آزادی بیان یکی از ارکان اساسی دموکراسی آمریکاست، اما تحقق آن در عمل اغلب پیچیدهتر از آن آرمان والایی است که ادعا میشود. آلکسی دو توکویل، متفکر و ناظر فرانسوی قرن نوزدهم، به این تناقض پی برد. در تئوری، ایالات متحده آزادی بیان را—مثلاً از طریق متمم اول قانون اساسی در سال ۱۷۹۱—بهعنوان یک حق بنیادین به رسمیت شناخته است. اما توکویل در عمل متوجه شد که محدودیتهایی غیررسمی بر بیان وجود دارد؛ نه به دست قانون یا پادشاه، بلکه از سوی افکار عمومی. آمریکاییهای دهه ۱۸۳۰ شیفته بحثهای سیاسی بودند—توکویل گفتوگوهایی پرشور را در تالارهای شهر، اتاقهای نشیمن و حتی میخانهها درباره موضوعاتی چون ساخت جاده، مدرسه و انتخابات آینده مشاهده کرد. با اینحال، با وجود انبوه گفتوگوها، او «استقلال فکری و آزادی واقعیِ بحث را در آمریکا کمتر از هر جای دیگری که دیده بود» یافت. این مشاهده به استدلالی جالب میانجامد: بر اساس نظر توکویل، گفتمان آمریکایی در دایرهای گسترده اما محدود از ایدههای پذیرفتهشده میچرخد؛ ورای این مرز، سخنگو با طرد اجتماعی روبهرو میشود.
به باور او، آمریکاییها از دیدگاههای افراطی—چه از چپ و چه از راست—پرهیز دارند و ترجیح میدهند در فضای اجماع میانه باقی بمانند. نقد احزاب رقیب یا سیاستهای خاص در صورتی پذیرفته میشود که فرد درون این چارچوب رایج باقی بماند؛ اما بیان دیدگاههایی خارج از اجماع هزینهبر است. در نتیجه، نوع خاصی از «فرهنگ آزادی بیان» در آمریکا شکل گرفته است: آزادی قانونی برای سخن گفتن وجود دارد، اما از نظر فرهنگی نوعی محافظهکاری برقرار است که اعتدال را به رادیکالیسم ترجیح میدهد.
این مقاله تحلیل توکویل از این مرزهای نانوشته در آزادی بیان را بررسی میکند و نشان میدهد که این محدودیتها از قرن نوزدهم تا امروز چگونه بر گفتار عمومی آمریکایی تأثیر گذاشتهاند. نمونههایی تاریخی و معاصر—از جمله بحثهایی درباره مناقشه اسرائیل و فلسطین یا سایر موضوعات حساس—نشان خواهند داد که چگونه تنش میان اصل آزادی بیان و اجرای واقعی آن در آمریکا پابرجا مانده است.
توکویل، آزادی بیان و «استبداد اکثریت»
توکویل جملهای مشهور دارد: «در هیچ کشوری استقلال فکری و آزادی واقعی برای بحث و گفتوگو به اندازه آمریکا کم نیست.» این ادعای تأملبرانگیز از کتاب دموکراسی در آمریکا (۱۸۳۵) گرفته شده و به این معنا نیست که آمریکاییها بهلحاظ قانونی آزادی نداشتند؛ برعکس، در آمریکا ساختارهای قانونی نیرومندی از آزادی بیان حمایت میکردند. اما توکویل به نوعی محدودیت ظریفتر اشاره داشت: همرنگی اجتماعی. در آمریکا، افکار عمومی قدرتی حاکم داشتند؛ دیدگاه اکثریت بهمثابه مرزی ناپیدا عمل میکرد که آنچه را میشد یا نمیشد بیان کرد، تعیین مینمود. توکویل مینویسد که در دموکراسی، اکثریت «دیوارهایی نیرومند پیرامون آزادی عقیده» میسازد—درون این دیوارها نویسنده میتواند هر چه میخواهد بنویسد، اما «وای بر او اگر از آنها فراتر رود.»
اگر کسی نظری دهد که فراتر از اجماع رایج باشد، به زندان نمیافتد یا اعدام نمیشود—توکویل طنزآمیز میگوید که چنین فردی «در خطر محاکمه تفتیش عقاید نیست»—بلکه با تمسخر، طرد و انزوای اجتماعی مواجه میشود. آینده سیاسیاش نابود میشود، چون تنها مرجع مهم، یعنی افکار عمومی، او را کنار میگذارد. به بیان ساده، اکثریت بدون تصویب هیچ قانونی، صدای مخالف را ساکت کرده و هزینههای فردی و حرفهای مخالفت را آنقدر بالا برده که تحملش دشوار است.
