ بصری آمریکا

      ۱۹ خرداد , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۸- پنج نمونۀ‌ برتر از فیگورهایی با نمای پشت در نقاشی

      ۱۱ خرداد , ۱۴۰۴

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴

      «کیفر/ون گوگ»؛ وقتی دو نابغه به هم می‌رسند

      ۱۳ تیر , ۱۴۰۴

      ادوارد بورا؛ فراموشی درد با نقاشی 

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۴

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی، صرفا وعده‌ی خوشبختی‌ست نه بیشتر

      ۱۳ مرداد , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴
    • موسیقی
      1. آلبوم های روز
      2. اجراها و کنسرت ها
      3. مرور آثار تاریخی
      4. همه مطالب

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴

      در فاصله‌ای دور از زمین | تحلیل جامع آلبوم The Overview اثر استیون ویلسون

      ۱۷ فروردین , ۱۴۰۴

      گرمی ۲۰۲۵ | وقتی موسیقی زیر سایه انتقادات و مصالحه قرار می‌گیرد

      ۱۲ اسفند , ۱۴۰۳

      دریم تیتر و Parasomnia:  یک ادیسه‌ی صوتی در ناخودآگاه ما

      ۲ اسفند , ۱۴۰۳

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      وودستاک: اعتراضی فراتر از زمین‌های گلی

      ۲۳ دی , ۱۴۰۳

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      چرا ما می­‌خواهیم باور کنیم که جیم موریسون هنوز زنده است؟

      ۱۸ فروردین , ۱۴۰۴

      زناکیس و موسیقی

      ۲۷ دی , ۱۴۰۳

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴
    • معماری

      دو عبادتگاه، دو رویکرد، یک جغرافیا | نگاهی به معماری دو نمازخانه‌ی پارک لاله

      ۱۲ دی , ۱۴۰۴

      فرانک گری، معماری که با ساختمان‌هایش رقصید

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      زیر سایه‌ی یک ستون | برداشتی از کیفیت فضایی شبستان‌ها

      ۳۰ آبان , ۱۴۰۴

      موزه‌ی هنرهای معاصر تهران؛ سیالیت و صلبیت درهم تنیده

      ۲ آبان , ۱۴۰۴

      معماری می‌تواند روح یک جامعه را لمس کند | جایزه پریتزکر ۲۰۲۵

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۴
    • اندیشه

      جنگ و تاثیرات مرگبار آن بر محیط زیست ایران

      ۸ فروردین , ۱۴۰۵

      وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

      ۱۱ اسفند , ۱۴۰۴

      تحلیل دیکتاتور از منظرِ روانکاوی با احتسابِ فیلمی از «یورای هرتز»

      ۲ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی به ایران فکر می‌کنم، به نور فکر می‌کنم

      ۱۶ بهمن , ۱۴۰۴

      انقلاب به مثابه نوسان

      ۱۴ بهمن , ۱۴۰۴
    • پرونده‌های ویژه
      1. پرونده شماره ۱
      2. پرونده شماره ۲
      3. پرونده شماره ۳
      4. پرونده شماره ۴
      5. پرونده شماره ۵
      6. همه مطالب

      دموکراسی در فضای شهری و انقلاب دیجیتال

      ۲۱ خرداد , ۱۳۹۹

      دیجیتال: آینده یک تحول

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      رابطه‌ی ویدیوگیم و سینما؛ قرابت هنر هفت و هشت

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      Videodrome و مونولوگ‌‌هایی برای بقا

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      مسیح در سینما / نگاهی به فیلم مسیر سبز

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آیا واقعا جویس از مذهب دلسرد شد؟

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      بالتازار / لحظه‌ی لمس درد در اتحاد با مسیح!

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آخرین وسوسه شریدر

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      هنرمند و پدیده‌ی سینمای سیاسی-هنر انقلابی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پایان سینما: گدار و سیاست رادیکال

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      گاوراس و خوانش راسیونالیستی ایدئولوژی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پورن‌مدرنیسم: الیگارشی تجاوز

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      بازنمایی تجاوز در سینمای آمریکا

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      تصویر تجاوز در سینمای جریان اصلی

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      آیا آزارگری جنسی پایانی خواهد داشت؟

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      خدمت و خیانت جشنواره‌ها

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      ناشاد در غربت و وطن / جعفر پناهی و حضور در جشنواره‌های جهانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰
    • ستون آزاد

      «هر دم گویی به سنگ منجلیقم می‌کوبند»

      ۲۲ بهمن , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      اعترافات آرتیست ریدر

      ۸ مهر , ۱۴۰۴

      آرتیست ریدر و نبرد حماسی آبادان

      ۳۱ شهریور , ۱۴۰۴

      در سرزمینی که حرف زدن خطر دارد، یک هوش مصنوعی گوش می‌دهد

      ۱۱ تیر , ۱۴۰۴
    • گفتگو

      ساندنس ۲۰۲۵ | درخشش فیلم‌های ایرانی «راه‌های دور» و «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۳ بهمن , ۱۴۰۳

      روشنفکران ایرانی با دفاع از «قیصر» به سینمای ایران ضربه زدند / گفتگو با آربی اوانسیان (بخش دوم)

