فیلم «رگبار» درامی است چندلایه با محوریت ورود یک غریبه به محلهای که با حضور خود تغییرات بطئی در جامعۀ کوچک اطراف، آدمهای پیرامون و خود ایجاد میکند. تغییراتی که بر بستر آزمون عشق و آگاهی، منجر به تقابل، طرد، ترک و نهایتاً عزیمت او میشود.
بهرام بیضایی، فیلمساز صاحب سبک ایرانی که نقشی تعیینکننده در قوام موج نو سینمای ایران دارد، یک سال پس از ساخت فیلم کوتاه «عمو سیبیلو» بر اساس قصهای کوتاه از فریدون هدایتپور و به تهیهکنندگی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان که در دوران اوج خود به سر میبرد، اولین فیلم بلند سینمایی خود را ساخت.
«رگبار» سال ۱۳۵۱ بر اساس فیلمنامهای به قلم بیضایی طی روندی پرفرازونشیب شکل گرفته و ساخته شد. فیلمی که همچون «عمو سیبیلو» کودکان و نوجوانان نقشی مهم در پیشبرد درام آن دارند و بخش اعظم آن در مدرسه محلهای جنوب شهری میگذرد.
این یک معلم تازهوارد، آقای حکمتی (پرویز فنیزاده) است که با ورود خود به محله، جهان کودکان محله/ مدرسه را به جهان بزرگسالان محله/ والدین مدرسه پیوند زده و کلیت فیلم را بدل به تقابل این دو جهان بر بستر عشق و آگاهی میکند.
در اضطرار تولید، کمبود بودجه و ضیق زمان، کار با فیلمنامهای ناتمام روی کاغذ که در ذهن بیضایی به طول کامل ثبت شده بود، بدون دکوپاژ و با تکیه بر بداهه و حافظه دقیق او کلید خورد. با اینکه فیلمبرداری به دلایل عدیده مختلف با وقفههای طولانی همراه شد، اما توانست با مصائب بسیار کار را به اتمام برساند.
اکران «رگبار» به دلیل همزمانی با چند فیلم گیشهپسند رایج و دلایل اجتماعی، فقط در سینما دیانا (سپیده فعلی) پرفروش شد. با این وجود فیلم در جشنواره جهانی فیلم تهران جایزه ویژه هیئت داوران برای بهرام بیضایی و تحسین بازیگری پرویز فنیزاده را به دست آورد. همچنین در جشنواره سینمایی سپاس موفق به دریافت جایزه بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش اول مرد شد.
فیلم با چرخش چرخهای یک گاری دستی در سراشیبی کوچهپسکوچههای محلهای جنوب شهری و جلب توجه مردم؛ بهخصوص بچهها آغاز میشود که همچون ما، ناظر بر ورود اثاثیهای اندک با تأکید بر یک آینه توسط گاریچی پیر هستند و… . در ادامه این غریبه نمایان میشود.
در این سکانس به گونهای موجز اطلاعات مقدماتی درباره این مستأجر تازه وارد داده شده و طی گفتوگوی کوتاه او با زن خیاط (مهری ودادیان) و حتی در برخورد با بچهها، کاشتهایی برای معرفی تدریجی کاراکتر و چینش اتمسفر درام ارائه میشود.
در سکانس پایانی فیلم نیز ناظر بر قرینه همین سکانس هستیم، گاری با همان اثاثیه اندک و آینه تقدیری! با گاریچی جوانی که عینک سیاهی بر چشم دارد، حرکتی کند و سنگین در سربالایی محله دارد، گویی باری تاریخی را یدک میکشد.
آنهم در همان محله، اما اینبار بچهها و مردمان گاری را همچون تابوت سوگوار دنبال کرده و نوعی شرمندگی تلویحی در رفتارشان وجود دارد. حتی رقیب عشقی حکمتی، آقارحیم قصاب (منوچهر فرید) و مهمتر از همه عاطفه (پروانه معصومی) که در تردید بین ماندن و رفتن، بازمیماند و نظارهگر کوچ عاشق ناکام خود است.