توکویل این پدیده را با بیانی پرشور و گاه تراژیک شرح میدهد. در یکی از نقلقولهای معروف، اکثریت گویی به فرد مخالف میگوید: «آزاد هستی که مانند من فکر نکنی. جان و مال و سایر حقوقت محفوظ است. اما از این لحظه، بیگانهای میان ما خواهی بود. حقوق شهروندیات حفظ میشود، اما بیفایده خواهد بود. اگر به دنبال رأی مردم باشی، از آن محروم خواهی شد؛ اگر دنبال احترامشان باشی، باز هم ردت میکنند. در میان انسانها میمانی، اما از حقوق انسانی محروم خواهی بود. وقتی نزدیکشان شوی، از تو خواهند گریخت… برو به سلامت، جانت را نمیگیرم، اما زندگیای که برایت باقی میگذارم، بدتر از مرگ است.» این تصویرسازی نشان میدهد که فرد مخالف نه زندانی میشود و نه کشته، اما از نظر اجتماعی منزوی و بیارزش میگردد. او حقوق قانونیاش—از جمله آزادی بیان—را حفظ میکند، اما آنها عملاً بیاثر میشوند. میتواند حرف بزند، اما کسی به او گوش نمیدهد؛ میتواند رأی بدهد یا نامزد انتخابات شود، اما اکثریت کاری میکند که اثری نداشته باشد. این همان چیزی است که توکویل آن را «استبداد اکثریت» مینامد: استبدادی بدون زنجیر آهنین، اما با فشار اجتماعی و انزوای روانی.
توکویل تأکید میکند که این استبداد اجتماعی، بسیار نیرومند و در عین حال پنهان است. در سلطنتهای قدیمی اروپا، سانسور آشکار بود؛ نویسنده ممکن بود زندانی شود یا کتابش ممنوع گردد، اما همچنان راهی برای بیان نظرات مخالف وجود داشت. اما در جامعه دموکراتیک آمریکا، چیزی رخ داده بود که حتی تفتیش عقاید اسپانیا هم نتوانسته بود انجام دهد: «تفتیش عقاید هرگز نتوانست مانع انتشار بسیاری از کتابهای ضد مذهب در اسپانیا شود، اما سلطه اکثریت در آمریکا بسیار موفقتر است، زیرا میل به نوشتن چنین کتابهایی را از ریشه میخشکاند.» او با شگفتی مینویسد که در کشوری با چنین ادعایی درباره آزادی بیان، بهندرت نوشتههایی ضد مذهب یا الحادی منتشر میشود—نه به خاطر ممنوعیت دولتی، بلکه چون جامعه چنان مؤلفان را طرد میکند که اصلاً رغبت نوشتن در آنها از بین میرود. آمریکاییها با افتخار به توکویل گفتند: «افکار عمومی در کشور ما کاری میکند که تفتیش عقاید هرگز نتوانست بکند.» در نتیجه، محدودیت بر بحث در آمریکا نه از جنس قانونی، بلکه فرهنگی است. در ظاهر، میتوان هر چیزی گفت؛ اما در عمل، اغلب مردم درون دایرهای از افکار پذیرفتهشده باقی میمانند. توکویل مینویسد اکثریت در آمریکا «دایرهای پیرامون اندیشه کشیده است». درون این دایره، بحثهای فراوانی ممکن است—از اصلاحات شهری تا مسائل مذهبی و انتخاباتی. اما بیرون از آن، اندیشههای رادیکال با تمسخر و طرد مواجه میشوند. این طرد نه خشونتآمیز، بلکه اجتماعی و روانی است.
افرادی که خارج از این دایره حرف میزنند، شاید مالکیت و حقوق قانونی خود را حفظ کنند، اما از قدرت و نفوذ محروم میشوند. بسیاری تحمل این انزوا را ندارند. توکویل مینویسد حتی کسانی که در خلوت با نظرات مخالفان موافقاند، از ترس طرد شدن، سکوت میکنند و دور میشوند، و آن فرد مخالف تنها میماند و بالاخره «خاموش میشود، انگار بابت حقیقتگوییاش پشیمان شده باشد». بهقول توکویل، فشار اجتماعی در دموکراسیها «اراده را نمیشکند، بلکه نرمش میدهد، میتاباند و به مسیر دلخواه سوق میدهد»—نوعی استبداد نامرئی که «بدن را دستنخورده میگذارد و مستقیم به سراغ جان میرود.»
آزادی بیان در برابر آزادی اندیشه
تحلیل توکویل تمایزی آشکار میان آزادی بیان قانونی و آنچه میتوان آزادی ذهن یا اندیشه نامید، قائل میشود. آمریکا در زمان او قطعاً از آزادی قانونی برخوردار بود—هیچکس بهخاطر نظراتش توسط دولت مجازات نمیشد. اما توکویل باور داشت که آنجا آزادی اندیشه وجود نداشت—استقلال فکری واقعی که امکان بحث آزاد و نوآوری فکری را فراهم میکند، محدود شده بود.
او مینویسد: «آزادی عقیده در آمریکا وجود ندارد.» یکی از نتایج این وضعیت، از نظر توکویل، سطحیبودن یا احتیاط در فضای فکری آمریکا بود. او مینویسد: «اگر آمریکا هنوز نویسنده بزرگی نداشته، دلیلش همین است: هیچ نبوغ ادبی بدون آزادی عقیده ممکن نیست، و در آمریکا آزادی عقیده وجود ندارد.» منظور او از «نویسنده بزرگ» فیلسوفان اصیل، هنرمندان نوآور و متفکرانی بود که با شکستن هنجارها، اندیشه را به جلو میبرند—و چنین افرادی در آمریکای دوران او کمیاب بودند چون فضای همرنگی اجتماعی، خلاقیت و تفکر مستقل را سرکوب میکرد. توکویل این وضعیت را با فرانسه مقایسه میکند، جایی که حتی در دورههای استبدادی، طنزپردازان و نویسندگان بیباک فضایی برای بیان داشتند (مثلاً دربار لویی چهاردهم). اما در آمریکا، «قدرتهای حاکم اصلاً دوست ندارند کسی آنها را دست بیندازد.»
او مینویسد که آمریکاییها «بهندرت از نظر اکثریت فاصله میگیرند»، و کسانی که چنین کنند باید آماده باشند که «حقوق شهروندی را کنار بگذارند». این بدان معنا نیست که آمریکاییها ناتوان از تفکر مستقل بودند—توکویل هوش عملی و گفتوگوی مدنی آنها را ستایش میکرد—اما فشارهای اجتماعی خرد و پیوسته، دایره گفتوگو را محدود میکرد. در مسائل بنیادی مانند دین، دموکراسی، و اخلاق، نوعی اجماع نانوشته وجود داشت که به ندرت در گفتوگوی عمومی نقض میشد. افرادی که دیدگاههای رادیکال داشتند، آنها را فقط در خلوت یا بهصورت ناشناس ابراز میکردند. توکویل مینویسد که خودش و سایر خارجیان در گفتوگوهای خصوصی حرفهایی شنیدند که مردم محلی هرگز حاضر نبودند در فضای عمومی به زبان آورند. او نوشت: «در خلوت خانه، حقیقتهایی را بیان میکنند که در بازار، زبانشان تغییر میکند.» این وضعیت، آنگونه که یکی از پژوهشگران معاصر گفته، نوعی «فرهنگ آزادی عمیقاً محدود» را در دل نهادهای آزاد آمریکا شکل داده بود. توکویل هشدار میدهد که این اجبار فرهنگی، نوعی «اجبار پنهان و خزنده» است که قانون اساسی قادر به مهارش نیست. اگر استبداد اکثریت مطلق شود، ممکن است روح آزادی بیان در آمریکا نیز از بین برود. او هشدار میدهد که اگر زمانی قدرت مرکزی با نظر اکثریت یکپارچه شود، «آزادی در آمریکا محو خواهد شد.»
توکویل، در نهایت، دوست آزادی بود و نقدهایش از سر دلسوزی. او باور داشت دموکراسی بدون آزادی بیان ممکن نیست، اما هشدار میداد که تحملناپذیری اجتماعی میتواند این آزادی را از درون تهی کند. آزادی واقعی، از نگاه او، نهفقط حقوق قانونی، بلکه التزام اخلاقی به شنیدن و تحمل دیدگاههای متفاوت است—حتی دیدگاههایی که بهنظر افراطی یا ناخوشایند میآیند. بهزعم توکویل، این التزام در زمان او در آمریکا وجود نداشت. آمریکاییها «نمیتوانستند به خودشان بخندند» یا کسانی را که عمیقاً با اکثریت مخالف بودند، تحمل کنند. تنها چیزهایی که میتوانست آنها را از این وضعیت خارج کند، تجربه و نگاه بیگانگان بود—شاید چون فقط کسانی از بیرون میتوانند نقاط کور جامعه را ببینند، و تنها تجربههای واقعی (گاهی دردناک) است که میتواند ارزش مخالفت را آشکار کند.
بیمیلی آمریکاییها به افراط و مرزهای گفتوگو
چرا آمریکاییها از دیدگاههای افراطی در گفتوگوی عمومی پرهیز میکنند؟ توکویل مشاهده کرد که برخلاف اروپا، در ایالات متحده شکافهای ایدئولوژیک تند وجود نداشت (در آن زمان، خبری از نزاع میان اشرافیت ریشهدار و انقلابیون نبود؛ اغلب شهروندان دیدگاههایی مشترک با محوریت لیبرالیسم و اخلاق پروتستان داشتند). از این رو، بحثهای سیاسی اغلب میان اعضای یک خانواده فکری—یعنی درون ارزشهای دموکراتیک لیبرال—جریان داشت و نه بین جهانبینیهای اساساً متضاد. توکویل متوجه شد که احزاب سیاسی در آمریکا بیشتر بر سر جزئیات اختلاف داشتند تا اصول بنیادین—آنها به گفته او، مانند خواهر و برادرهایی بودند که در چادر بزرگ اجماع اکثریت زندگی میکردند. کسانی که دیدگاهشان به دیدگاه اکثریت نزدیک بود، شانس تأثیرگذاری داشتند؛ زیرا تلاش میکردند اکثریت را به سمت خود جذب کنند. اما آنهایی که از نظر فکری از اکثریت فاصله زیادی داشتند، عملاً شانسی برای تأثیرگذاری نداشتند. افراد افراطی—چه رادیکال و چه واکنشی—در حاشیه باقی میماندند، چون جامعه آنها را نادیده میگرفت یا طرد میکرد. توکویل این را نه نتیجه سرکوب رسمی، بلکه ناشی از عملگرایی فرهنگی آمریکاییها و بیاعتمادیشان به دیدگاههای انتزاعی و افراطی میدانست. آنها «عقل سلیم» و خرد جمعی را محترم میشمردند و گرایش داشتند آرمانشهرهای چپ افراطی یا نوستالژیهای راست افراطی را خطرناک یا مضحک تلقی کنند.