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۳

      علی صمدی احدی و ساخت هفت روز: یک گفتگو

      ۲۱ شهریور , ۱۴۰۳

      «سیاوش در تخت جمشید» شبیه هیچ فیلم دیگری نیست / گفتگو با آربی اُوانسیان (بخش اول)

      ۱۴ شهریور , ۱۴۰۳

      مصاحبه اختصاصی با جهانگیر کوثری، کارگردان فیلم «من فروغ هستم» در جشنواره فیلم کوروش

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۳
    • درباره ما
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    داستان ادبیات

    تخم‌­مرغ | داستان کوتاه از شرود اندرسون

    افشین رضاپورافشین رضاپور۱۹ دی , ۱۴۰۳
    اشتراک گذاری Email Telegram WhatsApp
    داستان تخم‌مرغ
    اشتراک گذاری
    Email Telegram WhatsApp

    ترجمه از افشین رضاپور

    شک ندارم که پدرم ذاتاً دلش می‌خواست بشاش و مهربان باشد. او تا سی و چهار سالگی در مزرعه‌ی مردی به‌نام توماس باتروث ، نزدیک شهر بید ول  اوهایو کار می‌کرد. آن‌وقت‌ها اسبی برای خودش داشت و شب‌های شنبه به شهر می‌رفت و ساعاتی را با دیگر کارگران مزرعه می‌گذراند؛ چند لیوان آبجو می‌نوشید و در سالن بن‌هیدز  می‌ماند که شب‌های شنبه مملو از کارگران می‌شد. آن‌ها آواز می‌خواندند و لیوان‌ها را روی بار می‌کوبیدند. ساعت ده، پدر که از موقعیت خودش در زندگی کاملاً خوشحال بود، از جاده‌ خلوت آبادی به خانه برمی‌گشت. اسبش را برای شب راحت می‌کرد و به رخت‌خواب می‌رفت. آن-روزها اصلاً به فکر ترقی کردن نبود.

    در بهار سی و پنج سالگی‌اش با مادرم ازدواج کرد که معلم مدرسه‌ آبادی بود و بهار سال بعدش من، دست و پا زنان و گریه‌کنان، به دنیا آمدم. بعد اتفاقی برای آن دو نفر افتاد؛ جاه‌طلب شدند. شهوت آمریکایی ترقی در جهان دامن‌شان را گرفت.

    ظاهراً مادرم مسئول به‌نظر می‌رسید. او در مقام معلم مدرسه کتاب‌ها و مجلات زیادی خوانده بود و فکر می‌کنم می‌دانست که چگونه گارفیلد، لینکلن و آمریکاییان دیگر از حضیض فقر به اوج سعادت و بزرگی رسیده بودند و شاید در آن‌روزهایی که در خانه استراحت می‌کرد، وقتی کنارش می‌آرمیدم، خواب می‌دید که چگونه روزی بر شهرها و ملت‌ها حکم خواهد راند؛ به هرحال هرطور که بود، پدر را ترغیب کرد تا دست از کار مزرعه بردارد، اسبش را بفروشد و پی کارهای بزرگ را بگیرد. مادرم زنی بود ساکت و بلندقامت با دماغی کشیده و چشمان خاکستری نگران. او برای خودش چیزی نمی‌خواست ولی برای من و پدر به شکل علاج‌ناپذیری جاه‌طلب بود.

    اولین اقدامشان نتیجه‌ی بسیار بدی داشت. ده هکتار از زمین سنگی و بی‌حاصل جاده‌ی گریگز در هشت مایلی بید ول را اجاره کردند و به پرورش جوجه پرداختند. من در آنجا بزرگ شدم و زندگی اولین تأثیراتش را همان‌جا بر من گذاشت؛ از همان ابتدا آن تأثیرات نمونه‌های مجسم بدبختی بودند و اگر من هم به نوبه خود آدم عبوسی هستم و همیشه طرف تاریک زندگی را می‌بینم، به‌خاطر این حقیقت است که آنچه شادترین و لذتبخش‌ترین دوران کودکی من به حساب می‌آید، همه‌اش در مزرعه‌ی پرورش جوجه گذشت.

    کسی که این چیزها را نمی‌داند، تصورش را هم نمی‌تواند بکند که چه مصائب دردناکی برای یک جوجه اتفاق می‌افتد. او از تخم بیرون می‌آید؛ چند هفته‌ای را مثل موجود کوچک کرک‌داری که روی کارت‌های عید پاک نقاشی شده، زندگی می‌کند. بعد به شکل وحشتناکی پرهایش می‌ریزد و مقادیر زیادی از دانه‌ها و غذاهایی را که با پول عرق جبین پدر آدم خریداری شده، می‌خورد و بیمار می‌شود – پیپ ، وبا یا هر کوفت دیگر- می‌ایستد و با چشمان بی‌روح خورشید را نگاه می‌کند و سرانجام می‌افتد و می‌میرد. چندتایی مرغ و گاهی هم یک خروس به خاطر این‌که هدف رازآلود خداوند اجرا شود، تلاش می‌کنند تا به بلوغ برسند. تخم‌هایی می‌گذراند که جوجه‌ها از آن بیرون می‌آیند و به این ترتیب چرخه‌ی وحشتناک زندگی کامل می‌شود. همه‌ی این‌ها پیچیده و باورنکردنی است. بیش‌تر فلاسفه باید در مزرعه‌ی پرورش جوجه بزرگ شده باشند. آدم امید زیادی به یک جوجه می‌بندد و به طرز دردناکی سرخورده می‌شود. جوجه‌های کوچک که تازه سفر زندگی را آغاز کرده‌اند، ابتدا باهوش و زیرک به‌نظر می‌رسند ولی در واقع به طرز وحشتناکی احمق هستند؛ شبیه آدم‌هایی که مردم را از روی قضاوتشان درباره زندگی می‌سنجند. اگر بیماری آن‌ها را نکشد، صبر می‌کنند تا  توقعاتت روز به روز بیشتر شود و بعد زیر چرخ‌های گاری می-روند و له و لورده می‌شوند و نزد آفریدگارشان باز می‌گردند. شپش بر جوانی شان می‌تازد و برای پودرهای شفابخش پول‌ها خرج شود.

