در فیلم «پسری در پیژامهی راهراه» ساختهی «مارک هرمن» که در سال ۲۰۰۸ ساخته شده و فیلم حول محور یک پسر هشت سالهی آلمانی و رابطهاش با پسری هم سن خود اما یهودی در زمان جنگ جهانی دوم میگذرد، سکانس تکان دهندهای وجود دارد. در این سکانس برونو پسر آلمانی که پدرش از افسران اساس است، دارد با ساموئل، پسر یهودی زندانی در یکی از اردوگاههای مرگ در لهستان صحبت میکند. اردوگاهی که در منظرهی پنجرهی اتاق خواب برونو و کنار باغ پشتی خانهی آنهاست. هر کدام روی زمین نشستهاند در حالیکه بین آنها سیمهای خاردار بلند تا سقف آسمان کشیده شده. برونو از ساموئل میپرسد: «چرا تو همیشه پیژامهی خانه تنات هست؟» و ساموئل جواب میدهد : «این پیژامهی خانه نیست. همهی لباسهایمان را گرفتهاند و این تنها لباسی است که به ما دادهاند.» برونو میپرسد چه کسانی لباسهای شما را گرفتهاند؟» ساموئل جواب میدهد: «نظامیهای نازی».
این روزها تمام اینترنت و شبکههای اجتماعی پر شده است از خبرها، عکسها و ویدئوهای مربوط به بازگردادن اجباری مهاجرین افغانستانی در ایران. از زن و مرد و کودک و پیر و جوان، از ضرب و جرح تا دشنام و توهین و تحقیر، رد مرز میشوند. در یکی از ویدئوها، یک دختر جوان میگفت: حتی نگذاشتند لباسهایمان را برداریم. در آن لحظه بود که یاد سکانس دردناک فیلک «پسری در پیژامهی راه راه» افتادم. در ویدئوی دیگری، مردی مسن میگفت از من نود میلیون تومان گرفتهاند تا مرا به اجبار رد مرز کنند. این رفتار هم شبیه به رفتاری است که آلمان نازی با یهودیان داشت. از آنها هم برای بردن اجباریشان به اردوگاههای کار اجباری در لهستان، مانند آشوویتس و برکنائو، پول بلیت قطار میگرفتند. شاید این استدلال به میان آید که آنها به اردوگاههای مرگ میرفتند و اینها به کشورشان بازگردانده شدهاند. اما چه کشوری؟ آیا برای خیلی از افغانستانیها بازگشت به افغانستان به منزله رفتن به اردوگاههای مرگ نیست؟ در کشوری که دختران و زنان حق تحصیل ندارند، موسیقی و اصلا هنر جرم است. در کشوری که طالبان، مخوفترین سیستم سرکوب و خفقان و ترور را دارند، در سرزمینی که فقر و فلاکت بیداد میکند و عدم امکانات اولیه زندگی و بهداشتی، افغانهای بسیاری را به اجبار به کشورهای دیگر کوچانده، چنین رفتاری از سوی حکومت جمهوری اسلامی، مصداقی از رفتار نازیهای آلمان هشتاد سال پیش با یهودیان، کولیها، معلولین جسمی و ذهنی و همجنس گرایان و… در اروپای جنگ جهانی دوم است.
تصاویر مردمانی که سالها کنار مردم ایران زیستهاند، بچههایشان در ایران به دنیا آمدهاند، در ایران کار کردهاند، درس خواندهاند، عاشق شدهاند، تشکیل خانواده دادهاند، حتی بعضیهایشان برای حکومت جنگیدهاند، و حالا در بیابانهای مرز، بدون آب و غذا و لباس مناسب، بدون پول و پناه، در گرمای تابستان مناطق شرقی ایران، رها و سرگردان شدهاند، لحظهای رهایم نمیکند. دیدن این تصاویر مرا یاد فیلمهای زیادی میاندازد، داستانی و مستند که توسط فیلمسازان ایرانی در مورد مهاجران افغان و یا زندگی مشقتبار آنها در افغانستان ساخته شدهاند.
بی شک اولین فیلمسازی که به ذهن خطور میکند، محسن مخملباف، سینماگر ایرانی است که خود و خانوادهی سینماگرش هم سالهاست که طعم مهاجرت را چشیدهاند. آقای مخملباف اولین فیلمسازی است که در ششمین فیلمش به سراغ داستانی از یک مرد افغان مهاجر رفته است. فیلم «بایسیکل ران» که در سال ۱۳۶۶ ساخته شد، داستان «نسیم» یک مرد افغان است که پولی در بساط ندارد تا هزینهی مداوای همسرش را در بیمارستان پرداخت کند. او در نهایت مجبور میشود که در یک شرط بندی، به مدت یک هفته روی دوچرخه رکاب بزند. داستان در پاکستان اتفاق میافتد اما فیلم نمادی از مظلومیت انسان مهاجر است که در بین چرخ دندههای سودجویی مردان سیاست و تجارت در حال له شدن است. مخملباف توانسته در این فیلم، به صورت نمادین و شاعرانه، نزول کرامت انسانی یک مهاجر افغان را در یک جامعهی طبقاتی، فاسد و فقر زده نشان دهد. جامعهای که از استثمار کردن دیگران لذت میبرد. شاید محسن مخملباف در آن سال، شرایط جامعهی امروز ایران را پیشگویی کرده است.