این ویژگی تا به امروز در زندگی آمریکایی باقی مانده است. سیستم دوحزبی کشور معمولاً سیاست را به سمت میانه میکشاند: نامزدهایی که بسیار چپگرا یا راستگرا تلقی شوند، معمولاً موفق به جلب حمایت گسترده نمیشوند. حتی جنبشهایی که با دیدگاههای تندرو آغاز میشوند، برای کسب مشروعیت، ناچار به اعتدال میشوند. در علوم سیاسی، مفهومی به نام «پنجره اورتون» وجود دارد که به محدودهای از ایدههایی اشاره میکند که برای عموم پذیرفتنی هستند—در آمریکا این پنجره معمولاً باز است، اما مرزهایش مشخص است. برای نمونه، آنارشیسم آشکار یا کمونیسم علنی هیچگاه جایگاهی در سیاست رسمی آمریکا نیافتهاند. در دوران جنگ سرد و دوره مککارتی، حتی سوسیالیستهای میانهرو ممکن بود به خاطر افراطی بودن طرد یا از کار برکنار شوند—بازتابی مدرن از هشدار توکویل که میگفت: «برای کسی که خارج از جریان اصلی باشد، مسیرهای سیاسی بسته میشود.» بهطور مشابه، دیدگاههایی که بسیار راستگرا تلقی شوند—مثل نژادپرستی آشکار، فاشیسم، یا حمایت از حکومتهای استبدادی—نیز معمولاً از فضای گفتوگوی محترمانه کنار گذاشته میشوند. مردم عادی آمریکا اغلب به چنین دیدگاههایی با خشم اخلاقی و مجازات اجتماعی پاسخ میدهند (از جمله شرمسارسازی، تحریم یا لغو دعوتها)، و به این ترتیب، مرزهای گفتوگو را خود جامعه ترسیم و حفاظت میکند.
توکویل در دهه ۱۸۳۰، «دایره پیرامون اندیشه» را شامل مفاهیمی چون دینداری و برابری دموکراتیک میدانست؛ کسانی که آشکارا مسیحیت یا خود دموکراسی را رد میکردند، مورد استقبال قرار نمیگرفتند. در قرن بیستویکم، محتوای این دایره تغییر کرده، اما سازوکار آن همچنان پابرجاست. هنوز هم مجموعهای از هنجارهای غالب—ترکیبی از اخلاق، سیاست و فرهنگ—وجود دارد و آمریکاییها معمولاً به کسی که این هنجارها را بهگونهای افراطی نقض کند، واکنش منفی نشان میدهند. برای مثال، اظهارات شدیداً ضدآمریکایی (بهویژه در دوران بحرانهای ملی) گرچه قانونی است، اغلب با واکنشی تند از سوی عموم مواجه میشود. در سال ۲۰۰۳، گروه موسیقی دیکسی چیکس پیش از شروع جنگ عراق، رئیسجمهور وقت را نقد کرد و بلافاصله با تحریم و نفرتپراکنی از سوی ایستگاههای رادیویی و هواداران موسیقی کانتری مواجه شد. دلیل آن، خروج از اجماع میهنپرستانه تلقی شد. اینکه چه چیزی تابو است، در زمانهای مختلف تغییر میکند—در آن دوره، انتقاد از جنگ یا سربازان خط قرمز بود؛ در دورههای دیگر، موضوعات دیگری حساس تلقی میشوند—اما الگوی واکنش جامعه، همان است که توکویل توصیف کرده بود.
بیشتر آمریکاییها بهگونهای فرهنگی به میانهروی و تعادل افتخار میکنند و بسیاری بهصورت آگاهانه از آنکه «بیش از حد افراطی» به نظر برسند، پرهیز میکنند. نظرسنجیها اغلب نشان میدهد که بخش بزرگی از مردم خود را «میانهرو» میدانند و به چپ یا راست افراطی اعتماد ندارند. حتی در زمانهایی که جامعه دو قطبی است، هر جناح دیگری را افراطی مینامد و خود را نماینده عقل سلیم میداند—که همین امر باور به ناپذیرفتنی بودن افراط را تقویت میکند. رهبرانی که بسیار رادیکال جلوه کنند، معمولاً ناچار میشوند افکار عمومی را نسبت به اعتدال خود مطمئن کنند. به زبان ساده، در فرهنگ گفتوگوی آمریکایی، نوعی محافظهکاری وجود دارد—نه لزوماً به معنای حزبی آن، بلکه نوعی خوی محافظهکارانه که تعادل، ادب و حفظ وضعیت موجود را در بیان عمومی ارزشمند میداند.
اما باید دانست که «افراطی بودن» را اکثریت زمانه تعریف میکند. توکویل میگفت که دیدگاه اکثریت، مرزها را تعیین میکند—و این مرزها ممکن است تغییر یابند. برای مثال، روزی حمایت از ادغام نژادی موضعی رادیکال و مستوجب مجازات تلقی میشد؛ اما امروز برعکس، بیان دیدگاههای نژادپرستانه در بیشتر جوامع غیرقابلقبول است. اما سازوکار همان است: اکثریت با ابزارهایی چون تأیید یا رد اجتماعی، افراد را به همنوایی وامیدارد. مردم نیاز به اجبار فیزیکی ندارند، زیرا «اکثریت آنها را متقاعد میکند»—در زبان امروز، این را میتوان فشار هنجاری یا تمایل به مقبولیت اجتماعی نامید. فرد اغلب برای جلوگیری از طرد شدن، نظرات خود را تعدیل میکند. در نگاه توکویل، زمانی که فرد در دل جامعهای با باورهای اکثریتی خاص زندگی میکند، «باور به آنچه اکثریت رد میکند، دشوار میشود.» طبیعت انسان ما را به سمت تعلق داشتن و پرهیز از تمسخر شدن سوق میدهد؛ بنابراین انگیزهای قوی وجود دارد که فرد از بیان دیدگاههایی که جامعهاش آنها را تابو میداند، خودداری کند.