    بعد‌ها دریافتم که چگونه ادبیات بر موضوع پول حاصل از پرورش جوجه بنا شده است و باید توسط خدایانی که میوه‌ی درخت دانش خوب و بد را خورده‌اند، خوانده شود. ادبیات بسیار خوشبینانه‌ای است و ادعا می‌کند از آدم‌های ساده‌ی جاه‌طلبی که چندتایی مرغ دارند، کارهای زیادی ساخته است. خودتان را معطل این حرف‌ها نکنید. این چیزها را برای شما ننوشته‌اند! به تپه‌های یخ زده‌ی آلاسکا بروید و طلا بجویید. به شرافت یک سیاستمدار دل ببندید و باور کنید که با این‌کار جهان هرروز بهتر خواهد شد و نیکی بر بدی پیروز! اما هرگز ادبیاتی را که درباره‌ی مر‌غ‌ها نوشته‌اند، نه بخوانید نه باور کنید. این چیزها را برای شما ننوشته‌اند.

    از موضوع پرت شدم. داستان من ربطی به مرغ ندارد. راستش را بخواهید همه‌اش درباره‌ی تخم‌مرغ است. ده سالی پدر و مادرم جان کندند تا مخارج مزرعه‌ی جوجه‌مان را بپردازند و بعد هم کنارش گذاشتند و تلاش دیگری را آغاز کردند. به شهر بیدوِل اوهایو رفتند و رستوران زدند؛ بعد از ده سال نگرانی و دلواپسی در مورد دستگاه جوجه‌کشی که هیچ جوجه‌ای هم از تخم در نیاورد و آن موجودات کوچک یا به قول خودشان توپ‌های کرکی که به مرغان جوان نیمه برهنه‌ای تبدیل می‌شدند و می‌مردند، همه را کنار گذاشتیم و بار بندیلمان را روی ارابه‌ای سوار کردیم و از جاده‌ی گریگز به سوی بیدوِل راندیم. کاروان کوچکی از امید در جستجوی مکانی تازه تا از آنجا سفر صعودی‌اش را از میان زندگی آغاز کند.

    فکر می‌کنم خیلی غمگین به‌نظر می‌رسیدیم؛ شبیه آواره‌هایی که از میدان جنگ می‌گریزند. من و مادر پیاده می‌رفتیم. ارابه‌ی خرت و پرت‌هایمان را یک‌روزه از همسایه‌مان آقای آلبرت گریگز قرض گرفته بودیم. از کناره‌های آن پایه‌های صندلی‌های ارزان قیمت‌مان بیرون زده بود و پشت انبوه تخت‌ها و میزها و جعبه‌های پر از ظروف آشپزخانه، صندوقی از جوجه‌های زنده بود و روی آن کالسکه‌ی بچه که نوزادی‌ام را در آن تاب خورده بودم. ‌این‌که چرا به آن کالسکه چسبیده بودیم، خودم هم نمی‌دانم. بعید به نظر می‌رسید که بچه‌های دیگری به دنیا بیایند. از طرفی همه‌ی چرخ‌های کالسکه شکسته بودند. شاید به این خاطر باشد که فقرا سخت به چیزهایی که دارند می‌چسبند و این یکی از حقایقی است که زندگی را به شدت تیره می‌کند.

    پدر روی ارابه نشسته بود. او آن وقت‌ها مرد کله‌طاس چهل و پنج ساله‌ی نسبتاً چاقی بود که در نتیجه‌ی یک رابطه‌ی طولانی با جوجه‌ها و مادرم، ساکت و دلسرد شده بود. در تمام مدت زندگی ده‌ساله‌مان در مزرعه‌ی پرورش جوجه، او به‌عنوان یک کارگر در مزارع همسایه کار می‌کرد و بیش‌تر پولی که به-دست می‌آورد، خرج دوا و درمان جوجه‌ها با داروی سحرآمیز وبای سفید یا عمل‌آورنده‌ی تخم‌مرغ پرفسور بیدلو یا دیگر ترکیباتی می‌شد که مادر در آگهی‌ روزنامه‌های مخصوص ماکیان می‌یافت. دو تکه-ی کوچک مو هنوز روی سر پدر، درست بالای گوش‌هایش، باقی مانده بود؛ به خوبی یادم است که زمان کودکی‌ام، وقتی شب‌های یکشنبه‌ی فصل زمستان در صندلی‌اش مقابل بخاری به خواب می‌رفت، نگاهش می‌کردم. آن‌وقت‌ها کتاب خواندن را تازه شروع کرده بودم و تصورات خودم را داشتم و در خیالم راه طاسی که تا بالای سر او می‌رفت، چیزی شبیه یک جاده‌ی عریض بود. شبیه جاده‌ای که سزار ساخت تا سپاهش را از رم خارج کند و به شگفتی‌های جهان ناشناخته ببرد. به‌نظرم دسته‌های موی روی گوش‌های پدرم شبیه جنگل بودند. خواب و بیدار تصور می‌کردم که موجود کوچکی شده‌ام و از میان آن به مکان زیبایی در دوردست‌ها می‌روم، جایی که هیچ مزرعه‌ی جوجه‌ای نبود و زندگی پدیده‌ی شادی بود بدون تخم‌مرغ.

