هفتهی گذشته آخرین قسمت از سریال بیست و سه قسمتی «تاسیان»، از تولیدات نمایش خانگی، پخش شد اما واکنش کاربران در اینترنت و شبکههای اجتماعی به موضوع و مخصوصا پایان سریال خارج از تصور بود. طی بیست و چهار ساعت، تمام اینترنت پر شد از عکسهای صحنههای مختلف سریال، عکسهای شخصیتهای سریال، ویديوهایی از پایان سریال، نمادسازی از شخصیتها و اتفاقات سریال، تحسین سریال، انتفاد از سریال، ساختن کلیپ و حتی ساختن ایآی و انیمیشن از سریال و خلاصه در یک کلام به قول نسل زدیها، سریال تاسیان شبکههای اجتماعی را «زد ترکوند».
بیشتر نظرها و کامنتها از سوی کاربران شبکههای اجتماعی و فضای مجازی، ابراز غم و غصه و حسرت بود از کشته شدن «شیرین»، شخصیت اصلی زن سریال یا ژولیتی ایرانی که خانم تینا پاکروان خلق کرده و دردی جنونوار که پدرش «جمشید نجات» از مرگ او در دقایق پایانی سریال نشان داده است. خیلیها نوشته بودند این شیرین همان ایران ماست که با شورش کور عدهای در انقلاب ۵۷، به خون نشست. خیلیها جمشید نجات را به محمدرضاشاه پهلوی تشبیه کرده بودند، وقتی که داد میکشید: «آتش نزنید، این کارخانه مال همهی ماست»، برخی نوشته بودند: امیر همان روشنفکر زمان انقلاب ۵۷ است که به خیال خودش میخواست مردم را از شر ظلم و دیکتاتوری شاه و اطرافیانش خلاص کند اما ناخواسته و به همان اندازه احمقانه، ایران را به نابودی کشاند، همانطور که امیر، باعث کشته شدن شیرین شد و خودش هم در چالهی نادانیای که به دست خود کنده بود، از بین رفت. بسیاری اظهارنظر کرده بودند رجبزاده و منوچهر پدر مریم، همان چپهای خائنی هستند که جوانان مردم را در دام بلا انداختند و خود به نوعی در رفتند، منوچهر با خودکشی و رجبزاده با فرار از ایران. گروهی هم پست گذاشته بودند: مذهبیها چون پدر و برادر امیر با آتش بیار معرکه شدن، در تیره روزی مردم ایران در تمام این ۴۷ سال شریکند. و صدها کاربر، از کارآفرینان و صاحبان صنایعی نوشتند که آتش انقلاب، مال و جان آنها را آتش زد و دودش به چشم همهی مردم ایران رفت. و این نکتهی آخری به نظرم خیلی مهم است.
از زمانی که ۹ سالم بود، اموال مصادراتی مردم در بعد از انقلاب، دغدغهام بوده است. سال ۶۱، وقتی میخواستیم در شمیران خانه بخریم، خانههای ویلایی مصادرهای بسیاری در بازار بود با قیمتهای نازل و اغلب در مزایده و یادم میآید همیشه مادرم عصبانی و آزرده، آن خانه را ترک میکرد و به کسانی که اغلب چهرهی انقلابی و یقه آخوندی و یک تسبیح بدست داشتند و زنهایشان چادر مشکی پوشیده بودند و خواهان خرید خانه بودند، میگفت: «خانهی غصبی مگر نماز هم دارد؟»
انقلاب ۵۷، یکی از خشنترین انقلابهای تاریخ معاصر جهان بوده است. از همان سال ۵۷، انقلابیون خشمگین و اغلب مسلح، با شعار حمایت از طبقهی مستضعف جامعه، بدون هیچ دادگاه و محاکمهای به سراغ بسیاری از صاحبان صنایع، تاجران و سرمایهداران رفته و با شعار مرگ بر طاغوتیان، خانه و کارخانه و اموال آنان را آتش زدند و برخی را کشتند. بعد از انقلاب نیز اموال آنها مصادره و برخی بازداشت، زندانی و حتی اعدام شدند. با پایان گرفتن سریال تاسیان، تصاویر و شرح زندگی بسیاری از آنها در شبکههای اجتماعی منعکس شده است. کسانی مانند محمدصادق فاتح یزدی که صاحب کارخانجات متعدد مانند روغن جهان، چای جهان و صابون جهان بود اما اقدامات خیرانهی بسیاری نیز مانند ساخت پارک و شهرک مسکونی کارگری و خوابگاه دانشجویی داشت اما حتی قبل از انقلاب ترور شده و اموالش بعد از انقلاب مصادره شدند. همچنین افرادی چون حبیب الله ثابت پاسال، برادران لاجوردی، محمدتقی متقی ایروانی، برادران خیامی، خلیل ارجمند، علی خسروشاهی (پدر دارا خسروشاهی، مالک اوبر)، محمدتقی برخوردار، محسن آزمایش، جعفر اخوان، اصغر قندچی، حبیبالله القانیان و صدها نفر دیگر که نه تنها برخی صنایع مادر را در ایران بنیان نهادند بلکه برای دهها هزار نفر کارآفرینی کرده و در ساختن ایران مدرن نقش داشتند. زندگی بیشتر این افراد که نقش مهمی در تحولات اقتصادی، ارزش پول ملی، سرمایهگذاریهای داخلی و خارجی، بالا رفتن سطح رفاه و توان خرید اقشار مختلف مردم و گردش مالی ایران داشتند، بعد از انقلاب از بین رفت و تباه شد. برخی توانستند در خارج از ایران به تجارت خود ادامه دهند، اما بسیاری دیگر نتوانستند کمر راست کنند. مضاف بر آنکه صنایع و کارخانجاتی که مصادره شدند، بیشترشان ورشکست شده و از بین رفتند.