در حدفاصل این دو سکانس قرینه که درام زندگی این معلم در سه فصل پاییز، زمستان و بهار طی دو ساعت با روندی خطی به تصویر درمیآید، مجموعهای از کاراکترها، روابط و قصههای فرعی شکل میگیرد که قرار است نقطۀ آغازین را به پایان پیوند زده و از خلال آن، این قصه به ظاهر ساده را بدون شعار و معنازدگی و اغراق بسط دهند.
قصه به گونهای ساده است که میتواند به روایتی صرف از یک مثلث عشقی کلاسیک با تمرکز بر دوگانههایی همچون فقر و ثروت،… تقلیل یافته و نقطۀ پایانی کلیشهای بر خط داستانی زندگی یک عاشق ناکام بگذارد که بازی عشق را بهواسطۀ سادگی، صداقت، بیپولی و بیآیندگی میبازد.
اما واقعیت این است که «رگبار» فراتر از این خوانش آشنا و تکراری بهواسطۀ نگاه تعمیق یافته خالقش به همه وجوه و مؤلفههای پیدا و پنهان اثر، از فیلمنامه تا کارگردانی، از شخصیتپردازی تا میزانسن، از دیالوگنویسی تا بازیگردانی و بازیگری، از تدوین تا فیلمبرداری، از موسیقی متن تا… قوام یافتهتر از فیلم اول یک فیلمساز جوان، آنچنان اوج میگیرد که هنوز بعد از 53 سال و گذر شش دهه دیدنی و قابل ارجاع است.
آنچه در فاصلۀ سکانس آغاز و پایان در فیلم به تصویر درمیآید، نوعی نگاه آسیبشناسانه به بازنمایی زندگی روزمره عامۀ مردم و قشر فرودست جامعه و واکاوی رفتارشناسی برآمده از اختلاف طبقاتی است که مناسبات عادی، فرهنگ، هنر و حتی عشق را تحتتأثیر قرار داده و کاراکتر را به مبارزهای نابرابر وامیدارد که سرانجامی جز حذف و شکست ندارد.
در چنین شرایطی است که تلاش حکمتی برای نشر آگاهی، تعلیم و تربیت، روابط مبتنی بر اصول و ارزشهای اولیۀ انسانی بدون آنکه بار بدهد و به نتیجهای درخور بیانجامد، منتهی به یک سالن نمایش خالی میشود که حتی امیدوار به دوام آوردن آن بهعنوان یک دستاورد نیست.
چه بسا عشق میتوانست تنها دستاورد قابل اعتنای او باشد که معلم امید به آن و همراهی عاطفه برای رفتن و کوچ از محله دارد. اما وقتی در سکانس پایانی دختر که آماده پیوستن به حکمتی شده، لحظهای تردید کرده و با نظاره برادرش؛ مصیّب از رفتن منصرف میشود، گویی عشق هم پیشبرنده و پیروز جدال نابرابر برای تغییر مناسبات کهنه و سنت زده این جامعه نمونهوار نیست و نخواهد بود.
«رگبار» در میانۀ سینمای گیشهزده دهۀ پنجاه که (حتی بهواسطۀ تک جرقههای موج نو) کمتر نشانی از اندیشه و تفکر سازنده برای آسیبشناسی زیر پوست جامعه و نقد اجتماعی داشت، با بازنمایی کاراکتری اهل کتاب در میان عوام و مردمان جامعهای که دچار رکود شده، گویی زیر پوست داستان عشق و ناکامی، گمشدهای را جستوجو میکرد که با طرد او، اهمیت فقدانش بیشتر حس شد، آگاهی بر بستر رشد و دانایی تدریجی.
خلأای که در واقعیت با عدم تشخیص به موقع و چارهاندیشی هوشمندانه، با مفاهیم عاریهای از کهنه سنت و باورهای ایدئولوژیک به شکلی کاذب پر شد و جامعه را در سراشیبی سقوطی سهمگین به قعر دره فرو برد.