محسن مخملباف در سال ۱۳۷۹ نیز بار دیگر به سراغ روایتی از رنج و مصائب مردمان افغان رفته است در فیلمی به نام «سفر قندهار». او اینبار روی موضوع مهم و حساس زنان افغانستانی دست میگذارد و داستان زنی افغان را روایت میکند که از کانادا به افغانستان تحت سلطهی طالبان میآید تا خواهرش را از خودکشی و مرگ نجات دهد. زنی که مجبور است تمام مدت زیر چادر و برقع آبی سنتی زنان افغان پنهان بماند تا خود زندگیاش قربانی تعصب و تحجر حاکم بر جامعهی افغانستان نشود. دو دختر محسن مخملباف، سمیرا و حنا نیز در طول دوران فیلمسازی خود به داستان پر از درد و رنج زنان افغانستانی، توجه ویژهای داشتند. سمیرا مخملباف در سال ۱۳۸۶، فیلم «ساعت پنج عصر» را ساخت. فیلم در مورد زنی جوان به نام نقره است که میخواهد رئیس جمهور افغانستان شود. او در حالیکه حتی برای خارج شدن از خانه، باید یک مرد به همراه داشته باشد اما همچنان آرزوی محالش را دنبال میکند. فیلمی که در کنار نشان دادن سرکوب شدید زنان در افغانستان زیر سایهی حکومت طالبان و جامعهی سنتی و ضد زن آن کشور، آرزوهای زنان آن سرزمین را هم به تصویر میکشد.زنانی که با وجود نداشتن بتدایی ترین حقوق انسانی و نفس کشیدن در سرزمینی که مثل قفس آزادیهای مشروع آنها را به بند کشیده، همواره در خط مقدم مبارزه علیه حکومت متحجر طالبان بودهاند. دیگر فیلم سمیرا مخملباف که به کودکان افغان میپردازد، «اسب دوپا» نام دارد و در سال ۱۳۸۶ در افغانستان ساخته شده است. داستان پسری فقیر که پسر بیپای دیگری را در ازای دریافت مبلغ ناچیزی در روز، کول میکند و به مدرسه میبرد. کودکی که زیر بار سنگین فقر و جهالت هر روز بیشتر از ریشهی انسانیاش فاصله گرفته و به اسب که نه، اما به حیوانی دوپا نزدیک میشود.
حنا مخملباف دختر کوچک محسن مخملباف نیز در اولین تجربه ساخت فیلم بلند داستانی خود به سراغ قصهای از یک دختربچهی افغان رفته است. حنا فیلم «بودا از شرم فروریخت» را در سال ۱۳۸۶ در بامیان افغانستان ساخت. وقتی تنها ۱۸ سال داشت. فیلم داستان دختری شش ساله به نام بختی است که همراه خانوادهاش در زیر غاری از مجسمههای بودا چند متری زندگی میکنند. زمانی که طالبان مجسمهها را با بمب تخریب کردهاند. بختی آرزو دارد به مدرسه برود و باسواد شود، اما پسران محله نمیگذارند. بختی نمادی از یک کودک جنگزده آن هم در جامعهایست که کمترین حقوق ابتدایی دختران و زنان نادیده گرفته شده است.

اما بعد از فیلم «بایسیکل ران»، دومین فیلم مطرحی که در مورد مهاجران افغان در ایران ساخته شده، فیلم «باران» ساختهی مجید مجیدی است. این فیلم که در سال ۱۳۷۹ ساخته شده، داستان نوجوانی افغانستانی است که مجبور شده بعد از مجروح شدن پدرش در یک ساختمان در حال ساخت، به جای او در همان ساختمان کارگری کند. دختری به نام باران که مجبور شده است خود را پسری به نام رحمت جا بزند تا بتواند کار کند. فیلم، داستان عاشقانهایست میان باران و یک پسر کارگر ایرانی. موضوعی که دستمایهی فیلمهای دیگری هم بعد از ساخت این فیلم شد. داستان پسر ایرانی که عاشق دختر افغان میشود و یا پسری افغان که عاشق دختری ایرانی میشود. عشقی که در ایران تابوست. عشقی که در جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته نمیشود. چرا که فرزندان حاصل این ازدواجها نمیتوانند شناسنامهی ایرانی برای فرزندان خود بگیرند. آقای مجیدی در این فیلم سعی کرده با وارد کردن موضوع لطیف عشق، تراژدیک بودن موضوع را کمی متعادل کند، اگر چه که پایان چنین داستانی نمیتواند شاد باشد.
اما شاید تراژیکترین فیلمی که در مورد مهاجران افغانستانی در ایران ساخته شده، فیلم «چند متر مکعب عشق» باشد. فیلمی باز هم در مورد عشق ممنوعهی یک دختر افغان به یک پسر ایرانی. این فیلم که محصول مشترک ایران و افغانستان است و در سال ۱۳۹۲ توسط برادران افغانستانی جمشید و نوید محمودی ساخته شده، روایت پر از درد و رنج دو عاشق است که به خاطر ترس از قضاوت و عکسالعمل پدر دختر و دیگران در یک کانتینراسقاطی در قبرستان کانتینرهای کهنه، قرار میگذارند. مروه دختر نوجوانی است که همراه پدر کارگرش به صورت غیرقانونی از افغانستان آمدهاند. او عاشق صابر پسر کارگر ایرانی میشود. این عشق کودکانه و معصومانه در جامعهی بی رحمی چون ایران، قابل درک و تحمل نیست و آن دو پناهی ندارند جز یک کانتینر آهنی که در نهایت، تبدیل به گور همیشگیشان میشود. فیلم مرا یاد «رومئو و ژولیت» شکسپیر میاندازد. پایانی به همان اندازه تراژیک برای ژولیت افغانستانی و رومئوی ایرانی که نه تنها اشراف زاده نیستند بلکه در فقر و فلاکت دست و پا میزنند. فیلم یکی از واقعبینانهترین شرایط مهاجرین افغان را به نمایش میگذارد. گروهی از مهاجران افغان در اتاقهایی که با حلبی درست شدهاند زندگی میکنند. به صورت سیاه کار میکنند و کمترین حقوق را میگیرند. واژهی دقیقتر شاید بیگاری باشد. آنها دائما از دست پلیس می گریزند و یک روز خوش ندارند. یکی از تاثیرگذارترین صحنههای فیلم جایی است که پلیس به در کارگاه آمده، به دنبال مهاجران غیرقانونی افغانستانی. آنها مجبورند در لولهی فاضلاب پنهان شوند. جایی که پر از سموم خطرناک در هواست. این سکانس سمبل و عصارهی تمام مصائبی است که مهاجرین افغانستانی در ایران با آنها روبرو بودهاند. انگار هوای ایران برای مردمان افغان، پر از سموم خطرناکیست که به ناچار در همان هوا نفس میکشیدند و این روزها به خشنترین نوع ممکن دارند از آن هوای ناپاک اخراج میشوند.

این دو برادر افغانستانی دو فیلم دیگر نیز در مورد مهاجران افغان در ایران ساختهاند. فیلم «شکستن همزمان بیست استخوان» در سال ۱۳۹۶ که داستان دو برادر مهاجر افغان در ایران است که قصد دارند به صورت غیر قانونی خود را به آلمان برسانند و دیگری «مردن در آب مطهر» که داستان یک زوج جوان افغانستانی است که به صورت قاچاق به ایران آمده و میخواهند خود را به اروپا برسانند و به همین دلیل دین خود را از اسلام به مسیحیت تغییر میدهند تا دلیلی برای پناهندگی داشته باشند. جمشید و نوید محمدی در سال ۱۴۰۰ نیز فیلمی ساختند به نام «آخرین تولد» که به سقوط کابل و تسلط مجدد طالبان بر افغانستان و تاثیر آن بر زندگی چند جوان افغانستانی- ایرانی میپردازد.
از دیگر فیلمهای فیلمسازان ایرانی که به مهاجران افغان پرداختهاند میتوان به فیلمهای «هجران» ساختهی شالیزه عارفپور، «گلچره» ساختهی وحید موسائیان، و «عروس افغان» ساختهی ابوالقاسم طالبی و البته چندین مستند مطرح اشاره کرد.
پایان این یادداشت چیزی نمیتواند باشد جز شعری از الیاس علوی، شاعر افغانستانی مقیم استرالیا:
خدا کند انگورها برسند
جهان مست شود..
تلوتلو بخورند خیابانها
به شانهی هم بزنند
رئیسجمهورها و گداها
مرزها مست شوند..
و محمدعلی بعد از ۱۷ سال مادرش را ببیند
و آمنه بعد از ۱۷ سال کودکش را لمس کند
خدا کند انگورها برسند
آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد..
هندوکش دخترانش را آزاد کند…
برای لحظهای
تفنگها یادشان برود دریدن را..
کاردها یادشان برود
بریدن را
قلمها آتش را
آتشبس بنویسند …
خدا کند کوهها به هم برسند
دریا چنگ بزند به آسمان
ماهش را بدزدد..
به میخانه شوند پلنگها با آهوها…
خدا کند مستی به اشیاء سرایت کند..
پنجرهها
دیوارها را بشکنند..
وتو..
همچنانکه یارت را تنگ میبوسی
مرا نیز به یاد بیاوری…
محبوب من
محبوب دور افتادهی من
با من بزن پیالهای دیگر
به سلامتی باغهای معلق انگور..