سریال تاسیان از سال ۵۶ آغاز میشود. جمشید نجات کارخانهداری درعرصهی صنعت نساجی است که اتفاقا اموالش را نه با پول پدر یا پول بادآورده و یا پول فاسد و دزدی که با پول کارگری و عرق جنین بدست آورده است. سرمایهداری که اگر چه خانهی ویلایی بزرگ و ماشین آخرین مدل برای خود و دخترش فراهم کرده، اما دلسوز کارگران کارخانهاش هم هست و میزان درآمد و رفاه آنها نیز مد نظر دارد. به منوچهر شوهر خواهرش هما نیز در کارخانه منصب خوبی داده، در حالیکه میداند منوچهر عضو یک گروه چپ بوده، زندان رفته و همچنان تفکرات ضد سرمایه داری دارد. امیر پسر یک خانوادهی مذهبی بازاری است که دل خوشی از مذهب ندارد و عاشق موسیقی، سینما، کتاب و مشروب است. او که نمیتوانسته با پدر مذهبیاش در یک خانه سر کند، کارگر یک چاپخانه شده و در همان کارگاه چاپ، اتاقی گرفته و زندگی میکند. امیر اولین بار شیرین دختر جمشید را در چاپخانه میبیند و یک دل نه صد دل عاشقش میشود. او برای رسیدن به شیرین که متعلق به قشر مرفه و پولدار جامعه است از سعید دوستش که در ساواک کار میکند، میخواهد که او را نیز به ساواک ببرد. جمشید که دوست دارد شیرین با شهرام، پسر دوستش که یک تیمسار ارتش شاهنشاهی است ازدواج کند، با رابطهی شیرین و امیر مخالف است. امیر دست به هر کاری میزند، وضع را بدتر میکند. وخیمتر شدن رابطهی آنها با وخیمتر شدن اوضاع ایران همسوست. او با ندانمکاریهای پشت سر هم، باعث باز شدن پای ساواک به کارخانهی جمشید، زندانی شدن او و خودکشی منوچهر میشود. همچنین با فراری دادن شیرین به شمال و جعل امضای پدر شیرین برای صیغه کردن او، کار را به جایی میرساند که در نهایت باعث مرگ سعید، دوست و هم محلیای قدیمیاش میشود. کاری که شیرین را هم میترساند و می خواهد با تمام عشقی که به امیر دارد، با خانواده به فرانسه برود. امیر برای جلوگیری از خارج شدن آنها، به کارخانه جمشید میرود و کارگران را علیه صاحب کارشان میشوراند. به طوریکه آنها نه تنها کارخانه را آتش میزنند، بلکه برای آتش زدن خانهی جمشید به آنجا میروند. امیر برای جلوگیری از فاجعهی پایانی خود را به خانهی شیرین میرساند اما برای نجات عشق خیلی دیر است.
اگرچه که فیلمنامهی تاسیان مشکلات زیادی دارد و بسیاری از وقایع آن غیرقابل باور و غیر منطقی و در بسیاری از جاها ضعیف و نخنماست اما روایت سریال طوری طراحی شده و جوری که به پایان میرسد که جا برای تمام نمادسازیها و تفسیرهای مخاطب باقی میگذارد. چه مخاطبی که آن روزگار را به چشم دیده و چه آن مخاطبی که اصلا خود شاهد تاریخ نبوده اما از شواهد و اسناد مربوط به آن زمان و وقایع امروز ایران، به دوران قبل از انقلاب با چشم حسرت و پشیمانی نگاه میکند.