    داستان سفر ما از مزرعه‌ی جوجه به شهر، خود کتاب جداگانه‌ای است. تمام هشت مایل راه را من و مادر پیاده رفتیم. او مراقب بود که چیزی از ارابه نیفتد و من شگفتی‌های جهان را می‌پاییدم. پدر هم روی ارابه، کنار خود، بزرگ‌ترین گنجینه‌ی زندگی‌اش را داشت. برایتان می‌گویم:

    در مزرعه‌ی جوجه که صدها و حتی هزارها جوجه سر از تخم درمی‌آورند، گاهی حوادث شگفت‌انگیزی روی می‌دهد. جوجه‌های عجیب و غریب متولد می‌شوند درست مثل آدم‌ها که گاهی بچه‌های عجیب و غریب به دنیا می‌آورند. این حادثه همیشگی نیست. از هر هزار جوجه، یکی ناقص‌الخلقه می‌شود؛ جوجه‌ای که چهار پا دارد و دو جفت بال و دو سر یا هیچ‌کدام را ندارد. این جوجه‌ها زنده نمی‌مانند. آن‌ها به سرعت به دستان آفریننده‌شان باز می‌گردند که برای لحظه‌ای لرزیده است. این حقیقت که آن موجودات بیچاره زنده نمی‌ماندند، یکی از تراژدی‌های دردناک زندگی پدر بود. تصور می‌کرد اگر بتواند مرغ و خروس پنج پا یا خروسی با دو سر پرورش دهد، شانس به او روی خواهد آورد؛ همیشه خواب یک نمایشگاه استانی را می‌دید تا از طریق نمایش برای دیگر کارگران، پولی به جیب بزند.

    به‌همین دلیل هرطور بود همه‌ی آن هیولاهای کوچک را که در مزرعه‌ پرورش جوجه متولد شده بودند، نگاه داشت. هرکدام از آن‌ها را در بطری جداگانه‌ای گذاشته و رویشان الکل ریخته بود. شیشه‌ها را به-دقت توی جعبه ای چیده بود و در سفرمان به شهر، آن‌ها روی گاری پهلوی خود او بودند. با دستی اسب-ها را می‌راند و با دستی جعبه را چسبیده بود. وقتی به مقصد رسیدیم، جعبه را پایین آورد و بطری‌ها را خارج کرد. در تمام روزهایی که در بید وِل اوهایو رستوران داشتیم، هیولاها در بطری‌هایشان روی قفسه‌ی پشت‌ پیشخوان بودند. مادر گاهی اوقات اعتراض می‌کرد ولی پدر در مورد گنجینه‌اش مثل صخره سرسخت بود. می‌گفت آن موجودات عجیب و غریب ارزشمندند و مردم از دیدن چیزهای عجیب و غریب خوششان می‌آید.

    گفتم در بید وِل اوهایو رستوران زدیم؟ کمی اغراق کردم! شهر خودش پای تپه‌ی کوچکی در ساحل یک رودخانه‌ی کوچک جا خوش کرده بود. راه‌آهن از میان شهر نمی‌گذشت و ایستگاه در یک مایلی شمال شهر در مکانی به نام پیکل‌ویل قرار داشت. یک کارخانه‌ی شراب‌سازی و یک کارخانه‌ی خیارشورسازی هم در ایستگاه بودند ولی قبل از آمدن ما هر دو ورشکست شده بودند. صبح‌ها و عصرها اتوبوس‌ها که از هتلی در خیابان اصلی شهر بیدوِل به راه می‌افتادند، از جاده‌ای به نام ترنز‌پایک به ایستگاه می‌رسیدند. رفتن به خارج از شهر و برپایی رستوران، فکر مادر بود. او یک سالی از آن حرف زد و بعد، روزی رفت و انبار خالی مقابل ایستگاه راه‌آهن را اجاره کرد. به‌عقیده‌ی او رستوران سود می-داد. می‌گفت مسافران همیشه در ایستگاه منتظر می‌مانند تا سوار قطار شوند. مردم شهر به آنجا می‌آیند و انتظار می‌کشند تا قطارها از راه برسند. می‌گفت آن‌ها به رستوران می‌آیند تا تکه‌ای کلوچه‌ی گوشتی بخرند و قهوه‌ای بنوشند. حالا که بزرگ‌تر شده‌ام می‌فهمم که او انگیزه‌ی دیگری برای رفتن داشت؛ حرص مرا می‌زد و می‌خواست در جهان رشد کنم. به مدرسه‌ی شهر بروم و شهری بشوم.

