فیلم «ظهر بنفش» (Purple Noon) یک درام جنایی بر محور جاهطلبیهای یک جاعل باهوش است که حسادت، تحقیرشدگی، عشق و فقر او را در مسیری چالشبرانگیز قرار میدهد که چه بسا خودش هم انتظارش را ندارد اما او تا پایان ایستاده از کادر خارج میشود.
رنه کلمان؛ کارگردان شناخته شده فرانسوی فعالیت خود را در حیطۀ سینما با ساخت فیلم کوتاه و مستندسازی آغاز کرد، بهخصوص طی جنگ جهانی دوم که خروجی این نگاه بر آثار داستانی او نیز تأثیر خود را برجای گذاشت.
او در طول سی سال فیلمسازی طی چهار دهه آثار متعددی ساخت و جوایز مهمی از جشنوارهها و محافل سینمایی معتبر دریافت کرد که از آن جمله میتوان به جایزه جشنواره کن، ونیز، بفتا، سزار، ادگار آلن پو و اسکار اشاره کرد.
کلمان سال ۱۹۶۰ رمان جنایی پاتریشیاهای اسمیت؛ نویسنده آمریکایی را با عنوان «آقای ریپلی بااستعداد” مورد اقتباس داد. این رمان سال ۱۹۵۵ منتشر و نامزد جایزه ادگار آلن پو شد. دریافت جایزه بزرگ ادبیات پلیسی از جمله موفقیتهای این اثر ادبی است که اولین قسمت از پنجگانهای با محوریت کاراکتر تام ریپلی است.
آثار متعددی از این نویسنده در طول سالهای متمادی مورد اقتباس سینمایی قرار گرفتهاند، همچون «بیگانگان در قطار» آلفرد هیچکاک (۱۹۵۱)، «ژرفاب» آدریان لین (۲۰۲۲) و سه اقتباس از «آقای ریپلی بااستعداد» است. شامل دو اثر سینمایی؛ «ظهر بنفش» کلمان (۱۹۶۰)، «آقای ریپلی بااستعداد» آنتونی مینگلا (۱۹۹۹) و مینی سریال «ریپلی» استیون زایلیان (۲۰۲۴).
«ظهر بنفش» که با نام «زیر آفتاب سوزان» نیز شناخته میشود، بر اساس فیلمنامۀ اقتباسی رنه کلمان و پل ژگوف ساخته شد و جایزه بهترین فیلم خارجی را از جوایز ادگار آلن پو به دست آورد. ژگوف نویسندهای است که سال ۱۹۶۹ با کلود شابرول در نگارش فیلمنامه «بگذار هیولا بمیرد» یا «این مرد باید بمیرد» همکاری داشت.
نکتۀ قابل توجه اینکه «ظهر بنفش» بهعنوان اولین فیلم مهم اسطوره بازیگری؛ آلن دلون شناخته میشود. بازیگر فرانسوی خوش چهرهای که سال ۱۹۶۰ با حضور در نقش محوری دو فیلم مهم «روکو و برادرانش» لوکینو ویسکونتی و «ظهر بنفش»؛ هم گستره هنر بازیگری خود را در نقشهای متفاوت به معرض نمایش گذاشت هم شمایل سینمایی خود را در قالب مردِ یکه و تنهایِ مرموز با کاریزمایی منحصربهفرد که در فیلمهای اروپایی ماندگار شد، نهادینه کرد.
فیلم بر محور کاراکتر تام ریپلی (آلن دلون) پیش میرود که تبحر خاصی در جعل و تقلب و امضا و سندسازی دارد. او به ازای دریافت پنج هزار دلار از یک مرد آمریکایی برای بازگرداندن پسرش، فیلیپ گرین لیف/ دیکی (موریس رونه) که زندگی سرخوشانهای با دوست دخترش، مارج دووال (ماری لافوره) دارد، به رم سفر میکند.
سفر/ مأموریتی که برای کاراکتری همچون تام یک فرصت طلایی است و حکم رویای واقعی شده را دارد. از آنجاکه او معتقد است رسیدن به رویا/ هدف ارزش پرداخت هر بهایی را دارد، میتوان تصور کرد هر مانعی سر راهش قرار بگیرد، به هر طریقی آن را از میان برمیدارد.
