گاهی پیش میآید که در داستان کوتاهی روایت فقط محدود به پیرنگی نیست که ظاهراً در داستان میبینیم. داستان در عین ساختن یک خط پیرنگی با نشانهگذاریهای دقیق، رابطهی علت و معلولی پیرنگش را تکمیل میکند. این داستانها عموماً بسیار هنری هستند و جزئیات آنها بهقدر دقیق انتخاب شده است که باید ذرهبینی توی دستمان بگیریم و آنها را بخوانیم؛ زیرا نویسنده انگار با قلمموی باریک مینیاتور نشانهها را لای جملهها پیچیده و در نهایت اثری به زیبایی تمام تحویل داده است. داستان کوتاه «پیراهن سهشنبه» نوشتهی حسین مرتضائیان آبکنار از این دست داستانهاست. داستان کوتاه درحقیقت فرمی بسیار موجز است و معطوف است به نقطهی عطف بسیار مهمی در زندگی یک شخصیت. داستان «پیراهن سهشنبه» این ویژگیها را داراست.
این داستان روایت زنی نویسنده است که با همسر و دخترش زندگی میکند. زن نویسنده در چمدانش پارچهای سیاهرنگ میبیند و برای دوختن آن نزد دوستش «ملیحه» میرود. زن دیگری در خانهی ملیحه به او معرفی میشود. چند روز بعد همان زن به او تلفن میزند و به اصرار زن غریبه با هم قراری برای دیدار میگذارند. زن غریبه از او میخواهد داستان زنی را بنویسد که عاشق پسری دوازده ساله شده است. و بعد شروع به توصیف وضعیت زن داستان میکند و از رفتارهایش چنین برمیآید که خود او سوژهی موردنظر است. زن نویسنده با تعجب به خانه برمیگردد. چند روز بعد وقتی زن نویسنده برای تحویل لباس نزد ملیحه میرود پارچه و پیراهن خودش را نمیبیند. ملیحه به او میگوید لباسی که سفارش داده سفید است و مدلش متفاوت. زن هر چه اصرار میکند ملیحه زیربار نمیرود. او لباس را برمیدارد و به خانه برمیگردد و مدام به آن خیره میشود و فکر میکند که این پیراهن از آنِ همان زن غریبه است.
در ابتدا لازم است به شباهتهای میان زن نویسنده و زن غریبه بپردازیم. هیچکدام در داستان اسمی ندارند که گویای هویت آنها باشد. از عدم وجود اسم میتوان چنین نتیجه گرفت که مسئلهای مرتبط با هویت درمیان است. شباهت دوم سن آنهاست. دربارهی آن در داستان چنین میخوانیم:
“گفت: «آره. زن حدوداً چهلسالشه. همسن من و شما مثلاً.»“
شباهت بعدی در میان گفتارهای زن غریبه دربارهی زنی که میخواهد داستانش نوشته شود، آَشکار میشود:
“دیدم چشمهایش قرمز شده. گفت: «زن به بهونههای مختلف پسر رو میکشونه خونهشون.»”
این دیالوگ با بخش دیگری از داستان توازی دارد:
“رویم را که برگرداندم دیدم شوهرم از همانجایی که نشسته، دارد نگاهم میکند. گفتم: «اینها هم که بهجای درس خوندن همهش فکر بازیاند.»
گفت: «اصرار تو بود. سمیرا که انگلیسیش بد نبود.»
گفتم: «آره، اما از موقعی که دوستش باهاش کار میکنه بهتر شده. نشده؟»”
این بهانه و اصرار زن نویسنده به آمدن دوستپسر دخترش به خانه برای تمرین زبان با دخترش میتواند همان بهانههایی باشد که زن غریبه از آن حرف میزند.
شباهت بعدی چنین آمده است:
“گفت: «بقیهشو نمیدونم. خودتون تخیل کنین. مثلاً زن از وقتی عاشق پسر شده با شوهرش اختلاف داره. میخواهد از شوهرش جدا بشه. میفهمین؟ بهخاطر اون پسره.»”
اختلاف زن نویسنده با همسرش در سطرهای دیگری از داستان آمده است:
“شب تا رفتم توی رختخوابم تلفن زنگ زد. زنگ چهارم را که زد خودم گوشی را برداشتم. شوهرم چند وقتی است که توی اتاق کارش میخوابد.”
شباهت آخر در رفتار زنی که توسط زن غریبه توصیف میشود با زن نویسنده است:
“گفت: «باید درکش کنین. یه زنی رو بنویسید که از وقتی عاشق شده، ابروهاشو برنداشته!…موهاشو دخترونه میبنده، النگوهای بدلی میندازه…»”
و ما در ابتدای داستان اشارهای به این رفتارهای دخترانه میبینیم:
” گمانم آن روز هم سهشنبه بود. ته چمدانم دنبال گوشوارههای زمان دختریام میگشتم که چشمم افتاد به آن قواره پیرهنی.”
اما چگونه میتوان چنین برداشت کرد که این دو زن درواقع یکی هستند؟ باید به بخش اول نام داستان رجوع کرد؛ پیراهن. در صحنهای که زن نویسنده برای تحویل پیراهن میرود چرخشی رخ میدهد که نشاندهندهی انطباق این دو زن است:
“کاغذ دورش را که باز کردم دیدم اشتباهی آورده. خندیدم. گفتم: «این که مال من نیست!»
گفت: «خودتو لوس نکن. بپوش ببینم تو تنت چطوره.»
گفتم: «باور کن. این مال من نیست! من پارچهم این رنگی نبود. تو که میدونی، من لباس گلدارِ اینجوری نمیپوشم.»
به زور تنم کرد. تنگم بود. دستم را گرفت و کشاندم جلو آینه. خودم را که دیدم نشناختم. یکسر سفید بود با گلهای ریز بنفش…
گفت: «خیلی بهت میاد. تیکهای شدیها، خاطرخواه. یقهش خوبه؟»
گفتم: «این جلوش خیلی بازه!»
گفت: «خودت گفتی یقه دلبری میخوای!»”
اینکه یقه و رنگ لباس دقیقاً در تضاد با چیزی که در حالت معمول خواستهی زن نویسنده است، این خوانش را تقویت میکند. همچنین اشارهای به رنگ روشن و طرح گلدار در تقابل را رنگ سیاه و مات لباسی که زن نویسنده ادعا میکند مال اوست یادآور تقابل جوانی یا دختری در مقابل زن بودن و بالا رفتن سن است. در این بخش، با ضربهی ناگهانیای که به خواننده وارد میشود انگار که تمامی نشانهها احضار میشوند و زن نویسنده و زن غریبه روی هم میافتند و شباهتهایشان معنادار میشود.
درواقع داستان از زبان زن غریبه گفته میشود و در رفتارهای زن نویسنده اتفاق میافتد. نویسنده بسیار هوشمندانه پیش از اینکه زن غریبه شروع به صحبت کند تمامی نشانهها را چیده است. نتیجهی این امر این است که پیرنگ داستان همراه با زن نویسنده جلو میرود و پیرنگ دیگرگونهای در خلال گفتههای زن غریبه ساخته میشود که میتوان آن را علت رفتارهای زن نویسنده دانست. نویسنده همچنین با نشانهگذاریهای دقیق و بهکار بردن واژههایی بسیار درست؛ مانند بهکار بردن صفت «دخترانگی» برای گوشواره ها در ابتدای داستان تا درنظر نگرفتن اسم برای زن نویسنده و زن غریبه در فضایی که همه دارای اسم هستند، موفق به اجرای این کار شده است. حتی نویسنده بودن زن نیز میتواند دلالت بر تخیل بسیار زیاد او داشته باشد و بخشهایی از داستان را از سطح واقعیت فاصله بدهد؛ تا جایی که کل داستان را غیرواقعی بدانیم. درواقع «زبان» و «انتخابهای بهجای نویسنده در فرم» را میتوان ویژگیهای اصلی این داستان موجز و بسیار جذاب دانست.