    در پیکل‌ویل پدر و مادر مثل همیشه سخت کار می‌کردند. ابتدا باید خانه‌ی جدیدمان را به شکل رستوران درمی‌آوردیم. یک ماه طول کشید. پدر قفسه‌ای ساخت و روی آن قوطی‌های سبزی را چید. تابلویی کشید و نام خود را با حروف درشت بر آن نوشت. زیر اسمش این دستور صریح به چشم می‌خورد: «این‌جا غذا بخورید» که به ندرت مورد اجابت قرار می‌گرفت. جعبه آینه‌ای خرید و با سیگار و تنباکو پُرش کرد. مادر کف و دیوارهای رستوران را سابید. من به مدرسه شهر رفتم و خوشحال بودم که از مزرعه و حضور دلسردکننده و نگاه غمگین جوجه‌ها دور شده‌ام ولی هنوز آن‌قدرهاهم شاد نبودم. عصر که از جاده‌ ترنرزپایک به خانه بر می‌گشتم، به‌یاد بچه‌هایی افتادم که در حیاط مدرسه‌ی شهر بازی می‌کردند. دسته‌ای دختر لی‌لی می‌رفتند و آواز می‌خواندند. امتحانی کردم؛ روی جاده‌ یخ‌‌زده شروع کردم به لی‌لی رفتن و به-صدای بلند خواندم: «Hippy Hop to the barber shop» بعد ایستادم و با تردید دور و برم را نگاه کردم. می‌ترسیدم که در یک چنین حالت احمقانه‌ای دیده شوم. انگار داشتم کاری می‌کردم که هرگز نباید از طرف آدمی مثل من – که در مزرعه جوجه بزرگ شده و مرگ چشم‌انداز همیشگی‌اش بود- سربزند.

    مادر می‌گفت رستوران شب‌ها هم باید باز باشد. در ساعت ده شب یک قطار مسافری و یک قطار باربری از کنار رستوران ما رو به شمال می‌رفتند. کارگران قطار باری خط را در پیکل‌ویل عوض می-کردند و کارشان که تمام می‌شد، به رستوران می‌آمدند و غذا و قهوه می‌خوردند. گاهی یکی از آن‌ها نیمرویی سفارش می‌داد. روز بعد ساعت چهار صبح از شمال باز می‌گشتند و باز به سراغ ما می‌آمدند. کار کمی رونق گرفت. مادر شب‌ها می‌خوابید و روزها که پدر در خواب بود، به امور رستوران می‌رسید و به مشتری‌های شبانه‌روزی‌مان سرویس می‌داد.

    پدر در همان تخت‌خوابی که شب‌ها جای مادر بود، می‌خوابید و من در شهر بیدوِل به مدرسه می‌رفتم. شب‌های طولانی وقتی من و مادر خواب بودیم، پدر گوشت‌هایی را که به صورت ساندویچ وارد سبد ناهار مشتریانمان می شد، می‌پخت؛ بعد ایده‌ای برای ترقی به سرش زد. روح آمریکایی یقه‌ی او را نیز گرفت. او هم جاه‌طلب شد.

    در طول شب‌های طولانی، وقتی کار زیادی برای انجام دادن نبود، پدر وقت کافی داشت که فکر کند و همین موضوع از پا درش آورد. به این نتیجه رسید که تمامی شکست‌های گذشته‌اش نتیجه فقدان سرزندگی و شادابی کافی بوده و این‌که در آینده باید چشم‌انداز شادی برای زندگی تعریف کند. اول صبح از پله‌ها بالا آمد و به تخت‌خواب مادر رفت. مادر بیدار شد و با هم حرف زدند. از میان تختم در گوشه‌ی‌ اتاق، حرف‌هایشان را می‌شنیدم. ایده پدر این بود که او و مادر مشتریانی را که به رستوران می‌آمدند، سرگرم کنند. جملاتش دقیقاً یادم نیست ولی به شکلی مبهم از نوعی تفریحگاه عمومی حرف می‌زد. وقتی مردم به خصوص جوانان شهر بیدوِل به رستوران می‌آمدند – چیزی که به‌ندرت اتفاق می‌افتاد- گفت-وگوی جذاب و سرگرم کننده‌ای رد و بدل می‌شد. از حرف‌های پدر این‌طور فهمیدم که به تأثیری شادی-بخش و خاطره‌انگیز می‌اندیشد. مادر از همان ابتدا به این قضیه به دیده‌ی تردید نگاه می‌کرد ولی حرف دلسردکننده‌ای نزد. تصور پدر این بود که همراهی او و مادر، شور و شوقی در دل جوانان شهر می-اندازد. شب که می‌شد، دسته دسته جوانان شاد و سرخوش، آوازخوانان از جاده ترنرزپایک پایین می-آمدند، همه با هم در رستوران عربده می‌کشیدند، خنده سر می‌دادند و جشن و آواز به‌راه می‌انداختند. نمی-خواهم بگویم که این‌قدر استادانه ایده‌اش را شرح می‌داد. او، همان‌طور که گفتم، آدم کم‌حرفی بود. پشت سر هم می‌گفت: «اونا یه‌جایی می‌خوان که برن. اونا یه جایی می‌خوان که برن.» این تنها چیزی بود که می‌گفت. جاهای خالی را تصورات من پر کرده است و دو یا سه هفته این فکر پدر در خانه حکم می‌راند. زیاد با هم حرف نمی‌زدیم ولی در زندگی روزانه‌مان با جدیت تلاش می‌کردیم تا افسردگی رستوران را با لبخند پس بزنیم. مادر به مشتری‌ها لبخند می‌زد و من درحالی‌که بیماری مسری گرفته بودم، به گربه‌مان. پدر به‌خاطر دلواپسی‌اش در جلب رضایت مشتریان، کمی تب‌آلود شده بود. بدون شک جایی در درون او، روح یک نمایشگر کمین کرده بود. انرژی‌اش را با کارگران راه‌آهن که شب‌ها به سروقتش می‌رفتند، هدر نمی‌داد بلکه انتظار زنان و مردان جوانی را می‌کشید که از بیدوِل می‌آمدند تا او هنرش را به آن‌ها نشان دهد. روی پیشخوان رستوران سبدی سیمی بود که همیشه با تخم‌مرغ پر می‌شد؛ احتمالاً وقتی که فکر سرگرم کردن مشتریان به مغزش خطور کرد، سبد جلو چشمش بود. تخم‌مرغ‌ها تا ابد با گستره‌ی فکر او پیوند خورده بود.

    به‌هرحال تخم‌مرغی حرکت جدیدش را در زندگی نابود کرد. شبی دیروقت با فریاد خشمی که از گلوی پدر خارج شد از خواب پریدم. هم من و هم مادر هردو در تخت‌هایمان نشستیم. مادر با دست‌های لرزان چراغی را که بالای سرش روی میز بود، روشن کرد. در جلویی رستوران با سر و صدا به‌هم خورد و چند دقیقه‌ بعد، پدر از پله ها بالا آمد. تخم‌مرغی در دست داشت و دستش چنان می‌لرزید که انگار یخ زده باشد. برقی از جنون در چشم‌هایش موج می‌زد و همچنان‌که ایستاده بود و غضب‌آلود نگاهمان می‌کرد، شک نداشتم که می‌خواهد تخم مرغ را به سوی من و مادر پرت کند؛ ولی آهسته آن را روی میز، پهلوی چراغ گذاشت و کنار تخت مادر به زانو درآمد. مثل یک بچه شروع به گریستن کرد و من که از غصه‌ی او دلم به درد آمده بود، با او زیرگریه زدم. صدای شیون‌مان اتاق کوچک طبقه‌ی بالا را پر کرد. مسخره است ولی تنها چیزی که از آن صحنه به‌خاطرم مانده، دست مادر است که یک‌ریز راه طاسی را که بالای سر او می‌گذشت، نوازش می‌کرد. این‌که مادر چه به او گفت و چگونه راضی‌اش کرد تا ماجرا را تعریف کند، در خاطرم نمانده است. حرف‌های پدر هم از ذهنم گریخته و تنها چیزی که به یادم می‌آید، غصه است و ترس و راه نورانی روی سر پدرم که در روشنایی چراغ می‌درخشید.

    و اما این‌که آن پایین چه اتفاقی افتاد؛ به دلایل غیرقابل توضیح، می‌توانم داستان را طوری که انگار شاهد شکست پدر بوده باشم، شرح دهم. گاهی آدم این چیزها را خیلی‌خوب می‌فهمد. آن شب جوکیِن جوان، پسر بازرگان بیدوِلی به استقبال پدرش آمده بود که با قطار ساعت ده شب از جنوب می‌رسید. قطار سه ساعت تأخیر داشت و جوکین برای وقت‌گذرانی به رستوران ما آمد تا قطار از راه برسد. قطار باری سر رسید و کارگرانش غذا خوردند. جو و پدر در رستوران تنها ماندند و جوان بیدوِلی از همان لحظه‌ای که پا به رستوران گذاشت از حرکات پدرم حیرت‌زده شد. تصور می‌کرد پدر از این‌که او در آن دور و بر پرسه می‌زند، عصبانی است. فکر می‌کرد صاحب رستوران از حضور او ناراحت است و به فکر رفتن افتاد ولی باران گرفت و مردد ماند که چگونه آن راه طولانی را تا شهر برگردد. یک سیگار پنج سنتی خرید و فنجانی قهوه سفارش داد. روزنامه‌اش را از جیب بیرون آورد و مشغول خواندن شد؛ با لحنی پوزش‌خواهانه گفت: «منتظر قطار شبم. دیر کرده.»

    مدتی طولانی پدر که جوکیِن تا به‌حال او را ندیده بود، ساکت ماند و به مشتری‌اش خیره شد. دلهره‌ی نمایش آزارش می‌داد. همان‌طور که اغلب اتفاق می‌افتد، او زیاد به این موضوع فکر کرده بود و حالا درست در لحظه‌ی‌ نمایش، اعصابش داشت به‌هم می‌ریخت.

    نمی‌دانست با دست‌هایش چه‌کار کند؛ یکی از آن‌ها را روی پیشخوان گذاشت و با حالتی عصبی با جوکین دست داد.

    گفت: «خوشوقتم!» جوکین روزنامه‌اش را زمین گذاشت و به او نگاه کرد. چشمان پدر روی سبد تخم-مرغ‌ها درخشید و شروع به صحبت کرد؛ با تأمل گفت: «خب، خب، اسم کریستف کلمب رو شنیدی؟! نه؟!» عصبانی به‌نظر می‌رسید. با تأکید گفت: «این کریستف کلمب آدم حقه‌بازی بود! می‌گفت می‌شه تخم‌مرغ رو روی تهش نگه‌داشت. گفت و امتحان کرد و رفت و زد تخم‌مرغ رو شکست!»