نمونههای معاصر: محدودیتهای اجتماعی بر گفتار در آمریکای امروز
بینشهای توکویل همچنان در آمریکای قرن بیستویکم بهطرز شگفتانگیزی مصداق دارند. در حالی که حمایتهای قانونی از آزادی بیان بیش از هر زمان دیگر قدرتمند شدهاند، بسیاری از ناظران معتقدند نوعی «فرهنگ سرکوبگری» در جامعه رشد کرده است—گرایشی که در آن جامعه (یا گروههای قدرتمند درون آن) افرادی را که از هنجارهای پذیرفتهشده خارج میشوند، مجازات میکند. این پدیده اغلب با برچسبهایی مانند «فرهنگ حذف» (cancel culture) یا «تصحیح سیاسی» (political correctness) توصیف میشود، گرچه خود این اصطلاحات نیز محل بحثاند. اما آنچه اهمیت دارد، همان نکتهای است که توکویل سالها پیش بیان کرده بود: مجازاتهایی غیررسمی برای سخنانی که بیرون از «دایره» پذیرفتهشده قرار میگیرند—مجازاتی که ممکن است شامل لطمه به اعتبار، از دست دادن شغل، یا حتی تهدیدهای شخصی باشد.
در یکی از مقالات اخیر درباره آزادی بیان در آمریکا، نویسنده بهطور معناداری متن خود را با نقلقولی از توکویل در سال ۱۸۳۵ آغاز میکند، جایی که توکویل با شگفتی از وجود «فرهنگی از آزادی عمیقاً محدود» در دل آرمانهای آزادیطلبانه آمریکا سخن میگوید. در این مقاله آمده بود که در سال ۲۰۲۲، «ما همچنان با بحرانی فرهنگی روبهرو هستیم که بهمراتب فراتر از آن چیزی است که قانون اساسی توان حلش را داشته باشد»—یعنی اگرچه سانسور دولتی امروز مشکل اصلی نیست، اما ناتوانی جامعه در تحمل دیدگاههای خاص، اثر سرمازدهای بر گفتوگوی آزاد گذاشته است. دانشگاهها یکی از کانونهای اصلی این تنشها بودهاند. صدها نمونه نشان میدهند که استادان یا دانشجویان بهخاطر چیزی که گفتهاند، با خشم عمومی، اقدامات انضباطی یا درخواست برای اخراج مواجه شدهاند—گاه به دلیل سخنانی آشکاراً توهینآمیز، و گاه صرفاً بهخاطر ابراز نظرهایی که محبوبیت نداشتهاند. بنیاد «حقوق و آزادیهای فردی در بیان» (FIRE) موارد متعددی را ثبت کرده است که یک نویسنده آنها را نمونههایی از «حملات جمعی بهجای گفتوگوی منطقی و مجازاتهایی بهمراتب بزرگتر از خطا» در فضای دانشگاهی مینامد.
نکته قابلتوجه این است که این فشارها از هر دو جناح سیاسی وارد میشود. در حالی که توجه رسانهها بیشتر بر اعتراض دانشجویان مترقی به سخنرانان محافظهکار (مثلاً لغو دعوت از افرادی با دیدگاههای راست افراطی) متمرکز است، دادهها نشان میدهد که سهم قابلتوجهی از تلاشها برای ساکتکردن اساتید از سوی جناح راست نیز صورت میگیرد. بهعبارت دیگر، اکثریتها یا اکثریتهای پرسروصدای محلی، بسته به زمینه، نسخهی خود از تفکر رسمی و مجاز را تحمیل میکنند—چه در قالب هنجارهای چپگرایانه دانشگاهی، و چه در قالب هنجارهای محافظهکارانه در نهادهای قانونگذاری ایالتی. برای مثال، در تگزاس و برخی ایالتهای دیگر، اکثریت محلی اقدام به ممنوعکردن برخی کتابهای کتابخانههای مدارس یا مباحث درسی خاص کردهاند (مانند موضوعات مرتبط با جنسیت یا «نظریه نژاد انتقادی»)، که نتیجه آن، خودسانسوری معلمان برای اجتناب از واکنش منفی جامعه بوده است.
اگرچه این موارد گاه از طریق نهادهای حکومتی مانند هیئتمدیره مدارس اعمال میشوند، اما محرک اصلیشان فشار اجتماعی اکثریت محلی است—بازتابی واضح از نظر توکویل که میگفت ارزشهای اکثریت میتوانند دیدگاههای مخالف را به حاشیه برانند، حتی بدون دخالت مستقیم دولت فدرال. یکی از ملموسترین نمونههای امروزی برای فهم دیدگاه توکویل، پدیده شرمساری عمومی و تبعات شغلی از طریق رسانههای اجتماعی است. امروزه اگر کسی نظری را ابراز کند که اکثریت آن را زننده بدانند، «دادگاه افکار عمومی» میتواند با سرعتی برقآسا در پلتفرمهایی چون توییتر یا فیسبوک شکل بگیرد و حیثیت یا معیشت فرد را از بین ببرد.