از سوی دیگر منتقدان بر سریال تاسیان هم کم نبودند. چه در صدا و سیمای جمهوری اسلامی، چه در خبرگزاریهایی وابسته به حکومت مثل خبرگزاری فارس و تسنیم و چه کسانی با تفکر چپ و همچنین مخالفین زمان شاه، نقدهایی بر سریال داشتند که مهمترین آنها «سفید شویی» از چهرهی ساواک بود. این گروه از منتقدین معتقد بودند که سریال تاسیان نیروهای ساواک را مثبت و مصلح نشان داده است. از جمله سعید دوست امیر، از مامورین ساواک که او را فردی نشان میدهد که دستکم تا اواسط سریال همراه و یاور امیر است و او را به خاطر دوستیشان از مخمخصهای متعدد نجات میدهد. همچنین در پایان سریال، سعید نامهای به شیرین نوشته است که در آن از ضرورت صحبت کردن میگوید و قصد دارد امیر را در رسیدن به عشقاش یاری کند. این درحالیست که امیر پیش از رسیدن نامه به دست شیرین، با هل دادن سعید، باعث مرگ او شده است. اگرچه سریال چهرههای خشنی از ساواک هم نشان میدهد. مثل شکنجه کردن امید برادر امیر توسط ساواک در زندان و یا کشته شدن نادر، عاشق مریم و دانشجوی طیف چپ که توسط ساواک با شلیک گلوله کشته میشود. اما در کل بخشی از ساواک در سریال نشان داده میشود که منعطفتر و ملایمتر از ساواکی است که تا کنون جمهوری اسلامی نشان داده است. دیدن این سریال برای بینندهی کنجکاو و دنبال حقیقت بهانهای است تا برای روشنتر شدن واقعیت ساواک، جدا از آنچه که تا به امروز دیده و یا شنیده، بیشتر در تاریخ مطالعه و جستجو کرده و شواهد بیشتری را بررسی کند.

صحبت از نادر شد با بازی پوریا شکیبایی پسر خسرو شکیبایی که هر چقدر چهره و صدایش به پدر شباهت دارد، از استعداد ناب و نبوغ و طنازی بازیگری پدر در او نشانی نیست، به طوریکه گروهی از تولید کنندگان محتوا در سوشیال میدیا، مریم را در مقابل سعید با بازی صابر ابر نشانده بودند. واکنش به بازیگری که در نقش خود، خوش ندرخشیده و انتظارات را برآورده نکرده است. از سوی دیگر بازی بابک حمیدیان، در نقش جمشید نجات توجه بسیاری از مخاطبین سریال را برانگیخته است. بابک حمیدیان در نقش پدری که سنی بیشتر از سن واقعی خود دارد، چنان بازیای ارايه داده که مخاطب تمام و کمال او را جای پدر دختر حدود بیست ساله میپذیرد و باور میکند. او چنان شیفته نقش شده و در نقش فرو رفته که در پایان، جنون را در تمامی اجزای بدنش میبینیم. از چشمها و عضلات صورت تا حرکت دستها و بدن، جنون و مصیبزدگی به سمت بیننده شتک میزند و چنان تاثیرگذار اجرا شده که تا کنون کمتر در سریالهای ایرانی شاهدش بودهایم. از دیگر بازیهای قدرتمند این سریال میتوان به صابر ابر در نقش سعید اشاره کرد که بسیاری گریم او را شبیه «فریدون فرخزاد» دیده بودند و حتی میمیک صورتش در این نقش نیز آقای فرخزاد را تداعی میکند. مجری و خوانندهای که در آلمان توسط نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی سلاخی شد. نازنین بیاتی، پانتهآ پناهیها، نسرین نصرتی و رضا بهبودی نیز در نقشهای خود موفق عمل کردهاند و حضوری سمپاتیک و به یادماندنی برای مخاطب داشتند، درست عکس مهران مدیری در نقش دکتر رجبزاده که یکی از بدترین بازیهای کارنامهی بازیگری خود را رقم زده است. بازیگر جوانی نیز به نام بنفشه ریاضی به دنیای بازیگری معرفی شده است در نقش سپیده، دخترخالهی امیر که به نظر میآید در آینده از او بیشتر خواهیم شنید و دید. مهسا حجازی بازیگر نقش شیرین هم با چهرهی شیرین، جذاب، اروپایی و متفاوتی که دارد، میتواند چهرهی جدیدی در عرصهی بازیگری ایران به حساب آید.
تینا پاکروان با ساخت سریال «خاتون» در سالهای گذشته و ساخت سریال دوم یعنی تاسیان، نشان داده است که دغدغهی وطن را دارد و میخواهد مقاطعی از تاریخ ایران را نشان دهد که تا در تاریخ ۴۷ سالهی بعد از انقلاب چنین تاثیرگذار و پرسشبرانگیز مطرح نشدهاند. او همچنین در بعد تکنیکی هم کارنامهی قابل قبولی دارد. قرار است این سهگانهی تاریخی، عاشقانهی خانم پاکروان با سریال «ماهدخت» کامل شود. سریالی که بیشک طرفداران نوع نگاهش به تاریخ و روایتهایی از دل تاریخ، بی صبرانه منتظر دیدن آن خواهند بود.
سریال تاسیان با صحنهای آغاز میشود که جمشید همراه با خدمتکار خانه در حال کاشت سروی در حیاط ویلا هستند، به مناسبت تولد شیرین. در پایان سریال شیرین زیر همان درخت سرو، میمیرد. سکانسی نمادین، از کشته شدن ایران بدست کسانی که ادعای عاشقیاش را داشتند.