    پدر که از دورویی کلمب دیوانه شده بود، جویده‌جویده حرف می‌زد و قسم می‌خورد و می‌گفت اشتباه است که به بچه‌ها بیاموزیم کریستف کلمب آدم بزرگی است در‌حالی‌که او درست در لحظه‌ی آزمایش به حقه-بازی متوسل شده بود. گفته بود می‌تواند تخم‌مرغ را روی تهش نگاه دارد اما وقتی نقشه‌اش نقش بر آب شد، حقه زد.

    پدر در حالی‌که به کلمب بد و بیراه می‌گفت، تخم‌‌مرغی از توی سبد برداشت و شروع کرد به بالا و پایین رفتن. تخم‌مرغ را کف دو دستش چرخاند. خنده‌ی دوستانه‌ای کرد. من‌من کنان در مورد تأثیر الکتریسیته-ی بدن بر روی تخم‌مرغ ور زد؛ گفت بدون شکستن تخم‌مرغ و با چرخاندن آن در دستانش و چرخش آرام تخم‌مرغ، مرکز ثقل جدیدی را در آن به وجود می‌آورد و جوکین کم‌کم علاقه‌مند شد. پدر گفت: «من هزاران تخم‌مرغ عمل آورده‌م! هیچ‌کس به اندازه‌ی من در مورد تخم‌مرغ چیز نمی‌دونه!»

    تخم‌مرغ را روی پیشخوان گذاشت ولی تخم‌مرغ افتاد. دوباره امتحان کرد. هر بار که تخم‌مرغ را در دست‌هایش می‌چرخاند، از تأثیر الکتریسیته و قانون جاذبه حرف می‌زد اما وقتی پس از نیم ساعت تلاش موفق شد برای لحظه‌ای تخم‌مرغ را روی تهش نگاه ‌دارد، دریافت که مشتری‌اش از مدت‌ها پیش دیگر نگاهش نمی‌کند و در لحظه‌ای که جو را صدا زد تا موفقیتش را نشان‌دهد، تخم‌مرغ چرخی زد و افتاد.

    پدر سوزان از شهوت نمایش و سرخورده از شکست اولین تلاشش، بطری‌های حاوی هیولاها را از روی قفسه برداشت و به مشتری‌اش نشان داد. جالب‌ترین گنجینه‌ زندگی‌اش را به نمایش گذاشت و پرسید: «دلت می خواست مثل این، هفت‌تا پا و دوتا سر داشتی؟!» لبخند فرح‌بخشی بر چهره‌اش درخشید. دستش را از روی پیشخوان دراز کرد و کوشید به شانه‌ی جوکین بزند؛ مثل همان حرکتی که وقتی کارگر جوانی بود و شب‌های شنبه به شهر می‌رفت، مردان سالن بن‌هیدز انجام می‌دادند. مشتری‌اش از دیدن پرندگان بدهیبت غوطه‌ور در الکل کمی ناراحت شد و تصمیم گرفت برود. پدر از پشت پیشخوان بیرون آمد و بازوی مرد جوان را گرفت و سر جایش نشاند. او کمی عصبانی شد و لحظه‌ای صورتش را برگرداند و سعی کرد لبخند بزند. پدر بطری‌ها را روی قفسه گذاشت و با دست و دلبازی جوکین را وا داشت فنجانی قهوه‌ی تازه بنوشد و سیگاری به حساب او دود کند. بعد ماهیتابه‌ای برداشت و از کوزه‌ای که زیر پیشخوان بود، توی آن سرکه ریخت و با خود گفت که باید حقه‌ی جدیدی بزند. «من این تخم‌مرغ رو در این ماهیتابه‌ی پر از سرکه گرم می‌کنم؛ بعد بدون شکستن پوسته، اونو در دهانه‌ی بطری قرار می‌دم. وقتی رفت توی بطری، دوباره شکل طبیعی خودش رو به‌دست میاره و پوستش سفت می‌شه. بعد بطری رو با تخم‌مرغ توش می‌دم به تو. می‌تونی هر جا که خواستی با خودت ببریش. مردم دوست دارن بدونن چطور تخم‌مرغو انداختی توی بطری! بهشون نگو. بذار خودشون حدس بزنن. این-طوری آدم با یه حقه اونا رو سرگرم می‌کنه.»

    با نیشخندی به مشتری‌اش چشمک زد. جوکین پیش خود فکر می‌کرد مردی که مقابلش ایستاده دیوانه‌ی بی آزاری است. فنجان قهوه را نوشید و دوباره به خواندن روزنامه‌اش پرداخت. وقتی تخم‌مرغ در سرکه پخت، پدر با قاشقی آن را روی پیشخوان گذاشت و به پستو رفت تا بطری بیاورد. از این‌‌که مشتری‌اش هنگام انجام این چشم‌بندی نگاهش نمی‌کرد، عصبانی بود ولی بدون توجه کارش را ادامه داد.