این بها برای کاراکتر محوری فیلم گرانتر از تصور و ذهنیت ما تمام میشود، چراکه تام ریپلی در روند آشنایی، ارتباط و زندگی کوتاه مدت در جوار دیکی و مارج، درگیر مجموعهای از منافع احساسی/ عاطفی/ عاشقانه/ مادی/ منفعتطلبانه میشود که همگی یک راه پیش پای او میگذارند.
آن هم گام نهادن در مرداب قتل و جنایتهای ادامهدار است، وقتی مأموریت ناموفق او بهواسطۀ قطع مقرری پدر دیکی به اتمام رسیده و مجبور به بازگشت به زندگی بیسر و سامان قبلی خود است… او نقشههایی در سر دارد و فیلیپ تنها سد راه است!
به این ترتیب در طول فیلم با شخصیتی چندلایه با فرازوفرودهای درونی سر و کار داریم که بر مرزی از تصمیمگیریهای آنی/ برنامهریزی شده حرکت میکند. همین مرز باریک است که او را از یک قاتل خونسرد و بیرحم تا انسانی تحقیرشده، ناگزیر و انباشته از کاستی و عقده نوسان میدهد… کاراکتری با هوش مخرب که همان تام ریپلی است.
در نقطۀ مقابل فضای این درام جنایی که زیر پوست روابط و مناسبات دوستانهاش، موجی از حسادت، تحقیر، بیاعتمادی، سرکوبشدگی، عشق به هر دو جنس و… با نقشهای نانوشته از یک جنایت در جریان است، کلمان در رنگامیزی فیلم از رنگهای گرم و زنده تابستانی بهخصوص در رم ۱۹۶۰ بهره برده که در تضاد با این فضاست.
در واقع کارگردان با هوشمندی اتمسفر درام و سویه بصری فیلم را از پیش برای التهابی که در پیش است، آماده نمیکند تا به این ترتیب بتواند از تضاد موجود برای رسیدن به غافلگیری و شوک مورد نظرش بهره کاربردی ببرد.
دقیقاً مشابه کارکردی که انتخاب آلن دلون برای نقش تام ریپلی دارد، جوانی جذاب و کاریزماتیک با چشمانی معصوم (ویسکونتی از همین ویژگی برای متمایز کردن کاراکتر معصوم روکو در «روکو و برادرانش» استفاده کرد) و نگاهی پر راز که به مخاطب برای کنشهای بعدی و سقوط شخصیتی خود کد نمیدهد… او یک قاتل بالفطره نبود!
جوانی که هرلحظه در حال الگوبرداری از کاراکترهای پیرامونی، بهطور خاص دیکی است و به تدریج همراه با خود حسی از ناامنی را وارد هر صحنه، هر گفتوگو، هر همراهی و هر نگاه میکند که کمی بعد ریشه این حس ناخوشایند کشف میشود.
هوشمندی کلمان تزریق این حس درونی زیر پوست فیلم است که وجه دوگانه فرشتهگون/ شیطانی تام ریپلی را حساب شده و تدریجی افشا میکند. به همین دلیل رویداد محوری علاوهبر غافلگیری همراه با شوک بر مخاطب وارد شده و او را به بازنگری در همان رفتارهای به ظاهر ساده و سرخوشانه او وامیدارد.
البته که تعلق خاطر ما بهعنوان مخاطب حول محور کاراکتر تام ریپلی فقط به دلیل حضور آلن دلون در این نقش نیست بلکه این سویه روانشناختی برآمده از دیدگاه فیلمساز است که مسیر سقوط شخصیت را در طول فیلم به گونهای پردازش کرده که حتی گیر افتادن نهایی او خارج از کادر اتفاق بیفتد.
موقعیتی که مخاطب بتواند با توسل به آن، این احتمال را بدهد که چه بسا تام توانسته از دام مأموران پلیس برهد و وجه اَبَرانسانی نامحسوس او برای مدتی همراه با مخاطب باقی بماند… یا حداقل حس رهایی که از چشم انداز قاب دریا منتقل میشود، تداعیکننده سرانجام ریپلی باشد.
مطالب پیشین:


