چند روز پیش، جهان هنر یکی از جالبترین و آوانگاردترین چهرههای هنرمند تئاتر آمریکا و جهان را از دست داد. رابرت ویلسون (Robert Wilson)، کارگردان تئاتر، طراح و هنرمند تجسمی آوانگارد آمریکایی، در سن ۸۳ سالگی درگذشت. برای بسیاری از خوانندگان ایرانی، شاید این نام چندان آشنا نباشد، اما مرگ او به معنای پایان دورهای از تئاتر است که در آن، تصویر بر کلام، سکوت بر دیالوگ، و زمان بر روایت، برتری داشت.
ویلسون که اغلب او را با لقب «معمار زمان» میشناختند، در دههی ۱۹۶۰ در نیویورک ظهور کرد و به سرعت به عنوان یکی از انقلابیترین کارگردانان تئاتر تجربی شناخته شد. او از همان ابتدا، تمام قواعد تئاتر سنتی را در هم شکست. در آثار او، خبری از داستانگویی خطی، شخصیتپردازی روانشناختی، یا دیالوگهای پرطمطراق نبود. در عوض، تماشاگر با جهانی از تصاویر خیرهکننده، حرکات آهسته و حسابشده، و سکوتهای طولانی و معنادار روبرو میشد.

شاهکار او، اپرای «انیشتین در ساحل» که در سال ۱۹۷۶ با همکاری آهنگساز مینیمالیست، فیلیپ گلس، خلق شد، شاید بهترین نمونهی سبک او باشد. این اثر چهار و نیم ساعته، بدون هیچ وقفهای اجرا میشد و فاقد هرگونه داستانی بود. تماشاگران آزاد بودند که هر زمان که میخواهند سالن را ترک کنند و دوباره بازگردند. «انیشتین در ساحل»، نه یک روایت، که یک مراقبهی بصری و شنیداری بود؛ تجربهای که در آن، زمان کش میآمد، تصاویر تکرار میشدند و تماشاگر به جای دنبال کردن یک داستان، در یک اتمسفر وهمآلود غرق میشد.

برای مخاطبی که با تئاتر روایی و دیالوگ محور خو گرفته، مواجهه با آثار ویلسون میتوانست تجربهای دشوار و حتی کسل کننده باشد. اما برای کسانی که خود را به جریان آرام و مراقبه گونهی آثارش میسپردند، این تجربه به مکاشفهای عمیق بدل میشد. تئاتر او، دعوتی بود به خالی کردن ذهن از پیشفرضها و تجربهی زمان به شیوهای کاملا جدید.
دنیای هنر، یکی از جسورترین و شاعرانهترین معماران خود را از دست داد؛ مردی که میدانست چگونه با متوقف کردن زمان، ما را به درکی عمیقتر از آن برساند.