    مدت زیادی تلاش کرد تا تخم‌مرغ را از دهانه‌ی بطری پایین بفرستد. ماهیتابه را روی بخاری گذاشت تا تخم‌مرغ را دوباره گرما دهد؛ بعد آن را برداشت و انگشتش سوخت. بعد از گرمای دوم، پوسته‌ی تخم‌مرغ کمی نرم شده بود ولی نه آن‌قدر که او به مقصودش برسد.

    کوشید و باز هم کوشید و سرانجام ناامیدی بر او چیره شد؛ وقتی گمان کرد بالاخره چشم‌بندی‌اش دارد به نتیجه می‌رسد، قطار به ایستگاه رسید و جوکِین بلند شد تا بی‌خیال از در بیرون برود. پدر آخرین تلاش ناامیدانه‌اش را هم به کار بست تا اعتبار خود را به عنوان کسی که می‌داند چگونه مشتریانش را سرگرم کند، بازیابد. با تخم‌مرغ ور رفت، به خشونت متوسل شد، فحش داد و عرق از پیشانی‌اش درآمد اما تخم-مرغ زیر دستانش شکست و محتویات آن روی لباس‌هایش پاشید. جوکین که کنار در ایستاده بود، برگشت و خندید.

    فریاد خشم از گلوی پدر بلند شد. پا به زمین کوبید و مشتی کلمات مبهم به زبان آورد. تخم‌مرغی از روی پیشخوان برداشت و پرت کرد و تخم‌مرغ، درست از کنار سر مرد جوان که داشت از در بیرون می-گریخت، رد شد؛ بعد تخم‌مرغی در دست از پله‌ها بالا آمد. نمی‌دانم چکار می‌خواست بکند. شاید می-خواست آن را بشکند. همه‌ی آن‌ها را بشکند و می‌خواست من و مادر شاهد ماجرا باشیم ولی وقتی به حضور مادر رسید، اتفاقی برایش افتاد؛ تخم‌مرغ را آهسته روی میز گذاشت و همان‌طور که گفتم، کنار تخت به زانو درآمد. بعد تصمیم گرفت رستوران را تعطیل کند و به طبقه بالا بیاید و به رخت‌خواب برود. وقتی آمد بالا، چراغ را خاموش کرد و زیرلبی با مادر حرف زدند و هر دو به خواب رفتند. فکر می‌کنم من هم خوابم برد ولی خوب نخوابیدم. طلوع آفتاب بیدار شدم و مدت زیادی به تخم‌مرغ روی میز نگاه کردم. نمی‌دانستم چرا باید تخم‌مرغی پدید می‌آمد و از آن تخم، مرغی پیدا می‌شد و آن هم دوباره تخم می‌گذاشت. این پرسش کلافه‌ام می‌کرد. به‌نظرم تخم‌مرغ به این دلیل آنجا بود که من پسر پدرم هستم. به-هر‌حال این سؤال در ذهن من حل نشدنی باقی است و دلیل دیگری است بر پیروزی قطعی و نهایی تخم-مرغ، دست کم تا آنجا که به خانواده‌ی من مربوط می‌شود.


    [1] Thomas Butterworth

    [2] Bidwell

    [3] Ben Hids

    [4] Pip:نوعی بیماری ماکیان

    داستان داستان کوتاه
    اشتراک Email Telegram WhatsApp Copy Link
    مقاله قبلیاینجا سفره‌ای پهن است | بازنمایی مفهوم غذا در سینمای مهرجویی
    مقاله بعدی هالیوود و فوبیای پیری در ستارگان سینما | نقدی بر فیلم «ماده» ساختۀ کورالی فارژا
    افشین رضاپور

    مطالب مرتبط

    جادویی از جنس واقعیت، حقیقتی از جنس تخیل

    بی‌تا ملکوتی

    وقتی شعر، وجدان بیدار جهان می‌شود

    بی‌تا ملکوتی

    شما بسیارید و آنان اندک | تفسیر یک شعر

    آرتیست ریدر
    نظرتان را به اشتراک بگذارید

    Comments are closed.

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    دنیای نوآرگونه مسعود کیمیایی | تحلیل مولفه‌های تماتیک و بصری نوآر در سینمای جنایی کیمیایی

    مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

    ما را همراهی کنید
    • YouTube
    • Instagram
    • Telegram
    • Facebook
    • Twitter
    پربازدیدترین ها
    Demo
    پربازدیدترین‌ها

    حضور پررنگ سینمای ایران در جشنواره SECIME 2026 

    پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

    زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    امیرمهدی عسلی

    آن سوی فینچر / درباره فیلم Mank (منک)

    امین نور

    انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

    پویا جنانی

    مجله تخصصی فینیکس در راستای ایجاد فضایی کاملا آزاد در بیان نظرات، از نویسنده‌ها و افراد حرفه‌ای و شناخته‌شده در زمینه‌های تخصصیِ سینما، ادبیات، اندیشه، نقاشی، تئاتر، معماری و شهرسازی شکل گرفته است.
    این وبسایت وابسته به مرکز فرهنگی هنری فینیکس واقع در تورنتو کانادا است. لازم به ذکر است که موضع‌گیری‌های نویسندگان کاملاً شخصی است و فینیکس مسئولیتی در قبال مواضع ندارد.
    حقوق کلیه مطالب برای مجله فرهنگی – هنری فینیکس محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

    10 Center Ave, Unit A Second Floor, North York M2M 2L3
    • Home

    Type above and press Enter to search. Press Esc to cancel.