برای نمونه، در سال ۲۰۲۰، زنی به نام ایمی کوپر پس از درگیریای نژادی در سنترال پارک، هدف حمله کاربران توییتر قرار گرفت؛ تنها طی چند روز، شغلش را از دست داد و به چهرهای منفور در سطح ملی تبدیل شد. فارغ از آنکه درباره این مورد خاص چه نظری داشته باشیم، این رویداد نشان میدهد که جامعه چگونه میتواند بابت گفتار یا رفتاری که مغایر با اجماع اجتماعی باشد (در این مورد، هنجارهای ضدنژادپرستی)، مجازاتی چون بیکاری یا تحقیر عمومی را اعمال کند. جمله معروف توکویل—«از امروز به بعد تو برای ما بیگانهای… زندگیای که برایت باقی میگذارم بدتر از مرگ است»—در فضای اینترنتی امروز، در قالب مفهوم «لغو شدن» بهطرز ناراحتکنندهای به واقعیت پیوسته است. قربانیان خشم آنلاین اغلب احساس میکنند از جامعه طرد شدهاند و هیچ راه بازگشتی ندارند. همانطور که یکی از مفسران گفته: «انزوای پنهان و طرد نرمی که اکثریتی قدرتمند میتواند بهوجود آورد، برای هر کسی که تجربه ابراز نظری خلاف هنجارهای گروه حاکم را دارد، آشناست.» به زبان امروزی، اگر نظری منتشر کنی که اکثریت (یا حتی اقلیتی بانفوذ و پرصدا) آن را توهینآمیز بداند، بهسرعت ممکن است اطلاعات شخصیات افشا شود، با موجی از نفرت روبهرو شوی، شغلت را از دست بدهی و در نهایت طرد شوی—نتیجهای کاملاً توکویلوار.
برای مثالی عینی، به گفتوگوی عمومی اخیر درباره مناقشه اسرائیل–فلسطین (غزه) نگاه کنیم؛ موضوعی که در جامعه آمریکا بهشدت قطبی و احساسی است. در ایالات متحده، بارها دیده شده که انتقاد تند از دولت اسرائیل یا حمایت آشکار از گروههایی مانند حماس میتواند واکنشی بسیار شدید در پی داشته باشد. این حساسیت ناشی از قانون نیست—در آمریکا کاملاً قانونی است که از سیاستهای اسرائیل انتقاد شود یا نسبت به وضعیت فلسطینیها ابراز همدردی صورت گیرد—اما عواقب اجتماعی و حرفهای برای کسانی که دیدگاهشان از نظر عموم «غیرقابلقبول» تلقی شود، میتواند بسیار سنگین باشد. در اواخر سال ۲۰۲۳، پس از آغاز جنگی میان حماس و اسرائیل، گروهی از دانشجویان دانشگاه هاروارد بیانیهای علنی منتشر کردند که مسئولیت خشونتها را متوجه دولت اسرائیل میدانست. واکنشها بهطرز چشمگیری تئوری توکویل را به نمایش گذاشت. افکار عمومی—حداقل در میان نخبگان سیاسی و اقتصادی—بهسرعت علیه این دانشجویان موضع گرفت: چندین مدیرعامل و چهره برجسته خواستار انتشار اسامی دانشجویان شدند تا آنها در فهرست «سیاه» استخدامی قرار گیرند. بیل اکمن، میلیاردر و مدیر صندوق سرمایهگذاری، صریحاً اعلام کرد میخواهد «هیچکس این افراد را استخدام نکند.» حتی کامیونی در اطراف پردیس دانشگاه گشت میزد که نام و تصویر دانشجویان را با عنوان «رهبران یهودیستیز هاروارد» نمایش میداد—آنها را بهصورت علنی شرمسار کرده و دیگران را به طردشان تشویق میکرد.
در عرض چند روز، بسیاری از انجمنهای دانشجویی حمایت خود از بیانیه را پس گرفتند، و برخی از دانشجویان مدعی شدند که دقیقاً نمیدانستند بیانیه چه میگوید یا با آن موافق نبودند—تلاشی برای نجات خود از موج محکومیت. اینجاست که قدرت اجتماعی اکثریت را در عمل میبینیم: در مواجهه با خشم جمعی، صدای اقلیت در هم میشکند، درست همانگونه که توکویل پیشبینی کرده بود. افزون بر آن، عواقب حرفهای کاملاً واقعی بودند: شرکت حقوقی معتبر دیویس پولک و واردول اعلام کرد که پیشنهاد استخدام خود را از دستکم سه دانشجوی مرتبط با آن نامه، پس گرفته است. این شرکت اعلام کرد اظهارات عمومی این افراد «در تضاد مستقیم با ارزشهای ما»ست و «دیگر در این مؤسسه جایی برای آنها نیست.» به زبان توکویل، این دانشجویان تنها مرجعی را رنجاندند که قادر به گشودن مسیرهای شغلی برایشان بود و بهسرعت با درهای بسته مواجه شدند. این نمونهای بهشدت گویا از این واقعیت است که در آمریکا، حتی اگر فرد بتواند خلاف جریان رایج نظر دهد (چه درباره اسرائیل، چه میهنپرستی یا هر موضوع حساس دیگر)، ممکن است بهایی سنگین برای آن بپردازد. آزادی بیان بهصورت رسمی همچنان برقرار است—هیچیک از این دانشجویان بهخاطر بیانیهشان بازداشت نشدند—اما بهقول معروف، آزادی پس از سخن محدود بود؛ زیرا اکثریت از قدرت خود در نهادها برای مجازات و بازدارندگی استفاده کرد.
حوزهای دیگر که در آن گفتار بهشدت محدود میشود، عرصهای است که اغلب با عنوان نبرد فرهنگی «وُک» و «ضد وُک» شناخته میشود. موضوعاتی مانند نژاد، هویت جنسیتی، و گرایش جنسی آنقدر ملتهباند که گرفتن موضعی صریح در یک سو، میتواند فرد را هدف حمله سوی مقابل قرار دهد. برای مثال، اگر استادی علناً سیاستهای سهمیهبندی نژادی یا تنوعگرایی را نقد کند، ممکن است با اعتراض شدید دانشجویان و همکاران پیشرو روبهرو شود. برعکس، استادی که اظهاراتی نژادپرستانه یا ترنسستیزانه بیان کند، بهسرعت با درخواستهای انضباطی یا اخراج مواجه میشود. در سال ۲۰۲۰، استادی در دانشگاه کالیفرنیا دیدگاهی غیرمرسوم درباره قتلهای پلیس در ایمیلی مطرح کرد و بلافاصله از سوی دانشجویان آماج انتقاد قرار گرفت و جایگاه شغلیاش به خطر افتاد—نه بهخاطر دخالت دولت، بلکه بهخاطر واکنش شدید جامعه دانشگاهی که سخن او را آزاردهنده یافت. این سناریوها بارها تکرار میشوند: در رسانههای اجتماعی، هشتگهایی برای اخراج افراد در عرض چند ساعت پس از یک اظهار نظر بحثبرانگیز ترند میشوند. حتی کمدینها و نویسندگان نیز گاه خودسانسوری میکنند، از ترس آنکه شوخی یا داستانی که به تابویی نزدیک شود، با واکنش یا تحریم روبهرو گردد.
این دقیقاً همان چیزی است که توکویل از آن سخن میگفت: اکثریت مردم را «متقاعد» میکند که همرنگ جمع شوند، بدون آنکه نیازی به زور داشته باشد. این اقناع، اغلب از مسیر ترس اتفاق میافتد—ترس از دستدادن شغل، شبکههای اجتماعی، یا اعتبار شخصی. نظرسنجیها نیز این احساس را تأیید میکنند. بسیاری از آمریکاییها—بهویژه در محیطهای کاری یا موقعیتهای عمومی—میگویند که از بیان دیدگاههای صادقانه درباره مسائل حساس خودداری میکنند، چون احساس میکنند تحت فشارند که با دیدگاه مسلط اطرافیان هماهنگ باشند. در سال ۲۰۲۱، یک نظرسنجی از مؤسسه کاتو نشان داد که اکثریت مردم آمریکا با این جمله موافقاند: «فضای سیاسی این روزها باعث میشود نتوانم آنچه را باور دارم بگویم، چون ممکن است دیگران آن را توهینآمیز بدانند.» این عملاً همان نکته توکویل در قالب آمار است: خشم احتمالی اکثریت، مردم را از مشارکت واقعی در گفتوگوی آزاد بازمیدارد. البته باید اذعان کرد که همه محدودیتهای اجتماعی بر گفتار، نادرست یا منفی نیستند. گاهی جامعه با کشیدن خط قرمزهایی مانند ممنوعیت نفرتپراکنی یا تحریک به خشونت، در حال اعمال استانداردهای ابتداییِ کرامت انسانی است.
توکویل نیز از محتوای دیدگاههای افراطی دفاع نمیکرد؛ نگرانیاش روشهای سرکوب و تأثیر آنها بر سرزندگی فکری جامعه بود. برخی از مفسران امروز نیز چنین استدلال میکنند که «فرهنگ حذف» در اصل همان مسئولیتپذیری اجتماعی در برابر گفتار مضر است. در مقابل، دیگران هشدار میدهند که این واکنشها اغلب فراتر از حدِ متناسباند و فضایی از ترس ایجاد میکنند که حتی گفتوگوی سازنده و نیتمند را هم خفه میکند. آنچه مسلم است این است که الگویی که توکویل توصیف میکرد—مجازات اجتماعی برای کسانی که خارج از جریان اصلی هستند—همچنان زنده و جاری است. چه موضوع مناقشه خاورمیانه باشد، چه مرزهای گفتمان «وُک»، چه سیاستهای دوران کرونا، و چه هر موضوع جنجالی دیگری، آمریکاییها هنوز ناچارند در فضای عمومی محتاطانه حرکت کنند: دیدگاهشان را بیان میکنند، اما همیشه مراقباند که از مرزِ افراطیِ نامحبوب عبور نکنند تا مبادا طوفانی از محکومیت به راه افتد.
نتیجهگیری
بینشهای آلکسی دو توکویل درباره آزادی بیان در آمریکا—که در اوایل قرن نوزدهم مطرح شد—تناقضی را آشکار میکند که تا به امروز نیز پابرجاست. از یک سو، ایالات متحده همواره بهعنوان نماد آزادی بیان قانونی شناخته شده است؛ جایی که دولت بهندرت حتی جنجالیترین نظرات را ممنوع میکند. اما از سوی دیگر، جامعه آمریکایی خود، محدودیتهایی نانوشته و گسترده بر بیان اعمال کرده است—محدودیتهایی که نه از قانون، بلکه از فشار اکثریت و هنجارهای فرهنگی ناشی میشوند. توکویل در واقع معتقد بود که آمریکا در تئوری از آزادی بیان برخوردار است، اما در عمل، این آزادی را به چارچوبی محدود در دل جریان اصلی گفتار کاهش میدهد. آمریکاییها در طول تاریخ معمولاً خوش نداشتهاند که خود یا جامعهشان با دیدگاههای «افراطی»—چه سیاسی، چه مذهبی یا اجتماعی—همسان دانسته شود. قاعده نانوشته چنین بوده است: میتوانی هرچه میخواهی بگویی، اما اگر بیشازحد به چپ یا راست متمایل شوی، باید آماده طرد و تمسخر باشی.
این گرایش، نوعی «محافظهکاری» در گفتمان ایجاد کرده است—نه الزاماً به معنای محافظهکاری حزبی، بلکه بهمعنای حفظ ارزشهای رایج و بیاعتمادی به جهشهای رادیکال. هشدارهای توکویل درباره استبداد اکثریت ما را به بازاندیشی درباره سلامت فضای گفتوگوی عمومی دعوت میکند. تعادلی حساس باید حفظ شود: در یک سوی طیف، هرجومرج اجتماعی قرار دارد، جایی که هیچ عقیدهای تابو نیست—اگر دموکراسی را تهدید کند یا به گروههای آسیبپذیر لطمه بزند؛ و در سوی دیگر، استبداد اجتماعی است، جایی که دامنه ایدههای پذیرفتنی آنقدر محدود میشود که جامعه به رکود میافتد و افراد از ترس، از بیان عقاید خود خودداری میکنند. قدرت آمریکا همواره از همین تعادل میانهرو ناشی شده است—فرهنگی سیاسی که امکان گفتوگو و اختلافنظر پرشور را در محدودهای وسیع فراهم میسازد. بااینحال، توکویل احتمالاً به ما توصیه میکرد که باید بهطور آگاهانه از حاشیههای این میانه محافظت کنیم. حضور صداهای افراطی—هرچند ناخوشایند—میتواند همچون سوپاپ اطمینان یا منبع نوآوری عمل کند. فراموش نکنیم: بسیاری از حقیقتهایی که امروز پذیرفته شدهاند، روزی دیدگاههایی افراطی بودند. گسترش حقوق مدنی، اعطای حق رأی به زنان، نقد جنگهای ناعادلانه—همه زمانی مواضع اقلیتهای طردشده بودند. بدون اندکی تحمل برای گفتوگوهای بحثبرانگیز، پیشرفت ممکن نیست.
در نهایت، ویژگی خاص آزادی بیان در آمریکا آن است که جامعهای تا این اندازه متعهد به آزادی، میتواند همزمان شکلی نیرومند از خودسانسوری فرهنگی را نیز تجربه کند. توکویل این تنش را در سال ۱۸۳۵ نشان داد، و اکنون، با گذشت نزدیک به دو قرن، هنوز شاهد تداوم آن هستیم—از دانشگاهها گرفته تا هیئتمدیره شرکتها، از شبکههای اجتماعی تا کنگره. چالش پیشِرو آن است که «دایره» ترسیمشده توسط نظر اکثریت، بیشازحد تنگ نشود؛ تا آمریکا همچنان جایی باقی بماند که، به گفته قاضی اولیور وندل هولمز، «آزادی برای اندیشهای که از آن متنفر هستیم» نیز حفظ شود. توکویل احتمالاً تأکید میکرد که آزادی واقعی بیان، تنها به تضمینهای قانونی نیاز ندارد، بلکه به فرهنگی نیاز دارد که پذیرای شنیدن صداهای حاشیهای باشد—اکثریتی که بهاندازه کافی به ارزشهای خود مطمئن است که از مواجهه با اختلاف نهراسد. تنها در این صورت است که ایالات متحده میتواند آرمان دموکراتیک خود را تماموکمال محقق کند—جایی که سخن از هر نوع، حتی رادیکال، ناخوشایند یا انتقادی، بتواند بدون سرکوب ناعادلانه، به غنای زندگی عمومی بیفزاید. چنانکه توکویل یادآور میشد، تجربه (هرچند گاه دردناک) بهترین آموزگار است: منازعات جاری درباره «فرهنگ حذف»، حساسیتهای سیاسی، و میزان تحمل مخالفت نشان میدهد که آمریکاییها هنوز در حال آموختن چگونگی برقراری تعادل میان انسجام اجتماعی و آزادی فکریاند. بازخوانی نقد توکویل یادآور این نکته اساسی است که بزرگترین آزمونهای آزادی، معمولاً از سوی سانسور دولتی نمیآیند، بلکه از درون خود ما سر برمیآورند—از تمایلات جمعی دموکراسی که اگر مهار نشوند، ممکن است در دل آزادی، چهرهای تازه از بردگی بسازند. امید آن است که آگاهی از این خطر، به آمریکاییها کمک کند تا دایره اندیشهشان را گسترش دهند و آزادی ذهن را نیز در کنار آزادی بیان تحقق بخشند.


